پروفایل اشتراکی pou

لای پاشو با روغن ماساژ دادم صدای اه اوهش در اومد دانلود تمام رمانـهای هما پور اصفهانی | های پوش فیس بوک | ع پوش فیس بوک | دانلود اهنگ کردی په پو سلیمانی | رمز پول بی نـهایت درون بازی رزیدنت اویل 5 | دانلود بازی فوتبال با گزارش عادل فردوسی پور به منظور کامپیوتر | بهترین دکتر پوست و مو درون ساری | هک پوکر آنلاین - pou.wikipici.ir | طرح پولک دوزی روی لباس محلی | اسم فروشگاه پوشاک زنانـه - pou.wikipici.ir |

لای پاشو با روغن ماساژ دادم صدای اه اوهش در اومد

دانلود تمام رمانـهای هما پور اصفهانی

رمان استایل از هما پور اصفهانی

از جا بلند شدم، لای پاشو با روغن ماساژ دادم صدای اه اوهش در اومد کیفم رو برداشتم و گفتم:

- اونا برندهایی هستن کـه جایگاه خودشون رو بـه دست آوردن، ما تازه مـی خوایم به منظور خودمون جا باز کنیم، بعد باید سریع باشیم و هر ماه حرف جدیدی به منظور گفتن داشته باشیم. لای پاشو با روغن ماساژ دادم صدای اه اوهش در اومد حتما به روز باشیم! حتما همـه سلیقه ها رو پوشش بدیم و علاوه بر اون تمامـی لباس ها رو توی زیر مجموعه خودمون داشته باشیم، از مایو لباس زیر گرفته که تا لباس رسمـی و شب! من وقتی بـه آقای شایگان قول دادم برندش رو توی ترکیـه برتر کنم این کار رو مـی کنم و مـی رم. لای پاشو با روغن ماساژ دادم صدای اه اوهش در اومد همـینطور کـه مجله امـیرحسین توی ایران حرف اول رو مـی زنـه…

منبع: لای پاشو با روغن ماساژ دادم صدای اه اوهش در اومد tak-site.ir

رمان سیگار شکلاتی | هما پور اصفهانی کاربر انجمن

نظرسنجی: خواننده ی گرامـی لطفا سن واقعی خود را درون صورت تمایل وارد کنید:

زیر 15

تشکر شده 1,338,645 درون 3,841 پست

حالت من

رمان سیگار شکلاتی | هما پور اصفهانی کاربر انجمن

بسم الله الرحمن الرحیم

آغاز مـی کنم با یـاد خدا و با مدد مولا علی (ع)

:دوستانـه نویس:

سلام ...

سلام بـه همـه همراه های عزیز و دوست داشتنی و گلم ...

مـی خوام اگه خدا بخواد هشتمـین رمانم رو توی سایت نود و هشتیـا کلید ب ... اونم درست شب شـهادت امام علی ... اما شیعیـان و مردترین مرد روزگار ...

بعد از نوشتن هفت رمان قبلی (قرار نبود، توسکا، جدال پر تمنا (سجاده و صلیب)، افسونگر، تقاص، روزای بارونی، هدف برتر) اونقدر تجربه دارم کـه بدونم وقتی قلم دست مـی گیرم حتما چی بیـارم روی کاغذ کـه نـه تنـها قلب خودم کـه قلب تک تک خواننده هام رو بـه زنجیر بکشـه و نـه تنـها اونا رو کـه حتی خودم رو پا بـه پاش بکشونـه ...

تعریف از خود نیست ... تعریف از تجربیـاتیـه کـه برای بـه دست آوردن قطره قطره اش بـه شماها ... بـه منتقد های عزیزم کـه بدون کینـه و از روی خیر خواهی رمانامو نقد ، مدیونم ...

اما اینبار ... خواستم متفاوت باشم ... متفاوت تر از همـیشـه ...

خواستم دینم رو بـه قلمم و به خواننده هام ادا کنم ...

بیشتر از همـه بـه قلمم ... این قلمـی کـه مـی دونم تقدس داره ... الان دیگه خیلی خوب مـی دونم هر چیزی رو کـه بنویسه و چه روی کاغذ بیـاره چه روی صفحه های ورد ... چه لمس قلم توی دست باشـه چه لمس دکمـه های کیبورد ... هر چی کـه باشـه مسئولیت داره! بعد چه خوب کـه آدم حرف داشته باشـه به منظور گفتن و بنویسه از چیزایی کـه واقعی تر باشـه ...

مـی خوام با رمان جدیدم همـه توانم رو توی نوشتن بـه اجرا بذارم ... هر چیزی کـه تو این یکی دو ساله یـاد گرفتم ... مـی خوام از فانتزی نویسی و صرفا جهت سرگرمـی و باری بـه هر جهت بودن فاصله بگیرم ... مـی خوام برسم بـه جایی کـه برام رسالته!

خیلی فکر کردم ... فکر ... فکر ... یـه ایده مـی خواستم، یـه ایده کـه بتونـه ذهنم رو ببره بـه اون سمتی کـه مقصدشـه ... اما نبود ... چیزی بـه ذهنم نمـی رسید کـه بتونـه همـه چیزایی کـه ذهن من مـی خواد رو همزمان داشته باشـه ... هر سوژه ای کـه داشتم شاید فقط یـه کم از اون چیزی کـه مد نظرم بود رو پوشش مـی داد ... بعد صبر کردم ... صبر کردم که تا بالاخره سوژه رو گرفتم ... سوژه خام و ابتدایی از خودم نبود ... یکی از بچه های گل کـه متاسفانـه اسمشو از یـاد بردم ازم خواست چنین چیزی بنویسم و من اون لحظه ترسیدم ... نوشتن از چنین چیزایی کـه یـه جورایی تابو محسوب مـی شـه کار هر نیست ... ترسیدم از دردسرهای بعدش ... خواستم بـه کل بیخیـالش بشم ... اما نشد! بعد روی اون سوژه کار کردم ... اول بـه نظر ساده مـی یومد ... اما اینقدر تغییرش دادم که تا تبدیل شد بـه سیگار شکلاتی ...

اون سوژه ساده اینقدر پیچ درون پیچ شد کـه گاهی خودم هم توی پستوهای گاه تنگ و تاریک و گاه روشن و نورانیش گم مـی شدم و برای پیدا شدنم بـه این درون و اون درون مـی زدم ... درست مثل شکافتن اتم!

توی این راه مـهسا و سحر عزیزم ... دوستای گلم ... دو که تا از بهترین منتقدای نود و هشتی بهم کمک ... راه رو بهم نشون و با هم ساختیم سیگار شکلاتی رو .... سخت بود ... بعضی شبا که تا صبح بیدار مـی موندیم و روی سوژه کار مـی کردیم ... تحقیق مـی کردیم ... پرس و جو مـی کردیم ... اما بالاخره تکمـیل شد و پایـه های اصلی داستان ریخته شد ...

مونده جزئیـات کـه اونو من حتما با قلم خودم که تا جایی کـه مـی تونم اصولی پیش ببرم و شرمنده هیچ نشم ... نـه دوستانی کـه کمکم و نـه خواننده های عزیزم ...

نکات اساسی:

******اگه دنبال یـه رمان فقط به منظور سرگرم شدن هستین (چیزایی مثل افسونگر، قرار نبود) این رمان رو نخونین ... چون براتون مطلوب نیست اما اگه مـی خواین با من و دانسته های جدید من و مشکلات اجتماعمون همگام بشین بسم الله ... خوندن سیگار شکلاتی رو بهتون توصیـه مـی کنم ...

*****شخصیت های این رمان فرقای اساسی دارن با همـه رمان های قبلی من ... شخصیت های قبلی نیم بیشترش از شخصیت خودم شکل مـی گرفت، و پسرهای داستان ها ازانی کـه توی دور و اطرافم دیده بودم و یـا شنیده بودم ...

****اما این رمان ... شخصیت هاش سخت ساخته شدن ... ذهنیتاشون احساساتشون عقایدشون سخته ... حتما درکشون کنیم ... حتما اونا رو حس کنیم و باهاشون هم گام بشیم ... ازتون عاجزانـه تقاضا مـی کنم این رمان رو پا بـه پای من بخونین ... منتظر پی دی اف شدن رمان نشینین ... همزمان با من بخونین ... درک کنین ... حس کنین ... همراه بشین با شخصیت هام ... و نقدش کنین ... به منظور پست بـه پستش نیـاز مند نقد های پر بارتون هستم ... خودتون رو لحظه بـه لحظه جای شخصیت های رمان من ... جای تک تکشون بذارین ... بـه جای اونا تصمـیم بگیرین و ببینین که تا چه حد حق رو بهشون مـی دین ...

سعی کردم هیچ کدوم از شخصیتام سیـاه نباشن و هیچ کدوم هم سفید نباشن ... مثل همـه آدما ... اون آدم بد بده هم شاید عاشق مادرش باشـه! شاید بمـیره واسه بچه ش ... شاید با دیدن یـه شاخه گل زیبا بـه وجد بیـاد ... و اون آدم خوب خوبه شاید گاهی عصبی بشـه ... داد بزنـه ... توهین کنـه ... نگاهش بلغزه ... شاید!!! بعد هم گام باشین ... پست بـه پست ...

***برای خط بـه خط این رمان تحقیق کردم، پرس و جو کردم و چیزی کـه مـی خوام بنویسم هیچیش باری بـه هر جهت نیست ... همـه بر اساس واقعیته ... بعد خواهشمندم ازتون وقتی قصد نقد دارین مطلع باشین و نقد کنین ... بـه شنیده هاتون اکتفا نکنین ... من تحقیق کردم و به نتایجی رسیدم کـه تو رمان خواهید دید ... بعد اگه قصد کردین تحقیقات منو نقد کنین شما هم تحقیق کنین و بهم با علت و منظق بگین کـه اشتباه مـی کنم و چنین چیزی نیست ... من هم بـه دیده منت قبول مـی کنم یک دنیـا هم ممنونم ... اما درون غیر اینصورت از نقد خودداری کنین ...

**سر بزنین بـه صفحه نقد ... نقد بچه های دیگه رو بخونین ... بعضاً جواب من رو هم بخونین ... ولی به منظور زیـاد شدن تعداد پستای خودتون نقد بیجا نکنین ... از نقدایی کـه نقد شما هم هست تشکر کنین ... بـه هم امتیـاز بدین و برای هم حرمت قائل بشین ... به منظور همدردی با شخصیت ها یـا زدن حدس و گمان هاتون پروفایل منو انتخاب کنین نـه صفحه نقد رو ... به منظور سوال هاتون هم همـینطور ... من با دیده منت همـه رو جواب مـی دم ... چون این رمان عزیز ترین رمان منـه و من همـه جوره براش وقت مـی ذارم ... همـینطور به منظور خواننده هاش ... هر چیز غیر از نقد توی صفحه نقد اسپم محسوب مـی شـه و فکر مـی کنم که تا الان همـه این رو متوجه شدین ...

* چیزی غیر از این نمـی تونم درون مورد داستان بگم ... چون همـه داستان بر اساس هیجان نوشته مـی شـه ... بعد تا آخرین لحظه خوندنش حتما توی هیجان و ندونستنش غرق باشین ...

نکته 1: داستان رو دارم به منظور رنج سنی بالای شونزده مـی نویسم ... قلمم کاملا با رمان های دیگه فرق داره ... توصیفات اصولی تر شده ... شخصیت ها پخته تر هستن ... بعد خواهشمندم سنین زیر شونزده از خوندن رمان خودداری کنن ...

نکته 2: کپی داستان به منظور هر جایی اعم از سایت های رمان نویسی و وبلاگ ها و ... مجاز نیست ، پیگرد قانونی هم داره ... مزمئن باشین با مدیرای عزیز هم هماهنگ مـی کنم کـه در صورت مشاهده چنین چیزی گزارش کنن.

نکته 3: درون صورت امکان هر شب پست مـی ذارم ...

مشاوران عزیز:

تمامـی شعرهایی کـه توی رمان ازش استفاده شده از این کتب هستن:

زیبای اساطیری (نیلوفر لاری پور) ، لبخند شیرین فرهاد (صابر قدیمـی)

خلاصه:

پاکت سیگار ... ضربه ای بـه زیر پاکت ... بالا پ یک نخ سیگار از جلد زرورقی ... آن را با دو انگشت بیرون مـی کشد،

مـی گذارد کنج لبش و با آتشی کـه سرد تر از آتش جهنم زندگیش هست روشنش مـی کند، همزمان پک مـی زند ... عمـیق ... با همـه رگ و پی تنش ... سر سیگار سرخ و داغ مـی شد و قلب او آبی و خنک ... طعم گسش اول حنجره اش را خراش مـی دهد و بعد از آن قلبش را درون هم مـی فشارد، شکلاتی سیگار دهنش رو خوش طعم مـیکند اما همزمان طعم تلخ دود اخمـهایش را درون هم مـی کشد ... اما چیست این لذتی کـه باعث مـی شود پک دوم را محکم تر بزند و خط اخمـی بین پلک هایش بنشاند؟ بوی شکلات داغ اطرافش را پر مـی کند، همان بویی کـه سالهاست اتاقش را عطر آگین کرده ... همان بویی کـه سالهاست همراه عطرهایش شده ... باز هم پکی دیگر و باز اسیر لذت مـی شود ... درون این لذتی را سهمـیم نمـی کند مگری کـه لذت کشیدنش را چشیده باشد و درکش کند! پک بعدی را لطیف تر مـی زند و باز هم توی ذهنش ... نـه توی واقعیت ... فریـاد مـی زند: «آهای شما! شما کـه نمـی دانید من کیستم، چیستم، درون ذهنم درون دلم چه مـی گذرد چرا ادعایتان مـی شود؟!! فکر مـی کنید هر چه زندگی را تلخ تر کنید بر من سخت تر مـی گذرد؟ سخت درون اشتباهید ... زندگی من تلخ هست اما بـه تلخی یک پک سیگار ... تلخ و پر از لذت کـه حاضر نیستم درون آن سهیمتان کنم ... این تلخی و آن لذت همـه متعلق بـه من هست ... که تا آخرین لحظه زندگیم» اوست شاه جوانمردی کـه هرگز و هرگز با ناجوان مردیی را روی کرسی قضاوت نمـی نشاند ... اما سالهاست خودش را روی کرسی نشانده اند و دم بـه دم حکم اعدامش را مـی دهند ... طناب بـه دور گلویش حلقه مـی کنند ... جانش را از حنجره اش بیرون مـی کشند و لحظه آخر دستور ایست مـی دهند ... عفوش مـی کنند ... اما باز فردا روز از نو روزی از نو ...

*

دیدمت .... آویزان ... با پاهای کبود ... روحت آزرده بود، روح پاکت را بـه سلاخی کشیدند، طاقت نیـاوردی، بعد جسمت را نیز آزرده ساختی که تا ببری از این دنیـا ... بریدی اما بعد من چه؟! من چه کنم بی تو وقتی بی تو بودن را یـاد نگرفته ام! تو مـی دانی کـه بی تو هیچ نیستم اما مـی بری. از من و از هر چه کـه تو را نابود کرد ... بعد نابود مـی کنم ... نابود مـی کنم هر آنچه نابودت کرد ... محکم بودن را یـادت ندادم ... شکستی ... بعد مـی خواهم جای تو هم محکم باشم ... جای تو هم زندگی کنم و ببرم نفسانی را کـه نفست را بد ... مـی خواهم زن نباشم ... مـی خواهم یک تنـه مبارزه کنم ... به منظور تو ... به منظور خونی کـه در تنت منجمد شد و جانت را گرفت ... منی کـه شاهزاده بودم ... منی کـه خالص بودم ... حال بـه خاطر تو و بازگردان آرامشت، مـی خواهم اسیر باشم و ناخالص ...

سیگار شکلاتی انتظار شما رو مـی کشـه ...

جلد با طراحی niloofarane عزیز و هنرمند

شـهادت امام علی رو بـه همـه دوست دارانشون و شیعیـان جهان تسلیت عرض مـی کنم

ویرایش توسط هما پور اصفهانی : 1392,05,08 درون ساعت ساعت : 23:40

تعداد 2 کاربر از این پست حمایت مالی کرده اند :

Guest ( 2,000 Toman ) , khatibim79 ( 10,000 Toman )

پاداش نقدی

2,966 کاربر از پست هما پور اصفهانی تشکر کرده اند .

تشکر شده 427,358 درون 26,885 پست

حالت من

قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن

برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمـی از نویسنده انجمن ، مجاز مـی باشد!

تبلیغ رمان کاربرها درون پروفایل، پیـام خصوصی و تاپیک ها ( با لینک یـا بدون لینک! ) خلاف قوانین هست و درون صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریـافت مـی کند!

اگر مـی خوهید رمان ِ خود را درون انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!

چقدر روزگار، ازم امتحان گرفت...!

بغلم کن خدا... منو بِبَر پیشِ خودت!

پاداش نقدی

1,349 کاربر از پست asal_cheshmak تشکر کرده اند .

تشکر شده 1,338,645 درون 3,841 پست

حالت من

اندازه فونت

مقدمـه:

سیگار شکلاتی روایتگره داستان یـه مرده ... یـه مرد خسته و تنـها ... بریده از همـه و چنگ انداخته بـه دنیـا به منظور نجات خودش از هر سقوطی ... نـه تنـها خودش ... کـه هر دیگه ای کـه شاید مبتلا بشن بـه دردی کـه اون کشیده و چشیده ... با سلول بـه سلول تنش .... با ذره ذره و قطره قطره خونش ... مـی خواد ریسمانی باشـه به منظور بالا کشیدن هری کـه تو قعر چاه تنـهایی و ضلالت فرو مـی ره ... حتی اگه باعث بشـه خودش سقوط کنـه ...

با صدای بی صدا

یـه مرد بود یـه مرد

با دستهای فقیر

با پاهای خسته

یـه مرد بود یـه مرد

یـه مرد بود ... یـه مرد کـه همـه ازش ب و اون هم داره مـی بره از همـه ... تنـهای کـه همدمش مونده و ولش نمـی کنـه حتی اگه مرد بخواد تنـهاش بذاره تنـهائیـه ... اما خوب مـی دونـه مـی رسه روزی کـه این تنـهایی ها برن کنار و خورشید زندگیش طلوع کنـه ...

شب، با تابوت سیـاه

غمگین بود و خسته

تنـهای تنـها

خیلی ساله کـه تنـهاست ... خیلی ساله کـه خو گرفته بـه شرایطش ... بـه سکوتی کهغرقه و اینقدر دور و برش غرق سکوت شده کـه نفس کشیدن براش سخت شده و عنقریبه کـه رهسپار دنیـای دیگه بشـه ... اما لبخند از لبش نمـی ره ... همـیشـه مـی خنده ... مـی خنده که تا بلکه .... بلکه! دنیـا بـه روش بخنده ... همـهایی کـه مـیشناسنش بـه صبوریش غبطه مـی خورن ... بـه شجاعتش و به خنده همـیشـه آویزون کنج لبش ... غریبه ها براش آشنان و آشناها غریبه تر از صد که تا غریبه ...

با لبهای تشنـه

قطره، قطره

قطرهٔ آب، قطرهٔ آب

اون مـی گرده و مـی گرده ... با پای ... توی کویر تشنـه ... کویر تشنـه قلبش کـه انگاریفرو رفته یـه دشنـه ... مـی دونـه ... خوب مـی دونـه کـه آخر راهش ... وقتی بـه هدفش برسه ... وقتی بی هدف بشـه ... پوچ مـی شـه ... و چقدر شیرینـه بـه نظرش این پوچ شدن ... این هیچ شدن ... نیست شدن ... فدا شدن درون راه هدف ... هدفش فدا شدنـه ... مـی خواد فدا بشـه که تا دیگه نذارهی مثل خودش فدا بشـه ... مـی خواد درک کنـه و نذارهی مثل خودش از درک نشدن زجر بکشـه ... روح خودش کـه نابود شده ... مـی خواد جلوی نابود شدن روح های دیگه رو بگیره ...

در شب بی تپش

صدای پا، صدای پا ...

*

و داستان من صدای پای یک زنـه ... زن کـه نور آسمونـه ... زن کـه نور کهکشونـه ... زن کـه آفریده شده به منظور محبت ... به منظور نوازش ... زن کـه ظریف آفریده شده که تا ظریف بمونـه ... که تا ببخشـه و نشون بده بخشش چقدر آسونـه ... از جنس غرور نیست ... از جنس محبته ... از جنس خاک و پر از بی آلایشی ...

تو روشن مـی کنی خورشیدو هر روز

تو هر شب توی جلد ماه مـیری

بگیر دستامو محکم که تا نیفتم

زمـین مـیلرزه وقتی راه مـیری

زنی کـه توی عنفوان جوونی ... توی روزایی کـه هم سن و سال هاش بـه فکر جدیدترین مارک لوازم آرایش و مدل لباس و هزار هزار هزار چیز دیگه هستن تصمـیم مـی گیره مرد باشـه ... تصمـیم مـی گیره از چیزی کـه اونو ضعیف نشون مـی ده فاصله بگیره ... بره بـه سمت قدرت ... بره بـه سمت هر چیزی کـه اونو بـه خواسته اش مـی رسونـه ... زنی کـه خسته مـی شـه از محبت ... و وقتی زن ... لطافت ... پاکی ... بخواد از جنس مـهربونی نباشـه دیگه چیزی ازش باقی نمـی مونـه ...

دلم با خنده تو گرم مـیشـه

تو روزایی کـه دنیـا سرد باشـه

تو رو حس مـیکنم مـیفهمم اینو

یـه زن مـیتونـه گاهی مرد باشـه

زنی کـه آفریده شده که تا دنیـا رو پر از آرامش کنـه ... حالا نیـاز دارهی بـه خودش آرامش رو تزریق کنـه ... کهی باشـه که تا شونـه های پر دردش رو عمـیق فشار بده و هر دردی کـه روی اون شونـه های نحیفه رو برداره ... زن حتی اگه خودش بخواد ... حتی اگه بـه جبر زمونـه تصمـیم بگیره زن نباشـه ... توی یـه شکاف کوچیک زندگی ... همـین کـه حس کنـهی بهش نیـاز داره باز زن مـی شـه و سرشار از محبت ... حتی اگه از احساساتش سال ها و قرن ها فاصله گرفته باشـه ... این غریزه یک زنـه ...

نمـی ترسم از اینکه پیر مـیشیم

از اینکه زندگی بی مکث مـیره

تموم ساعتا تسلیم مـیشن

کنار تو زمان برعمـیره

تو چشمات عیـه دنیـا مـیفته

تو اون چشمای ناز مثل شیشـه

مراقب باش پلکاتو نبندی

حواسم با یـه چشمک پرت مـیشـه

زن داستان من خالی اما سرشاره از احساسه ... قوی اما ضعیف و شکننده هست ... مـهربون اما خشن و پردرده .. سنگ صبور اما لبریز از درد و دله ... قلب زن من شکسته و اینـه زمانی کـه یـه زن تصمـیم مـی گیره مرد باشـه و یک تنـه بره بـه جنگ زمونـه ...

**

با مرد تنـهای قصه یـه وجه تشابه داره ... هر دو آماده فدا شدن و منتظر اونن ... این آرزوی هر دوی اونـهاست ...

پست اول داستان ... کـه مشتق شده از چند پسته! خواستم اول داستان خوب توی اون غرق بشین ... همراه بشین ... بفهمـین ... شخصیتای عزیز من نیـاز دارن بـه اینکه فهمـیده بشن ...

با نام خدا

پست اول:

- اوففف دستت درد نکنـه داداش شـهراد ... حال دادی خفن ...

شـهراد پوزخند زد، ازتخت بلند شد. دستمالی کـه مخصوص پاک دستاش بود رو از توی کیفش بیرون کشید و انگشتای بلند اما پینـه بسته اش رو یکی یکی روی دستمال کشید، بعد کف دستش و بعد هم کل دستش رو با وسواس پاک کرد ... بعد از کارش فقط دوست داشت دوش بگیره ... حتما تا رسیدن بـه خونـه صبر مـی کرد. کمربند شلوارش رو کـه روی صندلی کنار تخت امـید بود، برداشت و توی بندینـه های شلوارش یکی یکی و با صبر فرو کرد ... از گوشـه چشم نگاش افتاد بـه امـید ... ریلترین مشتریش ... ل*خ*ت مادرزاد روی شکم افتاده بود روی تخت و قرمزی بدنش نشون مـی داد کـه هنوز درد ضربه ها توی بدنش هست ... اما این کارش بود ... براش اهمـیتی نداشت کـه مشتری ها درد مـی کشن یـا نـه، اصلا هم مـهم نبود درش براشون همراه لذته یـا نـه! خودشون مـی خواستن، بعد مسلما دوست داشتن ... بـه شـهراد چه! ... کمربندش رو کشید و شکمش رو داد تو و سگک کمربند رو بست ... صدای امـید بلند شد، نصف صورتش روی بالش بود و حرفاش نصفه نیمـه توی دل بالش فرو مـی رفت :

-وای خدا مردم از خوشی ... شـهراد من تو رو نداشتم چی مـی شد واقعا؟!

باز پوزخند زد ... رفت سمت کنسول بزرگ کنار اتاق ... کارش رو بلد بود ... اینقدر اومده بود و رفته بود کـه خبره شده بود ... کیف پول رو برداشت ... طبق معمول پول خوردهای کیف امـید دست مزد اون مـی شد ... دو که تا ده هزاری ... بقیـه پولاش چک پول های پنجایی و صدی و حتی پونصدی بود ... نمـی دونست این قشر مرفه بی درد این پول ها رو از کجا مـی یـارن! البته درون مورد امـید کـه مطمئن بود باد آورده هست ... بابای کارخونـه دارش بود کـه شب بـه شب جیب پسرش رو پر از پول مـی کرد کـه مبادا جایی کم داشته باشـه ... دو که تا ده هزاریش رو برداشت ... به منظور امـید اصلا هم مـهم نبود هفته ای سه روز شـهراد رو دعوت کنـه خونـه اش و حسابی از خجالت خودش درون بیـاد ... امـیدی کـه تموم دغدغه زندگیش پایین تنـه اش و بعدش رو فرم موندن هیکلش و عوض رنگ بـه رنگ ماشینش و ددر رفتن با دوستاش بود ... واسه اش چه فرقی داشت هفته ای شش که تا از این ده هزاریـای سبز خوشگل از کفش بره ... اصلا بـه چشمش هم نمـی یومد ... شـهراد پولشو برداشت چپوند توی کیف پول قهوه ای خودش ... هدیـه تولدش ... هه! تولد ... خنده اش گرفت ... کیفو دوباره چپوند توی جیب پشت شلوار جینش و از روی همون کنسول کلاه کاسکت بزرگ سفیدش رو برداشت ... صدای امـید دوباره بلند شد، اما اینبار نزدیکش شده بود ... چون از نزدیکی صدا جا خورد چرخید ... امـید همونطور پشت سرش ایستاده بود ... نفسشو فوت کرد و صورتشو برگردوند ...

- هی پسر که تا کی مـی خوای خودتو توی اون باشگاه قدیمـی تلف کنی؟!! بابا تو با این هیکل با این قیـافه ... جون مادرت اذیت نکن شـهراد ... بیـا تو باشگاه خودم ... کار خودتو ... پورسانتش هم پنجاه پنجاه ... مـی دونم از هیربد شصت چهل مـی گیری ... بابا بیـا پیش من پنجاه پنجاه ... تازه مزیتای دیگه هم داره ... مـی دونی کـه از توی باشگام چند که تا مدل دادم بیرون که تا حالا؟!! تازه خیلی هاشون فقط واس خاطر هیکلاشون بوده ... قیـافه ها شبیـه چلغوز یـا کریم! تو کـه دمت گرم ....

خندید ، بی صدا فقط درون حد نشون دندوناش، کلاشو زد زیر بغلش و راه افتاد سمت درون ... امـید پوف کرد ... انتظاری جز این برخورد از شـهراد همـیشـه خونسرد و کم حرف نداشت ... خم شد حوله سفیدی از روی تخت برداشت، پیچید دور خودش و رفت توی سالن ... شـهراد جلوی درون داشت کفششو مـی پوشید ... سیریش شد :

- شـهراد لج نکن ... بابا تو با هنر پنـهانی کـه داره مـی تونی بتر ... داداش چرا اینقدر لجبازی تو! پسر هم اینقدر لجباز ... سی سالته ها! نمـی خوای یـه تحولی بـه وجود بیـاری؟ دو ساله تو هیربدی ... خوب لامصب اینقدر رو اون هیکل کار کردی کـه فقط بری خونـه مردم واسه خاطر ...

شـهراد رفت بیرون و در رو بهم کوبید ... گوشش از حرفای امـید پر بود ... توی حیـاط بزرگشون با دیدن ماشین مشکی و قرمز امـید کـه جدیداً به منظور رالی خریده بود پوزخند زد ... اگه امـید جوون بود بعد شـهراد چی بود؟! اما این چیرا براش مـهم نبود ... آپاچی 180 زرد رنگش کنار ماشین امـید پارک شده بود ... رفت بـه طرفش، سوئیچشو از جیب شلوارش کشید بیرون، قبل از اینکه سوار بشـه حتما در رو باز مـی کرد، کلاهشو گذاشت روی موتور و خواست بره سمت درون که یـه لنگه از درون دو لنگه سیـاه رنگ باز شد و آندیـا اومد تو ... توجهی نکرد ... نگاه آندیـا کـه به شـهراد افتاد همونجا کنار درون سیخ ایستاد ... یـه دستشو دور کلاسوری کـه تو دستش بود محکم کرد و با دست دیگه اش درون رو بست ... شـهراد با دیدن اندیـا، خیـالش از بابت درون راحت شد، سوار شد و روشنش کرد و گاز داد ... آندیـا کـه سکوت شـهراد رو دید، خودش سریع گفت:

- سلام آقا شـهراد ... دارین مـی رین؟!!

خندید ، از همون خنده های بی صدای دندون نما و گفت:

- نـه دارم مـی یـام ...

دست خودش نبود ... تو خونش بود سر بـه سر جماعت بذاره ... درست مثل شمـیم ... آندیـا ولی هول شد و گفت:

- اوا خوب بعد بفرمایید داخل ... لابد امـید منتظرتونـه ...

پوزخندشو جمع کرد، جدی شد و گفت:

- مـی شـه اون درون رو باز کنی؟!

تو دلش اضافه کرد لطفاً اما بـه زبون نیـاورد ... آندیـا حسابی گیج شده بود ... اگه شـهراد اومده بود کجا داشت مـی رفت اگه مـی خواست بره بعد چرا گفت اومدم؟ شـهراد کـه منگی آندیـا رو دید موتورش رو خاموش کرد، روی جک ثابتش کرد و راه افتاد سمت درون ... از اول هم حتما خودش مـی رفت و به جماعت رو نمـی انداخت. آندیـا با ترس یـه قدم رفت عقب ... شـهراد خندید ... این کوچولوی دبیرستانی ازش مـی ترسید ... تو دلش اضافه کرد:

- بهتر بذار بترسه بلکه سرش رو بـه باد نده ... البته اگه اونم مثل خیلی های دیگه بفهمـه من چی کارم ترسش مـی ریزه و بهم بـه عنوان کبریت بی خطر نگاه مـی کنـه ...

آندیـا با اون مانتو شلوار سورمـه ای گوشـه ای ایستاده بود و به شـهراد نگاه مـی کرد ... بازم محو قیـافه جذاب شـهراد شده بود ... بازم حسرت خورد کـه چرا یـه کم بزرگتر نیست؟ بازم آه کشید کـه چرا باشگاه ا و پسرا تو ایران مختلط نیست؟ اینقدر تو فکر فرو رفته بود کـه وقتی بـه خودش اومد از شـهراد فقط یـه دود سفید اگزوز باقی مونده بود و یـه درون باز خونـه ... بازم گند زده بود ... پا کوبید روی زمـین و رفت سمت درون که ببندتش ...

***

جلوی مجتمع صبا ترمز کرد، کلاه رو از سرش برداشت ... داشت از گرما هلاک مـی شد ... دستی توی موهای پر پشتش کشید و از روی موتور اومد پایین ... ریموت کوچیک رو از توی جیبش درون آورد ... نگاهی بـه نمای ساختمون پنج طبقه روبروش انداخت ... آجرنما بود ... آجرای کرمـی ... مخلوط شده با سنگ های سبز تیره براق ... رنگ سبز دوست داشت ...متاسفانـه!!! با ریموت درون پارکینگ رو باز کرد ... درون نرده ای سفید ذره ذره باز شد ... صبر کرد که تا در نصفه باز بشـه ... از همون گوشـه هم مـی تونست بره تو، اما عجله ای به منظور زود رسیدن نداشت ... باز دست کرد توی جیبش و چوب قهوه ای سیگارش رو کشید بیرون ... گذاشت گوشـه لبش و با دندون جویدش ... درون نصفه شده بود ... با پای پیـاده موتور رو از رمپ پایین برد و توی قسمت نرده ای کوچیکی کـه مخصوص موتور و دوچرخه بود پارکش کرد ... از گوشـه چشم نگاهی بـه جایگاه ماشین ها انداخت ... پژو پارس سفید رنگ آقای شاهد سر جاش پارک بود ... این نشون مـی داد پدرش خونـه هست ... پوفی کرد و چوب سیگار رو گاز گرفت ... کلاهشو زیر بغل زد و رفت سمت درون زرشکی آ ... دکمـه اش رو زد و منتظر ایستاد ... سابقه نداشت وقتی مـی خواست سوار آ بشـه آ توی طبقه های پایین باشـه ... همـیشـه توی طبقه پنجم گیر بود ... صدای ماشینی رو سرش شنید کـه از رمپ پایین اومد ... مـهم نبود کیـه ... یـه چشمش بـه شیشـه مستطیلی قسمت وسط بالای درون آ بود کـه کی نور اتاقک آ رو مـی بینـه ... یـه چشمش هم بـه فلش روی دکمـه کنار درون که کی بـه سمت پایین سبز مـی شـه؟! بالاخره سبز شد ... لبخند زد ... درست همون لحظه دستی نشست سر شونـه اش، کاملاً بی اراده با یـه حرکت گارد گرفت. دست طرف رو از روی شونـه اش گرفت و سریع چرخید طوری کـه دست طرف پیچ خورد ... صدای داد مردی کـه دست روی شونـه اش گذاشته بود بلند شد:

- آخ آخ شـهراد وحشی دستمو شکستی!

شـهراد سریع دست مرد رو توی دستش گرفت و با خنده گفت:

- اِ دایی شما بودین؟! ببخشید ... مـی دونین کـه ...

دایی دستشو از دست شـهراد بیرون کشید، ماساژش داد و گفت:

- بله مـی دونم ... نشد یـه دفعه من تو رو سورپرایز کنم ... دفعه دیگه با اسلحه ازت پذیرایی مـی کنم ...

شـهراد خندید و گفت:

- چه عجب از این طرفا!

- عجب بـه جمالت اومدم باباتو ببینم ...

بالاخره مستطیل شیشـه ای روشن شد، شـهراد درون آ رو باز کرد کنار ایستاد، سلامـی نظامـی داد و گفت:

- هرچند با تاخیر ... اما بفرمایید خواهش مـی کنم ...

دایی با محبت دست روی شونـه شـهراد گذاشت و هر دو وارد اتاقک شدن ...

- چه خبر پسر؟!

شـهراد چوب سیگاری کـه توی دستش گرفته بود و فشار مـی داد رو توی جیبش برگردوند، دکمـه چهار رو فشار داد و گفت:

- سلامتی دایی جان ...

دایی اخمـی کرد و گفت:

- با منم آره ...

هر دو مرد خندیدن و شـهراد گفت:

- نفرمایید ...

- باشـه بـه وقتش مـی فرمایم ...

باز شـهراد خندید، اتاقک کـه ایستاد شـهراد کنار ایستاد و گفت:

- بفرمایید دایی ...

دایی رفت بیرون و به دنبالش شـهراد ... کریدور بیست متری خلوت بود ... صدا از هیچ کدوم شش واحد طبقه چهارم درون نمـی اومد ... شـهراد کلیدش رو درون آورد، رفت سمت درون و گفت:

- فقط امـیدوارم بابا روی دنده خوبش باشـه ...

در رو باز کرد و وارد راهروی سرامـیکی جلوی درون شد، دایی هم پشت سرش اومد تو. دو مرد هنوز حتی کفش هاشون رو هم درون نیـاورده بودن کـه صدای داد آقای شاهد خونـه رو برداشت:

- زن! بـه این تنـه لش بگو، کفشاشو دم درون در بیـاره ... راه نیفته با کفش بره تو اتاقش ... اینبار با کمربند ...

شـهراد خندید و آروم گفت:

- گویـا روی دنده خوبش نیست!

دایی با خشم دستی بـه ریش های جو گندمـیش کشید و زیرگفت:

- لا اله الا الله ...

شـهراد با همون خنده کنج لبش، دستی روی سه ستاره بزرگ سر شونـه دایی کشید و گفت:

- بفرمایید تو جناب سرهنگ ... مـی دونین کـه این چیزا طبیعیـه!

دایی با خشم و صدای فرو خورده گفت:

- آخه که تا کی شـهراد؟!

شـهراد دیگه توجهی نکرد، کفشاشو درون آورد و یـه راست وارد دستشویی شد ... دستشویی درست جلوی درون ورودی و انتهای راهروی دو متری جلوی درون بود ... سمت راستش آشپزخونـه اپن و بعد از اون پذیرایی پنجاه متری خونـه قرار داشت ... وسط پذیرایی ، درست سمت چپش هم یـه راهرو مـی خورد و دو که تا اتاق خواب قرار داشت ... یکی اتاق شمـیم، اون یکی اتاق آقای شاهد و خانومش ... اتاق شـهراد هم کوچیکترین اتاق خونـه بود ... آخر پذیرایی سمت چپ یـه راهروی دیگه بود ... آخر راهرو اتاق ده متری شـهراد و سمت راستش حموم قرار داشت ... صدای گپ و گفتگوی دایی رو با آقای شاهد شنید ... جوراباشو درون آورد و انداخت توی دستشویی ، آب رو باز کرد روش، دمپایی های بزرگ سورمـه ای مخصوص خودش رو پا کرد. کلاً توی اون خونـه همـه چیزش مخصوص بود! با شلنگ دستشویی پاهاشو شست، سفت و محکم ... وقتی خیـالش راحت شد کـه پاهاش خوش بو شده، رفت سر وقت دستشویی. جورابای سفید رنگش خوب خیس شده بودن، با همون مایع دستشویی یـه کم مشتش داد و وقتی اثری از لک روشون ندید آب کشید و گوله شون کرد کنار دستشویی، دست و صورتش رو هم شست و خشک کرد. بعد از اون، رابا رو گرفت و توی دست مشتشون کرد. دمپایی هاشو اریبی کنار دیوار درون آورد کـه آب توشون بره و رفت از دستشویی بیرون. دمپایی های رو فرشیش توی جا کفشی کنار درون بود، روی پا دری ایستاد و با پای دراز شده دمپایی ها رو از توی جاکفشی بیرون کشید، با یـه پرش پرید سمتشون و پوشیدشون ... بعد با خیـال راحت راه افتاد سمت پذیرایی، ش توی آشپزخونـه مشغول فراهم وسایل پذیرایی از دایی بود ... خم شد از روی اپن و داخل ظرف مـیوه سیبی برداشت، بلند گفت:

- سلام خانوم ...

همونطور کـه انتظارش رو داشت هیچ جوابی دریـافت نکرد، درون ازاش صدای آقای شاهد رو شنید کـه گفت:

- خانوم اون مـیوه ها رو دوباره بشور ...

دستش مشت شد، فکش هم منقبض ... دایی داشت منفجر مـی شد، اما با نگاه شـهراد خودش رو کنترل کرد و باز دستی بـه ریشش کشید ... شـهراد گازی بـه سیب زد و رو بـه آقای شاهد گفت:

- سلام آقای شاهد ...

خیلی وقت بود باباش رو بابا صدا نمـی کرد ... با جیغ شمـیم بیخیـال نگاه چپ چپ آقای شاهد چرخید. شمـیم پیچیده توی چادر سفید رنگ نمازش از اتاق بیرون پریده و یـه راست شیرجه زد سمت آغوش داییش کـه به روش باز شده بود ... دایی با عشق پیشونی شمـیم رو بوسید و گفت:

- قبول باشـه خانوم دکتر ...

شمـیم غش غش خندید و گفت:

- وای دایی دلم براتون یـه ریزه ... یـه چیکه ... قد جوراب مورچه شده بود ...

شـهراد با لبخند بـه شمـیم نگاه مـی کرد، شمـیم سنگینی نگاشو حس کرد، سرشو بالا گرفت و برعبرخورد سرد بابا و ش گفت:

- سلام داداش ...

- سلام بـه روی ماه نشسته ات ...ی با چادر نماز مـی یـاد از اتاق بیرون؟

سنگینی نگاه آقای شاهد رو کـه حس کرد، نگاش کرد، معنی نگاشو دیگه خوب مـی فهمـید. این نگاه غضبناک یعنی خاک بر سر توی بی حیـای بی دین و ایمون! نصف توئه! یـاد بگیر!

شـهراد مـی دونست اگه یـه کم دیگه بمونـه جلوی ش تحقیر مـی شـه، و این اصلاً چیزی نبود کـه دلش بخواد. بعد گازی بـه سیبش زد و بعد از عذر خواهی از داییش راهی اتاقش شد. قصد داشت اول از همـه دوش بگیره ... بعد لباسی کـه قصد داشت بعد از حموم بپوششـه رو ولو کرد روی تخت خواب فلزی یـه نفره اش و بعد از برداشتن تن پوشش از اتاق خارج شد و یـه راست رفت توی ... زیر دوش همـیشـه دچار یـه رخوت خاص و حس سبکی مـی شد ... به منظور همـین هم بعد از کارش حتماً دوش مـی گرفت ... حتی اگه شده فقط سه دقیقه! سه دقیقه زیر آب ... زیر پاکی مطلق ...

از حموم کـه بیرون اومد بدون اینکه راهشو بـه سمت پذیرایی کج کنـه یـه راست رفت توی اتاقش ... کلاه حوله رو کشیده بود روی سرش ... انگشتشو از روی حوله کرد توی گوشش و چند بار محکم تکون داد کـه آبهای گوشش بیـاد بیرون ... چراغ گوشیش روی مـیز تحریرش کـه مـیز کامپیوترش هم بود، چشمک مـی زد و این نشون مـی داد اس ام اس داره ... همـینطور کـه با یـه دست از روی کلاه حوله آب موهاشو مـی گرفت با دست دیگه اس ام اس رو باز کرد ...

- شکلات تلخ ... هیربد ... باتر فلای ... لک پرس ...

لبخند نشست کنج لبش ، کد رو وارد کرد و جواب داد:

- سیگار شکلاتی ... مشتری خوبیـه ...

سند کرد و گوشی رو انداخت روی مـیز ... تند تند موهاشو خشک کرد و رفت سمت در، اول قفلش کرد کـه یـه موقع شمـیم بی هوا نیـاد توی اتاق، بعد حوله رو از تنش بیرون کشید و آویزون چوب لباسی کنار اتاق کرد ... رفت سمت لباسا ... تامـی سفیدش رو با لبه های قرمز و سورمـه ای برداشت و پوشید ... صدای اس ام اس گوشیش بلند شد ... خیز گرفت سمت گوشی ...

- شکلات تلخ ... موفق باشی ...

لبخند زد و گوشی رو گذاشت سر جاش ... مشتری براش جور شده بود اونم از نوع فرد اعلاش ... این کـه قبل از اومدن مشتری خبرش بهش مـی رسید مدیون ذکاوت خودش بود ... شلوار گرمکن سورمـه ایشو برداشت و پوشید ... رفت جلوی آینـه قدی اتاق ... از قیـافه اش بیزار بود .. بـه صورتش نگاه نکرد ... طبق معمول همـیشـه ... اما هیکلش رو دوست داشت ... نگاهی بـه شکم هشت تیکه اش انداخت ... فیگور گرفت ... کل عضله هاش برجسته شدن و بهش اعتماد بـه نفس ... دستکش های بوکسش رو دستش کرد و رفت سمت کیسه بومشکی کـه از سقف آویزون کرده بود ... مشت زد ... بـه کیسه بو... اما توی ذهنش بـه دهن سپهر ... مشت زد ... بـه کیسه بو... اما توی ذهنش پای چشم امـیر ... مشت زد ... بـه خاطراتش ... مشت زد بـه کوه یخی قلبش ... مشت زد ... بـه حرفای پدرش ... مشت زد ... بـه قهر مادرش ... مشت زد ... بـه آینده سیـاهش .. مشت زد بـه گذشته کورش ... مشت زد ... زد ... زد ... اینقدر کـه آروم بشـه ... بتونـه بخنده ... بازم بتونـه بخنده ... خسته شد ... دستکش ها رو درون آورد و پرت کرد گوشـه اتاق ... رفت سمت هالترش ... دو که تا وزنـه بیست کیلویی انداخت اینطرف اونطرفش و مشغول شد ... عضله های جلوی بازوش باد مـی ... مـی زدن بیرون و بر مـی گشتن ... دستش رو کـه خم مـی کرد داد عضله ها درون مـی اومد ... دستشو کـه راست مـی کرد عضله ها کش مـی یومدن ... و باز روز از نو روزی از نو ... ستش رو تکمـیل کرد ... سه که تا هشت بار ... هالتر رو هم گذاشت کنار اتاق ... دمبل های ده کیلوییشو برداشت ... مشغول شد ... پشت بازو ... دستاشو مـی برد بالا ... همزمان مـی آورد سمت پایین ... کنار بدنش زاویـه نود درجه مـی ساخت ... مـی برد عقب و باز کنار بدنش نگه مـی داشت ... وقتی داد عضله هاش بلند شد و حس کرد عضله هاش دارن مـی سوزن دمبل ها رو سر جاشون برگردوند ... چشم گردوند روی پوستر های اتاقش ... روی هیکل بی نقص مرحوم روح الله داداشی ... روی قوی ترین مردان جهان و برترین فیت نس کار ها ... فقط هجده سالش بود کـه دیوار اتاقش رو پر کرد از پوستر مردای قوی هیکل و چیزی نگذشت کـه خودش هم شد یکی از اونا ... سیستمش رو روشن کرد ... کد عبور داد ... وارد شد ... فایل موسیقی مورد نظرش رو باز کرد ... کنترل ای زد و همـه رو با هم انتخاب کرد ... اینتر رو کوبید و کشوی مـیز رو باز کرد ... یـه بسته کاپتان بلک از داخل بادوازده تایی بیرون کشید ... بازش کرد ... ضربه زد زیرش ... یـه نخ بـه بیرون سرک کشید ... با دو انگشت گرفتش، گذاشت گوشـه دهنش شیرینش رو زبون زد . فندکش رو ازمـیر برداشت و روشنش کرد ... دهنش طعم گس گرفت ... زیر سیگاریشو برداشت ... دود رو فرستاد بیرون ... ولو شد روی تختش ... زیر سیگاری رو درست پایین تخت جایی کـه دستش از تخت آویزون مـی شد قرار داد کـه خاکستر سیگارش بریزه توی زیر سیگاری ... بوی شکلات اتاق رو برداشت ... پک دیگه ای زد ...

- تکیـه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط

باختم جان درون هوای او غلط کردم، غلط

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث

ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط

شعر وحشی بافقی ... صدای محسن چاووشی ... چه دنیـایی براش مـی ساخت ... اون قدر کـه باز ذهن سرکشش شاعر مـی شد ... شاعر مـی شد و شعر مـیگفت ... و باز هم فقط به منظور خودش ... به منظور دلش ... به منظور دلی کـه دیگه دل نبود ... بـه یـاد پدری کـه دیگه پدرش نبود ... بـه یـاد پدری کـه فروختش ... بـه یـاد پدری کـه برای عقایدش حرمت قائل نشد ... زمزمـه کرد:

- من مرد مـی شم از درد

من مرد مـی شم از دود

وقتی بـه جای دستات

سیگار مرهمم بود

سکوت کرد ... پک زد ... دود رو فرستاد بیرون ... بـه سقف سفید اتاقش خیره شد ... بدنش کوفته بود ... بی حال بود ...

دل بـه داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا

سوختم خود را به منظور او غلط کردم ، غلط

اینکه دل بستم بـه مـهر عارضش بد بود بد

جان کـه دادم درون هوای او غلط کردم ، غلط

پوزخند زد ... ذهنش کـه سرکش مـی شد درست مثل این بود کـه یـه نفر بگیره قلقلکش بده ... خنده اش مـی گرفت ... بعضی وقتا از زور درد بـه شعر رو مـی آورد و اینقدر ذهنش مـی گفت و مـی گفت و مـی گفت که تا آروم مـی شد ... الان هم از همون روزا بود ... یـاد سیبی افتاد کـه ظرف برداشت ... صدای پدرش ... اون نجس بود! حتما اینو حداقل خودش قبول مـی کرد کـه برای اون خونواده نجسه ... پک زد بـه سیگارش ... یـادش افتاد بـه سیزده سالگیش ... وقتی کـه برای اولین بار از فشار فکرای عذاب آورش دست توی جیب باباش کرد و اولین نخ سیگار رو کش رفت و اسم سیگاری رو بـه جون خرید ...

- از پاکت تو جیبت

سرفه عذابم مـی ده

بدم مـی یـاد از خودم

اون موقع خونواده اش رو داشت ... محبتشون رو داشت ... چی شد کـه توی هفده سالگی همـه چی خراب شد؟! چی شد کـه همـه فهمـیدن چیزی رو کـه نباید مـی فهمـیدن ... چی شد کـه سپهر و امـیر نارو زدن؟ هر چند کـه جوونمردی از اول هم تو خونشون نبود ...

از بــرای خــاطــر اغــیـار خــوارم مــی کــنـی

من چه کردم کـه اینچـنین بـی اعتـبـارم مـی کنی

روزگـاری آنـچـه با مـن کـرد اسـتغنـای تـو

گر بگـویـم گـریـه هـا بـر روزگـارم مـی کنـی

دلش تنگ بود به منظور نوازش دستای ش ... به منظور نگاه پر افتخار پدرش ... به منظور بوسه زدن روی دستای پدرش و بغل و چرخوندن ش دور خونـه ... دلش تنگ بود به منظور داشتن خونواده ... اما همـه رو از دست داده بود و دیگه فرصتی به منظور داشتنشون نداشت ... اون خودش رو فدا کرده بود ... از بچگی فدا شدن رشونیش حک شده بود ... حالا چی کار مـی کرد با دل تنگش؟! این رو نمـی دونست ...

تو حسرت یـه بوسه

دستای بی روح تو

روحمو از خونـه کند

نشستتخت ... سیگارش تموم شده بود ... توی زیر سیگاری خاموشش کرد ... سرشو گرفت بین دستاش ... موهاش رشونیش ریخته بودن ... کاش قیـافه اش قشنگ نبود ... کاش از بچگی زبون زد خاص و عام نبود ... کاش تو دلبرو نبود ... کاش ....

از بــرای خــاطــر اغــیـار خــوارم مــی کــنـی

من چه کردم کـه اینچـنین بـی اعتـبـارم مـی کنی

پدرش قاضی نا مردی بود ... بی دفاع حکم صادر کرد ... شـهراد بـه خودش اومد و دید محکومـه ... حبس ابد ... چی مـی تونست کـه بگه؟! چی داشت کـه بگه؟! اون هر چی هم کـه بود پسر اون مرد بود ... نباید این قدر بی انصافانـه طرد مـی شد ... نباید ...

- تلخی کام دنیـا

آغوش سرد کوچه

لبریز رد پامـه

همـیشـه خندیده بود ... همـیشـه ... اما دوست نداشت جلوی شمـیم هم تحقیر بشـه ... دوست نداشت حرفای زشت پدرش رو شمـیم بشنوه و روح لطیفش خراش برداره ... همـیشـه مـی گریخت ... مـی گریخت کـه شمـیم نشنوه ... اما چه مـی کرد روزایی رو کـه همـه فامـیل جمع بودن و پدرش به منظور جمع آبروی خودش اون رو جلوی همـه بی آبرو مـی کرد ... ترجیح مـی داد تو هیچ مـهمونی نباشـه ... همـه فکر کنن شـهراد مرده ...

- سوی بزمت نگذرم از بس کـه خوارم کرده ای

تا نداند کـه چون بی اعتبارم کرده ای

نا امـیدم بیش از این مگذار خون من بریز

چون بـه لطف خویشتن امـیدوارم کرده ای

سیلی خورد ... حرف ها شنید ... سیگار کشید ... خندید ... ترجیح داد سکوت کنـه و بخنده ... این شد راه دفاع براش ... آخرین بیت ها توی ذهنش شکل گرفت ...

- نخواستی و ندیدی

بابا همـیشـه اخم و

بابا فقط ، کشیده ....

خندید ... مثل همـیشـه خندید ... خالی شده بود ... خودش رو حسابی خالی کرده بود .... از جا بلند شد ... صدای شمـیم رو مـی شنید ....

- داداش ... ناهار ....

انشالله پستای بعدی رو بعد از اتمام روزای بارونی مـی ذارم ... که تا اون روز ... یـا حق!

سلام دوستای عزیزم ... همـینطور کـه گفتم به منظور ذره ای تنوع امشب یـه پست از رمان سیگار شکلاتی رو مـی ذارم ... از اونجایی کـه صفحه نقد فعلا نداریم منتظر شنیدن نظرات محترمتون توی پروفایلم هستم ...

دنیـا دنیـا دوستتون دارم ...

از جا بلند شد، تی شرتش رو با یـه تی شرت مشکی و سفید عوض کرد، باز مثل احمق ها اول دوش گرفته و بعد اینقدر ورزش کرده بود کـه بدنش خیس و چسبنده شده بود ... حتما دوباره مـی رفت دوش مـی گرفت و باز دری وری های باباشو بـه جون مـی خرید ... از اتاق کـه رفت بیرون، راهروی سه متری رو کـه طی کرد، سفره رو پهن شده کف خونـه دید. باباش بالای سفره نشسته بود و داییش دست راستش ... شمـیم هم کمک ش تند تند وسایل رو ازاپن بر مـی داشت و توی سفره مـی چید ... با دیدن شـهراد ایستاد و گفت:

- همون کـه دوست داری داداش...

شـهراد لبخندی تحویلش داد و نشست سر سفره ... شمـیم هم دیس برنج رو کـه روش پر شده بود از زعفرون وسط سفره گذاشت و نشست کنار شـهراد ... از پارچ آب لیوانی به منظور خودش ریخت و لاجرعه سر کشید، چند قطره ته لیوان موند. لیوان رو گذاشت کنار دستش کـه وقتی باز تشنـه شد از همون آب بخوره ... لیوان دهنی دوست نداشت ... شـهراد هوس کرد سر بـه سرش بذاره ... اخم و تخم آقای شاهد هم چندان براش مـهم نبود ... عادت کرده بود، هم اون بـه باباش و هم باباش بـه اون ... عاشق این بود کـه کوچولوشو بچزونـه! هر چند کـه خیلی هم کوچیک نبود! سوم دبیرستان بود ... لیوان آب شمـیم رو برداشت و به سرعت همون چند قطره رو پاشید روی صورتش ... جیغ شمـیم بلند شد و شـهراد قهقهه زد ... صدای لا اله الا الله آقای شاهد و خنده های دایی هم بلند شد ... شمـیم پرید روی پاهای شـهراد و انگشتش رو برد سمت صورتش ... شـهراد خودشو کشید کنار و گفت:

- نکن شمـیم!

ولی شمـیم از رو نرفت و انگشت اشاره اش رو توی چال گود سمت چپیـه شـهراد فرو کرد ... شـهراد نمـی تونست خنده اش رو جمع کنـه کـه چالش هم محو بشـه و شمـیم دست برداره ... از حرکتش بیشتر خنده اش مـی گرفت ... خود شمـیم هم یـه چال کوچولو داشت، سمت راست صورتش بود ... اما محو و کم عمق ... برعشـهراد کـه هر دو طرف لپش چال داشت اون هم بـه چه عمقی!!! بالاخره با تشر آقای شاهد شمـیم از روی پای شـهراد بلند شد و گفت:

- دمت گرم داداش ... خیلی وقت بود تو چاله ات فرو نرفته بودم ... یـه بهونـه دادی دستم ...

شـهراد خندید و خواست به منظور خودش برنج بکشـه کـه داد آقای شاهد درون اومد ...

- خانوم بشقاب این پسره کو؟!!

ش نگاهی بـه شمـیم انداخت، شـهراد سر بـه زیر شد ... شمـیم از جا پرید و رفت توی آشپزخونـه ... چیزی طول نکشید کـه با بشقاب ملامـینپریده نارنجی رنگ و لیوان همرنگ و قاشق و چنگال مخصوص شـهراد برگشت ... مـی دونست چرا داداشش محکومـه بـه جدایی ... اما باور نمـی کرد ... باورش نمـی شد ... نوجوون بود و به خاطر سنش فکر مـی کرد هر چی اتفاق بده مال بقیـه است! باورش نمـی شد ممکنـه برادر خودش هم همچین آدمـی باشـه! هر چی هم مدرک براش رو مـی بازم باورش نمـی شد! هر چی هم کـه بابا اینو مـی گفت شمـیم باور نمـی کرد. دلش نمـی خواست باور کنـه! قلبش طاقت نداشت چنین چیزیو هضم کنـه! از گوشـه چشم نگاهی بـه شـهراد انداخت ... خبری از ناراحتی توی صورتش نبود، برعداشت با اشتهای هر چه تموم تر غذا مـی خورد، بشقاب نارنجیشو تاپر از برنج سفید لنجان کرده بود و از توی بشقاب خورش مخصوص خودش چند قاشقپر بامـیه روی برنجش ریخته بود و داشت دو لپی مـی خورد ... خنده اش گرفت! اصلاً کی شـهراد رو ناراحت دیده بود؟!! این بشر همـیشـه خونسرد و خندون بود. بدترین صحنـه ها رو هم کـه مـی دید یـه شونـه بالا مـی انداخت یـه لبخند مـی زد و به بقیـه کارش مـی رسید. بعضی وقتا پیش خودش فکر مـی کرد شـهراد فاقد احساسه! دیده بود مواقعی رو کـه بابا داد مـی کشید و شـهراد مـی خندید و مـی رفت توی اتاقش ... پشتش رو مـی کرد بهش و شـهراد مـی خندید و حرف خودش رو بهش مـی زد ... خیلی وقتا شـهراد با درد دل مـی کرد ... مـی دونست بـه همـه حرفاش گوش مـی کنـه، اما جواب نمـی داد ... یـاد روزی افتاد کـه از بعدش با شـهراد قهر کرد ... روزی کـه فهمـید شـهراد چی کار کرده!... ایستاد جلوی شـهراد ... دستاشو بالا برد ... این طرف اونطرف صورتش گذاشت ... صورت پسرشو قاب کرد و با چشمای لبریز از اشکش و صدای لرزون و بغض آلودش فقط تونست بگه:

- آره شـهـــــراد؟

و شـهراد تو سکوت سرشو انداخت پایین، شکست ... له شد ... نابود شد و اینو همـه فهمـیدن ... بعد از اون قهر کرد... کم حرف شد... با شـهراد اصلاً حرف نمـی زد، ولی حرف زدنش با بقیـه هم شده بود درون حد چند کلمـه ...

- چی بپزم؟! زیر گازو کم کن! پاشو نمازتو بخون آفتاب زد ... سلام ... بـه سلامت ... ماست نداریم ... نون نداریم ... پنیر تموم شده ...

از این دست مکالمات زوری ... همـین بیشتر بابا رو جری مـی کرد ... دادشو درون مـی اورد ... شـهراد رو انداخت از خونـه بیرون ... ولی شـهراد با وساطت دایی برگشت ... با ضربه ای بـه روی پاش از جا پرید:

- چته تو کرم ابریشم؟!!

قیـافه درون هم کشید و گفت:

- کرم ابریشم تویی با اون چشات!

اخمای شـهراد درون هم شد. سرشو فرو کرد توی بشقابش و مشغول هم زدن برنج و خورشتش شد. برنج سفید با آب نارنجی خورش رنگ عوض مـی کرد و شـهراد اصلا انگار توی این دنیـا نبود دیگه ... شمـیم متعجب با خودش فکر کرد:

- مگه چی گفتم کـه ناراحت شد؟!!!

شـهراد و ناراحتی؟! اونم بـه خاطر یـه جمله؟!! اینقدر نگاش کرد که تا بالاخره قاشقی غذا بـه دهن برد و باز لبخند گوشـه لبش جا خوش کرد ... نفس آسوده ای کشید و اونم مشغول خوردن شد ... شـهراد بقیـه غذاشو هم خورد، دستاشو طبقه معمول مالید بـه شلوارش کـه اگه چرب شده تمـیز بشـه، عادتش بود، بعدش از سر سفره بلند شد و گفت:

- دستتون درد نکنـه خانوم ... مثل همـیشـه عالی!

اما ش حتی سرشو بالا نیـاورد کـه نگاه بـه چشمای پسرش بندازه ... و شـهراد مـی دونست این سکوت لعنتی روزی شکسته مـی شـه کـه ش نگاش کنـه ... یـادش بود ... با اینکه دور بود اما خوب یـادش بود کـه ش همـیشـه مـی گفت:

- چشمات جادویی توی خودشون دارن کـه آدمو لال مـی کنن ... نگران ایی هستم کـه قراره بیـان تو زندگیت ...

و شـهراد با خنده مـی گفت:

- ا؟!!! بیخیـال ! یـه دونـه م زیـاده ... رو خدا آفریده واسه چزوندن ... من با پسرا بیشتر حال مـی کنم ...

و اون روز نفهمـیدم چرا ش ضربه ای آروم بـه گونـه اش زد و گفت:

- وای خدا مرگم بده!

اما الان خوب مـی فهمـید ... آهی کشید و رفت سمت اتاقش ... مـی خواست بار دیگه دوش بگیره ... شبیـه اردک شده بود ...

همـین کـه رفت توی حموم و در حموم رو بست ، صدای داد آقای شاهد رو شنید:

- تحویل بگیر خانوم ... پسره روزی دوبار مـی ره حموم! معلوم نیست تو اون اتاق چه غلطی مـی کنـه! صبح که تا ظهر و بعدم عصر که تا شب کـه خونـه دوستای گرامـیش پلاسه ... اما وقتی هم مـی یـاد خونـه انگار هنوز سیراب نشده ... این با خودشم رابطه ...

داد دایی کـه بلند شد دوش آبو باز کرد. یخ بود ... اما به منظور تن ملتهب شـهراد دوا بود ... رفت زیرش و نفسشو حبس کرد ... دیگه صداشون رو نمـی شنید ... بـه این جر و بحث ها عادت داشت ... زیر دوش یـهو خنده اش گرفت. انگار پسر هجده ساله بود کـه به قول باباش با خودش رابطه داشته باشـه. غش غش خندید ... آینـه روبروی دوش چشماشو وسوسه مـی کرد کـه خیره صورتش بشـه ... اما خودش هم مثل ش با چشماش قهر بود. بعد از دوش گرفتن، حوله شو تنش کرد و زد بیرون ... دایی و بابا داشتن حرف مـی زدن و شـهراد خوب مـیدونست وقت خوردن چائیـه. رفت توی اتاقش ... تند تند لباساش رو تنش کرد، زد از اتاق بیرون و رفت سمت دستشویی ... شمـیم توی اتاقش بود ... وقتی آقای شاهد خیلی شورش رو درون مـی آورد و مثل امروز زیـادی گیر مـی داد و بی حیـا هم مـی شد شمـیم قهر مـی کرد و مـی رفت توی اتاقش ... وگرنـه جاش همـیشـه جلوی تلویزیون بود ... البته نـه اینکه حواسش بـه تلویزیون باشـه! مـی یومد مـی نشست جلوی تی وی ،تابش رو مـی ذاشت روی پاش و غرق سایت های اینترنتی مـی شد ... فقط از اتاق مـی یومد بیرون کهی بهش غر نزنـه ... شـهراد حداقل این مزیت رو داشت کهی ازش نمـی خواست بیـاد از اتاقش بیرون ... بدون اینکه بهی نگاه کنـه یـه راست رفت توی دستشویی وضو گرفت ، دست و صورتش رو حسابی خشک کرد. دوست نداشتی بفهمـه وضو گرفته، بعد دوباره برگشت رفت توی اتاقش ... بحث دایی و باباش درون مورد معضلات جدید اقتصادی بود ... براش مـهم نبود ... سجاده اش رو پهن کرد کف اتاق. درون اتاقش رو قفل کرد ... مـی دونستی نمـی یـاد توی اتاقش ... شاید دایی کـه اونم مـهم نبود. گاهی هم شمـیم کـه اونم قهر بود. اما قفل کرد کـه غافلگیر نشـه ... آقای شاهد اگه مـی فهمـید نماز هم مـی خونـه ، خونـه رو تو حلقش مـی کرد کـه تو خدا رو بـه سخره گرفتی ... حوصله بحث نداشت. مگه اون خدا رو مـی پرستید واسه دل دیگرون؟!نـه اون خدا رو بـه خاطر خداییش مـی پرستید! عبادت مـی کرد به منظور اینکه نیـاز داشت بـه این عبادت! بعد چه دلیلی داشت همـه شاهد عبادتش باشن؟ همـه شاهد داد و ستدش با خدا باشن؟ اون غماش و دلگیری هاش رو مـی داد و از خدا آرامش طلب مـی کرد. همـیشـه دنبال آرامش بود ... و این دقیقاً چیزی بود کـه هیچ وقت نداشت. جز همون وقتایی کـه مـی نشست سر سجاده. قامت بست ... نیت کرد ...

- الله اکبر ...

دستاشو انداخت و مشغول شد ... تو دل عبادتش فرو رفت ... طوری کـه اگه اون لحظه باباش پشت درون تمام فحش های عالم رو هم بهش مـی داد اصلا براش مـهم نبود ... اون خدا رو داشت ... همـیشـه خدا رو داشت ... حتی اگه لجن بود! حتی اگه نجس بود! حتی اگه همـه چیزهای بد دنیـا هم بود باز خدا رو داشت و همـین براش بس بود. بالاترین آرامش رو نماز خوندن و عبادت بهش مـی داد ... بعد از اون، درون مواقعی کـه نماز های واجبش رو خونده بود و حس مستحب خوندن هم نداشت ، رو مـی آورد بـه سیگار و موسیقی و شعر ... نمازش کـه تموم شد دستاش رو گرفت رو بـه آسمون نیـایش همـیشگیشو بهآورد:

- خدایـا ... چه ساختن هایی کـه منو سوخت و چه سوختن هایی کـه منو ساخت! خدایـا ... بـه من فهمـی بده کـه از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونـه.

دستشو روی صورتش کشید، مـهر بلندش کـه از مشـهد خرید بود رو بوسید و سجاده اش رو جمع کرد. همـه اشو زیر تخت جا ساز کرد، افتاد روی تخت و چشماشو بست ... مـی خواست یـه کم بخوابه که تا برای قرار عصر آماده و قبراق باشـه ...

*****

- هیـــــــــــی!

چشمامو باز کردم و به سرعت نشستم. عرق از سر و صورتم جاری شده بود و باد کولر باعث مـی شد لرز کنم. از صدای هییی گفتن خودم از خواب پ و چه خوب کـه از خواب پ. چه خواب افتضاحی ... بدنم هنوز داشت مـی لرزید ... روی تخت چمباتمـه زدم و زانوهامو بغل کردم. باز یـاد خوابم افتادم ... یـاد ساسان یـاد بدن کبودش شده اش. یـاد خط بـه خط نامـه اش. باز بغض کردم ... جیغ کشیده بودم و از خواب پریده بودم اما مـی دونستم تو اون خونـه برایی اهمـیت ندارم. بمـیرم همـی سراغی ازم نمـی گیره! چه برسه جیغ بکشم! سرمو گذاشتم روی زانوهای لرزونم و به اشکام اجازه بارش دادم.

- چرا رفتی ساسان؟!! چرا بی وفا شدی؟ چرا تنـهام گذاشتی؟ ساسان مگه تنـهایی منو ندیدی؟ مگه دوستم نداشتی؟ تو کـه همـیشـه مـی گفتی منو از همـه تو دنیـا بیشتر دوست داری! چرا رفتی ... چرا طاقت نیـاوردی؟!!! همـه اش تقصیر منـه! تقصیر من لعنتی ...

از جا بلند شدم. بغض و حرص و کینـه توی وجودم بیداد مـی کرد، حس مـی کردم رگ و پی تنم کش مـی یـاد! دوست داشتم همون لحظه برم از اتاق کوچیکم بیرون و اولین نفری کـه اومد سر راهم رو بکشم. مـی تونستم ... اینقدر غیظ داشتم ، اینقدر نفرت و کینـه داشتم کـه مـی تونستم ... رفتم سمت درون اما دم درون که رسیدم زانوهام سست شد. ایستادم ... دستمو گذاشتم روی دیوار و نالیدم:

- چی کار مـی کنی ؟!!! چرا گند مـی زنی بـه همـه چیز؟!!! بـه ساسان فکر کن، بـه روح پاک ساسان ... تو نباید احمق بشی ... نباید کنترل احساستو از دست بدی ... حتما همـیشـه آروم باشی و با وقار و خنثی ... تو مـی تونی ... تو مـی تونی! بـه خاطر ساسان ... فقط بـه خاطر ساسان عزیزت ...

برگشتم وتخت نشستم، صورتمو پنـهون کردم بین دستام ... کاش مـی شد خودمو برسونم بهشت زهرا ... کاش مـی شد برم درد دل کنم ... برم خودمو خالی کنم ...

- خدایـا چرا من حتما اون صحنـه رو مـی دیدم؟ چرا منی کـه از همـه عاشق تر بودم حتما جون کندنش رو مـی دیدم؟ چرا حتما اینطوری مـی شد؟ چرا زودتر نفهمـیدم چه دردی داره؟ چرا بـه دادش نرسیدم؟ چقدر بودم من!

باز از جا بلند شدم، کلافه بودم. رفتم سمت پنجره، دو سه که تا لامپ پایـه بلند با نور سفید اطراف باغ روشن بود، مسیر ماز رو بـه خوبی مـی تونستم ببینم ... تو اون باغ بزرگ شاید تنـها چیز جالبی کـه وجود داشت همـین ماز بود ... یـه ماز پیچ درون پیچ کـه با شمشادهای بلند ساخته شده بود و مخصوص تربیت سگ های وحشی بود ... اینقدر توی اون ماز سگ ها رو مـی چرخوندن که تا راه رو یـاد مـی گرفتن. کم کم تربیت مـی شدن و از وحشی بودن فاصله مـی گرفتن، بـه خاطر وجود این سگ های وحشی کـه همـه شون پشت باغ نگهداری مـی شدنی جرئت نمـی کرد پا بـه باغ و به خصوص اون قسمت باغ کـه پشت ساختمون اصلی بود بذاره ... نگام رو زوم کردم بـه سایـه بون تعبیـه شده وسط ماز ... زیرش مشخص نبود ... درست جایی کـه مقصد همـه سگ ها بود ... اون وسط ... یـه سایـه بون زده بودن ... و خوب مـی دونستم کـه خونـه سگ ها هم همون جاست ... وسط اون ماز پر پیچ و خم ... مطمئن بودم اگه یـه روز پا بـه اون ماز بذارم راه رو گم مـی کنم ... شمشاد ها بلند تر از قد یـه آدم بلند قد بود و هر مـی رفت اون تو مدام توی بن بست های شمشادی گم مـی شد، آخر هم خوراک سگ های وحشی مـی شد ... این دلیلی بود کـه هیچ وقت دلم نخواست رفتن بـه اون ماز رو امتحان کنم ... هوا گرگ و مـیش شده بود ... صدای زوزه بعضی از سگ ها شنیده مـی شد ... دستم رو روی قلب بیچاره گذاشتم، ضربانش هنوز هم نامرتب بود. دلم تنگ بود به منظور ساسانم ... عقب گرد کردم و ولو شدم روی تخت، دست بردم زیر بالش و تنـها عکسی کـه از ساسان به منظور خودم نگه داشته بودم رو بیرون کشیدم. چشمای خمار آبی رنگش باز آشوب بـه راه انداختن توی دلم. پوست سفیدش، لبخند جذاب و دوست داشتنیش ... موهای بورش ... یـه کم لپ داشت کـه همـیشـه بـه خاطرش مسخره اش مـی کردم. آخرم به منظور آب اون لپ های ...نفس عمـیقی کشیدم و خودم رو با غیظ نفرین کردم:

- الهی بمـیری شاهزاده خانوم! الهی بـه بدترین شکل و با ذلالت بمـیری اگه نتونی جواب گوی ساسان و درخواستش باشی ...

آهی کشیدم، دلم پاره پاره بود. از مردن هیچ هراسی نداشتم، اما نـه که تا قبل از اینکه بـه هدفم برسم. برام اهمـیتی نداشت کـه توی این راه چه بلایی سرم بیـاد ... حتما یـه کاری مـی کردم. هر کار کـه شده! اما حتما یـه کاری مـی کردم. بالاخره حتما جربزه ام رو بـه خودم ثابت مـی کردم. بـه خودم و ! من مـی تونم! مـی دونم کـه مـی تونم! سر روی بالش گذاشتم، ساعت رو کوک کرده بودم به منظور هفت و نیم، ساعت پنج بود ... زیـاد وقت نداشتم. چشمامو بستم و توی دلم اینقدر اسم خدا و ساسان و رو صدا کردم که تا خوابم برد.

منتظر نقداتون توی پروفم هستم دوستای عزیزم ...

سلام همراه های عزیز من ...

امشب اومدم ... با یک روی دیگه از شـهرادم ... بارها گفتم ... باز هم مـی گم ... شـهراد رو بفهمـین ... درون موردش قضاوت نکنین ... هیچی نگین فعلا! فقط باهاش همراه باشین ببینین اون داره چی کار مـی کنـه و هدفش چیـه ... هدفش رو بفهمـین! همـین ...

یک بار دیگه تقاضا مـی کنم از دوستای کم سن و سال کـه این رمان رو نخونن ... عاجزانـه تقاضا مـی کنم ... من نمـی خوام بعداً هیچ دینی بـه گردنم باشـه با وجد اینکه رمان صحنـه های ت-ح-ر-ی-ک کننده نداره اما خوندش اصلا به منظور سنین پایین مناسب نیست ...

دوستان من رو مدیون نکنین ...

ممنون ...

ساک مشکی بزرگش رو روی دوشش جا بـه جا کرد و از پله های مر مری سفید رنگ باشگاه پایین رفت. درون شیشـه ای رو کـه باز کرد سالن بزرگ و مجهز باشگاه هیربد جلوی روش نمایـان شد. ساکش رو روی دوشش جا بـه جا کرد و رفت تو ، صدا سلام علیک از هر طرف بلند شد ...

- سلام شـهراد ...

و یکی دو که تا پوزخند:

- هه ...

با لبخند جواب همـه رو داد، سیـاوش کـه پشت مـیز نشسته بود سرش رو از توی مانیتور بیست و هفت اینچ روبروش بیرون کشید و بلند شد. شـهراد مستقیم رفت بـه سمتش. هر دو دستاشون رو مشت و کوبیدن بـه هم ...

- بالاخره اومدی پسر؟! من حتما برم جایی ... کلی صبر کردم که تا بیـای ... باشگاه دستت سپرده ...

شـهراد سری جنبوند و همـینطور کـه با نگاش افراد توی باشگاه رو بالا و پایین مـی کرد که تا بفهمـه کی هست کی نیست، گفت:

- باشـه برو بـه کارات برس من هستم ...

سیـاوش با خوشحالی گرمکنش رو ی صندلی گردانی کـه روش نشسته بود برداشت و گفت:

- دمت گرم ...

بعد هم ضربه ای سر شونـه شـهراد زد و به سرعت از پله های باشگاه بالا رفت. صدای موسیقی خارجی کر کننده بود. شـهراد پوفی کرد و راهی اتاق رخت کن مربی ها شد ... سمت چپ اتاق کمد های قدی قرار داشت و کمد شماره دوازده متعلق بـه شـهراد بود. توی اتاقی جز خودش و کاوش یکی دیگه از مربی ها نبود ... کاوش با دیدنش خودشو ول کرد روی نیمکت های جلوی کمد ها و همـینطور کـه بند کفش هاش رو مـی بست گفت:

- بـــــه سلام! چطوری آقا شـهراد؟!

شـهراد رفت سمت کمدش و گفت:

- نوکر داداش ...

همزمان ساک ورزشیش رو انداخت روی زمـین و در کمدش رو با کلیدی کـه همـیشـه همراش بود باز کرد. کاوش از جا بلند شد سر جا مشغول درون جا زدن شد و گفت:

- شـهراد بچه ها گیر واسه کلاس هیپ هاپ ... چی کاره ای؟

زیپ گرمکن مشکیشو باز کرد ... گرمکنش رو درون آورد و انداختش داخل کمد ...

- چی بگم؟!! اینجا یـه باشگاه ورزشیـه! جای این قرطی بازی ها نیست ... اگه گیر بدن و باشگاهو ببندن حاج یونسی چوب تو آستین همـه مون مـی کنـه.

- خوب تایم کلاس رو مـی ذاریم واسه شبا بعد از تایم باشگاه ... دوزاده که تا یک ... چطوره؟

تی شرتش رو هم درون آورد و شوت کرد توی کمد ... یـه آستین حلقه ای جذب سفید ساده از توی ساکش درآورد و گفت:

- حتما با خود حاجی صحبت کنی ... من حرفی ندارم ...

- اگه حاجی رو راضی کنم یکی از تایمای کلاس رو بر مـی داری؟! من دو روز بیشتر تو هفته نمـی تونم! اینا هم مـی گن حتما سه روز درون هفته باشـه ...

- کی اینقدر پیله کرده؟!!

- این مرتیکه ... قیـافه اش شبیـه کش تمبون مـی مونـه! یـارو کـه خیلی مایـه داره دائم تو باشگاه پلاسه ... اتفاقا الان هم هست ... خودش و رفیقش ... مـی گه پارتی داریم مـی خوام کلاس بذارم و از این چیز شعرا ... اما مبلغ پیشنـهادیش توپه! من اگه خونـه مون مکان بود واسه این کار مـی بردمش خونـه ... خصوصی دوبله پاش حساب مـی کردم جیگر اش خنک بشـه ... اما حیف کـه نمـی شـه!

لباسش رو پوشید و گفت:

- حاجی رو راضی کن ... هستم ...

- دمت گرم مشتی ...

شـهراد پوزخند زد و شلوارش رو کشید پایین ... کاوش نگاهی بـه ساق و رون پر عضله شـهراد انداخت و گفت:

- خاک بر سرت!

شـهراد شلوارکش رو از توی ساک برداشت پوشید و گفت:

- خاک بر سر ت ...

کاوش خنده اش گرفت و گفت:

- د آخه !

اینو کـه گفت دیگه نتونست چیزی بگه ... پوفی کرد و رفت از سالن رخت کن بیرون ... شـهراد هم ساکش رو پرت کرد توی کمد ... قمقمـه آب و حوله اش رو برداشت، درون کمد رو بست و راهی سالن تمرین شد ... روی تردمـیل ها چهار نفر همزمان داشتن مـی دویدن ... به منظور گرم خودش رفت سمت دوچرخه ... همـین کـه داشت از جلوی اون چهار نفر رد مـی شد یکیشون محکم ضربه ای بـه ش زد و همزمان هر چهار نفر غش غش خندیدن ... شـهراد برگشت سمتشون. از این اتفاقا زیـاد براش مـی افتاد ولی خوب مـی دونست اگه وا بده قافیـه رو باخته. بعد با همون لبخند کن لبش بـه مرد نزدیک شد و دستش رو جلو برد. مرد کـه انتظار هیچ حرکتی رو از سمت شـهراد نداشت خشک شده بهش خیره موند. شـهراد با یـه حرکت سریع مچ دست مرد رو گرفت و چنان پیچوند کـه صدای داد مرد بلند شد. شـهراد سرش رو جلو برد و کنار گوشش زمزمـه کرد:

- بار آخرت بود.

بعد چشمک زد و دست مرد رو ول کرد. مرد کـه نزدیک بود از روی تردمـیل بیفته خاموشش کرد و مشغول ماساژ دستش شد. شـهراد یـه راست رفت سمت دوچرخه. حوله اش رو روی گردنش جا بـه جا کرد و سوار شد. هنوز درست و حسابی شروع بـه پا زدن نکرده بود کـه صدای اردلان لبخند محوی نشوند روی لبش:

- وای سلام عزیزم!!! چطوری تو؟!! دلم برات یـه ریزه شده بود بلا گرفته! چرا دو روزه جواب مـیس کالا و مـیسیجامو نمـی دی هانی؟! خیلی نگرانت شده بودم ... کم مونده بود پاشم بیـام دم خونـه تون ... اما از بابات مـی ترسم ... هنوز یـادم نرفته سری قبل چه جوری جیزم کرد ... مرتیکه خجالت نمـی کشـه با اون قدش و اون سیبیلاش سر من داد مـی زنـه! ایشششش ....

شـهراد سریع لبخندش رو جمع کرد. یـه تای ابروش رو بالا فرستاد و چرخید سمت اردلان. اردلان قری بـه سر و گردنش داد صورتش رو برد جلو ... آروم گونـه شـهراد رو بوسید و بلند گفت:

- اومممم چه افتر شیو خوش بویی زدی جیگر من! تو همـین جوری نفسی ... نیـاز بـه این کارا نیست! خودم تنـهایی دورت بگردم الهی!

شـهراد اشاره ای بـه دوچرخه کناریش کرد و گفت:

- بپر پا بزن اردلان ... امروز خیلی تمرین داریم ...

همزمان سرش رو چرخوند سمت دستگاه باتر فلای ... طرف حسابی مشغول بود ... اردلان با ناز و عشوه نشست روی دوچرخه و گفت:

- صد دفعه گفتم بـه من نگو اردلان! من آناهیدم!

بعد بـه صورت ناراحت کمـی روی دوچرخه جا بـه جا شد و غر غر کرد:

- کوفت بگیرن با این باشگاهشون! چقده این صندلی های دوچرخه هاش سفته! آدم دردش مـی گیره ...

شـهراد هنوزم بی حرف مشغول رکاب زدن بود، اردلان هم چند لحظه ای ساکت موند و رکاب زد، اما آخر کار از سکوت خسته شد، سرش رو چرخوند سمت شـهراد و گفت:

- بگذریم نانا ... تو تعریف کن ... کجا بودی؟! دو روز بود نمـی یومدی باشگاه !

شـهراد نفس گرفت و گفت:

- مشتری خصوصی داشتم ... نمـی رسیدم ...

اردلان بیخیـال رکاب زدن از دوچرخه پیـاده شد. با اون نیم تنـه شکلاتی رنگی کـه تنش کرده بود حسابی مضحک شده بود! بـه خصوص اینکه هیکلش یـه چیزی تو مایـه های خود شـهراد و پر از عضله بود. رفت نشست روی صندلی پولینگ جلوی شـهراد و پاهاشو انداخت روی هم. شـهراد سرشو کج کرد و نگاش کرد ... همزمان دور و اطراف رو هم مـی پایید ... با لحن مسخ کننده مخصوص بـه خودش گفت:

- عزیز من چش شد؟!!

اردلان قری بـه سر و گردنش داد ... دست بـه نشست و گفت:

- حقته باهات قهر کنم!

شـهراد از دوچرخه پایین اومد ... حوله ای کـه انداخته بود دور گردنش رو برداشت و باهاش عرق گردنشو خشک کرد ، رفت نزدیک اردلان و با صدای بم و خاصش یـه کم آروم تر از همـیشـه گفت:

- مگه من چی کار کردم عزیز دلم؟!

همون موقع صدای سرفه ای از کنارش بلند شد. سرشو چرخوند و با دیدن علیرضا یکی از بچه های باشگاه صاف ایستاد. علیرضا نگاه پر از انزجاری بـه اردلان انداخت ... شـهراد اخم کرد و گفت:

- بگو علی ... چیـه؟!

علیرضا نفسشو فوت کرد و گفت:

- شـهراد من تعداد پرس م رو مـی خوام بیشتر کنم ... ایرادی نداره؟ عضله نمـی سوزونم؟!

شـهراد برنامـه اش رو از توی دستش کشید بیرون و همـینطور کـه نگاش مـی کرد گفت:

- چند کیلو مـی زنی؟!

- خوب خسته م نمـی کنـه بیشتر مـی تونم ب!

برنامـه رو بهش بعد داد ... ضربه ای بـه عضله روی اش کوبید و گفت:

- هر وقت دیدی یـه حرکت رو مـی تونی زیـاد تر از ستت انجام بدی وزنـه ت رو بیشتر کن! تعداد رو کـه ببری بالا عضله ت مـی سوزه ... پروتئین هم یـادت نره ...

علیرضا سری تکون داد و گفت:

- باشـه ... مرسی ...

همـینطور کـه داشتن ازشون فاصله مـی گرفتن صدای دوست علیرضا رو شنید:

- تو چرا مربیتو عوض نمـی کنی؟! مگه کاوش و سیـاوش نیستن؟! چرا مـی ری با این مرتیکه؟!! تو کـه مـی دونی این چی کاره اس؟!

- مـی دونم ... اما چاره ای نیست ... کارش حرف نداره مرتیکه ه*م*ج*ن*س*ب*ا*ز ... شش ماهه هفت تحویلت مـی ده ...

دوستش با پوزخند گفت:

- بپا هشت تحویل ننـه ت نده! هفت پیشکش!

اردلان ایشی گفت و زیرفحشی داد کـه فقط خودش شنید. شـهراد دستی بـه بازوی اردلان کشید و گفت:

- بزن بریم عزیزم ...

اردلان از جا پرید ... دستی توی موهای کوتاه قهوه ای تیره اش کشید و گفت:

- کجا بریم عسلم؟!

شـهراد اشاره ای بـه اتاق ماساژ کرد و گفت:

- اونجا ...

هر نقدی صحبتی دارین درون پروف من بـه روی همـه بازه ...

در ضمن یک پست دیگه هم مـی ذارم ... دارم ویرایشش مـی کنم ...

اینم از پست نـهایی امشب ... همونطور کـه گفتم فردا شب روزای بارونی مـی ذارم ... شاید باز هم سیگار بنویسم ... شاید ...

همـینجا جا داره از همـه دوستام کـه با عوض آواتارشون محبتشون رو بـه من نشون تشکر کنم ...

مـی خوام یـه چیزی بگم ... شـهراد من غد و مغروره گاهی ... اما آرتان نیست ...

مذهبی مـی شـه گاهی اما آراد نیست ...

احساساتی مـی شـه گاهی و گاهی هم از کوره درون مـی ره ... اما آرشاویر نیست ...

پخته مـی شـه و مثل یـه کوه استوار و مقاوم ... اما دنیل نیست ...

شـهراد من شـهراده! تکرار نشده ... نـه تنـها توی رمانای خودم کـه جای دیگه هم تکرار نشده و نمـی شـه ...

پس بازم مـی گم ... قضاوت نکنین درون موردش ... شـهراد همـه انرژی منـه ... مرد تنـهای منـه ...

یـه مرد تنـهای مثل خیلی دیگه از مردای ایران کشور عزیزمون ... همـه عزیزایی کـه در رویی شون دارن و مـی خندن ... همـه اونایی کـه مـی خوان حرف بزن و حرفاشون اینقدر سنگینـه کـه قورتش مـی دن و مـی ذارن فقط خودشون رو نابود کنـه ... درکش سخته اما ممکنـه ...

همـه تون رو دوست دارم ... به منظور تک تکتون ارزش قائلم ... نظراتتون همـیشـه برام محترم بوده و هست ...

مرسی کـه هستین ...

اردلان با خوشحالی دو کف دستش رو بـه هم کوبید و گفت:

- وای عاشقتم! خیلی وقت بود دستت بـه تنم نخورده بود ...

اینو کـه گفت یکی از دستاشو کشید روی شونـه شـهراد و چشمک زد. شـهراد لبشو گاز گرفت و آروم گفت:

- بــــــرو که تا کار دستت ندادم تخم سگ ...

اردلان غش غش خندید و با ناز و قر و قمـیش راهی اتاق ماساژ شد. شـهراد نفسش رو فوت کرد و خواست بره بـه همون سمت کـه مرتیکه کش تمون رو دید ... از تشبیـه کاوش خنده اش گرفت، پوزخندی زد و خواست از کنارش رد بشـه کـه یـارو سریع دستش رو گرفت. سر جاش ایستاد و با لبخند خاص خودش کـه هر دو چاله گونـه هاش رو بـه نمایش مـی ذاشتن چرخید بـه سمتش و گفت:

- جانم آقا سالار؟! امری دارید؟!

سالار ابرویی بالا انداخت و گفت:

- سرت خلوته امروز؟

شـهراد تو دلش گفت باتر فلای عزیز اومد تو دام! سریع جواب داد:

- فقط اردی توئه ...

اردی رو دیگه کل باشگاه هیربد مـی شناختن ...

- بفرستش رد کارش ... مـی خوام امروز دستای جادوئیت رو حس کنم ...

لبخند کجش نمایـان شد ... سعی کرد محوش کنـه اما نشد. بـه زور دستش رو از توی دست سالار بیرون کشید و گفت:

- پنج دقیقه دیگه مـی فرستمش بره ... شما بیـا تو ...

سالار سری جنبوند و گفت:

- رفیقمم هست ... یـه مشت و مال درست و حسابی مـی خوایما!

شـهراد پوزخندی زد و بعد از ت سرش رفت سمت اتاق ماساژ. بعد هم باتر فلای بود و هم لک پرس! درست طبق نقشـه ... اردلان لباساشو درون آورده بود و با یـه مشکی خوابیده بود روی تخت مخصوص ... صدای پای شـهراد رو کـه شنید سرش رو چرخوند بـه سمتش و گفت:

- اومدی عزیزم؟!!! باز منو منتظر گذاشتی؟!

شـهراد رفت بـه سمت کمد شیشـه ای ... روغن مخصوص ماساژش رو بیرون کشید و گفت:

- پاشو اردی جان ... تو رو آخر شب ماساژ مـی دم ... الان مشتری دارم ...

اردلان سرش رو کمـی بالا آورد و گفت:

- اوا! کی؟! نوبت من بود این دفعه ...

شـهراد دستاشو چرب کرد و گفت:

- پیش مـی یـاد بالاخره ...

اردلان ناچار از جا بلند شد، از تخت پایین اومد، پا روی زمـین کوبید و گفت:

- اِ ! شـهری!

شـهراد پوفی کرد و چرخید سمتش، زل زد توی چشمای قهوه ایش و گفت:

- مـی دونی کـه دنبال چیم؟!!

اردلان چشماشو گرد کرد و با حرص گفت:

- مـی دونم ...

شـهراد لبخند زد و گفت:

- دنبال چیم؟!

اردلان دستی توی هوا تکون داد و گفت:

- دنبال اینکه یـه روز جفتمون از این ممکلت خراب شده بریم و بتونیم با هم ازدواج کنیم ...

- خوب پس؟!

اردلان رفت سمت لباساش و با غر غر گفت:

- حتما باهات راه بیـام و غر ن ...

- آفرین گل پسر!

اردلان شلوارکش رو پوشید چرخید سمت شـهراد ... جلو اومد و دستش رو گذاشت سر شونـه شـهراد ... توی چشمای هم خیره موندن ... هر دو جدی و با اخم ... شـهراد آروم سرش رو تکون داد و به درون اشاره کرد ... اردلان نفس عمـیقی کشید و گفت:

- مـی دونم ... مـی دونم ... حتما بذارم تو کار کنی پول درون بیـاری بتونی توی اروپا به منظور جفتمون خونـه بخری ... کـه بعد هم بهمون بچه بدن ببریم بزرگ کنیم ... مـی دونم! حتما پول داشته باشی ...

هنوز حرفاش تموم نشده بود کـه در اتاق باز شد و سالار و سهراب دوستش اومدن تو ... اردلان پشتش رو کرد بهشون و سریع رو بـه شـهراد گفت:

- مـی دونم کـه بالاخره از ایران مـی ریم و با هم ازدواج مـی کنیم ... مـی دونم!

بعد هم چرخید ... بی توجه بـه نگاه های متعجب و ابروهای بالا پریده سهراب و سالار نیم تنـه اش رو از روی چوب لباسی چنگ زد و رفت از اتاق بیرون ... شـهراد دستشو آغشته بـه روغن ماساژ کرد و رو بـه سالار گفت:

- بفرمایید ...

سالار نگاهی بـه سهراب کرد و گفت:

- تو برو اول ...

سهراب شونـه ای بالا انداخت ... سه سوت شد و با یـه دمرو خوابید روی تخت ... شـهراد بالا سرش ایستاد و نرم نرم شروع بـه ماساژ عضله های حساس کرد ... خوب مـی دونست کجا رو چه وقت و تا چه حد فشار بده ... کجا رو بکشـه ... بـه کجا ضربه بزنـه ... کدوم عضله خستگی رو رفع مـی کنـه و کدوم عضله بدن رو شاداب مـی کنـه ... همـه رو خیلی خوب بلد بود و برای همـین کارش توی محدوده اطراف خودشون معروف بود و دقیقاً همـه بـه همـین دلیل بیخیـال ویژگی خاصش مـی شدن و بدنشون رو بهش مـی سپردن. چون دیگه ثابت کرده بود با هری کار نداره و به قول خودش حال نمـی کنـه! الان همـه خوب مـی دونستن کـه پارتنرش یـا بـه قول خودشون رفیق فابش اردلانـه ... یـا همون آناهید! اردلانی کـه همـه عین جزامـی ها نگاش مـی و برای شـهراد افسوس مـی خوردن بابت حروم خودش ... اما شـهراد غد بود و یـه دنده ... خودش خوب مـی دونست داره چی کار مـی کنـه و حرفی براش پشیزی ارزش نداشت . همـینجور کـه داشت سهراب رو ماساژ مـی داد منتظر و گوش بـه زنگ شد ... سالار روی تنـها کاناپه اتاق نشست و گفت:

- چه مـی کنی آقا شـهراد؟! شنیدم کارت حرف نداره؟!

شـهراد درون جواب شونـه ای بالا انداخت و سکوت کرد ... سالار نفس عمـیقی کشید و گفت:

- شنیدم خصوصی هم کار مـی کنی ... درسته؟!

شـهراد سرش رو تکون داد ...

- کار تو اصلاً چیـه شـهراد؟! مربی باشگاهی؟! یـا ماساژور یـا؟

شـهراد زیر چشمـی با شیطنت نگاش کرد و گفت:

- یـا چی؟!

سالار پوزخندی زد و گفت:

- یـه چیزایی راجع بهت شنیدم ... کـه البت با چیزایی کـه خودم دیدم مـی شـه گفت هیچ کدومش دروغ نیست ...

شـهراد ضربه ای بـه کمر سهراب زد کـه صدای ناله اش بلند شد و گفت:

- خوب ... کـه چی؟!

سالار شونـه ای بالا انداخت و گفت:

- هیچی ... حالا که تا بعد ...

شـهراد سکوت کرد ... این یـه کار رو خوب بلد بود ... بدون اینکه بفهمـه ضربه هاش بـه بدن سهراب سنگین تر شده بود ، اما انگار به منظور سهراب اهمـیتی نداشت چون با لذت همـه اش رو تحمل مـی کرد ... سالار کـه قیـافه پر از لذت سهراب رو دید جلو اومد و سیلی نـه چندان محکم بـه گونـه اش زد ... سهراب کـه چشماشو با لذت بسته بود یـهو از جا پرید و گفت:

- هان چته؟!

سالار خنده اش گرفت و گفت:

- هیچی خوش مـی گذره؟!

سهراب باز سرشو روی تخت گذاشت و با لذت گفت:

- آره بابا! پنجولاش طلاست ... اصن یـه جور عجیبی تو فضام ...

سالار مچ دست شـهراد رو کـه روی شونـه سهراب بود گرفت و گفت:

- خب بسه! بپاش ببینم سهراب ...

سهراب با اخم نگاش کرد و گفت:

- بخیل بذار حالمو م!

- بپاش بهت مـی گم! اِ ...بَسِته!

سهراب با آخ و اوخ و آه و ناله بلند شد و کنار کشید ... سالار تند تند لباس هاشو درون اورد و دراز کشید روی تخت ... همزمان گفت:

- ببینم چی کار مـی کنی شـهرادا! خودتو نشون بده ببینم به منظور کاری کـه برات درون نظر گرفتم مناسب هستی یـا نـه؟!

شـهراد یـه تای ابروش رو بالا انداخت و با لبخند کجش مشغول ماساژ شد ... زیر چشمـی دست سالار رو کـه از تخت اویزون شده بود رو دید کـه تکون خورد و به سهراب اشاره کرد ... سهراب تند تند لباس پوشید و زد از اتاق بیرون. شـهراد بدون اینکه هول بشـه یـا ذره ای استرس داشته باشـه کارشو انجام داد. سالار هم تحت تاثیر دستای شفابخش شـهراد سکوت کرده بود. وسط کار وقتی ضربه های محکم شروع شد صدای آه و اوهش بلند شد و همزمان بـه حرف افتاد ...

- شـهراد اگه ازت بخوام یـه روز بری سر وقت ... آه ... یکی از رفیقای من تو خونـه اش مـی ری؟! عاشق ماساژه اما ... آخ ... دست هری رو هم قبول نداره ... از قضا از کار خانوما هم اصلاً خوشش نمـی یـاد ... وگرنـه بهترین ماساژورارو براش از تایلند آوردم همـه رو بعد زد. آآآ... جنس لطیف بهش حال نمـی ده ...

به اینجا کـه رسید روی پهلو چرخید و با نگاهی هرزه و شیطان زل زد توی چشمای مخمور شـهراد و گفت:

- مـی فهمـی کـه ...

به دنبالش چشمکی زد. شـهراد پوفی کرد با دستش اونو خوابوند، چشماشو توی کاسه سرش چرخوند و گفت:

- اگه بیخیـال آخر حرفات بشیم ... به منظور ماساژ مـی رم ... کارم همـینـه ...

سالار با صدای تحلیل رفته از درد گفت:

- اوهوم! منم موافقم فعلا بیخیـال آخرش، اولشو بچسب! فردا مـی ری سراغش؟ بهش خبر بدم؟!

شـهراد سکوت کرد. ترفندش همـین بود. سکوت به منظور تشنـه تر مشتری. سالار چند لحظه ای سکوت کرد و وقتی دید شـهراد هیچی نمـی گه پوفی کرد و گفت:

- بعد چرا جواب نمـی دی؟!! مـی یـای؟ نمـی یـای؟ عروس رفته گل بچینـه؟

شـهراد پوزخندی زد و گفت:

- وقتی خواستین برین آدرس رو بذار رو مـیزم ...

سالار لبخندی زد و گفت:

- خوبه ... پسر عاقلی هستی ...

بعد یـه دفعه از جا بلند شد نشستتخت و گفت:

- عاقل تر هم مـی شی!

از تخت پرید پایین و گفت:

- این همـه ساله تو این باشگاهم ... دو ساله مـی شناسمت! الان تازه فهمـیدم نیم عمرم بر فناست کـه نذاشتم که تا حالا مشت و مالم بدی! کارت غوغاست بشر! مـی دونم رفیقمم خوشش مـی یـاد. خوره این جور چیزاست. تو راس کار خودشی!

شـهراد سری براش تکون داد، همـینطور کـه لباساشو مـی پوشید گفت:

- پولشو کجا حساب کنم ؟

شـهراد با سر بـه سمت درون اشاره کرد و گفت:

- حاجی اومده فکر کنم ... با خودش حساب کنین ...

- باشـه ... فقط یـه چیز دیگه ... این کلاس ه اوکیـه؟

شونـه بالا انداخت، همـینطور کـه دستاشو تمـیز مـی کرد گفت:

- نمـی دونم، اونم حتما حاجی اوکی کنـه ...

- ای بابا! حاجی حاجی! حاجی تو مکه حاجیـه! این مرتیکه هیز دغل باز کجاش حاجیـه؟!! سیبیلشو چرب کنم اوکیـه؟!

شـهراد پوزخندی زد و گفت:

- سیبیلشو چرب کنی صد درون صد اوکیـه! منم از خدامـه، یـه پولیم تو جیب من مـی ره ...

سالار حریصانـه لبخند زد و گفت:

- اگه تم مث ماساژت خوب باشـه مـی تونم بهت قول یـه آینده توپ رو بدم ...

شـهراد ابرویی بالا انداخت و دست بـه شد. سالار سری براش تکون داد و رفت از اتاق بیرون.

اون لحظه حتما از زور خوشحالی مـی پرید بالا مشت مـی کوبید بـه سقف! اما هیچ حسی نداشت! خیلی وقت بود کـه توی خلا زندگی مـیکرد. هیچ حسی براش معنا نداشت. و این بی حسی واقعا بـه دردش مـی خورد. چون مـی دونست هیچ وقت نباید بذاره هیچبه احساسش پی ببره! تحت هیچ شرایطی! هیچ عالعملی نباید نشون مـی داد. هیچی! بعد خونسردانـه وسایلش رو جمع کرد و از اتاق ماساژ بیرون رفت ...

هستم که تا وقتی کـه نظراتتون رو بشنوم ...

سلام بـه همـه دوستای عزیز و همراهان شـهراد ....

تا الان چیزای زیـادی خوندیم و در مورد شـهراد فهمـیدیم ... کم کم بیشتر هم مـی شـه ... از اینکه که تا اینجا همراهی کردین با من و به حرفام توجه کردین و قضاوت نکردین یـه دنیـا ازتون ممنونم ... سراغ صفحه نقد رو گرفته بودین ...

ترجیح مـی دم فعلا صفحه نقد رو ن ... صفحه نقد این داستان نیـاز بـه رسیدگی بالا داره و منم الان فرصتش رو ندارم ... اما هر وقت کـه ببینم مـی تونم کنترلش کنم حتما مـی ...

همچنان همونطوری کـه قبلا هم گفتم مایل هستم نظراتتون رو هر چی کـه هست چه خوب چه بد روی پروفایلم بشنوم ...

ممنون

در خونـه رو با تیک ضعیفی باز کرد و وارد شد. خونـه غرق درون تاریکی بود ... آروم نشست روی زمـین و بند کفشاشو باز کرد، سعی مـی کرد کوچیک ترین صدایی نکنـه کـه آقای شاهد بیدار بشـه و با داد و هواراش ش و شمـیم رو هم بی خواب کنـه. کفشاشو کـه در آورد جوراباش رو هم درون آورد گوله کرد داخل کفشاش و با کمترین صدای ممکن کـه اونم از خش خش لباساش تولید مـی شد رفت توی اتاقش ... آباژور کنار اتاق رو روشن کرد و در اتاق رو بست. نور های رنگی اتاق رو روشن و خاموش مـی ...

- بنفش .... آبی ... سبز ... زرد ... نارنجی ... قرمز ...

و دوباره از اول ... ساکش رو انداخت گوشـه اتاق و با خستگی مشغول تعویض لباسش شد. با حس ویبره گوشیش توی جیب شلوارش درش آورد و اس ام اس اومده رو باز کرد:

- شکلات تلخ ... اوضاع روبه راهه؟!

کد رو وارد کرد ... اس ام اس زد:

- سیگار شکلاتی ... رو بـه راهه!

چقدر دوست داشت یـه زنگ بـه اردلان بزنـه و باهاش صحبت کنـه، اما افسوس کـه نمـی شد! بعد از تعویض لباساش داشت ساعتش رو از دور مچش باز مـی کرد کـه تقه ضعیفی بـه در اتاقش خورد. اول فکر کرد اشتباه شنیده ... به منظور همـینم بی حرکت بـه در اتاق زل زد. با شنیدن تقه دوم بی درنگ بـه سمت درون رفت و آروم بازش کرد. با دیدن شمـیم پشت درون اتاقش چشماشو از تعجب گرد کرد و کنار رفت. شمـیم سریع پرید توی اتاق و آروم پچ پچ کرد:

- سلام ...

شـهراد درون رو بست و گفت:

- سلام ... این وقت شب چرا داری رژه مـی ری تو خونـه؟! خواب نبودی مگه؟!

شمـیم دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:

- نـه بابا ! خوابم کجا بوده؟! تو اینترنت بودم ...

شـهراد بی تفاوت یـه تای ابروش رو بالا داد و گفت:

- مثل همـیشـه!

شمـیم پوفی کرد و گفت:

- تو دیگه مثل بابا غر نزنا شـهراد! این چیزا تو سن من طبیعی و لازمـه ...

پوزخندی بهش زد و گفت:

- جدی! بابـــــــــا لــــــــــازم! بابا طبیعــــــــی ...

شمـیم چشماشو گرد کرد و با غیظ و صدای نسبتاً بلند گفت:

- شـهــــــراد!

شـهراد سریع انگشت اشاره اش رو جلوی لبای گوشتی و خوش فرمش گرفت و گفت:

- هیششش! مـی خوای بیدار کنی بابارو؟ چته؟!

شمـیم انگشتاشو تو هم قفل کرد ... چند لحظه بعد از هم بازشون کرد و بعد دوباره قفلشون کرد. شـهراد خونسرد مشغول باز ساعتش شد و گفت:

- چته؟! این وقت شب اومدی اینجا به منظور من انگشتات رو بـه نمایش بذاری؟!

باز شمـیم پوف کرد و بعد از چند ثانیـه سکوت بالاخره دل رو بـه دریـا زد و گفت:

- شـهراد ... یـه چیزی بگم بـه خاطر من نـه نمـی گی؟!

شـهراد خندید و گفت:

- بـه چه شخص مـهمـی! عزیزم تو کی هستی کـه به خاطرت نـه نگم؟

شمـیم اینبار از جا پرید حمله برد سمت شـهراد کـه شـهراد با یـه حرکت مـهارش کرد و دستاشو از بازو محکم نگه داشت. طوری کـه شمـیم دیگه نمـی تونست تکون بخوره! شروع کرد بـه غر غر :

- وحشی ننر! غول گنده بک! شرک! ول کن دستمو ... اصلاً دیگه نمـی گم ...

شـهراد خندید و گفت:

- لوسی و بی خاصیت! حرفتو بزن ... مـی دونی کـه ناز کشیدن بلد نیستم ...

شمـیم بی فکر گفت:

- بی خاصیت باباته!

شـهراد اول چشماشو گرد کرد و بعد پقی زد زیر خنده. شمـیم هم خودش خنده اش گرفته بود، همـین کـه شـهراد ولش کرد دستشو جلوی دهنش گرفت و ریز ریز خندید ... شـهراد وسط خنده بی صداش گفت:

- خاک بر سرت با این حرف زدنت! حالا یـا بنال ببینم چته یـا برو بیرون مـی خوام بخوابم ...

شمـیم خنده اش رو جمع کرد نشستتخت و گفت:

- فردا شب تولدمـه ...

شـهراد خونسرد گفت:

- اِ؟ مبارک باشـه ...

خونسردیش به منظور شمـیم ناراحت کننده نبود. هیچ وقت اینجور مراسما یـاد شـهراد نمـی موند و اهمـیتی هم براشون قائل نمـی شد! جز روز مادر ... اون روز هر طور کـه شده بود یـه شاخه گل بـه ش تقدیم مـیکرد ... هر چند کـه بی توجهی مـی دید ... آهی کشید و گفت:

- شـهراد ... ازت بخوام توی جشنم باشی قبول مـی کنی؟!!

شـهراد چرخید بـه طرفش و گفت:

- جشن؟! مگه جشن هم مـی گیری؟!

شمـیم باز انگشتاش رو تو هم قلاب کرد و گفت:

- نـه توی خونـه ... بابا فامـیل نزدیک رو دعوت کرده رستوران ... مـی دونم دوست نداری تو جمع باشی و گفتی کـه دیگه نمـی یـای! اما این یـه بار بـه خاطر من ...

شـهراد باز یـه تای ابروش رو بالا انداخت ، رفت سمت مـیز کامپیوترش، نشست روی صندلی پشت مـیز و گفت:

- به! آقای شاهد چه لارژ شدن ! سوپر خرج مـی کنن! تولد تو رستوران!!!

بعد یـه دفعه چشمش رو گرفت و گفت:

- اوه اوه کلاسش گوله شد خورد پا چشمم!

شمـیم خنده اش گرفت و گفت:

- اِ داداش!

شـهراد دستش رو برداشت، صندلی رو تاب داد دو دور دور خودش چرخید، رو بـه روی شمـیم کـه متوقف شد گفت:

- من بیـام به منظور چی؟! مـی خوای تولدت کوفتت بشـه؟!

بازم پست داریم ... دارم روشون کار مـی کنم ... چند دقیقه دیگه پستای بعدی رو داریم

دارن اذون مـی گن! توی همـین ساعت از خدا عاجزانـه مـی خوام کمکم ه کـه بتونم این رمان رو اونطور کـه باید و شاید بنویسم! خراب نکنم ... و دقیقا اون چیزی رو بنویسم که تا الان روش کار کردم ...

یـادمـه اول یکی از کتابامون تو دبستان نوشته بود خدایـا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار ...

آمـین!

شمـیم با غیظ گفت:

- کوفت! همـه غلط مـی کنن! هیچ برام مـهم نیست جز تو، ، بابا ... شـهراد خوب خسته شدم از بس این نگار بی شعور با این قیـافه و پوز یـه وریش به منظور من قیـافه گرفت و چسبید بـه داداش نوید نکبتش! از اونور وقتی نیستی این امـیر و سپهر با اون تیپای زارتشون کـه حال آدمو بـه هم مـی زنن اینقدر زر مفت پشت سرت مـی زنن کـه هر بار باهاشون دعوام مـی شـه ... خودت کـه هستی از تو حساب مـی برن ... بـه بابا گفته بودم ترجیح مـی دم دوستامو دعوت کنم تنـها بریم اما قبول نکرد. بـه زور گذاشت دو که تا از دوستامو دعوت کنم. حالا مـی خوام توام باشی که تا هم یـه ذره پز بدم بـه نگار، هم درون دهن امـیر و سپهر بسته بشـه!

شـهراد دستشو گذاشت سر زانوش ، با انگشت اشاره اش ضربه آرومـی بـه زانوش زد و گفت:

- کـه چی؟! آخرش کـه چی شمـیم؟

شمـیم سرش رو بالا آورد. خیره شد توی چشمای شـهراد کـه با نور ان آباژور هر لحظه پر رنگ و کمرنگ مـی شد و گفت:

- خودت کـه چی شـهراد؟ الان حدود دو ساله پا تو هیچ جا نذاشتی. آخه مگه تو جذام داری؟!!

شـهراد اصلا دوست نداشت درون مورد این مسائل با شمـیم حرف بزنـه بعد از جا بلند شد،تخت نشست و گفت:

- خیلی خب شمـیم ... فکرامو مـی کنم ... حالا برو مـی خوام استراحت کنم ...

شمـیم کـه مـی دونست اصرار بیشتر فایده ای نداره رفت سمت در، لحظه آخر برگشت و گفت:

- شـهراد ... بـه عنوان هدیـه تولدم نگو نـه! خواهش مـی کنم ...

به دنبال این حرف از اتاق رفت بیرون. شـهراد با صدای بسته شدن در، چشماشو بست. دلش خیلی گرفته بود. آهنگ کـه نمـی تونست گوش کنـه، بوهم نمـی تونست کار کنـه، نمازش رو هم خونده بود. بعد از جا بلند شد، یـه راست رفت سمت پاکت سیگارش. یـه نخ کشید بیرون گذاشت کنج لبش و با فندک روشنش کرد. باز دود همـه جا پخش شد و به دنبالش بوی شکلات کـه همراه با بوی سیگار تبدیل بـه یـه بوی گس شیرین شده بود. نشست کنج تختش، پاهاشو دراز کرد و زل زد بـه سقف... زل زد بـه تغییر رنگ نور روی سقف ...

- بنفش ... آبی ... سبز ... زرد ... نارنجی ... قرمز ...

چشماشو بست ... قلبش مـی کوبید ... محکم و عصبی. چطور مـی تونست توی جمع فامـیل حاضر بشـه؟! مـی تونست بره و بخنده! پوزخند بزنـه. چشمش بـه سپهر و امـیر بیفته. جلوی زر زر اشون خونسرد باقی بمونـه و فک جفتشون رو پیـاده نکنـه. چطور مـی تونست؟

باز اومد تو ذهنش ... باز کلمات تو ذهنش ردیف شدن ...

- مثل وقتایی کـه یـهو بادکنکی مـی ترکه ...

بعضی وقتا دلای ما الکی مـی ترکه ...

با دیدن رنگای روی سقف رفت تو حس و حال بچگی ... وقتی کـه بادکنکش مـی ترکید و اینقدر جیغ مـی کشید که تا مجبور مـی شدن براش یـه بادکنک رنگیـه دیگه بخرن. اون موقع ها نمـی فهمـید بادکنک ترکیدن هیچی نیست! خدا روزی رو نیـاره کـه دلش بترکه. حالا هر روز و هر شب دلش مـی ترکید. دردش هزار بار بدتر از ترکیدن بادکنک بود. اما حتی بغض لعنتیش هم باز نمـی شد. چه برسه بـه اینکه بتونـه داد بزنـه!

- خنده هامونو گرفتن و نمردیم ...

ولی اشکو ازی بگیری طفلکی مـی ترکه ...

درسته کـه مـی خندید اما چه خنده ای؟!! کارش از گریـه گذشته بود بـه اون مـی خندید ... و چه درد داشت کـه مـی دید اکثر آدمای دور و برش همـینطور شدن. چرا مردم اینقدر درد داشتن؟! چرا خنده هاشون رو ازشون گرفته بودن؟!! چرا با کوچیک ترین اتفاقی دنبال بهونـه بودن کـه یـه کم شاد باشن اما بازم نمـی شد؟ چرا؟!! بعضی وقتا نـه تنـها دلش به منظور خودش کـه برای همـه مردم مـی سوخت. دلش یـه قهقهه از ته دل مـی خواست. نشد هم بـه جهنم! یـه گریـه از ته دل ... اما دریغ!

- چرخا مـی چرخه واسه هر کی نمکدون رو شکست ...

عوضش چرخای چرخ نمکی مـی ترکه ...

هه! تو این دوره زمونـه هر کی زخم بزنـه موفق تره ... هر کـه درنده باشـه و بدره موفق تره. اگه خوب باشی ... اگه سر بـه زیر باشی ... اگه مطیع باشی مـیدرنت! اینو از زندگی خوب یـاد گرفت! حتما هار باشـه که تا تیکه پاره اش نکنن. حتما بد باشـه که تا بقا داشته باشـه ...

- هر دقیقه حرفاشون روحمو قلقلک مـی ده ...

ته قصه آدم قلقلکی مـی ترکه ...

حالا حتما چی کار مـی کرد با فامـیل محترمش؟! باز حتما باهاشون روبرو مـی شد. بـه خاطر شمـیم ... کاش مـی تونست بهش بگه نـه، اما این اینقدر پاک و بی غل و غش بود کـه همـیشـه جلوش کم مـی آورد. حتما مـی رفت ... فقط بـه خاطر شمـیم ...

سیگارش تموم شد از جا بلند شد. سیگار رو توی سطل اتاق انداخت و زیر سیگاریش رو هم کـه پر از خاکستر شده بود خالی کرد. رفت سمت آباژور ... به منظور آخرین بار زل زد بـه طیف رنگی:

- بنفش ... آبی ... سبز ... زرد ... نارنجی ... قرمز ...

محکم دکمـه اش رو کوبید و اتاق غرق تاریکی شد. رفت سمت تختش. دراز کشید روی تخت ... پتوشو کشید روی سرش و همزمان زمزمـه کرد:

- این غزل ادامـه داره ولی حال من بده ...

بعضی وقتا دلای ما الکی مـی ترکه ...

***

بازم منتظر باشین مـهربونا ...

این پست باز از زبون مونـه کـه مـی دونم هنوز نـه مـی شناسینش و نـه چیز زیـادی درون موردش مـی دونین ... درون مورد این خانوم گل حتما کمـی صبر داشته باشین ... درکش راحته ... خیلی راحت اما پستاش آروم و آهسته مـی یـان و مـی رن

وارد اتاق شدم و در رو محکم کوبیدم بـه هم که تا بلکه ذره ای از درد حقارتم کم بشـه. نشستم روی زمـین، سرمو گذاشتم روی زانوهام و تند تند نفس عمـیق کشیدم. نمـی خواستم بغضم بشکنـه! نباید بهش اجازه مـی دادم. من که تا وقتی مـی تونستم زنده و رو پا باشم کـه قوی بمونم! اگه بشکنم نابودیم رد خور نداره! نباید بشکنم. نباید ... با شنیدن صداش سرمو از روی زانوم برداشتم ...

- نبینم پرنسسم غصه داشته باشـه ...

هولش دادم کنار و گفتم:

- گمشو ساسان، حوصله تو ندارما! برو بیرون از اتاق من ...

دستاشو جلو آورد. فهمـیدم مـی خواد موهامو بکشـه، سریع خودمو کشیدم کنار و بی اختیـار خنده ام گرفت. اونم خندید و گفت:

- هان! بخند ... آره! آفرین ... شاهزاده خانوم کـه نباید غصه داشته باشـه!

- پاشو برو لوس مسخره! شاهزاده خانوم ته ...

یـه کم ادای فکر درون آورد و بعد با خنده گفت:

- فکر نکنما! از هر لحاظ کـه دارم زیر و روش مـی کنم بـه هیچ جاش نمـی یـاد شاهزاده باشـه ...

خنده ام گرفت و گفتم:

- وا مگه شاهزاده ها حتما به جاییشون بیـاد؟!

چهار زانو نشست و گفت:

- بله کـه بیـاد بیـاد. از ساق و سمبشون بگیر که تا پر و پاچه و رک و رون و اهم و اوهون و پک و پهلو و سک و و شک و شونـه و گِل و گردن و سک و صورت و مک و مو و سر و کله ...

وقتی نگاه متعجب و چشمای گرد شده منو دید غش غش خندید و منو کشید تو بغلش و گفت:

- الهی من دورت بگردم شاهزاده من! تعجب نکن خوشگلم!

سرمو یـه کم از اش فاصله دادم و گفتم:

- این چه زبونی بود الان سخن گفتی؟!!

با خنده گفت:

- یکی از دوستام اصفهانیـه ... نصفشو اون مـی گه ... بقیـه اش رو هم بـه نسبت چیزایی کـه اون گفت از خودم درون اوردم ... از به منظور مثال مک و مو و شک و شونـه!

دو تایی بـه هم نگاه کردیم و هر هر خندیدیم. یـهو ساسان صورتش رو جلو آورد، توی چند سانتیمتری صورتم نگه داشت و گفت:

- تازه چیزای دیگه هم هست شاهزاده خانوم! مثلاً چشم و چار ... گِل و گوش ... پک و پوز ...و لوچه!

با خنده هولش دادم و گفتم:

- اِ ساسان ...

از جا بلند شد. دستمو کشید و گفت:

- پاشو ... پاشو ببینم! غمبرک زدن تو خونـه ای کـه منباشم حروم اندر حروم اندر حرومـه! پاشو مـی خوام ببرمت شـهربازی سالتو سوارت کنم.

جیغ کشیدم:

- بمـیر!!! من سالتو سوار بشم بالا مـی یـارم رو کل هیکلت ...

- اشکال نداره عزیزم! یـه ذره گردنتو کج کنی از اون بالا کل ملتی کـه دارن تماشا مـی کنن فیض مـی برن! مـی خوام ببرمت هیجانتو خالی کنی ...

پا کوبیدم روی زمـین ...

سرشو جلو آورد و ز ته دلش گفت:

- جون ساسان!

- من نمـی یـام ...

رفت سر کمد لباسام ... یـه مانتوی ساده شیری رنگ همراه با شلوار مشکی و شال شیری مشکیمو بیرون کشید و گفت:

- خانوم گل گلاب که تا ده دقیقه دیگه حاضر و آماده جلوی دری!

بعد هم بدون اینکه مـهلت اعتراض بـه من بده از اتاق رفت بیرون. هم خنده م گرفته بود هم داشتم حرص مـی خوردم. بی توجه بـه حالت های متضادم لباسایی کـه برام انتخاب کرده بود و رو پوشیدم و زدم از درون بیرون. بدم نمـی یومد یـه کم باد بـه کله م بخوره. تموم طول راه اون چرت و پرت مـی گفت و من ریسه مـی رفتم ... مـی دونستم مـی خواد حرص خوردنام رو جبران کنـه. با بحثم شده بود و عصبی شده بودم. ساسان هم کـه همـیشـه طرف من و دنبال آرامش من بود. بعد باید قدر مـی دونستم و غر الکی هم نمـی زدم. نزدیک دستگاه سالتو کـه ایستاد پیرهنشو چنگ زدم و گفتم:

- من مـی ترسم ساسان! بیخیـالش شو!

چشمای خوش حالت و خوش رنگش رو کمـی گرد کرد و سرشو پایین آورد کـه هم قدم بشـه و گفت:

- روانی! من باهاتما! از چی مـی ترسی؟!

با ترس بـه دستگاه کـه در حال چرخش شدید بود نگاه کردم و گفتم:

- بدجور مـی چرخه!

- خدا وکیلی که تا حالا چند بار سوار شدی؟!

- هیچی ...

- بعد حرف نزن! یـه بار امتحان کن، من تو رو مـی شناسم شاهزاده! تو عاشق هیجان و دیوونـه بازی هستی! بعد نمـی ترسی ... ول کن لباس منو برو تو نوبتمون شد.

دروغ چرا! بدنم داشت از ترس مـی لرزید. نشستم روی صندلی مخصوص و کمربندم رو بستم. اهرم مخصوصش هم اومد پایین. ساسان هم کنارم نشست و با خنده هنوز راه نیفتاده داد کشید:

- یوهو!!!

از گوشـه چشم نگاش کردم و با ترس گفتم:

- زهرمار! من افتادم مردم خونم گردن تو! جواب بقیـه رو هم خودت بده!

پاداش نقدی

2,318 کاربر از پست هما پور اصفهانی تشکر کرده اند .

تشکر شده 1,338,645 درون 3,841 پست

حالت من

اندازه فونت

اینم از پست آخرمون ...

دوستای گلم درون مورد تصاویر شخصیتا سوال نپرسین ... همونطور کـه گفتم این رمان متفاوت ترین رمانـه منـه و به همـین دلیل هم تصمـیم دارم تصور شخصیت ها رو بـه عهده خودتون بذارم ... بـه خصوص شخصیت های اصلی ...

پس درون مورد تصاویر سوال نپرسین ... هیچ عبرای من خصوصی نکنـه یـا توی گروه نذاره کـه مجبور بـه برخورد و تذکر مـی شم ...

من فقط یـه عبرای رمان مـی ذارم کـه اونو هم منتظر هستم آماده بشـه ... سورپرایزه منـه ... وقتی اماده شد مـی ذارم توی گروه ...

بازم از همـه تون ممنونم .... این پست آخر امشب بود ...

شب همتون خوش و شـهریوری

یـهو چرخید بـه سمتم، اخماش درون هم شد و گفت:

- زهرمار! حرف مـی زنی درست بزن! مـی تو دهنتا!

باید ناراحت مـی شدم! اما نشدم. تازه دلم قنج رفت. لرزید ... کیف کردم! خندیدم. ترسم ریخت انگار. همـه آرامش دنیـا ریخت توی دلم. عاشق ساسان بودم ... با همـه وجودم. خدا اگه بابا رو ازم گرفت بـه جاش ساسان رو داد. همـه زندگیم خلاصه مـی شد توی یـه لبخندش! دستگاه حرکت کرد و اول رفت بالا ... ساسان با مسخره بازی جیغ مـی کشید. همـین کـه به چرخش افتاد با همـه توانم جیغ کشیدم. فقط جیغ مـی کشیدم! صدای ساسان رو هم مـی شنیدم ... وسط داد و هوارش حرفایی مـی زد کـه دست از جیغ زدن برداشتم. یـه ذره کـه گوش کردم ترسم از یـادم رفت و افتادم بـه قهقهه:

- اوی مرتیکه! نگهش دار! من غلط کردم! من چیز خوردم ... وایسا! وای ننـه یـا پنج تن آل عبا!!! یـا امام زمون! اوی حاجی بچه ام افتاد ... ای خدا چه شکری خوردم ... آییی! ایـها الناس!

نـه تنـها من کـه دو نفر دیگه هم کـه کنارمون نشسته بودن افتاده بودن بـه خنده! صدای خنده هاشون رو مـی شنیدم چون دیگه جیغ نمـی کشیدن! ساسان اینقدر ضجه زد و التماس کرد کـه یـارو بالاخره دلش سوخت و دستگاه رو متوقف کرد. جامون برعشده بود! منی کـه داشتم از ترس خودمو خیس مـی کردم کلی بهم خوش گذشته بود و ساسان شجاع رنگ بـه رو نداشت. همـین کـه پیـاده شدم و قیـافه اش رو دیدم ترکیدم از خنده. دادش بلند شد:

- زهرمار! رو آب بخندی! شاهزاده ای کـه باش بـه جهنم! ببین منو بـه چه روزی مـی اندازیـا! آبت نبود نونت نبود سالتو سوار شدنت چی بود این وسط! چه خنده ای هم ول داده بودی واسه من اون بالا!

در حالی کـه سعی مـی کردم خیلی هم بلند نخندم کـه باعث جلب توجه بشـه، ولو شدم روی یکی از صندلی های کنار پارک و گفتم:

- های! جیگرم خنک شد! حقت بود ... پسر بد! هی گفتم نریم! تازه الان بـه دهنم مزه کرده مـی خوام برم رنجر!

چشماشو گرد کرد و گفت:

- پاشو برو جمعش کن! رنجر هم مـی خواد به منظور من سوار بشـه! من بـه قبر بابام ...

یـهو بهش توپیدم:

- ساسان!!!

سکوت کرد. چند لحظه نگام کرد و بعد سرشو گرفت رو بـه آسمون و آروم گفت:

- نوکرتم بابا ... ببخشید!

- رنجر نخواستم پاشو بریم یـه پشمکی چیزی بخر من بخورم ... گشنمـه ...

دستمو گرفت توی دستش ، فشار کمـی داد و گفت:

- ای بـه روی جفت چشمام!!!

لبخندی زدم و دوتایی رفتیم بـه سمت محل خوراکی ها. اون روز ساسان رو با همـه کولی بازی هاش مجبور کردم هم رنجر سوار بشـه هم کشتی صبا! درون به درون شده چقدر فحشم داد! اما یکی از بهترین روزای عمرم شد. اونقدر کـه به کل یـادم رفت چی گفته و چی کار کرده! آخر شب دست تو دست ساسان درون حالی کـه هنوز هر دو غش غش مـی خندیدیم برگشتیم خونـه. چقدر خوش بودیم ... چقدر خوشبخت بودیم!

سرمو از روی زانوم برداشتم. بغض لعنتی چونـه مو مـی لرزوند ... رفتم سمت دفتر چه اشعارم. برش داشتم و بی اختیـار نوشتم:

- پشت این شبای زخمـی

یـه نفر نیست کـه بدونـه

قسمت تو کنج قفس نیست

قسمت تو آسمونـه!

نمـی دونستم این واسه کی اومد و توی ذهنم جا خوش کرد و اون گوشـه ها لم داد ... به منظور ساسان کـه قسمت آسمون شد؟ یـا به منظور خودم؟ خسته شده بودم از یکنواختی ... از تکرار ... از بی کار نشستن! شایدم به منظور همـه زنای این مرز و بوم بود کـه اینطور نوشتمو گذاشتم قلم این تابو رو بشکنـه و بنویسه. زنایی کـه توی قفس چپونده شده بودن لیـاقتشون این نبود. لیـاقتشون پرواز بود ...

قلمم رو گذاشتمدفتر و نالیدم:

- خفه شو شاهزاده خانوم اسیر! الان وقت فمنیست بازی نیست ... بـه فکر راه چاره باش ... الان وقت اجرا و عمله ... نـه فکر و شعار!

دفترچه رو بستم و گذاشتم توی کشوی پا تختی ... بعدش رفتم سمت پنجره. بازش کردم و باز بـه ماز روبروم خیره شدم. دنیـای منم عین این ماز شده بود پر از راز و رمز. آهی کشیدم، سرمو گرفتم رو بـه آسمون و توی دلم مشغول راز و نیـاز شدم:

- خدای بزرگ و مـهربون ... ازت یـه چیز مـی خوام ... یـا بهم توانشو بده که تا بتونم حق ساسان رو بگیرم ... یـا اینکه منو هم ببر پیش ساسان که تا آروم بشم ... اینطور زندگی برام از هزار بار مردن و جون سخت تره ... خدایـا ... تو کـه مـی دونی ... این دل غرق خونـه! درد دارم خدا ... خیلی درد دارم! دارم مـی سوزم! هر روز و هر شب دارم مـی سوزم. یـه بار غفلت کردم و چوبش رو حتما تا آخر عمرم بخورم. خدایـا مگه بنده بدی بودم برات؟ مگه از دستوراتت سرپیچی کردم؟!! نـه از دستورات تو ، نـه از دستورات خیلی ازایی کـه به حکم تو از خودشون فتوای من درون آوردی مـی دن بیرون ... خدایـا منو مـی شناسی؟! منم ... سید علی صبوری ... فهمـیدی خدا؟!!! من همونم. من شاهزاده سد علیم! نگام کن خدا ... نگام کن و دستامو بگیر! نذار بیفتم. یـه عمر تو سرمون زدن و هزار که تا تهمت رو بستن بـه ریشمون صدامونم درون نیومد! حالا مـی خوام صدام درون بیـاد خدا بعد پشتم باش. تنـهام نذار. نجاتم بده خدا! از من حرکت از تو برکت!!! توکلم بـه توئه ... مـی دونم هوامو داری ... مـی دونم ...

بعد از اینکه مناجاتم تموم شد چشمامو چند لحظه بستم و باز کردم. آروم تر شده بودم ...

رفتم سمت تخت خوابم ... روسریمو از سرم کشیدم ... خرمن موهای مشکیم دورم رو گرفتن، دستی توی موهام فرو کردم و با خستگی روی تخت ولو شدم. خیلی خسته بودم. اونقدر کـه بدون فکر بـه خواب فرو رفتم ...

سلام بـه همـه خواننده های خوب رمان سیگار شکلاتی ... نیمـه شب همـه تون بـه خیر باشـه ...

چند روز پیش یـه جایی یـه متنی خوندم کـه یکی از دوستان لطف کرده بودن درون مورد رمان سیگار ... نـه ... بیشتر درون مورد خودم نوشته بودن ... من خواسته بودم درون مورد رمان قضاوت نشـه ... گویـا حتما قید مـی کردم درون مورد خودم هم قضاوتی نکنید :)

در هر صورت ...

کسانی کـه دارن پیش داوری مـی کنن بعدا خودشون پشیمون مـی شن ... رمان من حرفها داره به منظور گفتن ... حالا کـه تازه اولشـه ...

برای امشب دو که تا پست آماده دارم ... انشالله اگه مشکلی پیش نیـاد پستای بعدی رو جمعه مـی ذارم ...

همـه تون رو دنیـا دنیـا دوست دارم ... و همـه تون برام با ارزش هستین ...

همـینطور کـه دکمـه های پیراهنش رو مـی بست، نگاهی بـه سر که تا پای خودش انداخت ... اولین چیزی کـه دید کفشای اسپرت سفیدش بود و بعد از اون شلوار جین آبی روشنش، یـه کم بالا تر رسید بـه پیرهن چارخونـه آبی و سفید و سورمـه ایش ...بستن دکمـه ها تموم شد، دو که تا دکمـه بالایی رو باز گذاشت و با دست یقه اش رو مرتب کرد و آستیناشو که تا نزدیک آرنج که تا زد ... سوئی شرت سفیدشو از روی تخت خوابش برداشت و دستش گرفت. با این کـه هوا سرد بود اما هیچ وقت احساس سرما نمـی کرد، همـین سوئی شرت هم براش زیـاد بود ... همـیشـه از درون داغ بود و گر گرفته ... با داد شمـیم کـه ازش مـی خواست عجله کنـه رفت سمت درون اتاق ... بازش کرد و شمـیم رو آماده جلوی راهرو دید ... توی اون پالتوی کرمـی رنگ حسابی ناز شده بود، لبخندی بهش زد و گفت:

- منتظر من نشین ... من خودم مـی یـام ... فقط آدرس رستوران رو بهم بده.

شمـیم یـه قدم جلو اومد و غر زد و گفت:

- اِ مـی خواستیم همـه با هم با ماشین بابا بریم ...

شـهراد با خنده گفت:

- اوه چه شود! مـی خوای نرسیده بـه رستوران همـه مون یـه سر بریم اون دنیـا و بر گردیم ...

- اِ شـهـــــراد!

شـهراد باز خندید و گفت:

- گفتم کـه برین ... من خودم مـی یـام. هنوز آماده نشدم.

شمـیم چهره درون هم کشید و گفت:

- اَی!!! عین زنکا مـی مونی! اینقدر کـه تو بـه خودت مـی رسی من نمـی رسم والا!

شـهراد با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت:

- آخه درون مورد تو فرقی هم نمـی کنـه! چه بـه خودت برسی چه نرسی همـینی کـه هستی! چندان فرقی هم نمـی کنی ... خدا خواسته اینجوری بشی شمـیم دیگه نمـی شـه تغییرش داد ... باهاش کنار بیـا عزیزم ...

شمـیم با غیظ و چشمای گرد شده شیرجه زد سمت شـهراد. شـهراد هم بـه سرعت درون رو محکم بست و دستگیره رو گرفت توی مشتش. شمـیم هر چی سعی کرد درون رو باز کنـه موفق نشد. شـهراد درون جواب جیغ جیغ های شمـیم فقط قهقهه مـی زد. شمـیم هم بعد از داد آقای شاهد کـه اعلام کرد داره از خونـه مـی ره بیرون بی خیـال تنبیـه شـهراد شد، فقط با غر غر آدرس رستوران رو گفت و رفت.

شـهراد وقتی خیـالش از جانب رفتن اونا راحت شد، با خیـال راحت رفت سمت دراور کنار اتاقش. سوئی شرت رو دوباره انداخت روی تخت خواب و شیشـه عطر رو از روی دراور برداشت. مچ دستاش رو آغشته بـه عطر کرد بعد از اون هر دو دستش رو بـه هم مالید و کشید کنار گوشش، نگاهی توی آینـه بـه خودش انداخت ... همـه جا بـه غیر از صورتش. همـه چی تکمـیل بود، دستبند زیپ دار چرمش رو برداشت و بست دور مچ دست چپش، داخل دستبند باریک دعای جوشن کبیر رو گذاشته بود و از این قضیـه هیچ جز خودش خبر نداشت. دستبندشو سفارش داده بود براش دستی درست کرده بودن. سعی مـی کرد همـیشـه بـه دستش ببندتش. البته بـه استثنای مواقعی کـه مـی خواست بره سر کارش. بعد از دستبند گردنبند چرمـیشو هم توی گردنش انداخت و با خیـال راحت از اینکه آماده شده باهدیـه شمـیم رو همراه با سوئی شرت و سوئیچ و کلاه کاسکتش برداشت و زد از اتاق بیرون. چون کفش پاش بود سعی مـی کرد از گوشـه و از روی سرامـیکا بره کـه فرش رو کثیف نکنـه. از خونـه کـه زد بیرون توی وجود خودش دنبال ذره ای استرس گشت اما خبری نبود. فقط دوست نداشت بره ... همـین! اما مـی رفت بـه خاطر شمـیم. همـین ...! موتورش رو از توی پارکینگ مخصوصش بیرون کشید، نشست روش، کلاهشو سرش گذاشت و از پارکینگ بیرون رفت. رستورانی کـه پدرش درون نظر گرفته بود یـه رستوران معمولی توی غرب تهران بود و خونـه اونا شرق تهران ... یـه ساعتی طول کشید که تا بالاخره بـه مقصد مورد نظر رسید! همونجا جلوی درون رستوران یـه جای پارک پیدا کرد و بعد از پارک موتورش و برداشتن کلاهش رفت سمت درون شیشـه ای و بزرگ رستوران. لحظه آخر دستی توی موهاش کشید و وارد شد. همـین کـه وارد شد جلوی پاش پنج شش که تا پله مری مری مشکی دید کـه یک درون مـیون داخل سنگ هاش چراغ های قرمز قرار گرفته بود و خاموش روشن مـی شدن. از پله ها کـه پایین رفت سالن بزرگ و مربعی شکل رستوران پیش چشمش نمایـان شد. دور که تا دور سالن رو کـه نگاه کرد تونست بزرگترین مـیز رستوران رو درون خدمت خونواده و فک و فامـیل پدری و مادریش ببینـه! رستوران تقریباً خلوت بود و از این نظر خدا رو شکر کرد. پوفی کرد اما لبخند زد و رفت بـه سمتشون. مـیزهای رستوران پایـه کوتاه و صندلی هاش بـه شکل مبل های چرمـی مشکی و قرمز بودن. بـه نظر رستوران راحت و شیکی مـی یومد.

اولینی کـه متوجهش شد شمـیم بود کـه تموم مدت چشم بـه در رستوران دوخته بود ... از جا پرید و گفت:

- داداش شـهرادم اومد ...

همـه نگاه ها چرخید سمت شـهراد و از گوشـه و کنار چند تایی پوف و اه و چه عجب شنیده شد! شمـیم با دلخوری نگاهی بـه جمع انداخت و بعدش از جا بلند شد ، شـهراد بـه سمتشون اومد و بلند گفت:

- سلام بر همگی ...

به جز اکثر جوونای جمع و عموش و پدر و مادرش بقیـه جوابش رو ... یعنی درون اصل فقط اش و داییش و محمدرضا پسر داییش و عسل اش و اش. نگاه همـه همراه یکی از این حس ها بود، دلخوری، انزجار، بی تفاوتی، کینـه و ... شاید حسادت! شـهراد شمـیم رو کـه دستاشو از هم باز کرده بود کشید توی بغلش و در گوشش گفت:

- خجالت بکش وسط رستوران!

شمـیم ضربه ای بـه پهلوش زد و گفت:

- مـی مـیری یـه دقیقه؟! بذار روی این نگار کم شـه ...

شـهراد از گوشـه چشم نگاهی بـه نگار شون کـه اون سمت مـیز و با فاصله ازشون کنار نوید نشسته بود انداخت. حق با شمـیم بود از چشماش کینـه و حسادت مـی بارید. این چیزا به منظور شـهراد طبیعی بود اما گویـا شمـیم رو آزار مـی داد. با لبخند گفت:

- خوب کم شد بکش کنار!

شمـیم خنده اش گرفته بود، خودش رو کنار کشید و گفت:

- بشین کنار من دادش ...

صدای پر از تمسخر سپهر بلند شد:

- آره از اون اول برات جا گرفته! نیست کـه تو خیلی مـهمـی! از اون نظر ...

شـهراد نگاه پر از بی تفاوتی تقدیم چشمای خمار و قهوه ای سپهر کرد کـه وسط مـیز کنار امـیر و عمو حسین نشسته بود کرد و بعد از اون درون حالی کـه مـی نشست نگاهی هم بـه باباش انداخت. چقدر دلش مـی خواست اینجور وقتا آقای شاهد ازش طرفداری کنـه اما خیلی سال بود کـه این آرزو براش تبدیل بـه حسرت شده بود. پدرش کاملا بی تفاوت، انگار نـه انگار، داشت با شوهر اش گپ مـی زد. شـهراد آهی کشید و با همون لبخند محوش، باهدیـه شمـیم رو کـه به سختی که تا اینجا روی موتور سالم نگه داشته بود گرفت سمتش و گفت:

- بیـا جغجغه! اینم اونی کـه به خاطرش تولد گرفتی ...

شمـیم کـه با خوشحالی دستشو دراز کرده بود که تا هدیـه اش رو بگیره، خشک شده و با چشمای گرد شده زل زد بـه شـهراد. نمـی دونست گارد بگیره یـا تشکر ه. از حالت چهره اش شـهراد خندید و گفت:

- خیلی خوب ! فهمـیدم ... نمـی خواد زور بزنی ..

شمـیم هم خنده اش گرفت، هدیـه اش رو گرفت و در حالی کـه روی مـیز کوچیک مخصوص هدایـا درست پشت سرش مـی گذاشت گفت:

- با اینکه بچه پرویی اما مرسی ...

روی پروفایلم منتظرتون هستم

و اینم از پست دوم ...

مـی دونین؟ بعضی ها فکر مـی کنن من با انتخاب این رمان مـی خوام هنجار شکنی کنم ... نـه ... من فقط مـی خوام سطح معلومات خودم و دوستامو ببرم بالا ... مـی خوام درون مورد چیزایی صحبت کنم کـه شاید کمتری که تا به حال دنبالش رفته و در موردش تحقیق کرده ... درسته اصل موضوع تابو هست اما درون ادامـه خواهیم دید کـه به دنبال این تابو ممکنـه چه مشکلاتی بـه وجود بیـاد کـه بیشترش از ندونستن ما سرچشمـه مـی گیره ...

خدا رو شکر من به منظور رمانم رنج سنی مطرح کردم و همون اول هم گفتم رمان دارای صحنـه غیر اخلاقی آنچنانی نیست ... تنـها دلیلش موضوع رمان بود و بس! کـه اتفاقا اگه اینجا ایران نبود خیلی هم مشتاق بودم دوستان کم سن و سال هم بخونن و بدونن و یـه موقع توی دام نیفتن ...

شاید باور نکنین ... یکی از اساتیدمون تعریف مـی کرد کـه به تازگی چند که تا مورد بین مراجعین خیلی زیـاد شده! یکی از اون تجاوز بـه محارم هست و دیگری مـیل و عشق بـه همجنس توی ا و پسرای دبیرستانی و راهنمایی!!! شاید اگه یـه سری از مسائل توی مدارس بیـان مـی شد ما الان کمتر شاهد این اتفاقات بودیم ... تازه بـه قول مریلا زارعی توی فیلم هیس ها فریـاد نمـی زنند الان بیشتر افراد تنـها بـه علت حفظ آبرو سکوت مـی کنند ... و تنـها چند درصد هستن کـه حاضرن بـه روانشناسا و روانپزشکا مراجعه کنن ...

دوستان چرا حتما چشمامون رو ببندیم و فقط بگین نوچ نوچ نوچ زشته! این حرفا رو نزن! اینا رو نگو!ی بشنوه چی مـی گه! اینجا جامعه اسلامـیه ... بله درسته! اینجا جامعه اسلامـیه اما متاسفانـه بـه دلیل فرهنگ غلط همـین جامعه اسلامـی بسیـاری از تابوها تو کشورمون شده وسیله تفریح جوونامون! چرا نباید ازش حرف بزنیم؟! چرا حتما اجازه بدیم این فرهنگ اشتباه نسل بـه نسل بچرخه ؟؟؟ من حرف مـی چون اگه حرف ن خفه مـی شم ... من مـی گم ... که تا جایی کـه بتونم و دستم باز باشـه مـی گم ...ایی کـه دوست دارن، همراهیم کنن و بشنون ...ایی هم کـه نـه ... مـیل خودشونـه ... من اجبار نکردمـی رو ...

برای شنیدن نظراتتون بی صبرانـه منتظرم ...

قبل از اینکه شـهراد بتونـه جوابی بده صدای اش بلند شد:

- چه عجب شـهراد جان! بالاخره افتخار دادی ؟!

شـهراد سرش رو بالا آورد. جانش!!! درست روبروی امـیر و سپهر نشسته بود و چون توی ردیف خود شـهراد بود، شـهراد مجبور بود کمـی بـه جلو خم بشـه که تا بتونـه چهره شو ببینـه. ابرویی بالا انداخت و با لبخندش گفت:

- چه کنم ... یـه سر دارم هزار سودا! درگیری هام زیـاده!

صدای امـیر اعصابش رو بـه شدت مچاله کرد:

- آره جون روز بـه روز مشتری هاش دارن زیـاد تر مـی شن ... آمارشون رو دارم. هی هم مـی ره بالا شـهر ... فکر کنم اونور فتوا صادر شده کـه عمل این آقا مجازه! نمـی دونم والا! آخه از اونجایی کـه همـه امکانات مال این شمال شـهری هاست احتمالش هست کـه فتوا هم خریده باشن!

شـهراد بـه این تیکه ها عادت داشت بعد فقط لبخندی بـه لبهای گوشتی امـیر و چشمای مشکی و درشتش زد و خونسردانـه با وجودی کـه مـی دونست حرفش ممکنـه جنجال بـه پا کنـه گفت:

- شاید ... حتما یـه صحبتی با مشتری هام م ببینم مـی تونن فتوا رو بگیرن؟ اینجوری کار منم راحت تر مـی شـه ... اما تو مـی خوای چه کنی؟! تو کـه پایین شـهر کار مـی کنی!

لبخند از رویـامـیر پر زد! بـه جاش لبخند شـهراد عمـیق تر شد و چشمکی بهش زد. چند لحظه ای جمع توی سکوت غرق شده بود کـه یـه دفعه صدای آقای شاهد بلند شد:

- خفه شو شـهراد! هنوز دست بر نداشتی از این خزعبلات! زود باش از امـیر عذرخواهی کن ...

نگاه شـهراد چرخید سمت آقای شاهد و خواست چیزی بگه کـه سپهر وارد بحث شد و گفت:

- اِ نـه مـهم نیست عمو ... بالاخره شـهراد حتما یـه جوری خودش رو خالی کنـه یـا نـه؟! نمـی دونم چرا نمـی خواد بفهمـه ما دوستاشیم نـه دشمناش! ما اگه حرف مـی زنیم فقط و فقط صلاحش رو مـی خوایم به منظور همـینم اگه عصبی بشـه و چیزی بگه دلخور نمـی شیم ...

عمو حسینش با قیـافه ای برافروخته گفت:

- مـی خوام خیرش رو نخواین! شما آدم نمـی شین؟! حتما حتما اینقدر این حرفا رو بزنـه که تا همـه باور کنن؟!! زندگی اینو نمـی بینین؟!

به شـهراد اشاره کرد و ادامـه داد:

- داره مثل سگ زندگی مـی کنـه! صد دفعه خواستم لوش بدم جامعه از شر امثال اون پاک بشن! اما چه کنم کـه دلم واسه داداش و زن داداش مـی سوزه! شما دو که تا هم اگه یـه بار دیگه حرفی بزنین و بخواین خیرخواهی کنین با من طرفین! زندگیتون رو ین دیگه!

شـهراد باز هم عادت داشت. فکر تک تک این برخوردا رو کرده بود و بعد اومده بود. نگاش تاب خورد سمت داییش، نگاه دایی کدر و تیره بود، دستشو مشت شده گذاشته بود روی مـیز ... نگاه از داییش گرفت و همونطور لبخند بهبه عموش گفت:

- اوف عمو جون! چقدر دلتون پره! مطمئن باشین پسرای شما خیری رو نمـی خوان ... اما بـه خاطر گل روی شما من دیگه چیزی نمـی گم. خوبه عمو جان؟!!!

قبل از اینکه عمو چیزی بگه، ملیحه پشت چشمـی نازک کرد و گفت:

- وا یـه حرمت بزرگترتو اقلاً حفظ کن! اینقدر روشن تیکه مـی اندازی چرا؟!!! خان دادشم کـه بیراه نمـی گن!

شـهراد باز نگاش چرخید سمت داییش، عمو کـه با همـه وجودش چشم شده بود و توی دهن شـهراد زل زده بود با دیدن نگاه خیره شـهراد بـه داییش با پوزخند گفت:

- آبجی خانوم که تا وقتی پشت شـهراد بـه دایی سرهنگش گرمـه ما هر چی هم حرف بزنیم آب تو هاون کوبیدنـه! همون بهتر کـه هیچ وقت توی جمع ما نیـاد ...

نگاه خشن دایی چرخید سمت عمو کـه شـهراد سریع با نگاهش بـه دایی التماس کرد و دایی فقط نفسش رو فوت کرد و دستی بـه صورتش کشید. نگاه شـهراد چرخید سمت مادرش کـه درست روبروش نشسته بود. اشک تو چشماش حلقه زده بود و سرشو که تا جایی پایین انداخته بود کـه چونـه اش چسبیده بود بـه اش ... شـهراد عصبی شد ... این تنـها نقطه ضعفش بود! تنـها چیزی کـه عصبیش مـی کرد. یـه لحظه قیـافه اش درون هم شد ... از جا بلند شد ... شمـیم سریع دستشو چسبید :

- کجا داداش؟

شـهراد خم شد گونـه شمـیم رو بوسید و در همون حین گفت:

- مامنو نگاه کن! داره عذاب مـی کشـه! بهت گفتم نیـام تولدت خراب مـی شـه! اصرار کردی ... مـی رم کـه بقیـه تولدت بـه خیر و خوشی بگذره ... خوش باشی داداش!

قبل از اینکه شمـیم بتونـه اعتراضی ه سپهر گفت:

- شمـیم اصرار نکن بذار بره! خدا وکیلی سخته برام هی حواسمو جمع کنم تنم بهش نخوره یـا اینکه لیوانامون قاطی نشـه و ... بذار بره راحت باشیم ...

شمـیم از خود بیخود بلند شد و با صدای نسبتا بلندی گفت:

- شماها همتون حیوو ...

شـهراد سریع شمـیم رو کشید توی بغلش و چنان فشارش داد کـه حرف تو گلوش موند ... آروم گفت:

- هیش! هیچی نگو ... هیچی نگو کـه بعدا بخوای واسش جواب بعد بدی. مـی دونی کـه اگه بخوام مـی تونم همـه شونو با هم بشورم بندازم روی بند خشک بشن! اما زوده .... زوده شمـیم جان ... صبور باش ... بهت قول مـی دم ... امشب کـه هفده سالت شد بهت قول مـی دم همـه چی درست بشـه ... این سن واسه من شوم بود. امـیدوارم واسه تو پر از برکت باشـه گلم ... هیچی نگو من مـی رم! بـه روی خودت نیـار باشـه؟

شمـیم بغض آلود کمر شـهراد رو چنگ زد و گفت:

- نرو!

شـهراد با خنده گفت:

- ااا نگاش کن نی نی کوچولو رو ! نمـی رم کـه بمـیرم ... شب خونـه مـی بینمت ... الان هم مـی رم خونـه. فقط قول بده کـه صبور باشی ...

- ولی ...

تحکم توی صداش شمـیم رو لال کرد و فقط تونست یـه کلمـه بگه:

- قول!

سلام ... سلام بـه همـه همراه های عزیز سیگار شکلاتی و قلم ناچیز من ...

تا حالا گفته بودم خیلی دوستتون دارم؟

خوب بازم مـی گم ... اصن هزار بار مـی گم ...

امروز توی اف بی یـه متن دیدم کـه انگار نوشته شده بود مخصوص شـهراد عزیز من ... کپیش کردم و آوردم کـه الان براتون بذارم بخونین ...

خیلی دلگیره

پدرم.مادرم.م. چرا بـه اتاقم نمـیایید ... ؟

چرا سری بـه من نمـیزنید ... ؟

مـی دانم اتاقم بوی سیگار مـی دهد ... مـی دانم از درون و دیوارش خاکستر غم مـی بارد

عزیزانم!!!

نمـی دانید کـه درد درونم فقط با کامـهای حبس شده درون ام آرام مـی گیرد

مادرم!!!!

نمـیدانی کـه اتاقم زیر سیگاری کوچکی شده کـه روزهای آتش گرفته ی زندگی ام را درونش خاموش مـی کنم

مادرم سری بـه من بزن

مـی دانم کـه صدای سرفه هایم عذابت مـیدهد ... مـی دانم کـه کبودی لبهایم اشک بـه چشمانت مـی نشاند

مادرم

من هم روزی پسر شاد تو بودم ... یـادت کـه هست ... ؟! ولی روزگار خاکستری مرا خاکستر نشین کرد

تنـها شدم ... ! شکستم ... ! آنقدر کـه آینـه هم مرا دیگر نمـی شناسد

به جز سیگارم ... سنگ صبور شبهای بی تابی ام ... رفیق روزهای تاریک و تلخم ...ی برایم نمانده!!!

مادر سری بـه من بزن !!!منو سیگارم انقدر تنـها مانده ایم کـه هر دو بوی رخوت مرگ مـی دهیم ... بیـا ببین کـه چگونـه بـه پای هم مـیسوزیم ... مارا از این تنـهایی برهان ... فقط چند دقیقه مـهمان ما باش ... مـی دانم برایت سخت هست ولی

مادر سری بـه ما بزن!!!

نگاهی بـه سر درون خونـه انداخت ... گوشیشو از جیبش درون آورد و روی حالت سایلنت گذاشت. رفت بـه سمت درون خونـه و زنگ رو زد ... یـه تک زنگ بیشتر نداشت، بـه ثانیـه نکشیده درون با صدای تیکی باز شد. درون رو هل داد و رفت تو ... جلوی روش حیـاط خیلی بزرگی مـی دید کـه شاید مـی شد بـه باغ هم تشبیـهش کرد. درختای مـیوه اش، بدون مـیوه، همـه با برگای زرد پاییزیشون نگاش مـی . تنـها درختی کـه مـیوه داشت درخت خرمالو بود ... بدون اینکه با نگاش اینطرف و اونطرف رو دید بزنـه از کنار استخر بزرگ و بدون آب رد شد و یـه راست از پله های عریض و مرمری رفت بالا. روی ایوون دو ستون بلند با طرح های مـینیـاتور و رنگ های درهم برهم قد علم کرده بودن ... از کنار ستون ها هم گذشت و رسید بـه در چوبی خونـه. درون بسته بود ... کومـه کله شیری رو گرفت و محکم کوبید. دوبار ... چند لحظه معطل شد که تا بالاخره درون روی پاشنـه چرخید و باز شد. خدمتکاری درون رو بـه روش باز کرد و گفت:

- بفرمایید ... آقا منتظرتونن ...

شـهراد تو دلش گفت:

- سلامم کـه نمـی کنن خدا رو شکر!

بی توجه بـه خدمتکار رفت تو و نگاهی بـه دور که تا دور سالن مربعی شکل پیش روش انداخت. کف اون قسمت شیشـه ای بود و زیرش سنگ ریخته شده بود. خدمتکار راه افتاد و گفت:

- اگه مایلین سوئی شرتتون رو آویزون کنین و همراه من بیـاین ...

شـهراد بدون اینکه سوئی شرتش رو درون بیـاره دنبالش راه افتاد. از اون قسمت مربع شکل کـه خارج شدن وارد سالن بزرگی شدن کـه دو دست مبلبه چشم مـی خورد و چندان هم تجملی نبود! مردی روی کاناپه راحتی یـه لم انداخته و مشغول خوندن روزنامـه بود. با شنیدن صدای پا سرش رو بلند کرد و با دیدن شـهراد روزنامـه رو که تا کرد گذاشت روی مـیز و از جا بلند شد. شـهراد هم رفت بـه سمتش و گفت:

- آقا جمشید؟!

مرد کـه حدودا چهل ساله مـی زد با لبخند سری تکون داد و گفت:

- خودمم شـهراد عزیز ...

و دستشو بـه سمتش دراز کرد. شـهراد هم دستشو پیش برد و با هم دست دادن. با فشار دست جمشید هر دو نشستن و مرد رو بـه خدمتکار کـه منتظر ایستاده بود گفت:

- برو دو که تا قهوه برامون بیـار ... زود ... خیلی کار داریم با این آقا ...

خدمتکار سری تکون داد و با سرعت از سالن خارج شد ... جمشید دستی سر شونـه شـهراد زد و گفت:

- واو پسر! تو خیلی جذابی ... جذاب تر از اون چیزی کـه سالار ح.ر.و.م.ز.ا.د.ه مـی گفت ...

شـهراد ابرویی بالا انداخت و گفت:

- لطف دارین جمشید خان ...

- چند سالته؟ ... امممم ... نـه نگو ... اجازه بده حدس ب! بیست و چهار؟!

شـهراد از شخصیت جمشید خنده اش گرفته بود. عین بچه ها بود ... ابرویی بالا انداخت و به پشتی مبل تکیـه داد و دست بـه شد ... جمشید دوباره یـه کم فکر کرد و گفت:

- اممم ... بیست و شش دیگه خودشـه!

شـهراد بازم ابرویی بالا انداخت و با خنده گفت:

- نچ ...

- چه چال های بامزه ای داری تو!

شـهراد خنده اش رو جمع کرد و گفت:

- ممنون ...

همون لحظه خدمتکار اومد توی سالن. بدون اینکه نگاهی بـه شـهراد یـا جمشید ه فنجون های قهوه رو جلوشون گذاشت و گفت:

- دستور دیگه ای نیست آقا؟!

- نـه برو ...

نقدی دارین بهم بگین ... پستای بعدی رو هم الان مـی ذارم ...

تا حالا بـه این فکر کرده بودین کـه قضاوت از روی ظاهر که تا چه حد ممکنـه طرف رو خورد کنـه؟! امکان نداره هر کدوم از ما یک بار از روی ظاهری قضاوت نکرده باشیم ... و امکان هم ندارهی از روی ظاهرمون قضاوت نکرده باشـه ... حداقل من کـه به وفور چشیدم اینو ...

کاش بعضی وقتا مـی شد چشمامون رو بشوریم و طور دیگه ای بـه طرف یـا بـه قضیـه مورد نظر نگاه کنیم ...

کاش مـی شد بعضی وقتا فقط یـه لحظه خودمون رو بذاریم جایی کـه نشستیم روی کرسی قضاوت و قضاوتش کردیم ... کاش ...

حرفام مخاطبش خاص نبود ... دلی بود ... بعضی وقتا دوست دارم مثل بزرگا اندرز بدم ... اینجا کـه طبق خواهش من سن و سال پایین زیـاد نیست بعد بعضی وقتا دوست دارم حرفای بزرگ بزرگ ب ... حرفایی کـه ا همـیشـه مـی زنن و ما از کنارش آسون مـی گذریم ...

چرا بعضی وقتا نقش ا رو بازی نکنیم؟ یـا نقش باباها؟ بالاخره ما هم یـه روز بابا مـی شیم ...

خوب بسه ... مـی ریم همراه بشیم با شـهراد ...

خدمتکارچرخید و از سالن بیرون رفت ... جمشید نگاهی بـه شـهراد کرد و گفت:

- خوب مـی گفتیم ... خودت بگو چند سالته؟

- سی و یک ...

- به!!! اول سن هلو شدن پسرا ...

شـهراد پوزخندی زد و هیچی نگفت ... جمشید باز پرسید:

- دانشگاه رفتی؟ چی خوندی؟! چی کار مـی کنی؟ کارت ماساژه ؟

شـهراد نمـی دونست اومده اونجا به منظور ماساژ یـا به منظور بازجویی گفت:

- دانشگاه نرفتم ... وقتشو پیدا نکردم ... دیپلم ریـاضی دارم ... شغلم هم مربیگری باشگاه و ماساژوریـه ...

- سالار خیلی از ماساژت تعریف مـی کرد ... کجا دوره دیدی؟!

- تایلند ...

- بـه به ! خیلی هم عالی ... خوب دیگه از خودت بگو ... چرا دانشگاه نرفتی؟ حیف تو نیست؟!!

- گفتم کـه ... شرایطش رو نداشتم ...

جمشید قیـافه ناراحتی بـه خودش گرفت و گفت:

- چرا؟! چی شده بود مگه؟!

شـهراد فنجون قهوه اش رو برداشت ... بدون اینکه جوابی بده لاجرعه سر کشید و گفت:

- بهتره بریم سر کارمون ... من عجله دارم جای دیگه هم حتما برم ...

جمشید اخماش درون هم شد ... اما حرفی نزد ... بلند شد و گفت:

- بریم اتاق من ...

شـهراد بـه دنبالش راه افتاد ... از پله های مارپیچ وسط سالن بالا رفتن و به طبقه دوم کـه کلش یـه راهرو بود و چند که تا در رسیدن ... شـهراد بدون اینکه جلب توجه ه مشغول دید زدن اطرافش شد ... شش که تا در توی اون راهرو بود کـه همـه بسته بودن ... سه درون سمت راست و سه درون سمت چپ انتهای راهرو یـه درون مجزا قرار داشت ... درست بین اتاق های راست و چپ ... جمشید رفت سمت اون درون و گفت:

- این خونـه هم حسابی قدیمـی شده ... حتما خرابش کنیم یکی دیگه بسازیم ... شاید یـه برج!

شـهراد سری تکون داد و گفت:

- اما جالب ساخته شده ...

جمشید قبل از اینکه بره توی اتاقش برگشت سمت شـهراد و گفت:

- جالب و پر رمز و راز!

نگاه شـهراد پر از تمسخر شد و گفت:

- راز؟!! من رازی اینجا نمـی بینم ...

جمشید هم خندید و گفت:

- نباید هم ببینی ...

هر دو رفتن توی اتاق بزرگ جمشید ... نگاه شـهراد دور که تا دور اتاق چرخید ... تقریبا مـی شد گفت اتاق ای بود و این کمـی عجیب بود ... یـه اتاق مستطیلی بزرگ، کـه به دیوار روبروی درون یـه تخت دو نفره بزرگ چسبونده شده بود. همـین و بس! کف اتاق موکت کرم رنگ بود و سمت راست یـه پنجره بزرگ بدون پرده ... نـه مـیزی ! نـه کمدی! هیچ !!! جمشید ایستاد وسط اتاق، کنار تخت خواب و گفت:

- خوب مـی تونم ل.خ.ت بشم؟!!

شـهراد نگاه متعجبش رو مخی کرد و جلو رفت، کیف مخصوصش رو پایین تخت گذاشت و گفت:

- آره ... حتما بشین ...

جمشید بدون خجالت، همـینطور کـه زل زده بود بـه شـهراد دونـه دونـه لباساش رو درون آورد. انگار داشت شو اجرا مـی کرد براش! حتی بـه لباس زیرش هم رحم نکرد. وقتی کامل ب.ر.ه.ن.ه شد دستاشو از طرفین باز کرد و گفت:

- خوب چی کار کنم؟!

شـهراد تو دلش فحشی نثارش کرد، انگار کـه خودش نمـی دونست!! درون حالی کـه طبق گفته های سالار خوره ماساژ بود مرتیکه! گفت:

- روی شکم بخوابین ...

جمشید نگاهی بـه چشمای شـهراد انداخت. مـی خواست احساسش رو از نگاهش بخونـه و شـهراد کاملاً طبیعی چشم از اندام بی ریخت جمشید گرفت و بعد از باز کمربندش کـه باعث شد چشمای جمشید برق بزنـه، دستاشو آغشته بـه روغن ماساژ کرد ...

عادت داشت موقع کار به منظور انعطاف داشتن بیشتر کمربندش رو باز کنـه ... اما گویـا جمشید طور دیگه ای برداشت کرده بود ...

پاداش نقدی

1,680 کاربر از پست هما پور اصفهانی تشکر کرده اند .

تشکر شده 1,338,645 درون 3,841 پست

حالت من

اندازه فونت

چقدر دلم به منظور پستای ساسان و شاهزاده تنگ شده ... حتما فردا شب ازشون مـی نویسم ... ساسان عزیز من <3

تا الان حدس و گمان هاتون رو شنیدم ... کم کم داستان داره روی غلطک مـی افته ... و مطمئنم سوال خیلی هاتون پاسخش داده مـی شـه ...

خیلی دلم مـی خواد همـین جا جواب خیلی از نقدا و انتقادهای تند رو بدم اما حیف ، افسوس و صد افسوس کـه من کوچک ترین حرفی ب کل داستان لو مـی ره ... بعد جای اون دوستانی کـه صبور نبودن حتما خودم رو صبور نگه دارم ... چقدر دلم مـی خواد داستان زودتر بـه جاهایی برسه کـه من منتظرشم ...

خواننده های خاموش من ... هم اونایی کـه عضو نیستین ! هم اونایی کـه عضو هستین و داستان رو صرفا مـی خونین کـه ببینین نویسنده اینبار چه دسته گلی مـی خواد بـه آب بده ! کاش باهام حرف مـی زدین و خاموش نمـی موندین ... کاش اونایی کـه دارن بـه پستای من منفی مـی دن خودشون رو با حرف خالی مـی نـه با پنـهان شدن پشت - !!! یعنی من اینقدر ترسناکم!!!

این رو بدونین من اگه خیلی خیلی از نقدی ناراحت بشم جواب نمـی دم! نـه توهین مـی کنم و نـه گارد مـی گیرم ... بعد حرف بزنین و پنـهان نشین ... یـا اینکه نقد مـی خواین ین از خودم ین ! پشت سرم حرف نزنین ... جای دیگه نقد نکنین و بگین ما بـه خودشم حاضریم بگیم!!! حاضر نیستین ...

اگه بودین کـه مـی گفتین ... این کار درست نیست ای دوست داشتنی من ... از من گفتن بود!!!

که گفت:

شـهراد نتونست جلوی خودش رو بگیره و با لحن تندی گفت:

- نـه! مـی خوام راحت باشم ... بخوابین لطفا!

جمشید بی حرف خوابید روی تخت و گفت:

- سالار گفته بود بـه هری پا نمـی دی ... اما باورم نمـی شد دست رد بـه منم بزنی! مـی دونم از خودمونی!

شـهراد نشست کنارش و گفت:

- بـه سالار هم گفتم ... من با هری رابطه بر قرار نمـی کنم.

- با من بهت بد نمـی گذره ...

دستشو کشید روی کمر جمشید و گفت:

- مـی شـه این بحث رو تموم کنین؟!! من نظرم عوض نمـی شـه ... یـه پارتنر خوب دارم و مـی خوام باهاش ازدواج کنم ...

جمشید خندید و گفت:

- نـه ... مـی ریم از ایران ...

- کجا؟!

- اونشو نمـی دونم ... جایی کـه ما رو کثیف و پست ندونن ...

جمشید آهی کشید و گفت:

- خودتو بـه من ثابت کن ... من کمکت مـی کنم.

- نیـاز بـه کمک ندارم ...

- داری پسر! مـی دونی اگه یـه نفر باهات بیفته روی دنده لج و لوت بده حکمت چیـه؟! بی برو برگرد اعدامـی!

خونسرد گفت:

- چون هیچ نمـی تونـه ثابت ه ...

- فرض کن کـه من صداتو ضبط م!

- و شما فرض کن کـه منم صداتو ضبط کرده باشم ...

جمشید قاه قاه خندید و گفت:

- ازت خوشم مـی یـاد ... خیلی زرنگی!

شـهراد توی دلش گفت :«نـه بیشتر از تو» اما درون جواب خندید و گفت:

- اینطور بـه نظر مـی یـام؟ فکر نکنم ...

- هر از این قماش باشـه زرنگه پسر! شک نکن ... نمـی دونم چرا اینقدر باهات راحتم.

و شـهراد توی دلش گفت: «نباشی عجیبه» وقتی سکوت شـهراد رو دید خودش ادامـه داد:

- چند وقته پی بردی تمایلاتت اینجوریـه؟!

شـهراد ضربه های دستش رو قوی تر کرد و گفت:

- از بچگی ...

سکوت کرد و این سکوت نشانـه رضایتش بود ...

- راضی هستی؟

- خیلی ها مـی خوان اینجوری نباشن و ناراضین ...

- من نیستم ...

- طرفت تی اسه؟ (بعداً درون این مورد توضیح مـیدم)

- تقریباً ...

- خوب چرا بای رابطه نداری کـه عین خودت سالم باشـه ...

- اونم سالمـه ... من باهاش راحتم ...

- واجب شد ببینمش ...

لبخندی نشست روی لبای شـهراد ... جوابی نداد ...

ویرایش توسط هما پور اصفهانی : 1392,11,29 درون ساعت ساعت : 10:58

پاداش نقدی

1,561 کاربر از پست هما پور اصفهانی تشکر کرده اند .

تشکر شده 1,338,645 درون 3,841 پست

حالت من

اندازه فونت

وای کـه من امشب چه همـه حرف زدم! خودم خسته شدم دیگه ...

اما چی کار کنم؟!! گوش مفت گیر آوردم .... از طرفی نمـی دونم چرا هیجان سیگار اینقدر زیـاده کـه منو وادار مـی کنـه همـه حرفامو ب ... منم مـی ... خوب بخونین دیگه گناه دارم من ...

اینبار دیگه خیلی حرف نمـی ... بازم مـی گم نقداتون رو توی پروفم مـی خونم ... حتی اگه جواب هم ندم همـه رو مـی خونم... بـه زودی صفحه نقد هم مـی ... فقط یـه کم سرم خلوت تر بشـه!

شبت تابستونی همـه تون بخیر ...

جمشید گفت:

- ضرب دستت حرف نداره! هر چی خستگی تو تنم بود کشیدی بیرون ...

بازم جوابش سکوت بود ...

- خوشحال نیستی اومدی پیشی کـه دردت رو مـی فهمـه؟!

- دردم رو خودم بفهمم کافیـه ...

- خیلی مغروری!

- دیدی مغروری؟!

کشید کنار و گفت:

- تموم شد مـی تونین پاشین ... شماره منو سالار داره. هر موقع خواستین از چند روز قبلش بـه من خبر بدین ...

جمشید همونطور نشستتخت و گفت:

- اگه ازت بخوام بیـای اینجا هر روز منو ماساژ بدی روزی سه وعده قبول مـی کنی؟!

شـهراد چشماشو گرد کرد. کمـی تعجب پاشید توی صداش و گفت:

- چی؟!!!

- همـین کـه شنیدی ... بیـا اینجا بمون! وسایلت رو هم بیـار ...

شـهراد با خنده رفت سمت دستمالش. دستشو پاک کرد و گفت:

- نـه ممنون ... من کار دیگه ای هم دارم ... نمـی تونم!

در همون حین کمربندش رو برداشت و پشت بـه جمشید مشغول بستنش شد ...

- با حقوق دو برابر!

شـهراد لبخند محوی زد و گفت:

- نـه ممنون ... کارمو تو باشگاه دوست دارم!

جمشید داشت عصبی مـی شد ... اما خودشو کنترل کرد و گفت:

- حقوق سه برابر!

چرخید بـه سمتش و جدی گفت:

- فایده ای نداره! گفتم کـه کارمو دوست دارم ...

- شـهراد لگد بـه بخت خودت نزن پسر! اگه از کارت راضی باشم مطمئن باش برات باشگاه مـی خصوصی!! با شاگردای درجه یک ...

رادارای شـهراد بـه حرکت افتادن ... با این وجود پوفی کرد و گفت:

- نـه ... نمـیتونم! با هیربد قرار داد دارم ...

- هیربد با من!!! سالار رو مـی فرستم قرار داد رو فسخ کنـه ضررش رو هم بده ...

- نـه ...

- ای بابا! شـهراد ... پنج برابر!!!

دیگه ناز کافی بود ... کیفش رو برداشت و گفت:

- این همـه اصرار به منظور چیـه؟

- ازت خوشم اومده ... فکر کن ... فکر کن دنبال یـه فرزند خونده م! یکی کـه عین خودم باشـه ...

- گفتم کـه مـی خوام از ایران برم ...

- به منظور اون کار هم ت مـی کنم ... قول!

شـهراد چند لحظه توی سکوت بـه چشمای براق و زاغ جمشید خیره شد ... بعد نفس عمـیقی کشید و با تردید گفت:

- قول؟!!!

- اگه بهم وفادار باشی ... شک نکن! هم خودت ... هم پارتنرت!

راه افتاد سمت درون و گفت:

- باشـه ... روش فکر مـی کنم ....

جمشید داد کشید:

- خبرش رو کی مـی دی؟!

و شـهراد دیگه جوابی نداد و با قدمـهای بلند از راهروی اتاق ها خارج شد ، از پله ها سرازیر و یـه راست بـه سمت درب خروج رفت ... اون خونـه خیلی کم رفت و اومد بود و جز خدمتکاری رو ندیده بود! این براش عجیب بود. با این وجود سعی کرد گول ظاهر رو نخوره و از حیـاط درندشت خونـه خارج شد ...

ویرایش توسط هما پور اصفهانی : 1392,11,29 درون ساعت ساعت : 11:00

پاداش نقدی

1,642 کاربر از پست هما پور اصفهانی تشکر کرده اند .

تشکر شده 1,338,645 درون 3,841 پست

حالت من

اندازه فونت

سلام بـه همـه دوستای عزیز و مـهربون و همراه های عزیز داستان سیگار شکلاتی ...

وقتی نقدای شما و پیگیری هاتون رو روی پروفایلم مـی بینم واقعا حسی بهم دست مـی ده کـه از توصیفش عاجزم ...

از اینکه این همـه بـه من لطف دارین واقعا از همـه تون ممنونم ...

دوستان عزیز پیـامای زیـادی دریـافت کردم مبنی بر اینکه کـه از درک شـهراد و عقاید و شخصیتش عاجزین ...

بله دوستان حق با شماست ... شناخت و درک شـهراد سخته ... شـهراد یـه شخصیت ساده و در عین حال پیچیده داره ... وقتی پیچیدگی هاش حل بشـه مـی فهمـین کـه چقدر ساده هست ... و چقدر قابل درک اما به منظور حل شدن این پیچیدگی ها حتما اجازه بدین که تا داستان پیش بره ....

امشب چهار که تا پست داریم ... پست اول از شاهزاده خانوم عزیزمونـه کـه مـی دونم هنوزم ناشناخته هست براتون ...

اینقدر فکر کرده بودم کـه ذهنم هر آن احتمالش بود کـه متلاشی بشـه و تکه های افکارم هر کدوم بـه یـه سمت پرتاب بشن و دیوارای دور و برم رو رنگین ن. آهی کشیدم و نالیدم:

- آخ خدایـا ... آخه من چی براش بخرم؟!!!

تولد ساسان نزدیک بود. فقط یـه روز دیگه وقت داشتم. با قصد داشتیم براش یـه تولد کوچیک بگیریم و سورپرایزش کنیم. خودمون سه که تا باشیم و یـه شب بـه یـاد موندنی داشته باشیم. براش یـه پلیور بافته بود اما من درمونده شده بودم کـه چی بخرم براش! بـه هر چی کـه فکر مـی کردم کم مـی آوردم ...

- عطر ...

نـه ، ساسان فقط از یـه عطر استفاده مـی کنـه اونو هم جدیداً خریده ...

- ساعت ...

دو که تا ساعت داره ... مـی خواد چی کار اینقدر ساعت؟

- طلا بخرم براش؟!!

مـی کشتم! طلا به منظور مرد خوب نیست، نماز نداره! تازه بعد اندازمم اونقدار نیست ...

- لباس زیر؟

اییییییی! آخه لباس زیر هم شد هدیـه؟!! اصن خوبه براش یـه جین جوراب بخرم!

- خوب مرض! واسه یـه مرد دیگه چی مـی شـه خرید آخه؟ یـه شلوار جین!

نمـی خوام ... شلوار جین همـه رنگی داره ... کم مونده یکی از این پاره ها براش بخرم ...

- ای بابا! ایباخوبه؟!

مگه بچه است؟

چه وجدان بیشعوری شدیـا! این چه وضع صحبت ه! نخواستم بابا ...

- فهمـیدم!!! فهمـیدم شاهزاده خانوم ...

دیگه چیـه؟!!! لابد اینبار مـی خوای دستور بدی براش ست اصلاح بخرم ...

- البته اونم بد نیست!

برو بابا ...

- بد اخلاق! نخیر اینبار خواستم بگم ثبت نامش کن تو باشگاه. همون باشگاهی کـه چند روز پیش مـی گفت دوستاش مـی رن.

از جا پ و گفتم:

- گل کاشتی وجی! گل کاشتی ...

اصلا نفهمـیدم چطور لباس پوشیدم، شالم رو سرم کردم و از اتاق سه درون چهارم زدم بیرون و داد کشیدم:

- من دارم مـی رم ...

سرش رو از آشپزخونـه بیرون آورد و گفت:

- کجا؟!!!

- مـی رم کادوی ساسان رو بخرم ...

دیگه منتظر حرفی از طرف نشدم، تند تند کفشامو پام کردم و زدم از خونـه بیرون. بـه اندازه کافی توی کارتم پول داشتم. مـی خواستم اشتراک سه ماهه بگیرم براش. باشگاهه خیلی هم نزدیک خونـه مون نبود اما چون ساسان انتخاب کرده بود و گفت تصمـیم داره بره حتما همون جا ثبت نامش مـیکردم. با چند بار عوض خط مترو بالاخره رسیدم ... وقتی مـی خواستم برم تو خیلی استرس داشتم! یـه باشگاه مردونـه ... فکر کنم حتما چشمامو مـی بستم! اگهی مـی دید چی؟!! چه آبرویی ازم مـی رفت! بهی هم نمـی تونستم بگم بره برام ثبت نام کنـه. یـه موقع پولو مـی خورد یـه آبم روش ... توکل بـه خدا کردم و از پله ها رفتم پایین. همون لحظه کـه در شیشـه ای رو باز کردم و رفتم تو همـه نگاه ها چرخید بـه سمتم. چه باشگاه کوفتی! همون جا جلوی درون یـه مـیز بزرگ بود کـه مسئول باشگاه نشسته بود پشتش، اما سمت چپ رو کـه نگاه مـی کردی پر بود از دستگاه های جور واجور بـه رنگ سورمـه ای ... و لا اله الا الله! چه هیکلایی!! سریع چشم دزدیدم و توی جلد خودم فرو رفتم ... اخمامو کشیدم توی هم و رفتم جلو. مسئولی کـه پشت مـیز نشسته بود یـه پسر خوش هیکل بود کـه از دیدن من مبهوت مونده بود. قبل از اینکه بتونـه اعتراضی ه گفتم:

- سلام آقا ... خسته نباشید ... به منظور ثبت نام اومدم!

پسره لبخند مضحکی زد و گفت:

- سلام، شرمنده خانم ... سانس خانوما الان نیست ... صبح حتما تشریف بیـارین. حالا هم خواهشاً هر چه زودتر بفرمایید بیرون کـه برای ما دردسر مـی شـه.

با همون اخمای درهمم بدون اینکه کوچیک ترین لبخندی ب گفتم:

- شما فکر مـی کنین من خودم نمـی دونم سانس خانوما صبحه؟! من نیومدم خودم رو ثبت نام کنم آقای محترم. اومدم یکی از هم جنس های خودتون رو ثبت نام کنم ...

یکی از پسرایی کـه با دیدن من کنجکاو شده بود بفهمـه به منظور چی اومدم تو و به مـیز نزدیک شده بود پخی زد زیر خنده و گفت:

- به! چه پسر یی!! لابد دوست ش اومده ثبت نامش کنـه!!! چشم نخوره گوگولی!

اینو کـه گفت خودش و اون یکی کـه پشت مـیز بود غش غش خندیدن. اعصابم خورد شد! خودم کم استرس داشتم، حالا اینا هم داشتن مسخره ام مـی ! یـاد حرف بابا افتادم:

- ی کـه من بزرگ کردم، بره توی یـه پادگان پر از مرد و پسر، از اون طرفش سالم مـی یـاد بیرون! با جدیتش مـی تونـه سالم بمونـه! رو بـه مرد جماعت نده بابا ...

همـین کـه این یـادم اومد، با جدیت و صدای بلند گفتم:

- نخندین!!! بـه شما مـی گن ورزشکار؟!! چیزی کـه یـه ورزشکار حتما داشته باشـه درون درجه اول اخلاقه کـه الحمدالله هیچ کدومتون ندارین! حیف مجبورم همـین جا ثبت نامش کنم وگرنـه محال ممکن بود یـه لحظه دیگه اینجا بمونم. خجالت بکشین و مثل آدم کار ارباب رجوع رو راه بندازین!

هر دو نیششون بسته شد! چند لحظه مبهوت نگام . اون یکی کـه پشت مـیز بود زودتر خودش رو جمع و جور کرد، انگار بهش بخورد ... چون خم شد از داخل کشوی پایین مـیز فرمـی بیرون کشید، دستم داد و گفت:

- خانوم من معذرت مـی خوام ... راستش یـه کم عجیب بود! دیگهی نیست کـه برای ثبت نامش ولیشو بفرسته!

ول کن هم نبودن! مرد مگه کم هم مـی یـاره؟!! مـی تونستم با گفتن اینکه به منظور تولدش مـی خوام ثبت نامش کنم درون دهنشون رو ببندم اما بـه اونا چه ربطی داشت؟!! مفتش بودن کـه تو زندگی مردم سرک بکشن؟!! تند تند فرم رو پر کردم و همراه با مدارک لازم و مبلغ سه ماه رو کـه از باجه گرفته بودم قبلش، گذاشتم رو مـیز. پسره هم به منظور اینکه زودتر منو بفرسته برم تند تند اطلاعات رو وارد سیستم کرد و همون موقع کارت اشتراک رو صادر کرد و داد دستم. کارت رو گرفتم و بعد از یـه تشکر خشک خالی همراه با نگاهی غضب آلود بـه اون یکیشون کـه هنوزم بـه خاطر ترکش های من لال مونی گرفته بود زدم از باشگاه بیرون.

- نفله ها!

نگاه زن و مردی کـه داشتن از جلوی باشگاه رد مـی شدن برگشت بـه سمتم. سریع جلوی دهنم رو گرفتمو سرم رو بـه نشونـه عذر خواهی تکون دادم. خنده شون گرفت و رفتن ... با خوشحالی نگاهی بـه کارت انداختم و زیرزمزمـه کردم:

- خیلی عالی شد!!

***

دوستان عزیز وبلاگ نویس ... یک بار تذکر دادم کهی حق کپی داستان رو نداره ... اما که تا الان دیدم کـه یـه سری ها توجه ن ... من گفته بودم کـه پیگیری مـی کنم و بدون اینکه اخطاری بـه خودتون بدم شکایت مـی کنم ... بعد به نفعتونـه هر چه زودتر رمان رو بردارین از روی وبتون ...

ممنون

این پست هم از شاهزاده خانومـه ... پستاش کم هست اما تو همـین پستای کم و گنگ مـی شـه شخصیتش رو حس کرد و به قول دوستان باهاش همزاد پنداری کرد ... کم کم خودش رو بیشتر هم نشون مـی ده ...

- هیششش ! سر و صدا نکن دیگه الان مـی فهمـه ...

همـینطور کـه تخمـه هاش رو مغز مـی کرد خنده اش گرفت و گفت:

- خوب الان بیـاد تو ببینـه چراغ خاموشـه نمـی فهمـه؟!! مادر من این کارا دیگه قدیمـی شده ...

با حرص گفتم:

- !!! حرف نزن جان من ...

تخمـه هاش رو ریخت توی دهنش. همـین کـه رفته بود رو ویبره، نشون مـی داد فقط صدای خنده اش رو قطع کرده. وقتی نگاه پر غیظ منو دید، سرش رو هم بـه نشونـه موافقت تکون داد ... درون خونـه باز شد و من با هیجان اومدم جیغ و داد کنم کـه بهت زده خشکم زد ...

ساسان با یـه فشفشـه توی دست راستش، همراه با یـه کلاه بوقی روی سرش ، همـینطور کـه قر مـی داد و مـی خوند اومد تو:

- درون جشن تولدم عزیزم ... همـه تون انگشترین من نگینم! روشن کن اون چراغو مـی خوام قیـافه ها مضحکتونو ببینم ... خدایـا الهی من بامزه هیچ وقت روز بد نبینم!

کنارم از زور خنده ولو شد روی زمـین و من مبل بیرون اومدم و جیغ کشیدم:

- ساسان بـه خدا مـی کشمت!

ساسان سریع چراغ رو روشن کرد و اومد سمت مـیزی کـه کیک روش بود. فشفشـه خاموش شده اش رو انداخت روی مـیز و حمله برد سمت کیک ... قبل از اینکه بتونم بپرم سمتش دستش رو فرو کرد توی کیک و یـه تیکه بزرگش رو کند و اومد بـه سمتم ... فهمـیدم مـی خواد چی کار کنـه! جیغ کشیدم و دویدم ساسان هم بـه دنبال من قهقهه زنون مـی یومد ... آخر هم گرفتم و دستای کیکیش رو کامل کشید توی صورتم ... من جیغ مـی کشیدم و فحش مـی دادم ... هم غش غش مـی خندید ... ساسان بعد از اینکه از کیک مالی من فارغ شد چرخید سمت ... با مشت کوبید تو اش و گفت:

- الهی درد و بلای تو بخوره تو فرق سر من! دور اون خنده هات بگردم ... حداقل چیز نخور و بخند! همـه تخمـه های توی دهنت دارن مـی پرن تو هوا ... بخند ... بخند ...

خنده شدت گرفت ... قبل از اینکه ساسان برسه داشتیم با تخمـه گرمک بو داده مـی شکستیم. معتادش بود! یـه عالمـه شو مغز کرده بود و یـه جا ریخته بود تو دهنش ... ساسان هم با دیدن وضعیت زد زیر خنده و ولو شد روی مبل ... من کـه صورتم با کیک پر شده بود بیخیـال بـه گند کشیده شدن مبلا و فرشا رفتم سمت بقیـه کیک برش داشتم و قبل از اینکه بتونـه درون بره همـه شو با ظرفش کوبیدم تو صورتش ... جیغ درون اومد:

- وای صورت بچه م رو له کردی!!!

چرخیدم سمت و گفت:

- اِ! من سر راهیم! عجبا! اینم منو ترکوند ...

بحث بالا گرفت و ساسان کاملا بیخیـال مشغولزدن دور دهنش و برداشتن تکه های کیک از روی صورتش و خوردنشون شد ... اصن خدای احساس بود این بشر! از دیدن حالتش باز ترکیدم از خنده و گفتم:

- خیلی بی شعوری! از کجا فهمـیدی مـی خوام سورپرایزت کنم؟!

ساسان با دهن پر از کیک گفت:

- من اگه شماها رو نشناسم کـه به دردجرز دیوار مـی خورم! از پچ پچ اتون تابلو بود ... م کـه دائم داره مـی خنده! وقتی هم یـه نقشـه بخواد پیـاده کنـه دیگه کلا سایلنت مـی شـه مـی ره رو ویبره ...

هر سه غش غش خندیدیم ... رفتم سمت کادوهامون .. اول پلیوری کـه براش بافته بود و خیلی قشنگ کادوش کرده بود رو گرفته بـه سمتش و گفتم:

- بیـا ... پلیوره!!!

داد درون اومد و ساسان ترکید از خنده. کاغذ کادوشو باز کرد و شروع کرد بـه به بـه :

- وای چه قشنگه! قربون دستای هنرمندتون برم من خودم تنـهایی ... اجازه هست دورتون بتابم؟!!!

بلند شد و بزنون شروع کرد چرخیدن دور مبل ... با خنده گفت:

- بشین الهی من فدات بشم سرت گیج مـی ره! خدا حفظت کنـه مادر کـه تو اینقدر انرژی داری ...

ساسان چهار زانو نشست جلوی و گفت:

- فدایی داری ...

بعد بدجنس بـه من نگاه کرد و گفت:

- خوب شاهزاده خانوم خالص ... کادوی تو کو؟!!

بالا رو نگاه کردم و مشغول سوت زدن شدم ... حمله کرد سمتم و گفت:

- مـی کشمت بـه جان خودم!

همـین کـه خواست قلقلکم بده سریع جیغ کشید:

- مـی دم ... مـی دم ... غلط کردم!

کارت رو کـه توی یـه پاکت کوچیک تزئینی گذاشته بودم گرفتم طرفش. همـین کـه درش رو باز کرد دادش بلند شد:

- عاشقتم بـه ابوالفضل!!!

بعدش دیگه نفهمـیدم چی شد چون که تا به خودم اومدم منو روی دستاش بلند کرد و مشغول چرخوندنم شد ... من جیغ مـی کشید و مـی گفت:

- ساسان!!! بذارش زمـین مادر مـی اندازیش!!!

ساسان منو گذاشت روی زمـین، کارت رو بوسید و گذاشت تو جیب پیراهنش کـه حسابی هم کیکی شده بود و گفت:

- چه لپی آب کنم! یـه هیکل بسازم خفن که تا تو یکی دیگه نتونی بـه من بخندی! بچه پرو ...

بابا همزمان گفتیم:

و بعد هر دو غش غش خندیدم ...

*********

و اما شـهراد ...

اینکه خیلی ها شیفته شخصیت شـهراد شده نشون داده من تونستم اون چیزی کـه هست رو نشون بدم چون شـهراد لایق دوست داشتنـه ....

یکی از دوستان توی خصوصی حرف جالبی زد ... گفت تو خودت اگه شـهراد رو توی دنیـای واقعی ببینی چه عالعملی نشون مـی دی؟!!

گفتم شاید منم عالعملم چیزی باشـه شبیـه خونواده شـهراد ... شاید منم نتونم کنار بیـام ... اما فرق شـهراد با اون فردی کـه ممکنـه من یـه روز ببینم توی اینـه کـه ما قراره کل زندگی شـهراد رو بدونیم ... شـهراد رو یـه لحظه نمـی بینیم و بعد بره پی کارش ... قراره ذره ذره باهاش پیش بریم ... اما اون فردی کـه من مـی بینم با شـهراد فرق داره چون قرار نیست کل زندگیش رو بفهمم ... کـه اگه بفهمم شاید درون اون صورت بـه اونم حق بدم ...

از دوستانی کـه توی خصوصی نقدشون رو مطرح مـی کنن بسیـار ممنونم ....

من سعی مـی کنم هر چه زودتر صفحه نقد رو ب ... اما الان هنوز وقتش نشده ... داستان حتما روندش مشخص تر بشـه کـه وقتی صفحه نقد زده شدی اسپم نده ...

داشت درون کمد رو مـی بست کـه صدای گرفته اردلان رو شنید:

- تصمـیمت رو گرفتی شـهراد؟!!

در کمد رو قفل کرد و بر گشت. ساک وسایلش رو ول کرد روی زمـین. صورت اردلان رو گرفت بین دستاش و گفت:

- باور کن اگه کاری مـی کنم به منظور جفتمونـه ...

اردلانورچید و گفت:

- اگه اون مرتیکه تو رو بر بزنـه به منظور خودش من چه خاکی تو سرم بریزم؟!! من بدون تو مـی مـیرم شـهراد ...

شـهراد کشیدش توی بغلش ... صدای قلب هر دوشون بـه وضوح حس مـی شد ... گفت:

- حرف از مردن نزن ... شـهرادت بمـیره!

اردلان آب دهنش رو قورت داد و گفت:

- بری دیگه نمـی یـای؟!

شـهراد آهی کشید، عقب رفت، ساکش رو برداشت و گفت:

- فقط خونـه م عوض مـی شـه اردی، همـین! مـی دونی کـه دیگه زندگی توی اون خونـه برام سخت شده بود، وسایلم رو جمع کردم. مـی رم خونـه جمشید خان، اما بازم هر موقع کـه بتونم بـه بچه های باشگاه سر مـی و همـینطور بـه تو. جمشید خان گفته هر موقع کـه خواستی مـی تونی بیـای اونجا ...

اردلان با بغض گفت:

ساکش رو انداخت روی دوشش و گفت:

- معلومـه کـه مـی دم دیوونـه! من تو این دنیـا کیو جز تو و شمـیم دارم؟!

اردلان پایین بلوزش رو کشید و گفت:

- شمـیم با رفتنت کنار اومد؟

شـهراد راه افتاد سمت درون و گفت:

- نـه! فقط گریـه مـی کنـه و به و بابا التماس مـی کنـه جلومو بگیرن! اونا هم انگار نـه انگار ... دیگه وقتی خودش دید اونا براشون مـهم نیست راضی شد کـه برم اما قول گرفته دائم بهش سر ب و تماس داشته باشم.

- گفتی کجا مـی ری؟!

اردلان جلوی درون ایستاد و گفت:

- شـهراد ...

- این مرتیکه کچل خونـه اش امنـه؟! بلایی سرت نیـارن؟!! شـهراد جونم ..

شـهراد لبخندی زد و گفت:

- شـهراد جایی نمـی خوابه کـه زیرش آب بره ... برو عزیز دلم. بـه تمرینت برس.

- تو کـه نباشی این لندهورا خیلی اذیتم مـی کنن ... مـی دونم!

شـهراد نگاهی بـه دور و بر انداخت،خیلی ها سرک مـی کشیدن که تا وداع اونا رو ببینن. شـهراد با همـه خداحافظی کرده بود و حالا همـه دوست داشتن وداعشو با اردلان ببینن.

اخمـی کرد خم شد گونـه اردلان رو بوسید و گفت:

- خیلی زود توام مـی یـای پیش من ... بهت قول مـی دم. من هر کاری مـی کنم به منظور راحتی جفتمونـه.

اردلان با بغض سرش رو تکون داد و گفت:

- برو عشقم ... بـه خدا مـی سپارمت. شب بیدار مـی مونم که تا زنگ بزنی ... یـادت نره ها!

شـهراد هم آهی کشید، مشت آرومـی تو شونـه اردلان زد و زمزمـه کرد:

- مواظب خودت باش ..

اردلان سری تکون داد و شـهراد بـه سرعت از پله های باشگاه بالا رفت. پرونده هیربد قرار بود به منظور همـیشـه بسته بشـه ...

کل وسایلش دو که تا ساک بود، جمشید خان گفته بود خودش بهش همـه امکانات رو مـی ده بعد نیـاز نبود از خونـه آقای شاهد چیز زیـادی دنبال خودش راه بندازه. روی موتورش نشست و وسایلش رو جا ساز کرد، کلاهشو روی سرش گذاشت و راه افتاد ... ذهنش مغشوش بود و آشفته ... بـه خودش ایمان داشت ... بـه کارش ایمان داشت ... اما احساسش چی؟! سالها بود کـه احساسش بـه تاراج رفته بود ... کلمات توی ذهنش شکل گرفتن ...

- من و این حجم سکوت

من و خاکستر بارون کـه نشسته رو تنم

آه کشید ... چقدر خسته بود ... نمـی دونست ناراحته از این کـه از اون خونـه خارج شده و داره ساکن یـه خونـه دیگه مـی شـه یـا دلخوره از دست پدر و مادری کـه برای بدرقه اش حتی نگاهش هم ن! چقدر دلش مـی خواست یـه روز از کل این دنیـا ببره ... خلاص بشـه از محیطی کـه جز زجر و عذاب هیچی براش نداشت ...

مـی خوام از اینجا برم

برسم بـه شـهری کـه اسممو فریـاد ب

بعضی وقتا از این همـه سکوت خسته مـی شد ... با این کـه سکوت جزئی از وجودش بود اما ازش خسته مـی شد و این نشون مـی داد کـه از خودش خسته شده ... اون گاهی از خودش هم خسته مـی شد ... این همـه فشار به منظور یـه نفر زیـاد بود ... روز بـه روز زیر این فشار ها بیشتر احساس له شدن بهش دست مـی داد، اما این راهی بود کـه خودش انتخاب کرده بود ... همـیشـه با خودش مـی گفت این زجرها اگه منو نمـی کشـه قوی ترم مـی کنـه و همـینطور هم مـیشد ... اما منتظر روزی بود کـه همـه کارهاش تموم شده باشـه و بتونـه از همـه چی ببره و خلاص بشـه ...

یـه روز از اینجا مـی رم دلو بـه جاده مـی

من مـی خوام همـه بدونن این تن خسته منم ...

جلوی خونـه جمشید خان ایستاد. خونـه توی یـه محله خلوت بالا شـهر بود. رفت جلو که تا زنگ بزنـه درو باز کنن براش، موتورش رو هم ببره تو ... از امروز قرار بود ساکن این خونـه باشـه. همـین کـه زنگ رو زدی سر صداش کرد:

- شـهراد ...

چرخید ... با دیدن داییش متعجب چشماشو گرد کرد و همزمان لبخند زد و با خوشحالی گفت:

- اِ دایی بهنام!!

رفت سمت دایی و با لبخند خواست با دایی دست بده کـه دست دایی بالا رفت و قبل از اینکه بتونـه بفهمـه قراره چی بشـه چنان سیلی کوبیده شد توی صورتش کـه حس کرد فکش جا بـه جا شده. چند قدم پرت شد عقب و خورد بـه موتورش. چند لحظه سر بـه زیر همونجا تکیـه بـه موتور داد، انگار مشاعرش از کار افتاده بود! دستش رو روی گونـه اش گذاشت و با بهت سرش رو بالا آورد و به داییش خیره شد ...

دوستان همونطور کـه توی پست اول هم گفتم تمومـی شعرهایی کـه تو رمان ازشون استفاده مـی کنم رو از کتاب های زیبای اساطیری نیلوفر لاری پور و و لبخند شیرین فرهاد از صابر قدیمـی اقتباس کردم ..

نشر شانی

اینم از پست آخر امشب ... به منظور نوشتنش خیلی زحمت کشیدم و چند بار نوشتم و پاک کردم که تا این شد ... مـهسای عزیزم رو هم خیلی اذیت کردم... درون اصل هر شب پستا رو مـهسا یـه بار مـی خونـه ایراداتش رو مـی گه و بعد من مـیذارم روی تاپیک و تو این مورد حسابی زحمتمو مـی اندازم رو دوشش ... چون یـه سری مسائل رو من متوجه نمـی شم ولی اون مـی فهمـه ... بقیـه دوستان عزیزم هم کـه بعد از خوندن روی پروفایلم منو شرمنده نقدهای خوبشون مـی کنن ...

امـیدوارم با خوندن این پست ها ناراحتتون نکنم ... درون این کـه تم اصلی داستان غم انگیز هست شکی نیست ... اما هدفم ناراحت تون نیست .. هدف اینـه کـه دور هم یـه سری چیزا رو بفهمـیم و درکمون بالا بره ... همـین ...

بعضی وقتا با خوندن همـین رمان ها آدمای روانشناسای خوبی مـی شن چون با شخصیت های مختلف روبرو مـی شن ..

شـهراد من هم یکی از همون شخصیت های منحصر بـه فرده کـه با شناختش مـی شـه خیلی ها رو شناخت ...

بازم مرسی از همراهیتون ...

شب همـه تون بخیر ..

دایی یـه قدم جلو اومد و گفت:

- خیلی هرزه ای شـهراد!!! خیلی ... که تا امروز اگه پشتت بودم به منظور اینکه فکرشم نمـی کردم یـه کلمـه از حرفایی کـه پشت سرت زر زر مـی کنن حقیقت داشته باشـه. مار تو آستینمون پرورش مـی دادیم ...

شـهراد سریع خودش رو جمع و جور کرد با چشمای گرد شده گفت:

- چی مـیدایی؟! من ... مگه من چی کار ...

دایی بـه سرعت جلو اومد و سیلی دوم رو محکمتر کوبید توی صورتش بـه طوری کـه شـهراد افتاد وسط کوچه ... بدنش درد گرفت ، صورتش داغون شده بود، اما براش مـهم نبود. صورتش رو چرخوند سمت دایی، دایی ایستاده بود بالای سرش، قبل از اینکه بتونـه حرفی بزنـه دایی گفت:

- اومدم با دستای خودم بکشمت! حکمت اعدامـه ... اعدام! لعنتی من دایی تو بودم! من کـه همـه جوره هواتو داشتم. این بود مزد من؟!!!

چیزی مثل بغض بـه گلوش فشار مـی آورد و راه نفسش رو بسته بود ... خون از کنار لبش جاری شده بود. اما توجهی نکرد ... همونطور کـه روی زمـین افتاده بود روی یکی از دستاش کمـی بلند شد و گفت:

- دایی مگه چی شده؟!!! خوب بگین من چی کار کردم؟!!!

دایی با لگد کوبید تخت شـهراد کـه قیـافه اش از درد درون هم شد و کامل افتاد روی زمـین. صدای داد و هوار دایی چند نفر رو از توی خونـه هاشون کشیده بود بیرون ولیی دخالت نمـی کرد ... طبیعی بود! اینجا جهانی بود کـه هر شب توی گوشـه گوشـه اش آدمـها از گرسنگی گوشـه خیـابون جون مـی وی توجهی نمـی کرد ... مزاحم زن و ا مـی شدن وی دخالتی نمـی کرد ... هر سرش بـه زندگی خودش بود و انگار اصلا مـیلی نداشت بفهمـه چی مـی گذره تو زندگی خونـه بغلیش! مرد کـه مرد!!! یـادشون رفته بود بنی آدم اعضای یکدیگرند ... همـه فراموش کرده بودن ... فراموش کرده بودن به منظور این کـه راحت باشن و راحتی مـی شد همـین کـه شـهراد کتک بخوره وی به منظور کمک بهش پا جلو نذاره ... شـهراد مـی تونست خودش از خودش دفاع ه، اما تو روی دایی ایستادن کار اون نبود! بلد نبود!

- چی کار کردی؟!! پسره کثیف!!! چرا بـه من نگفتی همـه حرفا حقیقته؟!!! چرا؟!!!! پارتنرت رو هم رفتم دیدم آشغال! حالا اون بیماره ... تو چه مرگت بود؟!! اگه از لحاظ روحی مشکل داشتی چرا زودتر دردتو نگفتی که تا درمونت کنم؟!!! این همـه سال م داره دق مـی کنـه از دستت و من بازم پشت تو بودم ... چه مـی دونستم؟! چه مـی دونستم ...

اون چیز لعنتی کـه توی گلوش گیر افتاده بود داشت بدجور بـه چشماش فشار مـی آورد، اما سعی کرد قورتش بده، فقط صورتش رو بین دستاش پنـهان کرد و نالید:

- دایی!!!

دایی کـه خودش هم شرایط روحی داغونی داشت، یـه دفعه دیوونـه شد، درون حالی کـه عربده مـی کشید افتاد روی شـهراد و شروع کرد بـه مشت زدن. درون خونـه جمشید خان چند دقیقه بود کـه باز شده بود، وقتی دیدنی نیومد تو و از طرفی صدای داد رو شنیدن جمشید جلوی درون اومد و همـین کـه کتک کاری مردی رو با شـهراد دید سریع توی خونـه برگشت و دو سه که تا از مردایی کـه توی خونـه اش کار مـی و حسابی هیکل درشت بودن رو فرستاد بیرون که تا شـهراد رو از اون مرد جدا کنن و سالم بیـارن تو ... مردا بـه سرعت از خونـه زدن بیرون و جسم خونین و مالین شـهراد رو از زیر دست دایی بیرون کشیدن ... دایی هنوزم داشت عربده مـی کشید و خون گریـه مـی کرد. زار مـی زد و مشت مـی کوبید ... قیـافه شـهراد از زور درد مچاله شده بود ... اما نـه از درد جسم .. از درد روح ... با این همـه کتکی کـه خورده بود طاقت ناراحتی و اشک های دایی رو نداشت. مردها زیر بازوی شـهراد رو گرفتن و یکیشون جلوی دایی ایستاد ... دایی خواست باز هجوم ببره سمت شـهراد کـه مرد کوبید توی تخته اش و با خشم بهش خیره شد ... دایی عربده کشید:

- برو هرزه! برو ... فراموش کن دایی بهنامـی هم داری ... من بیچاره بـه بابات رو زدم که تا گذاشت تو اون خونـه زندگی کنی ... برو کـه نشون دادی لیـاقتت بـه قول عموت زندگی مثل سگه! برو و دیگه هیچ وقت برنگرد ... برو بمـیر!!!

شـهراد دوست داشت عربده بکشـه! قلبش مـی سوخت. اما بازم جلوی خودش رو گرفت، کـه اگه نمـی گرفت کـه شـهراد نبود ... زل زد توی چشمای خونین دایی، لبخندی زد و گفت:

- باشـه دایی ... باشـه! توام برو ...

دایی خواست دوباره بپره بـه سمتش کـه مرد دیگه جلوش رو گرفت و اون دو نفر دیگه هم شـهراد رو همراه با وسایلش بردن تو ...جمشید جلوی درون ایستاده و منتظرش بود ... با دیدنش سریع جلو اومد و از بین دستای اون مردا کشیدش بیرون و زل زد توی صورتش ... با افسوس سرش رو تکون داد و گفت:

- ببین چی کار کرده بی شرف!!! شـهراد مـی شناختیش؟ کی بود اون مرد؟!! چی کارت داشت؟! بگم بچه ها لهش کنن؟!!

شـهراد دستش رو بالا آورد ... نمـی تونست حرف بزنـه لبش بدجور مـی سوخت ... اون چیز گرد و قلمبه هم هنوز توی گلوش جا خوش کرده بود. فقط اشاره کرد کـه مـهم نیست داشت از حال مـی رفت ... با اشاره جمشید خان دو که تا از مردها زیر بازوش رو گرفتن و کشیدنش تو ... جمشید سریع داد کشید:

- ســـــارا!!! اون جعبه کمک های اولیـه رو بردار بیـار ...

شـهراد رو نشوندن روی مبل. تکیـه داد و چشماش رو بست. صدای اطرافیـانش رو مـی شنید اما نمـی خواست بشنوه:

- بهتر نیست دکتر خبر کنین؟

- زخم لبش بـه نظر خیلی عمـیقه!

- پیشونی و پای چشمش هم داغونـه ...

- یـارو خیلی بد مشت مـی زد بهش ...

داد جمشید بلند شد:

- د حرف نزنین ! صورت این پسر خیلی ارزش داره .. یـه خط بهش بیفته اون مرتیکه رو از روی کره زمـین حذف مـی کنم!!! سارا ...

- بله آقا ...

- بده من این جعبه رو سریع زنگ بزن دکتر بیـاد ...

شـهراد دیگه نشنید ... نمـی خواست بشنوه ... چقدر دلش حمایت پدرش رو مـی خواست ... لعنتی این پدر چی داشت کـه دلگرمـی همـه بچه ها بـه اون بود؟!! چرا شـهراد اینقدر بدون اون احساس نا امنی مـی کرد؟!!!

- اگه من یـه تیکه از وجودتم اگه تو خدای دنیـای منی

چرا با هر چی مـی خوای دشمنم؟

چرا با هر چی مـی خوام دشمنی؟

دکتر اومد و رفت ... زخما همـه سطحی بودن و تا چند روز آینده همـه شون خوب مـی شدن. فقط چند که تا پماد نوشت براش و چند که تا هم قرص مسکن ... شـهراد مونده بود با درد قلبش چی کار کنـه! بدجور اذیتش مـی کرد ... بدجور ... فکر نمـی کرد روزی یـه چنین جریـانی که تا این حد براش آزاردهنده باشـه ... بعد از رفتن دکتر جمشید خان پیشش اومد و گفت:

- تو خیلی قوی و محکمـی شـهراد! بیشتر ازت خوشم اومد! فعلا برو استراحت کن ... یکی از اتاقای بالا رو برات درون نظر گرفتم. برو استراحت کن که تا خوب بشی ... بعدش برنامـه مون رو با هم مرور مـی کنیم ...

شـهراد سری تکون داد و از جا بلند شد ... چشمش مـی سوخت و تورم پلکش رو بـه خوبی حس مـی کرد. همـینطورو گونـه اش رو ... اما براش مـهم نبود ... شل مـی زد اما بازم مـهم نبود. ترجیح مـی داد صورتش له بشـه اما اینقدر بـه خاطرش سرکوفت نشنوه و اذیت نشـه. کمکی رو قبول نکرد و به سختی از پله ها بالا رفت. وسط پله ها ایستاد و گفت:

- اتاق من کدومـه؟!!

جمشید بـه خدمتکار کنارش اشاره کرد و همـین کـه خدمتکار خواست بیـاد بـه سمتش شـهراد دستش رو بالا آورد و گفت:

- لازم نیست ... فقط بگین اتاق من کدومـه!

جمشید لبخندی زد و گفت:

- درون اول ... سمت راست ...

سری تکون داد و به سختی بقیـه پله ها رو بالا رفت. تنـها حامـیش رو هم از دست داده بود. دیگه خودش بود و خودش و ... و خدای خودش ...

ببخشید کـه پستا دیر شد ... به منظور شنیدن صحبت هاتون بیدار مـی مونم

سلام دوستای عزیز و همراه سیگار شکلاتی ...

شب همـه تون بخیر باشم ... همـین جا از همـه تون بابت دیر شدن پستای سیگار شکلاتی عذر خواهی مـی کنم ...

راستش از بس این پستا نیـاز بـه دقت داره کـه یـه موقع سوتی توشون ندم به منظور همـین گذاشتنش کمـی طول مـی کشـه ...

منم مثل شماها عصبی هستم ... هم بابت تموم نشدن روزای بارونی هم بابت یـه جریـانی کـه بعدا مـی گم براتون ...

من همـه سعیم رو مـی کنم کـه روزای بارونی رو زودتر تموم کنم ... خواهش مـی کنم منو بیشتر از اینی کـه هستم تحت فشار نذارین و اینو ربط ندین بـه بی مسئولیت بودنم ... من قبل از روزای بارونی این همـه رمان نوشتم آیـا شده بود این قدر تاخیر توی پستا بـه وجود بیـاد؟!! آیـا من از اول بد سابقه بودم؟!! مـی دونم با انصاف تر از این حرفا هستین ...

دوستان پستای امشب بـه اونجایی کـه من مـی خواستم نرسید به منظور همـین هم بیدار مـی مونم که تا به اونجایی کـه مـی خوام برسونمش که تا بعدش بتونم عکسی رو کـه گفته بودم بـه عنوان سورپرایز مـی ذارم رو بذارم ... بعد اگه حالش رو دارین پا بـه پای من بیدار بمونین ...

امشب صفحه نقد رو نمـی ... صفحه نقد رو فردا ظهر مـی و بی صبرانـه منتظر شنیدن نقداتون هستم ...

داستان از اینجا وارد یـه مسیر دیگه مـی شـه و من دارم تمام تلاشم رو بـه کار مـی برم کـه تا بتونم همـه اون چیزی رو کـه مـی خوام بهتون نشون بدم ...

همونطور کـه خودتون هم حدس زده بودین سارا و شاهزاده یک نفر هستن ... البته منم اینو مخفی نکرده بودم ... سارا درون لغت یعنی شاهزاده ، خالص ...

مـی ریم کـه اولین پست رو از زبون سارا بخونیم ...

خیلی دوستتون دارم ...

پست اول امشب ...

چند روزی گذشته بود، زخمای صورت شـهرادحسابی بهتر شده بودن و حالا مـی تونست بـه کاراش برسه. جمشید که تا همـین جا هم زیـادی باهاش مدارا کرده بود. حس مـی کرد خیلی هم توی اون خونـه دستاش باز نیست و این آزارش مـی داد. بدترین چیزی کـه اونجا بود وجود دوربین های مدار بسته بود! باهاشون غریبه نبود و خوب مـی دونست جلوی دوربین حتما چه جور آدمـی باشـه، ولی مگه چقدر فرصت داشت؟! حتما خیلی سریع کاری رو کـه مـی خواست انجام مـی داد. یکی از چیزایی کـه با خودش از خونـه آورده بودتابش بود. وقتایی کـه بیکار بود توی اتاق مـی نشست و مشغول سیگار کشیدن مـی شد،تابش هم آهنگای مورد علاقه اش رو پخش مـی و سعی مـی کرد فکرش رو متمرکز کنـه روی کارش. اگه بـه اینجا رسیده بود بـه خاطر دو چیز بود! هوش و ذکاوتش و خونسردیش ...تاب رو روشن کرد، یـه موسیقی بی کلام گذاشت، پاکت کاپتان بلک رو از کنار بالشش برداشت و یـه نخ گذاشت کنار لبش، با فندک روشن کرد و طعم گسش رو بلعید ... نگاهش دور که تا دور اتاق چرخ خورد. یـه اتاق بیست متری، با یـه تخت خواب یـه نفره چوبی، کـه چسبونده بودش بـه دیوار ، دیوار روبروی درون ، شوفاژ هم دقیقا بغل تختش بود و جاشو حسابی گرم و نرم مـی کرد. بـه دیوار اون طرفیش یـه دروار چسبونده شده بود کـه روش یـه آینـه مستطیلی نـه چندان بزرگ قرار داشت. آینـه ... آینـه ... آینـه! هر جا کـه مـی رفت آینـه بهش دهن کجی مـی کرد ... چرا نمـی فهمـیدن اون از دیدن خودش بیزاره؟ اون از چهره اش متنفره؟ چرا ؟ پک محکمـی بـه سیگارش زد ... صدای سنفونی های موتزارت ، دود و سیگار و یـه ذهن آشفته ... کلمات تو ذهنش ردیف مـی شدن :

- خمـیازه های کش دار سیگار پشت سیگار

شب گوشـه ای بـه ناچار سیگار پشت سیگار

این روح خسته هر شب جان کندنش غریزیست

لعنت بـه این خود آزار سیگار پشت سیگار

دستش رو رشونیش کشید ، عرق کرده بود ، اتاق غرق تاریکی بود و دود ، تنـها نور نور دیوار کوب کم نور بالای تختش بود. دست بـه مچاله شد روی تخت ، موسیقی اوج مـی گرفت و بالا مـی رفت و بعد آروم آروم فرود مـی یومد. عین معتادی کـه خمار افیون نرسیده بـه بدنش باشـه درون هم پیچیده بود و چرخ یم خورد. انگار درد داشت ... درد داشت! اما درد روح ...

پای چپ جهان را با اره ای بد

چپ پاچه های شلوار سیگار پشت سیگار

در انجماد یک تخت این لاشـه منفجر شد

پاشیده شد بـه دیوار سیگار پشت سیگار

نگاش چرخید سمت دیوار، هیچ پنجره ای نبود کـه بازش کنـه و کمـی هوا بفرسته توی ریـه های خشک شده اش! حس خفگی داشت داغونش مـیکرد. روز بود و هوا روشن، اما هیچ روزنـه ای به منظور نور نداشت. بعد اتاقش شب بود و هوا تاریک! دلش پر بود، پر بود از بی عدالتی ها، از ناجوانمردی ها! از آدم نبودن بعضی آدما! از مردن وجدان ها! چرا بعضی ها انسان بودن رو فراموش کرده و وجدانشون رو کشته بودن؟ چرا؟!!

بر سنگفرش کوچه خوابیده بی سرانجام

این مرده کفن خوار سیگار پشت سیگار

مردم از این رهایی درون کوچه های بن بست

انگارها نـه انگار سیگار پشت سیگار

از جا بلند شد، قد علم کرد وسط اتاق، بازوهاش رو توی دستاش گرفت و قدم رو رفت. این واژه های لعنتی امشب قصد جونش رو کرده بودن. چشماش رو بست، اینقدر توی اتاق راه رفته بود کـه مـی دونست چند قدم برداره مـی رسه بـه دیوار ... نرسیده بـه دیوار عقب گرد مـی کرد و روز از نو روزی از نو ... کاش مـی شد بره پیش اردلان نیـاز داشت بای حرف بزنـه ... نیـاز داشت بـه منفجر شدن ... آروم نمـی شد! هر کاری مـی کرد آروم نمـی شد.

صد لنز بی ترحم درون چشم شـهر جوشید

وین شاعران بیکار سیگار پشت سیگار

در لابلای هر متن این صحنـه که تا ابد هست

مردی بـه حال اقرار سیگار پشت سیگار

دیگه طاقت نیـاورد هوم برد سمت سوئی شرتش، یـه گرمکن پاش بود و یـه تی شرت، سوئی شرت رو هم پوشید و سریع از اتاق خارج شد. رفت سمت اتاق جمشید، تقه ای بـه در زد و بعد از شنیدن بفرمایید رفت تو ، جمشیدتخت نشسته بود. شـهراد رفت تو نفس عمـیقی کشید و گفت:

- مـی خوام برم بیرون ...

جمشید از جا بلند شد، اومد سمت شـهراد و گفت:

- چیزی شده شـهراد؟

شـهراد سرش رو بـه نشونـه نفی تکون داد و گفت:

- نـه مـیخوام برم یـه سر بـه م ب ... همـین ...

جمشید نفسش رو فوت کرد ، هر دو ابروش رو نشونـه تفهیم بالا برد و گفت:

- مراقب خودت باش ...

شـهراد سری تکون داد و با سرعت نور از اون خونـه جهنمـی خارج شد ... نفسش تنگ بود توی اش. نفهمـید چطور خودش رو بـه ساختمون صبا رسوند.ی خونـه نبود جز مادرش ... شمـیم مدرسه بود و پدرش سر کار ... کلید نداشت بعد زنگ زد ... درون بی هیچ صدایی باز شد، بـه سرعت پله ها رو که تا بالا دو که تا یکی کرد. درون خونـه هم باز بود، کفشاشو درون آورد و رفت تو، مادرش بی توجه توی آشزپخونـه سرش رو گرم کرده بود، ولی شـهراد از لرزش دستاش خوب مـی تونست بـه حالش پی ببره ، بی طاقت سمت مادرش رفت و بی حرف کشیدش توی بغلش. مادرش هم بی حرکت مونده بود، مـی خواست خودش رو کنار بکشـه ولی نمـی تونست ! نمـی تونست ... دل تنگ این آغوش بود ! دلتنگ عطر تن پسرش ... اما چه مـیکرد با دلخوریش؟ شـهراد سرش رو توی موهای مادرش فرو کرد و نالید:

- دارم مـی ترکم ... دارم مـی ترکم ...

و بعد از مدت های دستای گرم و صمـیمـی مادرش دور شونـه اش حلقه شد ... کل وجود شـهراد لرزید ... لرزید! مادرش محکم تر پسرش رو بغل کرد و شـهراد با بغض گفتم:

- یـه چیزی بگو قربون صدات برم ... نیـاز دارم باهام حرف بزنی ، من بـه آرامش صدات نیـاز دارم! دریغ نکن ازم! داره چهارده سال مـی شـه کـه صدام نکردی!! کم نیست ! چهارده سال!!

شـهراد حرف مـیزد ولی صلا توقع نداشت مادرش جوابش رو بده، بارها اینکار رو امتحان کرده بود، بـه دست و پای مادرش افتاده بود ولی هیچی نشنیده بود! هیچی! بعد از چند لحظه سکوت خواست کنار بکشـه کـه صدای مادرش دیوونـه اش کرد:

- شـهراد جان! چه کردی با خودت مادر؟

دیگه نفهمـید چی کار مـی کنـه! مادرش رو روی دستاش بلند کرد و فقط داد کشید:

- یـا علی!! نوکرتم ! نوکرتم!!! صدام کردی! صدام کردی ...

اشک از چشمای مادرش مـی چکید ، چونـه شـهراد هم بـه لرزه افتاد بود، مادرش رو روی زمـین گذاشت و عین یـه بچه توی بغلش گم کرد خودش رو، دست مادرش توی موهاش گره خورد و نالید:

- سخت بود شـهراد سخت! هنوزم سخته ... داری مـی کشی منو مادر ...

شـهراد دیگه طاقت نیـاورد، دست مادرش رو کشید و گفت:

- بیـا ... بیـا باهات کار دارم قربون اون چشمای مـهربونت برم ...

قبل از اینکه مادرش حرفی بزنـه بـه سمت اتاق شـهراد کشیده شد و در اتاق بسته شد ... شـهراد خیلی حرف ها داشت به منظور گفتن.

***

اینم از پست دوممون ... خیلی دوست دارم نظرات لحظه بـه لحظه تون رو توی پروفم داشته باشم ... اینجوری مـی فهمم که تا چه حد توی کارم موفق بودم ...

پس نظراتتون رو از من دریغ نکنین لطفا ...

با صدای تقه ای بـه در از جا بلند شد و گفت:

- بله؟

صدای خدمتکار بود :

- غذا آوردم براتون آقا ...

چند روزی بود بـه خواست خودش غذاشو توی اتاق خودش مـی خورد. دوست نداشت سر مـی زبشینـه و جمشید هم باهاش مخالفتی نکرده بود. از جا بلند شد، رفت سمت درون و بازش کرد ... خدمتکار با لباس فرم پشت درون بود. سینی رو از دستش بیرون کشید و بعد از نگاهی اجمالی بـه غذاهای توی سینی گفت:

- سیب زمـینی هاش کو پس؟!

سفارش داده بود براش سیب زمـینی آب پز شده هم بذارن. چند وقتی بود روی هیکلش کار نکرده بود و تصمـیم داشت تمریناتش رو دوباره از سر بگیره بـه خصوص کـه جمشید یـه سری وسیله هم براش گرفته بود کـه بتونـه تو خونـه تمرین کنـه. خدمتکار بی توجه چرخید و همـینطور کـه مـی رفت گفت:

- هنوز اماده نیست!

شـهراد با ابروی بالا پریده رفتنش رو نگاه کرد و توی دلش غرید:

- همـه تو این خونـه یـه تخته شون کمـه ...

تازه نصف غذاش رو خورده بود کـه باز صدای درون بلند شد، با دهن پر گفت:

- کیـه؟!

هنوز درست و حسابی دهنش بسته نشده بود کـه در باز شد و اردلان اومد تو . از همون جلوی درون شروع کرد:

- شـهرادم ... عزیز دلم! الهی اردی نباشـه کـه ببینـه تو رو کتک زدن! نفسم، شـهراد جونم! درد و بلات بـه جون اردلان ...

شـهراد از جا بلند شد، خنده اش گرفته بود، درون اتاق رو بست و گفت:

- کی بـه تو گفت آخه؟

- خبرش خیلی زود پخش شد تو باشگاه ... همـه فهمـیدن دایی لندهورت کتکت زده! بـه جون ارسلان کـه مـی خوام دنیـا نباشـه دوست داشتم برم داییتو ب له کنم! گیس روی سرش نذارم!

اینا رو کـه مـی گفت خیلی هم آروم اشکای خیـالیشو از گوشـه چشم پاک مـی کرد ... شـهراد با لبخند رفت سمت اردلان، سرش رو چسبوند روی اش و گفت:

- دیوونـه! اون وقت حتما مـی یومدی اینجا؟! مگه نگفتم نیـا که تا خبرت کنم؟!!

اردلان مشغول بازی با پایین تی شرت قرمزش شد و گفت:

- خوب دلم طاقت نیـاورد! این چند روزم بـه زور جلوی خودمو گرفتم. حتما با چشمای خودم مـی دیدم سالمـی ... شـهراد ... من طاقت ندارم ...

به اینجا کـه رسید بغض تو گلوش گره خورد و ساکت شد. شـهراد خواست جواب بده کـه تقه ای بـه در خورد ... شـهراد دست اردلان رو توی دستش محکم فشار داد و متعاقبا فشاری هم از جانب اون دریـافت کرد. رو بـه در گفت:

- بله؟!

در اتاق باز شد و جمشید با لبخند خاص مخصوص خودش وارد شد و در اتاق رو بست. اردلان و شـهراد هر دو جلوی پاش بلند شدن. جمشید با دست اشاره ای کرد و گفت:

- بشینین لطفاً ... راحت باشین ...

هر دو نشستن و کنجکاو بـه دهن جمشید خیره شدن. اونم خیلی منتظرشون نذاشت و با لبخند رو بـه اردلان گفت:

- خیلی خوش اومدی! دیدیش؟ خیـالت راحت شد؟!

اردلان خجالت زده سرش رو زیر انداخت و گفت:

- بله ... مرسی کـه اجازه دادین بیـام ببینمش.

جمشید با خنده ضربه ای سر شونـه اردلان زد و گفت:

- خواهش مـی کنم ! اینجا خونـه خودته هر وقت کـه خواستی مـی تونی بیـای شـهراد رو ببینی.

اردلان با شعف گفت:

جمشید با نگاهی و لبخندی مرموز چشمکی زد و گفت:

- واقعاً!

اردلان با ناراحتی سر بـه زیر شد. حتما خوشحال مـی شد اما از نگاه جمشید اصلاً خوشش نیومد. شـهراد دستش رو فشرد بهش لبخند زد. همـین لبخند سر حالش آورد. جمشید خودشو روی صندلی ولو کرد و گفت:

- خوب شـهراد بـه نظر خیلی خوب مـی یـای ... آره؟!

شـهراد نفسش رو فوت کرد، دستاشو از عقب روی تخت تکیـه داد وزنش رو انداخت روی دستاش و گفت:

- بهترم ...

- هنوزم نمـی خوای بگی اون مرتیکه کی بود کـه به قصد کشت داشت مـی زدت؟

جمشید بعد از اون روز دیگه درون این مورد سوالی نپرسیده بود و این به منظور شـهراد هم عجیب بود! ولی حالا باز داشت بحث رو باز مـی کرد. همونطور خونسرد و بی تفاوت شونـه ای بالا انداخت و با لبخند کجش گفت:

- مـهم نبود ...

- چرا شـهراد مـهمـه! من بـه تو گفتم برام خیلی عزیزی ... دقیقاً حس مـی کنم پسر خونده منی! دوست ندارم چیزی بهت آسیب برسونـه!

- شما دیگه حتما خوب بدونی کـه امثال من تو این جامعه کم مشکل ندارن!

- مـی دونم ... اما اینو هم مـی دونم کـه تو خیلی وقته این کاره ای! اما از حرفای این یـارو ... نمـی دونم! هر کـه بود انگار تازه فهمـیده تو این کاره ای ... آره؟!

شـهراد پوزخند زد. اردلان مشغول تماشای درون و دیوار شد. لپش رو از داخل جوید و گفت:

- درسته! مـی دونست اما شک داشت ... حالا مطمئن شد ....

- کی بود؟!

بعد با نفرت اضافه کرد:

- پلیسه ... یـه سرهنگ وظیفه شناس ...

جمشید بهت زده گفت:

- راست مـیگی؟!!!! بعد دخلت اومده!

شـهراد پوزخندی زد و گفت:

- نـه ... اگه مـی خواست دخلمو بیـاره که تا الان آورده بود. شانس آوردم بـه شدت بهم علاقه داره! به منظور همـینم ازم گذشت. بـه قول خودش دیگه پسر ی بـه اسم شـهراد نداره!

- اگه با مامور بریزن اینجا چی؟!

شـهراد با خنده گفت:

- اولاً کـه غیر ممکنـه! دوماً خوب بریزن! چی قراره اینجا پیدا بشـه؟ چطور مـی تونـه ثابت کنـه؟! من هیچ وقت از خودم مدرکی بـه جا نذاشتم ...

لبخندی نشست کنججمشید و گفت:

- باشـه ... بیخیـال اون ... بریم سر کار خودمون ...

پست سوممون ...

ارشد خوندن هم شده دردسر به منظور من ...

آخ گفتم ارشد ... چند وقته یـه پیـامای بامزه ای بـه دستم مـی رسه ...

بهم مـی گن تو مطمئنی روانشناسی؟ یـا مـی گن مطمئنی متولد سال 69 هستی؟!!

فکر کنم چند وقت دیگه حتما یـه کپی از مدرکم و یکی هم از روی شناسنامـه م اسکن کنم بذارم اینجا... والا

دیگه کم مونده بود وقتی کم مـی یـارن به منظور گیر گیر بدن بـه خودم ...

شـهراد صاف نشست و گفت:

- موافقم ...

- همونطور کـه بهت گفتم من اینجا از تو روزی سه وعده ماساژ مـی خوام ... بعد از اون آزادی ... تو توی این خونـه زندانی نیستی ... هر جا کـه بخوای مـی تونی بری. هر کاری هم بخوای مـی تونی ی. فقط راس ساعت ماساژ های من حتما اینجا باشی. آخر هفته ها از بعد از ظهر پنج شنبه که تا بعد از ظهر جمعه مـی تونی بری پیش خونواده ت ...

شـهراد سریع گفت:

- لازم نیست، زیـاد نمـی رم اونجا. دیگه خونواده ای درون کار نیست ...

اردلان با ناراحتی گفت:

شـهراد دست انداخت دور شونـه اردلان با لحن ه.و.س آلودی کنار گوشش زمزمـه کرد:

- تو مـی یـای پیش من ... هر وقت کـه بخوامت ...

اردلان اخم کرد و بی توجه بـه جمشید گفت:

- من اینجا نمـی تونم ... خجالت مـی کشم. تو مـی یـای خونـه ما ...

شـهراد دستش رو گذاشت روی رون پاش فشار کمـی داد و گفت:

- باشـه عزیزم ... هر جور تو بخوای ...

جمشید کـه حسابی اونا رو زیر نظر گرفته بود لبخندی زد و گفت:

- هر دو هم حسابی هاتین!

شـهراد سریع صاف نشست، گویـا حضور جمشید رو از یـاد بود، لبخندی زد و گفت:

- خوب دیگه چی؟!

- از سالار شنیدم مربی هم هستی ...

شـهراد از درون خندید و گفت:

- ای ... یـه چیزایی سرم مـی شـه!

جمشید دو کف دستش رو بـه هم کوبید و گفت:

- برات یـه کار عالی دیگه هم دارم ! چند که تا شاگرد مـی یـارم اینجا بهشون آموزش بده ... باشـه؟!

- شاگرد؟!!

- آره ... دو که تا و دو که تا پسر ... مـی خوام استادشون کنی ...

شـهراد ابرویی بالا انداخت و گفت:

- اوکی مشکلی نیست ... فقط نیـاز بـه آینـه قدی داریم ...

جمشید هم سری تکون داد و گفت:

- باشـه مـی گم بچه ها جورش کنن ... آهان راستی یـه چیز دیگه. بهتره با کادر این خونـه هم آشنا بشی. اینجا فقط یـه خدمتکار داریم کـه آشپزمون هم هست.

به اینجا کـه رسید با سر بـه سینی غذای نیمـه خورده شـهراد اشاره ای کرد و گفت:

- سارا ... تنـها زنیـه کـه تو این خونـه فعالیت داره. البته ... سرش بـه لاک خودشـه! بـه شدت کم حرف و منزویـه و قانونمنده ... خیلی هم جدیـه!

به اینجا کـه رسید لبخندی زد و گفت:

- یـه موقع هوس نکنی سر بـه سرش بذاری!

شـهراد با لبخند سر تکون داد و گفت:

- شما از کجا مـی دونین من از سر بـه سر گذاشتن ا خوشم مـی یـاد؟!

جمشید دستی بـه پشت گردنش کشید و گفت:

- از چشمات مـی خونم!

شـهراد توی دلش خندید و گفت :«جون ت» جمشید ادامـه داد:

- سه که تا نگهبان هم داریم کـه دیدیشون ... البته اونا فقط نگهبان نیستن. من اینجا پشت ساختمون یـه سری فعالیت هایی انجام مـی دم کـه بتونم بـه کمکش زندگیمو بگذرونم. مـی دونی ... یـه جورایی شغل منـه! پرورش سگای ولگرد و وحشی ... تربیتشون مـی کنم و برای نگهبانی باغ ها و خونـه ها مـی فروشمشون. اینم امرار معاشـه منـه ... بهت پیشنـهاد مـی کنم نری پشت ساختمون! چون اون سگا جز با پرورش دهنده هاشون بای ارتباط برقرار نمـی کنن و من اصلاً دوست ندارم جسد تیکه تیکه شده ت رو ببینم ... مـی فهمـی کـه ...

اردلان با ترس دست انداخت دور بازوی شـهراد و جمشید با خنده گفت:

- نترس عزیزم ... اونا این طرف نمـی یـان. شما هم اون طرف نرین ... بـه وقتش خودم مـی برمتون اون طرف رو هم ببینین ... اما بـه وقتش! هرچند کـه مـی دونم اهل سرک کشیدن نیستی! یـه هفته هست اینجایی ولی درون مورد هیچی کنجکاوی نکردی! اینـه کـه خودم اومدم برات توضیح بدم. از این اخلاقت خیلی خوشم مـی یـاد!! خیلی خب! بگذریم ...

بعد از این حرف از جا بلند شد و گفت:

- فعلاً بـه فکر کلاس باش ... من مـی رم دیگه ... بـه استراحتت برس ...

شـهراد سری براش تکون داد و جمشید از جا بلند شد و بعد از دست با اردلان از اتاق خارج شد. اردلان سریع سر روی شونـه شـهراد گذاشت و گفت:

- ایش! مرتیکه هیز! شـهراد جونم من مـی ترسم تو رو بذارم تو خونـه این مرتیکه و برم ...

شـهراد با خنده دستی بـه موهای اردلان کشید و گفت:

- نترس عزیزم ... اینطور کـه مشخصه من و جمشید خان هر دو فاعلیم. نـه من حاضرم مفعول باشم و نـه اون! بعد سر و کارمون هیچ وقت با هم نمـی افته ... حالا هم بهتره بری ...

اردلان با اخم گفت:

- بیرونم مـی کنی؟! من مـی خوام باهات باشم ...

- همـین الان خودت گفتی اینجا نمـی تونی ...

اردلان با اخم گفت:

- بعد آخر هفته مـی یـای خونـه مون ...

شـهراد سری تکون داد و گفت:

- حتما ...

اردلان از جا بلند شد ، خم شد آروم گونـه شـهراد رو بوسید و گفت:

- خیلی دوستت دارم ...

شـهراد هم از جا بلند شد، که تا نزدیک درون اتاق همراهیش کرد و گفت:

- منم ... مواظب خودت باش ...

منبع: 98ia.com

✯ ✮ ✔برترین رمان های هماپوراصفهانی✔ ✮ ✯

منوی اصلی

به وبلاگ من خوش آمدید امـیدوارم لحظات خوبی داشته باشید _______________________________ _______________________________ ________________@@@@@_______ ________________@@@@@_______ ________________@@@@@_______ ________________@@@@@_______ ________________@@@@@_______ ________________@@@@@_______ ________________@@@@@_______ ________________@@@@@_______ ________________@@@@@_______ ________________@@@@@_______ __@@@@@@@@@@@@@@_______ __@@@@@@@@@@@@@@_______ _______________________________ _________@@@@@@@___________ _____@@@@@@@@@@@_________ ___@@@@@______@@@@@_______ __@@@@@_________@@@@@_____ _@@@@@___________@@@@@____ _@@@@@___________@@@@@____ _@@@@@___________@@@@@____ __@@@@@_________@@@@@_____ ___@@@@@______@@@@@_______ ______@@@@@@@@@@@________ _________@@@@@@@____________ ________________________________ __@@@@@____________@@@@@__ ___@@@@@__________@@@@@___ ____@@@@@________@@@@@____ _____@@@@@______@@@@@_____ ______@@@@@____@@@@@______ _______@@@@@__@@@@@_______ ________@@@@@@@@@@________ _________@@@@@@@@@________ __________@@@@@@@@_________ ___________@@@@@@@_________ ____________@@@@@@__________ _______________________________ ____@@@@@@@@@@@@@______ ____@@@@@@@@@@@@@______ _________________@@@@@______ _________________@@@@@______ _________________@@@@@______ ____@@@@@@@@@@@@@______ ____@@@@@@@@@@@@@______ _________________@@@@@______ _________________@@@@@______ _________________@@@@@______ ____@@@@@@@@@@@@@______ ____@@@@@@@@@@@@@______ …..............…,•’``’•,•’``’•, ...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’ ..............……....`’•,,•’` …...…,•’``’•,•’``’•, …...…’•,`’•,*,•’`,•’ ...……....`’•,,•’` ,•’``’•,•’``’•, ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•’ ,•’``’•,•’``’•, ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•’...... ,•’``’•,•’``’•,. ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•......’ …...…,•’``’•,•’``’•, …...…’•,`’•,*,•’`,•’ ...……....`’•,,•’` …..............…,•’``’•,•’``’•, ...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’ ..............……....`’•,,• …..............…,•’``’•,•’``’•, ...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’ ..............……....`’•,,•’` …...…,•’``’•,•’``’•, …...…’•,`’•,*,•’`,•’ ...……....`’•,,•’` ,•’``’•,•’``’•, ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•’ ,•’``’•,•’``’•, ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•’...... ,•’``’•,•’``’•,. ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•......’ …...…,•’``’•,•’``’•, …...…’•,`’•,*,•’`,•’ ...……....`’•,,• . . . : : : : :★*☆♡*. ★*☆♡* (..')/♥ ♥('..) .\♥/. = .\█/. _| |_ ♥ _| |_ ________♥╗╔╗═ ♫╔ ╗╔╦╦╦═♫║║╝╔ ╗╚ ╣╔║║║║╣╚♫╗╚╝╔ ╝═╩♫╩═╩═╚╝♫═╚ ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ...I Love you ....I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ...I Love you ....I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you : : : : :★*☆♡*. ★*☆♡* (..')/♥ ♥('..) .\♥/. = .\█/. _| |_ ♥ _| |_ ________♥╗╔╗═ ♫╔ ╗╔╦╦╦═♫║║╝╔ ╗╚ ╣╔║║║║╣╚♫╗╚╝╔ ╝═╩♫╩═╩═╚╝♫═╚ ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ...I Love you ....I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ...I Love you ....I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you

منبع: loxblog.com




[دانلود تمام رمانـهای هما پور اصفهانی لای پاشو با روغن ماساژ دادم صدای اه اوهش در اومد]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Tue, 12 Jun 2018 17:44:00 +0000



داف های چیبیل

های پوش فیس بوک

ع های شاخ فیسبوک

های خوشگل ایرانی . داف های چیبیل Dafhaye.irani | فیسبوک , نیلوفره دیگه! همـیشـه یـه دونست! from شاه های ایرونی – Download … , های تهران فیس بوک – زنان و ان – دانلود برترین ها , های تهران فیس بوک – ویکی – دانلود برترین ها , ع خوشگل ایرانی درون فیس بوک Archives – دز دانلود | جدید ترین … , جملات های فیسبوکی – فان۲۰ , های کرج فیس بوک – دانلود رایگان کلیپ , خوش اندام فیس بوک | گلچین , های زیبای ایرانی سری جدید – درون هم بر هم , عکسهای فیس بوکی ان تهرانی – ایران توپ , چیبیل | باحال و دوست داشتنی , دانلود واسه فیس بوک – nita , Images for های فیسبوک , ع های خوشگل – مدل لباس | اس ام اس , عکسهای زنان ایرانی فیسبوک – خانـه , مدل های جدید لباس بافتنی مجلسی – جدید دانلود ۹۴ | دانلود آهنگ جدید … – خانـه , مدل های روسری شیک ۹۴ – جدید دانلود ۹۴ | دانلود آهنگ جدید فیلم ۲۰۱۵ … , بابای سلنا – عاشقانـه , بزرگترین پاتوق پسرای باحال ایرانی , دامن کوتاه facebook گفتاورد , فان | عهای بازیگران | دانلود آهنگ جدید , سیر که تا پیـاز پورتال جامع شامل خبر، داف های چیبیل سرگرمـی، روانشناسی، زناشویی، مد … , ادرس گروه های ی فیسبوک – اس ام اس سرکاری , مجله اینترنتی – آسمانیـها۹۰ , عهای سحر قریشی درون فیس بوک – جی ۱۰ , هیلاری – زیرمـیزی , عهای زیبا و جدید هیلاری با تیپ زمستانی | پیسرا , تصاویر:کلیک کن و ببین اینجا دانشگاه آزاد اسلامـی قزوین هست , درو فیس بوک | سایت تفریحی تک فان , سایت تفریحی بدو آهنگ , ع – سایت تفریحی , دانلود آهنگ … , سایت فیسبوکی آریـا بکس,فیضبوک,پست فیسبوکی,استاتوس … , آریـا فان | عجدید ، عبازیگران ، مدل لباس , عهای از هنرمندان ایران – آریـاتوفان , عهای ان بدحجاب و پوش تهران – آکاایران , هیلاری اندام ورزشی خود را بدست اورد – جدیدترین مدل های لباس , ع بچه های ناز زیبا خوشگل ایرانی – AppsNews , تصویر: داف های چیبیل ۱۴۲۷۶۴ – گالری عهای هیلاری Hilary Duff ,

دقیقا باهات موافقم – دانلود فیلم , عپیمان معادی ، هیلاری ، کریستن استوارت – بروزترین , بازی سک۳۰ اندروید | سایت سلماس پدیـا , عکسهای جدید هیلاری درون حال خرید – صفحه اصلی , جدید ترین عهای مدل لباس مجلسی | سایت تفریحی و سرگرمـی , نکات موثر درون کاهش وزن از دو ستاره هالیوود! – ایران ناز , آگهی ها و نیـازمندی های اتومبیل – خرید و فروش سایر – کامـیون – آفتاب , پورتال تفریحی و هنری تک جم-اس ام اس جدید , عهای جالب-خرداد۹۲ – فازتوفان , عنــــصــــر شـــــــیــــک , وبسایت تریلی , دستهبندی متن های تصویری خفن – عهای خنده دارترین , برت – دانلود , عهای ان خوشگل تهرانی ۹۳ – Link69.Ir , دانلود عهای درون عمومـی | دانلود جدید , سریـال های جدید جم کلاسیک ع– شـهر شما , حالت های مختلف نزدیکی , انتخاب جذابترین و خوشگلترین تهرانی درون فیسبوک / تصاویر … , دانلود تم جدید مسنجر لاین گارفیلد Garfield – سایت تفریحی خفنستان , – خبر دوست یـابی شماره تلفن – جارچی , عکسهای ایرانی – سری دوم , عتماشاگران زن خوشگل درون جام ملتهای اسیـا,عجام ملت های اسیـا … , مطلب دونی – کاریکاتور های زیبا و مفهومـی جدید , عهای زیباترین ان ۹۳ – NewsFun.ir , دانلود عهای ان درون فیسبوک | یک دوست سایت تفریحی … , تفریحی – با جوراب ترکی – صفحه اصلی , مدل های زنانـه و انـه ۲۰۱۵ – صفحه اصلی , سری اول تک عهای جدید هالیوودی ها سپتامبر ۲۰۱۴ , کلیپ خوشکل و خوشصدای شیرازی – باران پاتوق , عهای جدید الناز شاکردوست – دانلود نرم افزار، بازی، موبایل , ۱۱ – وبسایت تفریحی بمنفی , رسوایی اخلاقی مسی – پسر , زن و شوهر | «آگهی دعوت بـه مجمع عمومـی عادی سالیـانـه (نوبت سوم)» , تک عهای جدید و بسیـار زیبای بازیگران – ۳۰Tfun.ir , خاطرات ی – ۲۴img.com , طرح پیشنـهادی به منظور محیط چتروم درسایت نیوا – نیواگپ , اس ام اس های جالب و مناسبتی|اس ام اس|اس ام اس عاشقانـه|اس ام اس خنده دار|اس … , عهای شین یون جونگ بازیگر نقش لباس قرمز درون سریـال سرنوشت , گران ترین خانـه های تهران – خانـه , که تا مـی توانید رانی و بدحجابی کنید / ع– مکزیک , جدیدترین اخبار و عکسهای ستارگان هالیوود , جیگیلی , ایرانی فیسبوک , عهای جدید جنیفر لوپز با تیپ صورتی – مجله اینترنتی جذاب فا , عهای کتایون سپهرمنش – مدل زیبای ایرانی – لاولی کیدز , ترول , عهای جدید کتایون ریـاحی درون جشن بخشش – هایپرسان , های خوشگل ایرانی – مجله اینترنتی مراحم , جدیدترین اس ام اس های  روز پرستار” | خبر ساز , تک عهای جدید و زیبای بازیگران (اسفند ماه ۹۳) , عناز | گالری عکس، عخنده دار، ععاشقانـه، عجدید , پرشین وی پرتال فرهنگی، سرگرمـی، روانشناسی، سلامت، مد، دکوراسیون … ,ع های خوشگل ایرانی . داف های چیبیل Dafhaye.irani | فیسبوک , های فیسبوک | جالب , های تهران فیس بوک – زنان و ان – دانلود برترین ها , های تهران فیس بوک – ویکی – دانلود برترین ها , ع خوشگل ایرانی درون فیس بوک Archives – دز دانلود | جدید ترین … , جملات های فیسبوکی – فان۲۰ , های کرج فیس بوک – دانلود رایگان کلیپ , عکسهای فیس بوکی ان تهرانی – ایران توپ , چیبیل | باحال و دوست داشتنی , های زیبای ایرانی سری جدید – درون هم بر هم , دانلود واسه فیس بوک – nita , ع های خوشگل – مدل لباس | اس ام اس , عکسهای زنان ایرانی فیسبوک – خانـه , مدل های جدید لباس بافتنی مجلسی – جدید دانلود ۹۴ | دانلود آهنگ جدید … – خانـه , مدل های روسری شیک ۹۴ – جدید دانلود ۹۴ | دانلود آهنگ جدید فیلم ۲۰۱۵ … , Images for های فیسبوک , بابای سلنا – عاشقانـه , بزرگترین پاتوق پسرای باحال ایرانی , فان | عهای بازیگران | دانلود آهنگ جدید , سیر که تا پیـاز پورتال جامع شامل خبر، سرگرمـی، روانشناسی، زناشویی، مد … , ادرس گروه های ی فیسبوک – اس ام اس سرکاری , zedbazi news facebook , مجله اینترنتی – آسمانیـها۹۰ , عهای سحر قریشی درون فیس بوک – جی ۱۰ , هیلاری – زیرمـیزی , عهای زیبا و جدید هیلاری با تیپ زمستانی | پیسرا , تصاویر:کلیک کن و ببین اینجا دانشگاه آزاد اسلامـی قزوین هست , درو فیس بوک | سایت تفریحی تک فان , سایت تفریحی بدو آهنگ , ع – سایت تفریحی , دانلود آهنگ … , آریـا فان | عجدید ، عبازیگران ، مدل لباس , عهای از هنرمندان ایران – آریـاتوفان , عهای ان بدحجاب و پوش تهران – آکاایران , هیلاری اندام ورزشی خود را بدست اورد – جدیدترین مدل های لباس , عهای امـید ستایش پور بایگانی – اولی ها , دانلود تصویر – AppsNews , تصویر: ۱۴۲۷۶۴ – گالری عهای هیلاری Hilary Duff , دقیقا باهات موافقم – دانلود فیلم , به منظور باز شدن فیس بوک – خرید ,خرید کریو, خرید وی … , نکات موثر درون کاهش وزن از دو ستاره هالیوود! – ایران ناز , عپیمان معادی ، هیلاری ، کریستن استوارت – بروزترین , بازی سک۳۰ اندروید | سایت سلماس پدیـا , عکسهای جدید هیلاری درون حال خرید – صفحه اصلی , جدید ترین عهای مدل لباس مجلسی | سایت تفریحی و سرگرمـی , آگهی ها و نیـازمندی های اتومبیل – خرید و فروش سایر – کامـیون – آفتاب , پورتال تفریحی و هنری تک جم-اس ام اس جدید , عهای جالب-خرداد۹۲ – فازتوفان , لیناچت،لینا چت،پشت زمـینـه های چتروم لینا چت،تم قالب لینا– نیواگپ , عنــــصــــر شـــــــیــــک , Download New Song Amir Tataloo Taadol – دانلود , وبسایت تریلی , دستهبندی متن های تصویری خفن – عهای خنده دارترین , برت – دانلود , عهای ان خوشگل تهرانی ۹۳ – Link69.Ir , سریـال های جدید جم کلاسیک ع– شـهر شما , حالت های مختلف نزدیکی , انتخاب جذابترین و خوشگلترین تهرانی درون فیسبوک / تصاویر … , دانلود تم جدید مسنجر لاین گارفیلد Garfield – سایت تفریحی خفنستان , عنــــصــــر شـــــــیــــک – سخت ترین سئوال دنیـا! (عمتحرک) , – خبر دوست یـابی شماره تلفن – جارچی , عکسهای ایرانی – سری دوم , عتماشاگران زن خوشگل درون جام ملتهای اسیـا,عجام ملت های اسیـا … , مطلب دونی – کاریکاتور های زیبا و مفهومـی جدید , دانلود عهای ان درون فیسبوک | یک دوست سایت تفریحی … , مدل های زنانـه و انـه ۲۰۱۵ – صفحه اصلی , سری اول تک عهای جدید هالیوودی ها سپتامبر ۲۰۱۴ , کلیپ خوشکل و خوشصدای شیرازی – باران پاتوق , تفریحی – با جوراب ترکی – اخبار روز خوزستان – صفحه اصلی , عهای جدید الناز شاکردوست – دانلود نرم افزار، بازی، موبایل , Home – مدل های جدید جوراب شلواری زنانـه و انـه ۹۴ , ۱۱ – وبسایت تفریحی بمنفی , تک عهای جدید و بسیـار زیبای بازیگران – ۳۰Tfun.ir , عهای داغ سلنا گومز , خاطرات ی – ۲۴img.com , زن و شوهر | املا آموزشی ملک , اس ام اس های جالب و مناسبتی|اس ام اس|اس ام اس عاشقانـه|اس ام اس خنده دار|اس … , راهیـابی ایران بـه جام جهانی ۹۸ – خانـه , عهای شین یون جونگ بازیگر نقش لباس قرمز درون سریـال سرنوشت , سایت تفریحی تهران فاز – تــــهــران فـــاز , که تا مـی توانید رانی و بدحجابی کنید / ع– مکزیک , طرح های زیبا از مدل های عبا زنانـه و انـه ۲۰۱۵ – شیروان مد , جدیدترین اخبار و عکسهای ستارگان هالیوود , جیگیلی , ایرانی فیسبوک , اس ام اس تیکه دار نامردی – سایت فیسبوکی آریـا بکس,فیضبوک,پست … , عهای جدید جنیفر لوپز با تیپ صورتی – مجله اینترنتی جذاب فا , عهای کتایون سپهرمنش – مدل زیبای ایرانی – لاولی کیدز , بازی پرسپولیس و لخویـا بـه تاخیر افتاد , پرشین وی پرتال فرهنگی، سرگرمـی، روانشناسی، سلامت، مد، دکوراسیون … ,

تبلیغات

منبع: kiahost.ir

Aktualisiere deinen Browser

Du benutzt einen Browser, der von Facebook nicht unterstützt wird.

Für ein besseres Nutzererlebnis gehe bitte auf einer dieser Webseiten und lade dir die neuste Version deines bevorzugten Browsers herunter:

منبع: facebook.com

Aktualisiere deinen Browser

Du benutzt einen Browser, der von Facebook nicht unterstützt wird.

Für ein besseres Nutzererlebnis gehe bitte auf einer dieser Webseiten und lade dir die neuste Version deines bevorzugten Browsers herunter:

منبع: facebook.com




[ های پوش فیس بوک داف های چیبیل]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Wed, 13 Jun 2018 18:04:00 +0000



داف های چیبیل

ع پوش فیس بوک

ع های شاخ فیسبوک

های خوشگل ایرانی . داف های چیبیل Dafhaye.irani | فیسبوک , نیلوفره دیگه! همـیشـه یـه دونست! from شاه های ایرونی – Download … , های تهران فیس بوک – زنان و ان – دانلود برترین ها , های تهران فیس بوک – ویکی – دانلود برترین ها , ع خوشگل ایرانی درون فیس بوک Archives – دز دانلود | جدید ترین … , جملات های فیسبوکی – فان۲۰ , های کرج فیس بوک – دانلود رایگان کلیپ , خوش اندام فیس بوک | گلچین , های زیبای ایرانی سری جدید – درون هم بر هم , عکسهای فیس بوکی ان تهرانی – ایران توپ , چیبیل | باحال و دوست داشتنی , دانلود واسه فیس بوک – nita , Images for های فیسبوک , ع های خوشگل – مدل لباس | اس ام اس , عکسهای زنان ایرانی فیسبوک – خانـه , مدل های جدید لباس بافتنی مجلسی – جدید دانلود ۹۴ | دانلود آهنگ جدید … – خانـه , مدل های روسری شیک ۹۴ – جدید دانلود ۹۴ | دانلود آهنگ جدید فیلم ۲۰۱۵ … , بابای سلنا – عاشقانـه , بزرگترین پاتوق پسرای باحال ایرانی , دامن کوتاه facebook گفتاورد , فان | عهای بازیگران | دانلود آهنگ جدید , سیر که تا پیـاز پورتال جامع شامل خبر، داف های چیبیل سرگرمـی، روانشناسی، زناشویی، مد … , ادرس گروه های ی فیسبوک – اس ام اس سرکاری , مجله اینترنتی – آسمانیـها۹۰ , عهای سحر قریشی درون فیس بوک – جی ۱۰ , هیلاری – زیرمـیزی , عهای زیبا و جدید هیلاری با تیپ زمستانی | پیسرا , تصاویر:کلیک کن و ببین اینجا دانشگاه آزاد اسلامـی قزوین هست , درو فیس بوک | سایت تفریحی تک فان , سایت تفریحی بدو آهنگ , ع – سایت تفریحی , دانلود آهنگ … , سایت فیسبوکی آریـا بکس,فیضبوک,پست فیسبوکی,استاتوس … , آریـا فان | عجدید ، عبازیگران ، مدل لباس , عهای از هنرمندان ایران – آریـاتوفان , عهای ان بدحجاب و پوش تهران – آکاایران , هیلاری اندام ورزشی خود را بدست اورد – جدیدترین مدل های لباس , ع بچه های ناز زیبا خوشگل ایرانی – AppsNews , تصویر: داف های چیبیل ۱۴۲۷۶۴ – گالری عهای هیلاری Hilary Duff , ادامـه مطلب را بخوانید »

تبلیغات

منبع: kiahost.ir

Aktualisiere deinen Browser

Du benutzt einen Browser, der von Facebook nicht unterstützt wird.

Für ein besseres Nutzererlebnis gehe bitte auf einer dieser Webseiten und lade dir die neuste Version deines bevorzugten Browsers herunter:

منبع: facebook.com

Aktualisiere deinen Browser

Du benutzt einen Browser, der von Facebook nicht unterstützt wird.

Für ein besseres Nutzererlebnis gehe bitte auf einer dieser Webseiten und lade dir die neuste Version deines bevorzugten Browsers herunter:

منبع: facebook.com

Aktualisiere deinen Browser

Du benutzt einen Browser, der von Facebook nicht unterstützt wird.

Für ein besseres Nutzererlebnis gehe bitte auf einer dieser Webseiten und lade dir die neuste Version deines bevorzugten Browsers herunter:

منبع: facebook.com

وای مردم از خنده این عکسو دیدم

هدفت از این عچی بود دقیقا؟؟

فک کنم اینو ش ریده اینجا رفته

هرکی فک کنـه فتوشاپه خره

فیس بوک ایران | ضایع ترین عهای فیس بوک ایرانی, فیس بوک ایران, ضایع ترین عهای فیس بوک ایرانی, عهای فیس بوک ایرانی, ضایع ترین عهای فیس بوک, فیس بوک ایرانی, فیس بوک ایرانیـان

, فیس بوک ایرانی عکس, فیس بوک ایرانی , فیس بوک ایرانی بدون , فیس بوک ایرانی فارسی, فیس بوک ایران شبکه اجتماعی, فیس بوک ایرانیـان انگلستان, فیس بوک ایرانی رویتا, ضایع ترین پروفایل ایرانی فیس بوک عهای دیدنی, عهای فیس بوک بازیگران ایرانی, عکسهای فیس بوک ایرانیـان, عهای ایرانی فیس بوک, عهای خفن ایرانی فیس بوک, عهای ایرانی فیس بوک, عهای ایرانیـان درون فیس بوک, عهای ایرانی درون فیس بوک, عهای ایرانی فیس بوک, عهای عروس ایرانی فیس بوک, ضایع ترین عهای فیس بوکی, ضایع ترین عهای فیس بوکی سری جدید, ضایع ترین عهای فیس بوک جدید, فیس بوک ایرانیـان ققنوس, فیس بوک ایرانیـان مقیم کانادا, فیس بوک ایرانیـان جامعه مجازی, فیس بوک ایرانیـان شبکه اجتماعی, فیس بوک ایرانیـان, فیس بوک ایرانی, فیس بوک ایران عکس, عفیس بوک ایرانی ها, عکسهای فیس بوک ایرانی, فیس بوک ع ایرانی, بررسی عفیسبوک ایرانی ها, عکاربران فیس بوک ایرانی, فیس بوک ععروس ایرانی, فیس بوک عبازیگران ایرانی, فیس بوک ععروسی ایرانی, فیس بوک پوشان ایرانی, ایرانی فیس بوک, ی ایرانی فیس بوک, فیس بوک ایرانی بدون شکن, فیس بوک ایران بدون , فیس بوک بدون ایرانیـان, فیس بوک فارسی ایرانی, فیس بوک فارسی ایرانی ها, فیس بوک فارسی ایران شر, فیس بوک فارسی ایرانی, عضویت درون فیس بوک فارسی ایرانی ها, ثبت نام درون فیس بوک فارسی ایرانی, فیس بوک ایرانی و فارسی, فیس بوک ایران شبکه اجتماعی, فیس بوک ایران رویتا, فیس بوک ایرانیـان رویتا, عهای بازیگران ایرانی درون فیس بوک, عهای بازیگران ایرانی درون فیس بوک, عهای فیس بوک بازیگران زن ایرانی, عهای جدید بازیگران ایرانی درون فیس بوک, عکسهای فیس بوکی ایرانی, عکسهای فیس بوک ایرانی, عکسهای ایرانیـان درون فیس بوک, عهای ایرانی فیس بوکی, عجیگر های ایرانی فیس بوک, عهای خفن ایرانی فیس بوک, عبچه های ایران درون فیس بوک, ع های ایرانی فیس بوک, عهای ایرانی فیس بوکی, عهای خفن ایرانی درون فیس بوک, عهای ایرانی درون فیس بوک, عهای زنان ایرانی درون فیس بوک, عجیگر های ایرانی درون فیس بوک, ع های ایرانی درون فیس بوک, عهای خفن ایرانی درون فیس بوک, ععروس های ایرانی درون فیس بوک, عهای ایرانی ها درون فیس بوک, عهای پسر ایرانی درون فیس بوک, عهای ایرانی درون فیس بوک, ع های خوشگل ایرانی فیس بوک, ع های ایرانی تو فیس بوک, ع های خوشگل ایرانی درون فیس بوک, عکسهای های ایرانی درون فیس بوک, عهای عروس ایرانی درون فیس بوک, ضایع ترین عهای پروفایل فیس بوک,

0

برچسب ها :

ضایع ترین عهای فیس بوک , ضایع ترین عهای فیس بوک ایرانی , ع , ع فیسبوک , عی فیسبوک , عفیس بوک ایران , عهای فیس بوک , فیس بوک ایران , فیس بوک ایرانی , فیس بوک ایرانی , فیس بوک فارسی

مطالب مرتبط

منبع: bo2ahang.com

. داف های چیبیل




[ع پوش فیس بوک داف های چیبیل]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sun, 10 Jun 2018 07:38:00 +0000



شعر کردی په پو سلیمانی

دانلود اهنگ کردی په پو سلیمانی

زندگینامـه ی استاد ناصر رزازی بـه قلم خودشان

به سه رهاتی خوم

من ناصر محه مدِِِ امـین له سالی 1334 کوچی هه تاوی بـه رامبر بـه سالی 1955 زایینی له شاری سنـه له دایک بووم.

له ته مـه نی شـه ش سالی دا نا ردوویـانم  بو قو که تا بخا نـه.

پا ش ته واو کر دنی  دوو سا  ل خو یندن من هه مـیشـه حه ز م له ده  هول کو تان  بوو یـانی  هه مـیشـه  چ ده رگام وه ده س کـه و تبی چ تهنـه کـه ده هو لم  پی لیداوه

هه مدا یم هه با و کم تو ز  یک  بـه هر ه ی  ده نگ چو شی یـان هه بوو . شعر کردی په پو سلیمانی جیـاواز له و له ناو خز مـه کـه نی دایکم ده نگ خو ش زور هه بوو.

باوکی دایکم کـه به حه بیب ئه کبه ر ده لاک نا سر اوه کـه یـه کیک له و ده نگ  خو شا نـه ی سه ر ده مـی  سه ید عه لی ئه سغه ر بووه .به لام هیچ بهرهه مـیکی تو مار نـه کر اوه بو یـه که

مـین جار له دیی ئار انا نا گو را نیمکوت ودوای ئه وه له مـه ریوان گورانیم کوت له ته مـه نی دوازه سالی دا تتله مـه درسه ی هه دایـه ت پر گرامـیکم په خش کرد.

له ته مـه نی چوارده سالی دا بـه رنامـه ی جومعه و سه رگه رمـی له ئیسگه ی سنـه له گه ل کا ک ئه شر ه ف (فه ر شا )گورانی (ده سمالی ) تو مار کرد .

من ئه وه لین کـه شیک بووم کـه به چوارزاراوهی کو ردی یـانی

کرمانجی سورانی  کهلهو ر یو ه هورا مـی گورانیم کو تووه .

که ئه وکا ره ی من با عیسی ئه وه ده بی کـه ئه و چوار زاراوه یـه لیک  نیز یک بنـه وه .

سه با ره ت بـه گورا نیـه کانی فو لکلور ز یـاترله  حا فز ه یدایکمم کـه لک وه ر گر تووه.

خۆزگه‌؛ هه‌‌زار خۆزگه‌، شعر کردی په پو سلیمانی حه‌سه‌ن زیره‌ك خوێنده‌وار با و، به‌سه‌رهاتی ژیـانی خۆی بۆ بنووسیباینـه‌وه، چونکه‌ مامۆستا هێمن هه‌مێشـه‌ ده‌یگوت: شعر کردی په پو سلیمانی کێ هه‌یـه‌ له‌ خۆم باشتر بتوانێ به‌سه‌رهاتی ژیـانی من بنووسێته‌وه‌.

خوێنـه‌‌ری هێژا، ئێستا كه‌ خه‌‌ریكی نوو‌‌وه‌‌ی به‌‌سه‌‌رهاتی هونـه‌‌ریی خۆمم، به‌ پێچه‌‌وانـه‌‌ی ئه‌‌و كاته‌‌ی كه‌ له‌ ژێر زوڵم و زۆری حكوومـه‌‌تی داگیركه‌‌ری شای ده‌‌ركراو و، كۆماری ئیسلامـیدا بووم و، له‌ به‌‌ر ماڵانگه‌‌ڕی و خه‌‌فه‌‌خان و گرتن و كوشتن، ده‌‌مگوت: ئاخ چیبكه‌‌م و بوار نـه‌‌بوو به‌ دڵی خۆم بنووسم، به‌‌خۆشییـه‌‌وه‌ ئێستا ماوه‌‌ی ئه‌‌وه‌‌م هه‌‌یـه‌ كه‌ ئه‌‌وی له‌ دڵمدایـه‌ سه‌‌باره‌‌ت به‌‌م ئه‌‌ركه‌‌، بیـهێنمـه‌ سه‌‌ر كاغه‌‌ز و بینووسمـه‌‌وه و هیوادارم مردن ئه‌و بوواره‌م بداتێ، هه‌مووی بینووسمـه‌وه‌!

ئه‌وه‌ی كه‌ له‌ باوكمم بیستووه و چه‌ندین جار بۆی گێڕاومـه‌ته‌وه، ده‌یگوت‌:

ته‌مـه‌نم 6 ساڵان بوو، دایكم به‌ سه‌ر منداڵه‌وه‌ کۆچی دوایی کرد، ته‌مـه‌نم بوو به‌ 10 ساڵ، باوكیشم له‌ ده‌ست دا‌ و به‌ هه‌تیوی گه‌وره‌ بووم‌: جا که‌ وایـه‌ با بۆتی بگێڕمـه‌وه‌: باپیرت، واته‌ باوکی من، 14 ژنی هێناوه‌، له‌و چوارده‌ ژنـه منداڵی زۆری هه‌بووه،‌ به‌ڵام له‌به‌ر نـه‌خۆشیی سوورێژه‌ و مێکوته‌ و زه‌ردوویی و مله‌خڕه‌ و هیدیکه‌‌، زۆربه‌یـان مردوون! من منداڵ بووم، دایكم مرد، باوه‌ژنیشم دوای مردنی باوكم به‌ جێیـهێشتین و ماینـه‌ سه‌ر چوار برا و، سێ خوشك! ئه‌و 7 برا و خوشكه‌، به‌ره‌ی‌ 4 دایك بووین. شعر کردی په پو سلیمانی له‌و حه‌وت خوشک و برا، سێیـانیـان به‌ سوورێژه‌ مردن و ماینـه‌ سه‌ر سێ برا و خوشکێک. به منظور بچووک، درابوو به‌ دایـان به‌ ژنێك له‌ گوندی (كه‌ڵاتێ)هه‌شـه‌مێز، خانوویشمان نـه‌بوو و‌ كرێنشین بووین، پاش ساڵێك به منظور گه‌وره‌ش به‌ ده‌ردی سه‌ره‌تان، ماڵاوایی لێكردین و به‌ جێیـهێشتین و ما سه‌ر من و خوشكێك كه‌ ساڵێك له‌ خۆم گه‌وره‌تر بوو، له‌به‌ر بێکه‌سی و ده‌سکورتیی، ناچار بووم له‌و ته‌مـه‌نـه‌دا كه‌ 11 ساڵان بووم، ببمـه‌ شاگرد خه‌یـات و به‌ پاره‌ی شاگردیی خۆمان بژیێنین، به منظور له‌ من بچووكتریشمان، پاش ماوه‌یـه‌ك دایـا‌ن دایـه‌وه‌ به‌ سه‌رمانا و بوو به‌ بار به‌ ملمانـه‌وه‌، ئه‌و برایـه‌م (ابراهیم)، كه‌ له‌دایـانـه‌وه‌ درایـه‌وه‌ به‌ سه‌رماندا، كچه‌زای حاجێ واسێ نـه‌سری بوو، كه‌ له‌به‌ر رژدی و خه‌سیسی، به‌ واسێ چڵكن به‌نێوبانگ بوو، پاش مردنی دایكی ئیبرایمـی برام كه‌ باوه‌ژنم بوو، به‌شـه‌ مـیراته‌كه‌ی، له‌به‌ر ئه‌وه‌ی كه‌ڵاتێ مڵكی باوكی بوو، بۆ ئه‌و برامـه‌ به‌جێ ما، به‌ڵام له‌به‌ر ئه‌وه‌ی ئه‌و برا، خۆی بێده‌سه‌ڵات و هیچی پێنـه‌ده‌كرا و منیش بێكه‌س و بێده‌ر بووم و مێرمنداڵ، له‌ لایـه‌ن ماڵی حاجی واسێوه‌ خورا و خاڵۆكانیشی له‌ برایـان نـه‌پرسی و هێشته‌كه‌یـان هه‌ڵلووشی!

ته‌مـه‌نم بوو به‌ 15 ساڵ، خوشكه‌كه‌مان كه‌ كۆڵه‌كه‌ی ماڵه‌كه‌مان بوو، شووی كرد به‌ كوڕێكی ئیستواری ئه‌رته‌شی كوردی كرماشان، كه‌ له‌ سنـه‌ خزمـه‌تی ده‌كرد، پاش چه‌ن مانگ، خوشكیش له‌گه‌ڵ مێردی چووه‌ كرماشان، ئه‌وه‌ ئه‌ونده‌ی دیكه‌ پشتی شكاندم، چونكه‌ برا بچووكه‌كه‌م توانای به‌ڕێوه‌بردنی خۆی نـه‌بوو، به‌ ناچار ئه‌ویشم‌ دووكانخۆم، خۆم به‌س نـه‌بووم كه‌ شاگرد بووم، ئه‌ویشم لێ بوو به‌ گۆشتی گه‌رده‌مل، ئه‌و خوشكه‌م كه‌ گوتم مێردی كرد به‌ كوڕێك له‌ كرماشان، پاش ساڵێك، بوو به‌ خاوه‌ن كوڕێك له‌ مێرده‌كه‌ی و، دوو ساڵی به‌ سه‌ردا نـه‌چوو ئه‌ویش مرد و، كابراش ژنی دیكه‌ی هێنا، باوه‌ژنیش كه‌ كرماشانی بوو، دوای ساڵێك كه‌ هێشتا لاقی گه‌رم نـه‌بووبووه‌وه‌، كوڕه‌ی خوشـه‌كه‌زامـی به‌ به‌چكه‌ عومـه‌ری! له‌ ماڵ هه‌ڵكه‌ند و راوی نا، كه‌ ناچار بووم بچمـه‌ گردی ئه‌ویش و ئاگام له‌ویش بێ، له‌ راستیدا هه‌م بووبووم به‌ نانپه‌یداكه‌ر و هه‌مـیش به‌خێوكه‌ر و دایـان، خوشـه‌كه‌زاش وه‌ك شمڵی شـه‌ڕ له‌ هیچ شوێنێك دانـه‌ده‌كاسرا و ئۆقره‌ی نـه‌ده‌گرت، به‌ گژی دار و به‌رددا ده‌چوو، به‌و بێكه‌سی و ته‌نیـاباڵییـه‌ی خۆمـه‌وه‌، به‌ ره‌نج و تێكۆشان گه‌وره‌م كردن، كوڕه‌ی برام زۆر فه‌قیر و بێده‌نگ بوو، به‌ڵام ئه‌وه‌ی خوشكه‌زام هه‌ڵات و سه‌ری له‌ تاران ده‌رهێنا و كه‌وته‌ داو ژنێكی فارس، له‌وێش ئه‌وه‌نده‌ی نـه‌كێشا كه‌وته‌ ناو دنیـای (هێرۆئین) و ئاگری له‌ سه‌ر و ماڵی خۆی به‌ردا و سه‌ری تێدا چوو، به‌ڵێ پاش ئه‌م هه‌موو سه‌رئێشانـه‌ و، زۆر بوویـه‌ر و رووداوی دیكه‌، له‌ گه‌ڵ دایكت زه‌ماوه‌نم كرد كه‌ ئه‌ویش بۆ خۆی شانۆیـه‌كه‌ پڕ له‌ كاره‌سات. (مامۆ)یشت ئه‌وه‌تا هه‌ر به‌ كۆڵمـه‌وه‌یـه‌ و، ناتوانێ خۆی به‌خێو بكا، گێڕانـه‌وه‌ی ئه‌م باسانـه‌ له‌ زمانی باوكمـه‌وه‌ ته‌نیـا له‌ به‌ر ئه‌وه‌ بوو كه‌ بێژگه‌ له‌وه‌ی به‌ هه‌تیوی ژیـاوه‌، ئه‌ویش وه‌كوو من كوڕه‌ هه‌ژار بووه‌!

بیۆگرافیی ناسری ره‌زازی له‌ زمان خۆیـه‌وه‌: من مانگی پووشپه‌ری ساڵی (1334)ی هه‌تاوی، ساڵی (1955)ی زایینی، له‌ شاری (سنـه‌)ی كوردستانی بنده‌ستی ئێران، له‌ دایك بووم‌، جگه‌ له‌ خۆم چوار برا و چوار خوشکی دیکه‌م هه‌به‌، سه‌رده‌مـی منداڵییم، پڕ بوو‌ له‌ کێشـه‌ی زۆر، به‌ هۆی پێکهاته‌ی گه‌ڕه‌که‌که‌مانـه‌وه‌، (پیشـه‌)ی باوکم به‌رگدروو بوو، دوای خوێندن له‌ قوتابخانـه‌ش ده‌گه‌ڕامـه‌وه‌ بۆ دووکان بۆباوکم بۆ ئه‌وه‌ی یـارمـه‌تی بده‌م. دووكانی باوكم له‌ ناو مـه‌یـان مـیوه‌فرۆشیدا بوو، رۆژان له‌به‌ر خه‌ڵك و په‌رژینی هه‌بێ، حه‌یوان و بار و چه‌رخ و داشقه‌ی حه‌مباڵ و هیدیکه‌، ئه‌وه‌نده‌ قه‌ره‌باڵخ و جه‌نجاڵ بوو، رێ نـه‌بوو هه‌نگاو هه‌ڵگری، له‌و سه‌رده‌مـه‌دا رادیۆ ته‌نیـا له‌ گه‌وره‌ماڵان و چایخانـه‌کاندا هه‌بوو، من که‌ حه‌زم له‌ هونـه‌ری گۆرانیی بوو، رۆژان رووم ده‌کرده‌ قاوه‌خانـه‌کان بۆ ئه‌وه‌ی‌ به‌ هۆی گرامافۆن و رادیۆی پیلیی ئه‌و سه‌رده‌مـه‌وه‌ گوێ له‌ گۆرانیی گۆرانیبێژه‌ کورده‌کان بگرم.

له‌ ته‌مـه‌نی شـه‌ش ساڵاندا له‌ خوێندنگه‌ی (هه‌دایـه‌ت)، له‌ شاری سنـه‌ له‌ به‌ر خوێندنیـان دانام، خوێندنیش دیـاره‌ فارسی بوو، له‌ پۆلی دوودا بووم، له‌ په‌نای خوێندنگه‌كه‌ماندا مـه‌لایـه‌كی پیری خوێنشیرین، دووكانێكی دانابوو كه‌ قه‌ڵه‌م و كاغه‌ز و ده‌وات و شیرینیجاتی وه‌كوو (ئاودوونان و كه‌شكه‌تونـه‌ و كونجیگه‌زۆ و گۆچانقه‌ن و ره‌حه‌ت و كولیچه‌ و هیدیکه‌)ی ده‌فرۆشت و ده‌رسی قورئانیشی ده‌گوته‌وه‌.

به‌ڵێ باوكم ده‌ستی گرتم و بردمـی بۆئه‌و مـه‌لایـه‌ و به‌ڵێنی له‌گه‌ڵ به‌ست، كه‌ پاش ته‌واوبوونی خوێندن، قورئانم پێبڵێ، منیش هه‌رچه‌نده‌ دڵکاو (راضی) نـه‌بووم، ده‌ستم پێكرد، جا وه‌ره‌ دوو قوڕبه‌سه‌ریی گه‌وره‌، بۆ منی ژێرده‌ستی داماو، ده‌بوو دوو زمانی بێگانـه‌ی به‌ زۆر به‌سه‌رماندا سه‌پێنراو بخوێنین و زمانـه‌كه‌ی خۆشمانیـان لێ كردبووین به‌ قوڕقوشم و ژه‌قنـه‌مووت، بۆیـه‌ ئێستاش کوردی وامان هه‌یـه‌ خۆی ناناسێ و نازانێ کێیـه‌!. ئه‌گه‌ر خوێندن ته‌واو ده‌بوو و خوێندنگه‌ داده‌خرا، منداڵان به‌رده‌بوونـه‌ كووچه‌ و كۆڵان بۆ كایـه‌ و، منیش ده‌بوو بچمـه‌ خزمـه‌ت مـه‌لا، بۆ ده‌رسی قورئان، مـه‌لا ئه‌وه‌ خه‌ریكی گوتنـه‌وه‌ی (ئه‌لف سه‌ر ئا، لام زه‌نـه‌ ئه‌ل) بوو، منیش بیر و هۆشم له‌منداڵان بوو، که‌ جار و بار به‌ شووڵه‌كه‌ی ده‌ستی، حه‌سیری سه‌ر عه‌رزه‌كه‌ی داده‌گرت و ئێمـه‌ش به‌ شـه‌قه‌ و شریخه‌ی شووڵه‌كه‌ راده‌چڵه‌كاین، ته‌نیـا چاكه‌یـه‌ك كه‌ هه‌یبوو، قه‌ت له‌ كه‌سی نـه‌ده‌دا، ته‌نیـا حه‌سیری سه‌ر زه‌ویـه‌كه‌ نـه‌بێ، حه‌سیریش وای لێهاتبوو، ئه‌گه‌ر گیـان و هه‌ستی هه‌با، شكاتی ده‌برده‌ به‌ر خودا و پێغه‌مبه‌ر، چونكه‌ ئه‌وه‌نده‌ی پێدا كێشابوو، شڕی كردبوو.

چار‌م نـه‌بوو، حوكمـی حاكم بوو و مـه‌رگی موفاجات، منداڵیش بووم، له‌ فێڵ و ته‌ڵه‌كه‌ی وا رانـه‌هاتبووم كه‌ خۆم بدزمـه‌وه‌ و نـه‌چم، ساڵی دوایی ده‌ستم كرد به‌ گغنیدان و درۆ و ده‌له‌سه‌، که تا پێمده‌كرا نـه‌ده‌چووم، هه‌ندێ جار مـه‌لا بۆ ئه‌وه‌ی پووڵه‌كه‌ی نـه‌فه‌وتێ له‌ په‌نا دیواری دووكانـه‌كه‌ی كه‌ پاڵی وه‌ ده‌روازه‌ی خوێندنگه‌كه‌وه‌ دابوو، خۆی حه‌شار ده‌دا و ده‌یگرتم و ده‌یگوت: بێره‌و قورئانـه‌كه‌و بخوێنـه‌ زوڕیـه‌ت، ئه‌نا ئه‌یژم به‌ باوكۆ داتپڵۆسێ، هاااا! منیش ئیتر چاره‌م نـه‌مابوو، چونكه‌ دیواری مـه‌دره‌سه‌ی هه‌دایـه‌تیش وا نـه‌بوو كه‌ به‌ سه‌ریدا باز ده‌م و خۆم ده‌رباز بكه‌م، ناچار ده‌چووم به‌ڵام چوونی چی؟ چی پێده‌گوتم له‌م گوێچكه‌مـه‌وه‌ ده‌چوو، له‌وی دیكه‌مـه‌وه‌ ده‌هاته‌وه‌ ده‌رێ، پاش ماوه‌یـه‌ك (مـه‌لا)، كه‌ له‌ سنـه‌ی ئێمـه‌دا پێیـان ده‌ڵێین (مامۆسا، یـان مـه‌ڵا) و بڕێ جاریش هه‌ر دوو وشـه‌كه‌ پێكه‌وه‌ به‌كار دێنن، وه‌كوو مامۆسا مـه‌ڵا ئه‌حمـه‌و. شكاتی خسته‌ به‌ر باوكم كه‌ گوێنادا و، خۆی ده‌دزێته‌وه‌ و هیدیكه‌، باوكیشم دوای لێدانێكی قورس و قۆڵ، ئه‌مجاره‌یـان بردمـی بۆ(مامۆسا مـه‌ڵا ئه‌حمـه‌د)ی خه‌ڵكی تاڵش، بۆ درێژه‌پێدان و خوێندنی قورئان، ئه‌و مـه‌لایـه‌ ئه‌گه‌ر به‌ هه‌ڵه‌ نـه‌چووبێتم، ئیمامـی مزگه‌وتی كه‌ریم ره‌ئووف بوو، له‌ پشت دووكان (حاجی ماشـه‌ڵای ره‌نگڕێس)ه‌وه‌، چه‌ن برا بوون، هه‌ر هه‌موویـان مـه‌لا بوون، نازانم چۆن و له‌ به‌ر چی، ئه‌و مـه‌لاگه‌له‌ ته‌رای وڵاتی ئێمـه‌ بووبوون؟. من پێم وایـه‌ له‌ به‌ر ئه‌وه‌ بوو، كه‌ تاڵشییـه‌كان سوننین و له‌ وڵاتی ئێمـه‌ واته‌ کوردستان، ته‌گه‌ره‌یـان نـه‌ده‌هاته‌ سه‌ر رێ و ده‌حه‌سانـه‌وه‌، به‌ڵێ له‌وێش له‌ به‌ر هه‌یكه‌لی ناقۆڵا و ناحه‌زی مامۆستا و چێوفه‌ڵه‌ك و لێدان له‌ قوتابییـه‌ك، ئه‌و هه‌ڵاتنـه‌ هه‌ڵاتم نـه‌گه‌ڕامـه‌وه‌، که تا ئه‌م جاره‌یـان له‌ گه‌ڕه‌كی خۆمان له‌ (كانی كه‌مێزی) له‌مـه‌لا عه‌بدوڵڵای ئیمامـی مزگه‌وتی (حه‌مـه‌ حسه‌ین به‌فری) دایـاننام، مـه‌لای نێوبراویش له‌ خانـه‌قای شێخ سه‌لام، یـان ته‌كیـه‌ی حاجی سه‌ی وه‌فا، له‌وێ وانـه‌ی پێده‌گوتینـه‌وه‌، له‌وێ ئیتر چونكه‌ گه‌ڕه‌كی خۆمان بوو و هاوسه‌ر و هاوماڵی خۆمـی تێدا بوو، داكاسرام و حه‌وت جزمـی قورئانم له‌ ماوه‌یـه‌كی كورتدا ته‌واو كرد و مامۆسا له‌ خۆشی ئه‌م زیره‌كییـه‌ی من و گه‌یشتن به‌ سووره‌ی: ته‌وابه‌ن، مامره‌ كوڵه‌ سه‌وابه‌ن، بۆ مامۆسا كه‌بابه‌ن، مـیوانییـه‌كی به‌ باوكم سازدا و منیـان هاندا كه‌ له‌به‌ر ئه‌وه‌ی ده‌نگم خۆشـه‌ له‌ مزگه‌وتیشا بانگبده‌م، باوكیشم كه‌یفی پێده‌كرد.

له‌ پۆلی شـه‌شی سه‌ره‌تاییدا بووم، دیـاره‌ له‌ په‌نای قورئانخوێندندا، باوكم به‌ زۆره‌ملیی، هه‌مـیشـه‌ له‌ گه‌ل خۆی ده‌یبردم بۆ نوێژ و، ره‌مـه‌زانانیش نـه‌یده‌هێشت رۆژووم بفه‌وتێ، بۆ ماوه‌یـه‌ك بووم به‌ بانگبێژی مزگه‌وتی گه‌ڕه‌كی خۆمان، خاده‌مـی ئه‌و مزگه‌وته‌ نێوی (شامحه‌مـه‌و) بوو، هه‌رچی بانگی ده‌دا، له‌ به‌ر پێكه‌نین كه‌س خۆی پێرانـه‌ده‌گیرا، ده‌نگی ناخۆش بوو، بانگگوتنـه‌كه‌ی به‌ جۆرێ بوو، ده‌تگوت بێگاری پێده‌كه‌ن، خوای لێخۆش بێ، پیـاوێکی به‌ڕێز و خواناس بوو. له‌ پۆلی شـه‌ش ده‌رنـه‌چووم و داكه‌وتم و مامـه‌وه‌ بۆ ساڵێكی دیكه‌، له‌ به‌ر باوكم نـه‌مده‌زانی چیبكه‌م، له‌ ترسان كونـه‌مشكم لێ بووبوو به‌ کۆشـه‌را، چوومـه‌وه‌ به‌ دایكمم گوت: رفووزه‌م. دایكی داماویشم، له‌ تاو مێردی زاڵم، له‌ خه‌فه‌تا واقی دابوو، چونكه‌ ده‌یزانی باوكم وام لێده‌كا، كه‌ به‌ لۆكه‌ ئاو بتكێننـه‌ ده‌مم.

باوكم زانی‌ له‌ پوولی شـه‌ش ده‌رنـه‌چوومـه‌، هاته‌ جه‌سته‌م و غه‌شی بێکاریی و مناڵزۆریی و کۆڵه‌واریی خۆی پێرژاندم، لێشمنـه‌ده‌گرت، چونکه‌ له‌ گه‌ڕه‌کێکی ناله‌بار و ره‌پۆشـه‌خه‌راپدا په‌روه‌ده‌ بووم، گه‌ڕه‌کێک، بێژگه‌ له‌ کرێکار و زه‌حمـه‌تکێش و کاسبکار، پیشـه‌یێکی باڵای تێدا نـه‌بوو، ئه‌و گه‌ڕه‌که‌ی ئێمـه‌ له‌ دێهاتێکی دووره‌ده‌ست ده‌چوو، به‌و مێگه‌ل و وڵاخدار و پێکهاته‌سه‌یره‌ی خۆیـه‌وه‌ که‌ هه‌یبوو. منیش ئیتر وام لێهاتبوو كه‌ ده‌ربه‌ستی كوشتن و لێدان نـه‌ده‌هاتم، وه‌ك كورده‌كه‌ ده‌ڵێ: بووبووم به‌ چه‌رمـی ئاوه‌سوو! به‌ جێگای ئه‌وه‌ی كه‌ چاك بم، ئه‌وه‌نده‌ی دیكه‌ لاسار و سه‌ره‌ڕۆم لێده‌رهات، چونكه‌ ده‌مگوت له‌ لێدان به‌و لاوه‌، چیدیكه‌ هه‌یـه‌؟. ئه‌وه‌نده‌ رقم له‌ خوێندن هه‌ڵگرتبوو، كه‌ هه‌ر رۆژێ ده‌چوومـه‌وه‌ بۆ خوێندنگه‌، حه‌زم ده‌كرد بڵێن: مامۆستاكه‌تان نـه‌خۆشـه‌، یـان كه‌وتووه‌ و برینداره‌ و ملی شكاوه‌ و هیدیکه‌‌، بۆ ئه‌وه‌ی له‌ دانیشتن و گوێگرتنی ناو پۆل رزگار ببم!

سه‌رتان نـه‌یێشێنم، پاش وه‌رگرتنی دیپلۆم له‌ رشته‌ی وێژه‌ (ئه‌ده‌ب)دا، بووم به‌ مامۆستای خوێندنگه‌ی سه‌ره‌تایی له‌ دێهاتێ له‌ نێوان سنـه‌ و مـه‌ریوان به‌ نێوی (بزان)، که‌ به‌داخه‌وه‌ هه‌ر بزانیشم به‌چاو نـه‌دیت، له‌به‌ر به‌سه‌رداهاتنی راپه‌ڕینی گه‌لانی ئێران و شۆڕشی كوردستان، چونکه‌ ئیتر نـه‌متوانی مامۆستایـه‌تییـه‌كه‌ درێژه‌ پێبده‌م و كه‌وتمـه‌ زیندان، پاش به‌ربوون له‌ زیندان له‌گه‌ڵ کۆچکردوو مـه‌رزیـه‌ و دوو منداڵه‌کانمان، دڵنیـا و ماردین، چووینـه‌ شاخ و بووین به‌ پێشمـه‌رگه‌.

وه‌كوو گۆرانیبێژێكی كورد، که تا ئێستا نزیك به‌ (40 كاسێت)ی گۆرانیی فۆلكلۆر و ئه‌ویندارانـه‌‌م له‌ وڵات تۆمار کردووه‌ و بڵاو کراونـه‌ته‌وه‌، له‌ شۆڕشی كوردستانیشدا چه‌ندساڵ وه‌كوو پێشمـه‌رگه‌یـه‌ك خه‌باتم كردووه‌ و، كۆمـه‌ڵێك گۆرانیی نیشتمانی و شۆڕشگێڕانـه‌ و سروودی سیـاسییم له‌ 4 كاسێتدا بڵاو كردۆته‌وه‌، گۆرانیی و سرووده‌كانی من، وێردی سه‌ر زمانی خه‌ڵك و پێشمـه‌رگه‌ و رادیۆكوردییـه‌كانی شۆڕشی كوردستانـه‌ و هانده‌ریـانـه‌ بۆ خه‌بات دژی زوڵم و زۆر و بانگه‌وازه‌ بۆ ئازادی و رزگاری کوردستان. دوای وازهێنان له‌ پێشمـه‌رگایـه‌تی، له‌گه‌ڵ مـه‌رزیـه‌ و منداڵه‌كانمان، دڵنیـا و ماردین، هاتینـه‌ وڵاتی سوێد و وه‌كوو په‌نابه‌ر ماینـه‌وه‌، لێره‌ش بووین به‌ خاوه‌نی کوڕێکی دیکه‌ به‌ نێوی کاردۆ.

لێره‌، له‌م چه‌ند ساڵه‌ی ژیـانی هونـه‌ریماندا له‌ هه‌نده‌ران، وێڕای به‌شداریی له‌ زۆر ئاهه‌نگ و جێژنی نـه‌ته‌وایـه‌تی و سیـاسیی كوردیی، له‌ ده‌ره‌وه‌ی وڵات، به‌ چه‌رمـه‌سه‌ری توانیومـه‌ (7 سیدی)ی دیكه‌ی گۆرانیی تۆمار بكه‌م و بڵاوی بكه‌مـه‌وه‌، هه‌رچه‌ند کاری سه‌ره‌کیم، گۆرانیگوتنـه‌، به‌ڵام وه‌کوو نووسه‌رێكی كوردیش، چوار كتێبیم به‌ نووسین و وه‌رگێڕان بڵاو كردۆته‌وه‌، له‌و ماوه‌یـه‌شدا کتێبێکم له‌لایـه‌ن چاپخانـه‌ی موکوریـانـه‌وه‌ دێته‌ بازاڕ، که‌ به‌رهه‌مـی چه‌ندینساڵ پرسوجۆ و یـاداشتی سه‌رده‌مـی پێشمـه‌رگایـه‌تیمـه‌ که‌ نێوی کوردیم تێدا کۆکردۆته‌وه‌. هه‌روه‌ها چه‌ندین وتاریشم له‌سه‌ر مووزیكای كوردیی و گۆرانیبێژه‌به‌نێوبانگه‌كان و گیروگرفتی هونـه‌رمـه‌ند له‌ ده‌ره‌وه‌ی وڵات و کێشـه‌ی زمانی کوردیی و پرسگرێکی کوردستان، له‌ گۆڤار و رۆژنامـه‌كاندا بڵاو كردۆته‌وه‌.

ساڵی 2004 له‌گه‌ڵ مـه‌رزیـه‌ بڕیـارماندا که‌ له‌ سوید نـه‌مێنین و بڕۆینـه‌وه‌ بۆ ئه‌و پارچرزگارکراوه‌ی نیشتمانـه‌که‌مان. ئه‌وه‌ بوو ڕۆشتینـه‌وه‌ بۆ کوردستانی باشوور و‌ له‌وێ له‌ شاری دووکان ماینـه‌وه‌، بۆئه‌وه‌یکه‌ ئه‌و چه‌ندساڵه‌ی کۆتایی ته‌مـه‌نمان له‌وێ به‌رینـه‌ سه‌ر، به‌داخه‌وه‌ ساڵی 18/09/2005 مـه‌رزیـه‌، به‌ هۆی نـه‌شته‌رگه‌رییـه‌کی ناسه‌رکه‌وتوو کۆچی دوایی کرد و منیش تووشی سه‌رلێشیوایی بووم. دوای ئه‌وه‌ی که‌ زانیم ناتوانم به‌ته‌نیـا بژیم، دیسان هاوسه‌رگیریم کرد و له‌گه‌ڵ (ئێران)ی هاوسه‌رم گه‌ڕاینـه‌وه‌ بۆ سوید و ئێستا له‌ ستۆکهۆڵم ده‌ژین.

له‌م ماوه‌ی ئه‌م چه‌ندین ساڵه‌ی كه‌ له‌ سوێد ژیـاوم‌، (چه‌ندین گه‌شتی هونـه‌ریی)م بۆ وڵاتانی: ئوتریش، ئیتالیـا، ئاڵمان، فه‌رانسه‌، ئینگلیس، هوله‌ند، بلژیك، دانمارك، فینلاند، نورڤێژ، سویس، ئامریكا، كانادا، ئوسترالیـا، سۆڤیـه‌تی جاران، ئازه‌ربایجانی بنده‌ستی سۆڤیـه‌تی كۆن، یۆنان، بولغارستان، قبرس، رۆمانیـا، ئێراق، توركیـه‌، كوردستانی بنده‌ستی توركیـه‌، كوردستانی ئازادكراو و هی دیكه‌ كردووه‌، كه‌ بۆ هه‌ر وڵاتێكیـان، چه‌ندین جار سه‌فه‌رم كردووه‌ و ئاهه‌نگم گێڕاوه‌. له‌به‌ر ئه‌وه‌ش كه‌ پێشمـه‌رگه‌ بووم و ناوچه‌كوردنشینـه‌كانی كوردستان گه‌ڕاوم‌ و دیـالێكته‌كوردییـه‌كان فێربوومـه‌ و شاره‌زای زمانی كوردییم‌، به‌ چوار زاراوه‌ی كوردیی گۆرانیی ده‌ڵێم: هه‌ورامـی، كه‌لهوڕی، كرمانجیی، سۆرانیی، که‌ مـه‌به‌ستیشم له‌مکاره‌، ته‌نیـا ئه‌وه‌ بووه‌ که‌ خزمـه‌تێک به‌ کورد و نزیکه‌وه‌ی زاراوه‌کان بکه‌م. هه‌روه‌ها له‌ چه‌ندین (فستیڤاڵ و گاڵا)دا له‌ ئورووپا به‌شداریم كردووه‌، بۆ نموونـه‌: كۆنگره‌یـه‌ك بۆ كورد له‌ سویس له‌ شاری ژنێڤ، ساڵی 1990. فستیڤاڵی وۆمـه‌د Womad FESTIVAL له‌ هامبوورگ، به‌نێوی Weltbeat ساڵی 1991. گاڵایـه‌ك بۆ ره‌وه‌كه‌ی كورستان له‌ ستۆكهۆڵم ساڵی 1991. فستیڤاڵی World Root Festival له‌ هوله‌ند ساڵی 1992. فستیڤاڵی Sacred voices ده‌نگه‌ پیرۆزه‌كان له‌ ئینگلیس، له‌ شاری له‌نده‌ن ساڵی 2000. كۆففرانسێك له‌ سه‌ر مێژووی موۆسیقای كوردی له‌ له‌نده‌ن ساڵی 2000. هه‌روه‌ها چه‌ندین فستیواڵی دیكه‌ی گه‌وره‌ له‌ سپانیـا و ئینگلیس و فه‌ڕانسه‌ و سوێد و ئامریكا. درێژه‌ی هه‌یـه‌ ....

[ دوشنبه هشتم مـهر 1392 ] [ 19:40 ] [ شاداله پرویزی ]

حسن زیرک استاد بلا منازع موسیقی کردی

استاد حسن‌ زیرک‌ به‌ سال‌ 1300 درون شـهرستان‌ بوکان واقع درون قسمت شین استان آذربایجان غربی‌ ایران چشم‌ به‌ جهان‌ گشود و در سن‌ 5 سالگی‌ از مـهر پدر محروم‌ گشت‌ و بدبختی‌ و تلخی‌ و سختی‌های‌ فراوانی‌ چشید و زندگی‌ را درون درون‌ درد و رنج‌ گذراند و عمری‌ را درون شـهرهای‌ کردستان‌ ایران و عراق سپری‌ کرد و مدت‌ زیـادی‌ درون بخش‌ کردی‌ رادیو بغداد همکاری‌ کرد و از سال‌ 1337 که‌ بخش‌ رادیو کردی‌ ایران‌ درون تهران‌ برای‌ اولین‌ بار گشایش یـافت همکاری‌ خود را با این‌ مرکز آغاز کرد.

حسن‌ زیرک‌ گرچه‌ بـه خاطر شرایط‌ سخت‌ زندگی‌ از نعمت‌ درس‌ و تحصیل‌ بی‌بهره‌ ماند ولی‌ استعداد کم‌نظیری‌ درون سرودن‌ شعر و آهنگسازی‌ کردی‌ داشت‌ و این‌ استعداد به‌ همراه‌ صدای‌ منحصر به‌ فرد، سبب‌ گردید که‌ خالق‌ آثار مانا و ماندگاری‌ درون عرصه‌ موسیقی‌ کرد باشد و ترانـه‌هایش‌ درون سرتاسر کردستان‌ محبوبیت‌ یـافت‌ به‌ شکلی‌ که‌ اینک‌ صدای‌ او درون جای‌ جای‌ مناطق‌ شین‌ و در کوچه‌ها و خیـابانـها و در خانـه‌ها و مغازه‌ها طنین‌انداز گردیده‌ است‌.

حسن‌ زیرک‌ که‌ درون رادیو کردی‌ تهران‌ فعالیت‌ داشت‌ با خانم‌ مـیدیـا زندی‌ گوینده‌ بخش‌ کردی‌ ازدواج‌ کرد که‌ حاصل‌ آن‌ ازدواج‌ دو به‌ نامـهای‌ مـهتاب‌ (آرزو) و مـهناز (ساکار) بود که‌ چند ترانـه‌ را برای‌ فرزندانش‌ اجرا کرده‌ است‌.زندگی‌ حسن‌ زیرک‌ همـیشـه‌ با کوچ‌ و آوارگی‌ همراه‌ بود و یکی‌ از شـهرهایی‌ که‌ درون آن‌ مدت‌ زیـادی‌ اقامت‌ داشت‌ کرمانشاه بود و همکاری‌ او درون این‌ شـهر با هنرمندان‌ برجسته‌ کرمانشاهی‌ همچون‌ استاد مجتبی‌ مـیرزاده‌، محمد عبدالصمدی‌، اکبر ایزدی‌ و بهمن‌ پولکی‌ سبب‌ خلق‌ آثار زیبایی‌ شد.

حسن‌ زیرک‌ مدتی‌ به‌ عراق‌ مـی‌رود و در مسافرخانـه‌ "فه‌نده‌ق‌ شمال"‌ به‌ شاگردی‌ مـی‌پردازد و روزی‌ هنگام‌ نظافت‌ که‌ مشغول‌ زمزمـه‌ یکی‌ از ترانـه‌هایش‌ بوده‌ مسافری‌ به‌ نام‌ جلال طالبانی (رهبر اتحادیـه‌ مـیهنی‌ کردستان‌ عراق و‌ رئیس جمـهور کنونی دولت موقت عراق) که‌ درون آنجا اقامت‌ داشته‌ با شنیدن‌ صدای‌ حسن‌ زیرک‌ او را به‌ رادیو بغداد‌ و در آنجا مشغول‌ به‌ کار مـی‌شود و در سال‌ 1337 به‌ ایران‌ برمـی‌گردد.

رفتار دولت‌ وقت‌ ایران با حسن‌ زیرک‌ او را دچار مشکل‌ فراوانی‌ کرد، بـه ویژه‌ وقتی‌ که‌ دکتر شیخ‌ عابد سراج‌الدینی‌ رییس‌ وقت‌ برنامـه‌های‌ کردی‌ رادیو تهران‌ بود به‌ او اجازه‌ کار نداد و این‌ کار سراج‌الدین‌ چنان‌ تاثیر منفی‌ بر دل‌ لطیف‌ حسن‌ گذاشت‌ که‌ دیگر هیچ‌ وقت‌ به‌ رادیو برنگشت‌ و با دلی‌ شکسته‌ باروبند خود را به‌ سوی‌ بغداد پیچید.

هنگامـی‌ که‌ به‌ بغداد رسید درون آنجا نیز او را دچار مشکل‌ د، او را گرفته‌ و روانـه‌ زندان‌ د، درون آنجا زیرک را به‌ پنکه‌ سقفی‌ بسته‌ و شکنجه‌ دادند.

پس‌ از رهایی‌ از بغداد مجددا به‌ تهران‌ برگشت‌، درون تهران‌ نیز ساواک او را گرفت‌ و شکنجه‌ داد که‌ جریـان‌ شکنجه‌اش‌ درون ساواک‌ را خودش‌ درون نوار گفته‌ که‌ صدای‌ او هنوز به‌ یـادگار مانده‌ است‌ و این‌ رویدادها نشان‌ دهنده‌ این‌ است‌ که‌ حسن‌ زیرک‌ نـه‌ درون ایران‌ و نـه‌ درون عراق‌ روی‌ خوشی‌ و راحتی‌ و آزادی‌ را ندید.

در سال‌های‌ 1341 که تا 1343 درون کرمانشاه‌ بود و با رادیو کرمانشاه‌ همکاری‌ داشت‌ و بیشتر این‌ درد و غمـها و مصیبتی‌ که‌ به‌ حسن‌ رسیده‌ بود بخاطر عدم‌ توجه‌ حکومت‌ وقت‌ به‌ هنرمند بزرگ‌ کرد بود...

سالهای‌ پایـانی‌ زندگی‌ زیرک‌ درون تلخی‌ و ناکامـی‌ گذشت‌ و چندان بـه آواز نمـی‌پرداخت. درون منطقه‌ بوکان‌ قهوه‌خانـه‌یی‌ دایر کرد و در مـیان‌ مردمـی‌ که‌ دوست‌شان‌ داشت‌ و دوستش‌ داشتند آخرین‌ نفس‌هایش‌ را درون رنج‌ و بیماری‌ کشید و سرانجام‌ درون چهارم‌ تیرماه‌ 1351 درون بیمارستان‌ شـهر بوکان‌ به‌ علت‌ بیماری‌ لاعلاج‌ چشم‌ از جهان‌ فروبست‌ و بر فراز کوه‌ نالشکینـه‌ که‌ از کوههای‌ معروف‌ و زیبای‌ آن‌ منطقه‌ است‌ به‌ خاک‌ سپرده‌ شد

همسر مرحوم‌ حسن‌ زیرک‌ که‌ خودش‌ گوینده‌ بخش‌ کردی‌ رادیو تهران‌ قدیم‌ است‌ مـی‌نویسد: »حسن‌ زیرک‌ نزدیک‌ به‌ هزار ترانـه‌ درون تهران‌ و کرمانشاه‌ اجرا کرده‌ بود و بخاطر همـین‌ ترانـه‌های‌ او بود که‌ روزانـه‌ نزدیک‌ به‌ دوهزار نامـه‌ نوشته‌ مـی‌شد و حتی‌ درون‌ نامـه‌ پول‌ قرار مـی‌دادند که تا ترانـه‌ مورد درخواست‌ آنان‌ پخش شود و در کل‌ برنامـه‌های‌ کردی‌ رادیو تهران‌ و کرمانشاه‌ بخاطر صدای‌ دلنشین‌ حسن‌ زیرک‌ مورد توجه‌ همـه‌ قرار گرفته‌ بود و آن‌ موقع‌ هر روز دو بار برنامـه‌ (ما و شنوندگان‌) پخش‌ مـی‌شد و حسن‌ زیرک‌ با صدای‌ رسا و لذت‌بخش‌ خود باعث‌ معروفیت‌ و کیفیت‌ و شکوفایی‌ برنامـه‌های‌ کردی‌ درون تهران‌ و کرمانشاه‌ شده‌ بود و سیل‌ نامـه‌های‌ طرفداران‌ ترانـه‌های‌ او هر روز به‌ رادیو جاری‌ بود اما پس‌ از این‌ همـه‌ خدمت‌ ، حسن‌ زیرک‌ را دیگر به‌ رادیو راه‌ ندادند واو را از یـاد بردند درحالی‌ که‌ درون 28 مرداد 1341 که‌ برد ایستگاه‌ رادیوی‌ کرمانشاه‌ به‌ صد کیلو وات‌ رسیده‌ بود صدای‌ حسن‌ زیرک‌ به‌ همـه‌ شـهرها و روستاهای‌شین‌ مـی‌رسید

« استاد شـهرام‌ ناظری‌ هنرمند بلند آوازه‌ موسیقی‌ سنتی‌ ایران‌ درون خصوص‌ صدای‌ حسن‌ زیرک‌ چنین‌ اظهار داشت‌: »در خصوص‌ مرحوم‌ حسن‌ زیرک‌، درون مجموع‌ فقط‌ مـی‌توانم‌ بگویم‌ که‌ یک‌ انسان‌ نابغه‌ به‌ معنای‌ واقعی‌ بود، یعنی‌ درون همان‌ لحظه‌ که‌ وارد ارکستر رادیو مـی‌شد و به‌ اتاق‌ ضبط‌ مـی‌رفت‌ بداهتا هم‌ شعر مـی‌سرود، هم‌ آهنگ‌ مـی‌ساخت‌ و هم‌ آن‌ را مـی‌خواند که‌ که تا کنون‌ چنین‌ موردی‌ درون موسیقی‌ سابقه‌ نداشته‌ است‌ و با توجه‌ به‌ این‌ نکته‌ که‌ ایشان‌ سواد خواندن‌ و نوشتن‌ هم‌ نداشتند اما موسیقی‌ و شعر را به‌ صورت‌ الهامـی‌ و حفظ‌ شده‌ مـی‌خواند و واقعا از افراد کاملا استثنایی‌ و از نوابغ‌ موسیقی‌ کردی‌ بودند و بنده‌ درون مـیان‌ خوانندگان‌ کرد علاقه‌ خاصی‌ به‌ صدای‌ حسن‌ زیرک‌ دارم‌.«

فاروق‌ صفی‌زاده‌ بوره‌که‌یی‌، از پژوهندگان معاصر درون خصوص‌ حسن‌ زیرک‌ مـی‌ نویسد: »حسن‌ زیرک‌ بیش‌ از هزار و پانصد ترانـه‌ ساخته‌ است‌ و همـه‌ آهنگ‌های‌ ترانـه‌ها و بیشتر سروده‌های‌ آن‌ را خود مـی‌ساخته‌ و مـی‌سروده‌ است‌. از آهنگ‌های‌ این‌ هنرمند بزرگ‌ بیشتر ترانـه‌سرایـان‌ امروز فارس‌ و کرد و بیگانـه‌ و ترک‌ نیز سود جسته‌اند و امروز هر آهنگی‌ که‌ پدید مـی‌آید نشانی‌ از آهنگ‌های‌ این‌ هنرمند را درون خود نـهفته‌ دارد، هنگامـی‌ که‌ به‌ آهنگ‌های‌ او گوش‌ فرا مـی‌دهی‌، زندگی‌ را با همـه‌ آزارها و مویـه‌ها و رنج‌هایش‌ درمـی‌یـابی‌. بر همـین‌ پایـه‌ آهنگ‌های‌ حسن‌ زیرک‌ نشانـه‌ زندگی‌ هر کرد آریـایی‌ رنج‌کشیده‌ را درون خود نـهفته‌ دارد. «استاد مجتبی‌ مـیرزاده‌ نوازنده‌ ویولون‌ و موسیقیدان‌ برجسته‌ که‌ درون تمامـی‌ آثار مرحوم‌ حسن‌ زیرک‌ درون دهه‌ 1340 درون ارکستر رادیو کرمانشاه‌ نوازندگی‌ و تنظیم‌ آهنگ‌های‌ او را به‌ عهده‌ داشته‌ درون مورد این‌ هنرمند فقید درون گفت‌وگو با راقم‌ این‌ سطور چنین‌ اظهار داشت‌: »حسن‌ زیرک‌ با اینکه‌ مطلقاً سواد نداشت‌ اما اشعار اغلب‌ آثارش‌ را به‌ صورت‌ بداهه‌ و در آن‌ لحظه‌ که‌ مـی‌خواند مـی‌سرود و از حافظه‌یی‌ بسیـار قوی‌ درون حفظ‌ شعر و آهنگ‌ و مقام‌های‌ کردی‌ برخوردار بود و باید گفت‌ که‌ حسن‌ زیرک‌ هیچ‌گاه‌ درون موسیقی‌ کرد تکرار نخواهد شد چرا که‌ ماندگارترین‌ و زیباترین‌ نغمات‌ کردی‌ را خلق‌ کرد و اینک‌ نـه ‌تنـها درون ایران‌ حتی‌ درون مـیان‌ کردهای‌ عراق‌، سوئد و سایر نقاط‌ جهان‌ آثار و نام‌ و یـاد او از مقام‌ و منزلت‌ والایی‌ برخوردار است‌.«

مرحوم‌ حسن‌ زیرک‌ درون رادیو تهران‌ آثاری‌ به‌ ثبت‌ و ضبط‌ رسانید که‌ اغلب‌ با ساز اساتیدی‌ همچون‌ استاد حسین‌ یـاحقی‌، استاد حسن‌ایی‌، استاد جلیل‌ شـهناز، جهانگیر ملک‌، احمد عبادی‌ و به‌ سرپرستی‌ زنده‌یـاد مشیر همایون‌ شـهردار همراه‌ بود. درون خصوص‌ شخصیت‌ هنری‌ حسن‌ زیرک‌ نظر استاد بیژن‌ کامکار خواننده‌ و نوازنده‌ برتر کشورمان‌ را نیز جویـا شدیم‌ که‌ ایشان‌ هم‌ با اعلام‌ این‌ مطلب‌ که‌ علاقه‌زیـادی‌ به‌ صدای‌ مرحوم‌ حسن‌ زیرک‌ دارد گفت‌: »حسن‌ زیرک‌ یکی‌ از برجستگان‌ موسیقی‌ کرد به‌ شمار مـی‌ آید و خیلی‌ از آهنگ‌های‌ کردی‌ یـا فارسی‌ که‌ الان‌ به‌ اجرا درون مـی‌آید الهام‌ گرفته‌ از آثار آن‌ هنرمند است‌ و شـهرت‌ و محبوبیت‌ حسن‌ زیرک‌ فقط‌ محدود به‌ مرزهای‌ ایران‌ نیست‌ بلکه‌ درون کشورهای‌ اروپایی‌ وتمام‌ نقاط‌ شین‌ جهان‌ امتداد دارد.«چندی‌ پیش‌ رییس‌ شورای‌ اسلامـی‌ شـهر بوکان‌ درون گفت‌وگو با نشریـه‌ سیروان‌ (یکی‌ از نشریـات‌ محلی‌ استان‌ کردستان‌) اعلام‌ کرد که‌ عملیـات‌ اجرایی‌ احداث‌ مجتمع‌ توریستی‌ حسن‌ زیرک‌ و همچنین‌ ایجاد خیـابان‌ 12 متری‌ به‌ نام‌ وی‌ که تا محل‌ آرامگاهش‌ آغاز مـی‌شود که‌ اگر این‌چنین‌ باشد حتما به‌ مسوولان‌ مربوطه‌ و ذیصلاح‌ منطقه‌ بوکان‌ دست‌مریزاد گفت‌ و همچنین‌ درون سال‌ گذشته‌ فیلمـی‌ از زندگانی‌ حسن‌ زیرک‌ درون شـهر سلیمانیـه عراق‌ ساخته‌ و تا چند ماه‌ بر پرده‌ سینماهای‌ شـهرهای‌ کردستان عراق‌ اکران‌ شد که‌ درون این‌ فیلم‌ گوشـه‌ هایی‌ از سختی‌ و مشقت‌های‌ این‌ هنرمند اصیل‌ و ارزشمند را درون ایران‌ و عراق‌ به‌ نمایش‌ گذاشته‌ بود.

اخیرا نیز وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامـی‌، مجوز کاستی‌ از این‌ هنرمند را صادر کرده‌ تحت‌ عنوان‌ (ترانـه‌های‌ حسن‌ زیرک‌) شامل‌ ترانـه‌هایی‌ از آن‌ مرحوم‌ درون رادیو کرمانشاه‌ و رادیو تهران‌ حوالی‌ دهه‌ 1340 است‌ که‌ تدوین‌ و به‌ بازار عرضه‌ شده‌ است‌.

[ یکشنبه هفتم مـهر 1392 ] [ 22:6 ] [ شاداله پرویزی ]

زبان کوردی پیش از اسلام

هنگامـی کـه از  زبان کردی  سخن بـه مـیان مـی‌آید، مقصود زبانی هست که  کردها  هم اینک با آن سخن مـی‌گویند. برخی از زبان شناسان و شرق شناسان غربی کـه با زبان کردی مانوس بوده‌اند، بیشتر این اطلاعات را بـه شکلی کلی یـا ویژه ارائه داده وگفته‌اند که: این زبان درون عداد زبانـهای  هندواروپایی و خانواده‌های هند و ایرانی و در زمرهٔ زبانـهای ایرانی هست وبا زبان فارسی قرابت نزدیکی دارد.

اینک این سوال پیش مـی‌آید کـه پیدایش زبان کردی چگونـه بوده است؟ اشکار هست که زبان هر زاد و بومـی زبان ساکنان آن است؛ اگر رویدادهای تاریخی باعث ایجاد تغییرات نژادی نشده باشد آن زبان همان زبان ساکنان دیرین آن سرزمـین است. عاین موضوع نیز صادق است. اینک ببینیم این موضوع درون مورد زبان کردی چگونـه صدق مـی‌کند؟.

سرزمـینی کـه آن را  کردستان  مـی‌نامند و کردها درون آن ساکنند، محل کشف باقیماندهٔ اجساد فسیل شدهٔ انسان‌های باستانی است. این استخوانـها کـه در "شانـه دری" یـافت شده است، دارای اهمـیت بسیـاری است؛ چرا که، اولین بار هست بقایـای انسان عصر سنگی - کـه 60 هزار سال پیش از این عراق  را مسکن خویش ساخته است، یـافت مـی‌شود. (ت. باقر-1973) [1]

شصت هزار سال پیش از این محدوده‌ای کـه اینک کردستان نامـیده مـی‌شود،‌آباد و ماوا و پناهگاه مردمانی بوده که  زبانی  هم به منظور سخن گفتن داشته اند؛ اما از آن جا کـه سخن گفتن دربارهٔ این زبان کار دانشمندان باستان شناس است؛ بـه همـین جهت همراه با تابش انوار ‌آفتاب 2750 ساله بربالهای زمان و گذر ایـام خود را بـه پیش مـی‌کشیم و به دورانی مـی‌رسانیم که، اقوام  ماد  خود را بـه ایران  کنونی و غرب ‌ آسیـا  رساندند و با نژادهای  خوژیـایی ،  لولوبیـان ،  گوتی ،  کاسی ، (خوری یـا هوری‌ها ) - کـه در دامنـه‌های آن سوی کوههای  زاگرس  مـی‌زیستند و تا حد مناسبی زندگی خود را سامان داده بودند و جمـهوری و  تمدنی  نسبتاً پیشرفته تأسیس کرده بودند – مواجه شدند.

مادها ظرف 200 سال طومار این حکومتها را درون هم پیچیدند و در سال 612 پیش از  مـیلاد مسیح امپراتوری  بزرگ مادی را بنیـان نـهادند و بدین ترتیب زبان مادی بـه زبان رسمـی بدل شد. از آن زمان که تا هنگام انتشار اسلام درون کردستان، سیزده قرن سپری شده است. درون این مدت طولانی سرزمـین ماد بزرگ و کوچرزمـین‌های دیگری کـه به سرزمـین ماد ملحق شده اند؛ از حیث نظامـی وسیـاسی بسیـار دست بـه دست شده اند. و قدرت سیـاسی بـه دست افراد مختلفی - کـه زبان آنـها با زبان مادها متفاوت بوده هست - افتاده است. هر  حکومتی  هم کـه برسر کار ‌آمده زبان خود را بـه عنوان زبان رسمـی بر این سرزمـین تحمـیل کرده است. درون اوضاع واحوال آن روزگاران، کـه تمامـی بنیـادهای اجتماعی کم رنگ شده و رو بـه افول نـهاده بوده است، این جابه جایی درقدرت نمـی‌تواند از تأثیر نـهادن بر این بنیـادها برکنار بوده باشد. تاریخ، برخی رویدادها را ثبت کرده هست که طی ‌آن، سلطهٔ سیـاسی بریک سرزمـین، تغییرات نژادی بنیـادی و ایستایی زبان را درون ‌آن سرزمـین باعث شده است. امروز ردپای تأثیر جابه جایی درون قدرت را درون شرق قلمرو امپراتوری ماد بـه وضوح مـی‌‌تو‌آن دید. بـه عدر بخشی از غرب سرزمـین ماد، بنیـادها همچنان دست نخورده مانده است. بلکه تسلط مادها وضعیت نژادی وزبانی برخی از سرزمـین‌هایی را کـه بعدا بـه قلمرو مادها ملحق شد، تغییر داده و به مسیر توسعهٔ مادی کشانده هست و بـه موازات بخش غربی قلمرو خود، آنـها را توسعه داده است.

بیشتر تاریخ شناسان پر ‌آوازه براین باورند که، کردهای امروز نوادگان مادهای دیروزند."اگر کردها نوادگان مادها نباشند، بعد برسر ملتی چنین کهن و مقتدر چه ‌آمده هست و این همـه  قبیله  و تیرهٔ مختلف کرد کـه به یک زبان ایرانی و جدای از زبان دیگر ایرانیـان تکلم مـی‌کنند؛ از کجا ‌آمده‌اند؟" ( مـینورسکی  1973)

پیش از این گفتیم: زبان هر سرزمـینی – اگر رویدادهای تاریخی آن راتغییر نداده باشند – زبان ساکنان کهن همان سرزمـین است. چنان کـه گفته شد رویدادهای تاریخی وجابه جایی حکومتها طی سیزده قرن، نتوانسته هست چیزی رادر بخش غربی قلمرو ماد، تغییر دهد. و امروز ساکنان این بخش از مادستان کهن، کردها هستند کـه نوادگان مـیدی‌ها بـه شمار مـی‌روند. بـه راستی بیش از این کـه بگوییم زبان کردی از اساس پایـان نشو و نما و تکامل زبان مادی است؛ مـی‌توان بـه گونـهٔ دیگری اظهار نظر کرد؛ بی‌تردید، خیر! چرا کـه همـهٔ اسناد تاریخی کـه دانشمندان - تنـها بـه منظور خدمات علمـی – بررسی و تجزیـه و تحلیل کرده اند؛ تاکنون همـین حقیقت را ‌آشکار کرده‌اند که؛ زبان کردی امروز ‌آثار و نشانـه‌های کمال یـافتگی زبان مادی دیروز را دز خود دارد.

همچنان کـه آگاهیم، زبان یک پدیدهٔ اجتماعی هست که براساس قواعد مشخص خود تغییر مـی‌کند؛ تکامل و توسعه مـی‌یـابد و در سیر تکاملی خود از دیگر زبانـها تأثیر مـی‌پذیرد؛ و او هم بر آنـها اثر مـی‌گذارد و گاهی درون این گیر و دار مـی‌مـیرد. زبان مادی نیز از این قاعده مستثنی نیست و از همـهٔ زبانـهایی کـه به پشتوانـهٔ قدرت سیـاسی درون قلمرو ماد زبان رسمـی بوده‌اند، تأثیر پذیرفته و برآنـها تأثیر گذاشته هست و که تا امروز زنده مانده است.

بویژه زبان  پارتی  (فارسی = پهلوی اشکانی)، کـه به نظر زبان شناسان همراه با زبان مادی درون زمرهٔ زبانـهای شمال شرقی، خانوادهٔ زبان ایرانی جای مـی‌گیرند؛ .بیش از دیگر زبانـها بر زبان مادی تأثیر نـهاده هست و امروزه رد پای این تأثیرات درون گویش آیینی زبان کردی، دیده مـی‌شود.

هم‌زمان با سقوط و فروپاشی امپراتوری  ساسانی  و ترویج  اسلام  در کردستان، وقفهٔ تازه‌ای به منظور زبان کردی آغاز شد - کـه جداگانـه درون مورد آن بحث خواهد شد - تنـها مشکل این هست که ما از زبان مادی اوآخر دورهٔ ساسانی سند مکتوبی درون دست نداریم که تا موشکافانـه درون بارهٔ آن اظهار نظر کنیم. اما این موضوع سبب نخواهد شد کـه نتوانیم بگوییم: این زبان درون آن زمان زبان مادی بوده است. کـه به نسبت زبان رایج دوران اقتدار امپراتوری، دستخوش تغییرات 1300 ساله شده است. بـه همان نسبت کـه زبان پارسی باستان پیشرفت کرده و به زبان دری / پارسیک تبدیل شده و ‌آمادگی و ظرفیت آنرا یـافته هست که زبان پارسی کنونی از آن جدا شود؛ یک نتیجه گیری آنی اقتصا مـی‌کند که، زبان مادی هم پیشرفت کرده و دستخوش چنان تحولات و دگرگونی‌هایی شده

[ یکشنبه هفتم مـهر 1392 ] [ 22:5 ] [ شاداله پرویزی ]

منبع: blogfa.com

منوي اضافه

جاي کد شما

اگر اهنگ یـا موزیک ویدئوی خاصی مد نظرتان هست در قسمت نظرات اعلام کنید که تا در اسرع وقت به منظور دانلود گذاشته شود

مدتی مـیشـه کـه بعضی دوستان مـیگن دانلود نمـیشـه یـا سرعتش پایینـه خیلی ممنون مـیشم کـه یکمـی صبر پیشـه کنید که تا کمـی از مشکلاتم رو راست وریست کنم و وقت بیشتری به منظور وبلاگ بزارم و سعی مـی کنم بعد از این از یـه سایت دیگه به منظور اپلود فایل ها استفاده کنم که تا مشکل دانلود و سرعت پایین اونو حل کنیم.

خیلی خوشحالم کـه دوستان عزیزم با نظرات خوبتون منو دلگرم بـه ادامـه کار مـی کنین

با تشکر مدیریت وبلاگ کلبـــــــــه دانلــــــــــــــــود

نويسنده : مـهدی | لينک ثابت |11 / 4 / 1393برچسب: ,

| موضوع:

دانلود اهنگ قرص ماه خونی از رضا صادقی با لینک مستقیم

دانلود اهنگ قرص ماه خونی از رضا صادقی با لینک مستقیم

دانلود درون ادامـه مطلب

نويسنده : مـهدی | لينک ثابت |16 / 8 / 1393برچسب: دانلود اهنگ ,

| موضوع:

دانلود اهنگ لیلا از مازیـار فلاحی با لینک مستقیم

دانلود اهنگ لیلا از مازیـار فلاحی با لینک مستقیم

دانلود درون ادامـه مطلب

منبع: lxb.ir




[دانلود اهنگ کردی په پو سلیمانی شعر کردی په پو سلیمانی]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Tue, 10 Jul 2018 13:57:00 +0000



دانلود نسخه مود شده بازی رزیدنت اویل 4 پول بی نهایت

رمز پول بی نـهایت درون بازی رزیدنت اویل 5

پاسخ

سلام .

۱- درون بازی ” روگ ” شخصیت اصلی آن ” کورمک” مـی باشد ، دانلود نسخه مود شده بازی رزیدنت اویل 4 پول بی نهایت کـه یک تمپلار هست و به منظور نابودی اساسین ها ماموریت دارد ، برخلاف سری های گذشته !!!

این بازی ادامـه بازی ” یونیتی ” مبارزه هفت ساله به منظور انقلاب فرانسه مـی باشد . دانلود نسخه مود شده بازی رزیدنت اویل 4 پول بی نهایت بازی اول قرار بود فقط به منظور Xbox360 و PS3 عرضه شود . دانلود نسخه مود شده بازی رزیدنت اویل 4 پول بی نهایت ولی درون سال ۲۰۱۵ به منظور PC عرضه مـیشـه .

۲- احتمالا شخصیت های دیگه با DLC ها باز بشن ، با آپدیت و بسته های افزودن مراحل بازی . مثل : دانلود نسخه مود شده بازی رزیدنت اویل 4 پول بی نهایت بلک فلگ .

۳- به منظور این حالت یـا حتما اورجینال بگیرید یـا حتما Uplay رو کرک کنید ، احتمالا راهی به منظور پول نبابت co-op هست .

۴- بخاطر کرک نیست ، کرک روی سلاح و اینا اثری نداره ، احتمالا اون تریلر های خود شرکت هستش و همـه امکاناتش بازه ، شاید با آپدیت و بروز رسانی ها سلاح های جدیدتری بـه شما داده بشـه .

بازم درون خدمت هستم .

منبع: pctrainer.ir

دسته بندی: اکشن , بازی اچ دی (HD) , برترین ها

80,694 بازدید

اینجا هستید: خانـه » بازی های اندروید » اکشن » FRONTLINE COMMANDO: D-DAY 3.0.4 دانلود بازی اکشن و فوق العاده زیبای خط مقدم بـه همراه دیتا به منظور اندروید

وقوع حوادث و داستان کلی  بازی مربوط بـه جنگ جهانی دوم

امتیـاز درون گوگل پلی : 4.5 از 5

================================

و روش هک بازی و به دست آوردن 115357 سکه glu درون بازی اختصاصی Apktops

هم به منظور گوشی های روت شده و هم روت نشده

درخواستی جمع کثیری از کاربران Apktops!

FRONTLINE COMMANDO: D-DAY 3 نسخه سوم از بازی فوق العاده کمپانی glu هست  کمپانی glu هم درون مدتی کوتاه توانست با بازی های گرافیکی و مختلف خود درون سبک های متفاوت تن Gameloft را بلرزاند . این بازی دارای گیم پلی عالی و روان و سبکی پرطرفدار هست . درون این بازی شما تجربه بازی تیراندازی سوم شخص با تصاویری خیره کننده با کیفیت کنسول، کنترل های دقیق، فیزیک پیشرفته، محیط های انـهدام پذیر و صدای عالی را احساس کنید.

ویژگی ها :

** تجربه 5 مبارزات جداگانـه با 145 ماموریت

** مجموعه ای از سلاح های کلاسیک از جنگ جهانی 2

** نبرد درون قلب خاک دشمن

تغییرات :

** رفع مشکلات

برای دانلود بازی بـه همراه فایل دیتا و مطالعه راهنمای نصب و استفاده از فایل دیتا بـه ادامـه مطلب همـین پست مراجعه نمایید .

تصویری از پول هک شده درون بازی : به منظور اولین بار درون Apktops!

راهنمای نصب و استفاده از فایل دیتا : پس از دانلود و نصب فایل apk بازی فایل دیتای آن را هم توسط پسورد www.apktops.ir از حالت فشرده خارج کنید حال پوشـه com.glu.flcn_new را درون مسیر Android/obb کپی نمایید.

راهنمای استفاده از نسخه هک شده ( برای گوشی های روت شده) : پس از نصب بازی بکاپ تیتانیوم بازی را هم کـه دارای پول و سکه بی نـهایت هست از  اینجا  دانلود و مطابق با  آموزش تصویری این پست  به صورت Data only  ریستور کرده . همچنین پوشـه  com.glu.android.gwallet  را از اینجا دانلود و در مسیر Android/data جایگزین کنید .  پس از ریستور بکاپ و جایگزین پوشـه ذکر شده  وارد بازی شده و از پول بی نـهایت لذت ببرید .

راهنمای استفاده از نسخه هک شده ( برای گوشی های روت نشده ) :  پس از نصب بازی نرم افزار Helium را هم از  این لینک  دانلود و بر روی گوشی خود نصب نمایید حال بکاپ هلیوم بازی را از  اینجا  دانلود و پوشـه com.glu.flcn_new را کـه حاوی 4 فایل هست در پوشـه Carbon درون مموری کارت یـا مموری داخلی گوشی اندرویدی خود کپی نمایید . ( منظور از مموری کارت گوشی هایی هست که دارای مموری داخلی نیستند و اگر گوشی شما مموری داخلی دارد حتما حتما درون حافظه داخلی کپی شود ) حال وارد نرم افزار helium شده و به بخش ریستور بروید و بکاپ را ریستور کرده .  همچنین پوشـه  com.glu.android.gwallet  را از  اینجا  دانلود و در مسیر Android/data جایگزین کنید  وارد بازی شده و از پول بی نـهایت لذت ببرید .

آموزش نصب بازی های اندروید:

اگر بازی بدون دیتا بود:

کافیست بازی را نصب کرده و آن اجرا کنید.

اگر بازی داری دیتا بود:

بازی را نصب کنید و سپس پوشـه دیتای آن را درون صورتی کـه از نوع Obb بود درون مسیر SDcard/Android/Obb و در غیر این صورت درون مسیر SDcard/Android/Data کپی کنید.

نکات مـهم:

در بازی هایی کـه دارای 4 نسخه Adreno,PowerVR,Mali,Tegra هستند حتما نسخه متناسب با پردازنده گرافیکی گوشی خود را دانلود کنید.

هنگام اجرای بازی ها زبان دستگاه اندرویدی خود را بر روی انگلیسی قرار دهید.

نسخه های مود شده بازی ها دارای پول بی نـهایت و ... هستند.

در صورت وجود ارور لایسنس، جهت رفع آن مـی توانید از برنامـه لاکی پچر استفاده کنید.

جهت دریـافت آخرین مطالب و دسترسی سریع بـه بخش های مختلف سایت مـی توانید از نوار ابزار سایت استفاده نمایید.

مشخصات عمومـی و دانلود فایل ها:

حجم فایل: 15 مگابایت | 322 مگابایت

نیـازمند اندروید: 2.1+

منبع: apktops.ir

خانـه / بازی های pc / ترفند بازی / آموزش ساخت ترینر و هک بازی بـه روش آسان

آرشيو بزرگ و کامل از تمامي بازي هاي کامپيوتري (بازي هاي قديمي و جديد) قيمت مناسب و کيفيت بي نظير (پرداخت درون محل)

تمامي بازي ها با چاپ تصوير اوريجينال بازي روي ديسک، کاور رنگي، کاور ضد خش ارسال مي شوند.

همچنين درون تمامي مراحل نصب بازي، پشتيباني کامل با تلفن، ايميل و يا بصورت آنلاين تقديم حضورتان خواهد شد.

آموزش ساخت ترینر و هک بازی بـه روش آسان

نشرشده توسط: اِبی ۲۴ تیر ۱۳۹۲ درون ترفند بازی ۱۴۱ نظرها

سلام

امروز قصد دارم یک آموزشی خاصی بـه شما بدم منظور اینکه چگونـه شما بتوانید بازی های کامپیوتری را هک کرده و یـا بـه قول خودمونی براش یک ترینر بسازید و یـا جانتونو افزایش بدید و پولتونو زیـاد تر کنید و …

به ادامـه مطلب مراجعه کنید

کافیـه شما این نرم افزار را درون قدم اول دانلود کنید از اینجا دانلود کنید   رمز زیپش هم  www.tiny-games.ir  هست نام این نرم افزار Cheat Engine مـی باشد بـه نرم افزار هک بازیـها نیز معروف است.

کار با این نرم افزار خیلی خیلی راحته کافیـه راههایی کـه من مـیگم رو پیش برید مطمئن باشید مشکلی به منظور شما پیش نخواهد آمد.

این نرم افزار حتی قادر هست بازی های فلش را نیز هک کند.

نرم افزار را دانلود کرده و نصب نمایید .

نرم افزار را اجرا نمایید روی دکمـه کامپیوتر کلیک کنید نمونـه عزیر

حال صفحه ای به منظور شما ظاهر خواهد شد من مثلا بازی kingdom rush را کـه یک بازی فلش هست مـیخوام هک کنم بعد گزینـه اشو انتخاب مـیکنم و روی گزینـه open کلیک مـیکنم نمونـه تصویر زیر

حال مـیرم بـه داخل بازی و در وسط بازی بازی را pause مـیکنم و مـیام بیرون بـه داخل نرم افزار (نکته: هیچ وقت نرم افزار را درون حین انجام بازی نبندید باعث left شدن بازی مـیشـه) نمونـه تصویر زیر

حال پول من ۱۷۰ سکه هست پس ۱۷۰ سکه رو درون قسمت value سیرچ مـیکنم و گزینـه first scan رو مـی نمونـه تصویر زیر

حال یک عده حروفی خواهند آمد همشونو انتخاب کرده و در کادر پایینی مـیکشم مـی اندازم و سپس همشونو انتخاب کرده و راست کلیک کرده و گزینـه change record رو انتخاب کرده و value رو انتخاب مـیکنم مقدار پولی کـه نیـاز دارم رو مـی مثلا ۹۰۰۰۰ سکه نمونـه تصویر زیر

حال بـه بازی مـیروم و مـیبینم کـه در حساب من بـه جای ۱۷۰ سکه ۹۰۰۰۰ سکه هست نمونـه تصویر زیر

این بود هک راحت بازی

راستی توجه هم داشته باشید این نرم افزار روی کلیـه بازیـها جواب مـیده بعد نگران کار نش هم نباشید.

موفق باشید مقاله اختصاصی تینی گیمز

منبع: تيني گيمز مرجع دانلود بازي و ابزار بازي

هر مشکلي درون اين بخش داشتيد ميتوانيد درون انجمن بازي مطرح نماييد!

اگر مشکلي درون کرک ها داشتيد اين بخش را نيز مطالعه نماييد!

منبع: tiny-games.ir




[رمز پول بی نـهایت درون بازی رزیدنت اویل 5 دانلود نسخه مود شده بازی رزیدنت اویل 4 پول بی نهایت]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Fri, 27 Jul 2018 17:55:00 +0000



دانلود بازی استقلال با گزارش فردوسی پور

دانلود بازی فوتبال با گزارش عادل فردوسی پور به منظور کامپیوتر

بازی فوتبال pes 2013 با گزارش عادل فردوسی پور به منظور XBOX

کد محصول : دانلود بازی استقلال با گزارش فردوسی پور 152

قیمت : 8,000  تومان

بازی PES 2013 با گزارش عادل فردوسی پور به منظور کنسول xbox بـه همراه آخرین نقل و انتقالات لیگ برتر 92-91 ایران

بازی pes 2013 بـه همراه تیم ملی ایران و لیگ برتر و اسامـی بازیکنان ایرانی از جمله بازیـهای محبوب درون مـیان فوتبال دوستان مـی باشد .

این بازی با گزارش گزارشگر محبوب فوتبال عادل فردوسی پور مـی باشد.

بازی فوتبال pes 2013 با گزارش عادل فردوسی پور به منظور XBOX

XBOX PES 2013 با گزارش گزارشگر محبوب فوتبال عادل فردوسی پور

همراه با لیگ برتر ایران با آخرين نقل و انتقالات

زیبا ترین بازی فوتبال دنیـا

اسامي صحیح بازيکنان تيم ملي ايران بـه همراه بازیکنان لیگ برتر

این بار با تیم های محبوبتان بـه مـیدان بروید!

پرسپولیس، دانلود بازی استقلال با گزارش فردوسی پور استقلال، تراکتورسازی، سپاهان و سایر تیم های لیگ برتر

پکیج شکیل و کاملا اورجینال با قیمتی استثنایی

سری بازی های PES یکی از کاملترین بازی ها و شبیـه سازهای مسابقات فوتبال است. دانلود بازی استقلال با گزارش فردوسی پور بازی بسیـار زیبایی کـه برای علاقه مندان بـه فوتبال هر ساله نسخه ی جدید منتشر مـیشود کـه نسبت بـه دیگر نسخه های قدیمـی تکمـیلی تر و مسلماً تغییرات وسیع تر به منظور رقابت با بازی FIFA نسبت بـه نسخه های قدیمـی صورت مـیگیرد. دانلود بازی استقلال با گزارش فردوسی پور درون نسخه ی جدید بازی Pro Evolution Soccer بـه عنوان PES 2013 تغییرات بسیـار زیـادی مشاهده مـیشود و مـیتوان گفت نسبت بـه نسخه های قدیمـی کاملترین نسخه ی شبیـه سازی شده هست که تاکنون درون بازار عرضه شده است، تمام تغییرات تیم ها،زمـین ها و انتقالات درون این نسخه بـه صورت کامل به منظور تمام تیم ها بـه چشم مـی آید و همچنین گیم پلی بهتر و مدیریت بهتر بر بازکنان نیز از نکات قابل توجهی هست که بر روی آن دفت کافی انجام شده است.

منبع: azinic.net

PES 2014 PC ليگ برتر 93-92 با گزارش عادل فردوسي پور

تاریخ بـه روز رسانی : 1393/2/28

امكانات اضافه شده بـه این نسخه از بازی:

» اضافه شدن لیگ برتر 93-92 بـه همراه آخرین نقل و انتقالات نیم فصل دوم

» اضافه شدن لباس بازیكنان لیگ برتر بـه همراه نام و شماره بازیكنان

» اضافه شدن تیم ملی ایران بـه همراه نام و شماره بازیكنان

» بـه همراه لیگ قهرمانان آسیـا و حضور باشگاههای ایرانی

» بـه همراه گزارش بسیـار زیبای گزارشگر محبوب ، آقای عادی فردوسی پور

منبع: tebyan.net

در پوشـه بازی اکسترکت کنید

مثال : C:Program Files (x86)KONAMIPro Evolution Soccer 2014Data

داخل بازی بـه این قسمت بروید :setting -> Language -> Commentary select English

ارسال نظر به منظور این مطلب

این نظر توسط mohammad reza درون تاریخ 1393/3/4/highcompressgame و 22:16 دقیقه ارسال شده است

باسلام

در بازی 2014 من چنین پوشـه ای وجود ندارد

این نظر توسط محمد امـین درون تاریخ 1393/2/31/highcompressgame و 19:24 دقیقه ارسال شده است

لطفا بازی هارا باگزارش فارسی بیشتری بگذارید

نام :

منبع: lxb.ir

مجموعه: ورزشکاران

بیوگرافی عادل فردوسی پور:

عادل فردوسی پور درون مـهرماه ۱۳۵۳ درون محله شـهر آرا تهران متولد شد. عادل فرزند نخست خانواده هست و یک و یک برادر نیز دارد.

پدرعادل فردوسی پور از اهالی رفسنجان و کرمانی الاصل است. عادل فردوسی پور دوران دبستان را درون مدرسه "ذوقی" گذراند. عادل فردوسی پور از همان زمان علاقه اش بـه فوتبال نیز نمود پیدا کرد، علاقه ای کـه بعدها خانواده را نگران کرد. عادل فردوسی پور دوره راهنمایی را درون مدرسه طالقانی گذراند و چهارسال دبیرستان را بـه مدرسه البرز رفت و با معدل ۱۸ دیپلم گرفت.

عادل فردوسی پور علاقه زیـادی بـه نشریـات ورزشی داشت؛ تمام امـید و آرزویم مجله "دنیـای ورزش" یـا "كیـهان ورزشی" بود كه هر هفته به منظور بدست آوردنش كلی تلاش مـی كردم. خانواده عادل فردوسی پور اهل فوتبال نیستند، عادل درون این باره گفته هست که "هضم این موضوع کـه من فوتبال را دوست دارم به منظور خانواده ام بسیـار دشوار بود، با التماس پدرم چند باری مرا بـه استادیوم برد، اما موضوع آن بود کـه آنـها اصلا بـه فوتبال علاقه ای نداشتند."

عادل فردوسی پور،همزمان با آغاز دوره دبیرستان بـه دلیل علاقه فراوانی کـه به زبان انگلیسی داشت بـه یـادگیری زبان پرداخت. با ورود بـه دانشگاه شریف درون رشته مـهندسی صنایع، توانست یـادگیری زبان انگلیسی را نیز ادامـه دهد و در سال سوم دانشگاه انگلیسی را بخوبی فرا بگیرد. عادل فردوسی پور تحصیل را درون دانشگاه شریف که تا مقطع کارشناسی ارشد درون رشته صنایع ادامـه داد و در همان دانشگاه بـه تدریس زبان تخصصی مشغول شد.

عادل فردوسی پور فوتبال را دوست دارد و خوب نیز بازی مـی کند. شعر دوست نیز هست و با سپهری مـیانـه ای دارد.

"راستی اگر سهراب سپهری زنده بود، مـی توانست درون برنامـه "نود" بـه عنوان یك كارشناس حاضر باشد. حیف شد!" او درون سال ۱۳۸۴ با گروه اجرایی نمایش "فنز" بـه نویسندگی و کارگردانی محمد رحمانیـان همکاری کرد. نمایش "فنز" درباره یک خانواده انگلیسی بود کـه همگی از طرفداران متعصب تیم منچستر یونایتد بوده و پرویز پرستویی درون این نمایش نقش برادر بزرگ تر را ایفا مـی کرد کـه گزارشگر رادیو بود و عادل نیز بـه جای او گزارش انگلیسی مـی کرد.

از روزنامـه نگاری که تا اجرای برنامـه توسط عادل فردوسی پور

عادل فردوسی پور فعالیت رسانـه ای خود را درون سال ۱۳۷۲، با روزنامـه نگاری درون اولین روزنامـه ورزشی کشور، روزنامـهٔ ابرار ورزشی بـه سردبیری اردشیر لارودی آغاز کرد. درون آن زمان، سال سوم مـهندسی بود.

خود عادل فردوسی پور درون این باره مـی گوید: "اردشیر لارودی درون رابطه با حیطه کاری ام پرسید و پاسخ دادم ترجمـه. متنی بـه دستم داد. صبح فردای آن روز کارم را تحویل دادم و از چند روز بعد کار را شروع کردم." بزرگترین علاقه مندی اش حضور درون صدا و سیما بود، وی درون این باره مـی گوید: "n بار تست دادم که تا در نـهایت قبول شدم.

آخرین باری کـه تست دارم اواخر سال ۱۳۷۳ بود. اوایل هم پاسخ مثبت بود، اما مـی گفتند صدات جوان هست و پخته نیست."

پس از چندین آزمون بـه صدا و سیما راه یـافت اولین بار درون سال ۱۳۷۴ درون جریـان بازی فوتسال جام رمضان صدایش از صدا و سیما پخش شد.

عادل فردوسی پور درون ابتدا بـه گزارش برنامـه منتخب ورزشی پرداخت و با گزارش بازی ها درون جام جهانی ۹۸ بـه شـهرت رسید. آن زمانی اسم فردوسی پور را نمـی دانست، درباره اش مـی گفتند "همان مجری کـه مـی داند شب قبل بازیکنان لیورپول چه خورده اند!" فردوسی پور بـه روز بود و اطلاعات تازه ای داشت، اسامـی بازیکنان خارجی را درست تلفظ مـی کرد و در شیوه گزارشگری و خواندن اسامـی، درون صدا و سیما تحولی ایجاد کرد.

هوشنگ نصیرزاده درباره عادل فردوسی پور مـی نویسد: " عادل فردوسی پور جوانی هست قد بلند، عاشق فوتبال، بسیـار کم رو و خجالتی، سر بـه زیر، کم حرف، طرفدار انتقاد، نوگرا و دارای خانواده اصیل و معتقد بـه اصول."

مازیـار ناظمـی درون باره حضور عادل فردوسی پور درون صدا و سیما مـی نویسد: "اگر اشتباه نکنم سال ۱۳۷۵ بود کـه به عنوان گوینده و تهیـه کننده درون گروه ورزش شبکه سه سیما فعالیت داشتم یـادم مـی اید جوان قد بلند و موفرفری آمده بود  ( عادل فردوسی پور )که تست گزارشگری فوتبال بدهد. کلی مجلات "ورد ساکر" هم زیر بغلش بود و قرار شد روی یکی از فوتبالهای اروپائی صدا بگذارد وقتی کارش را شروع کرد بـه حدی صدایش بد و اجرایش مشکل داشت کـه همـه مـی خندیدند.

عادل فردوسی پور

کمتری از بچه های حاضر درون آن زمان فکر مـی د عادل فردوسی پور بتواند با جواد خیـابانی کـه برای خودش اسم و رسمـی بهم زده بود، رقابت کند و در نـهایت هم او را کنار بزند. گزارشگری تنیس، مسابقات اتومبیلرانی، نوشتن اطلاعات لازم به منظور برخی گزارشگران قدیمـی تر و کم کم وارد شدن بـه عرصه گزارشگری فوتبال مسیری بود کـه عادل درون سیما طی کرد."

درباره کمک همکارانش بـه پرسپولیس مـی گوید: "سعی كرده ام از همـه آنـها چیز یـاد بگیرم؛ از وارث، شفیع، كوتی و بهروان گرفته که تا جواد خیـابانی كه خیلی بـه من كمك كرد. و حتی همكاران نسل جدید مثل آقای علیفر، مزدك[مـیرزایی]، پیمان[یوسفی] و بقیـه."

اگر برنامـه های ورزشی صدا و سیما را درون خاطر مرور کنیم، از جام جهانی ۹۸، عادل فردوسی پور مـهمترین بازی های ایران را بـه همراه جواد خیـابانی گزارش کرده، هرچند کـه این روزها، حرفه ای گری اولی موجبادی کار دومـی شده است.

عادل فردوسی پورمـی گوید طرفدار هیچ تیمـی نیستم، با جوی کـه ایران دارد نمـی شود طرفدار تیمـی بود. اما بـه لیورپول انگلیس از قدیم علاقه داشته است.

وقتی برنامـه "نود" توسط عادل فردوسی پور کلید خورد

کلید خوردن برنامـه نود توسط عادل فردوسی پور : عادل فردوسی پور درون سال ۷۸، طرحی را از روی یک برنامـه پر مخاطب ایتالیـایی ارائه داد کـه در خرداد همان سال درون قالب برنامـه ۹۰ ارائه شد، برنامـه ای کـه شـهرتی به منظور او بـه ارمغان آورد.

عادل فردوسی پور درباره برنامـه "نود" مـی گوید: "ماهیت برنامـه "نود" نقد و بررسی بازی های لیگ و اتفاقات پیرامون فوتبال است. نمـی توان اصل آن را تغییر داد." فردوسی پور متاهل هست و از نظرات همسرش درون خصوص برنامـه بهره مـی گیرد. او از نظرات دیگران استقبال مـی کند، اما به منظور برنامـه اش اسلوبی دارد.

داور پیشکسوت فوتبال ایران درباره عادل فردوسی پور مـی گوید: "عادل فردوسی پور سعی مـی کند برنامـه نود را بـه هیچ و هیچ چیز نفروشد و از بهترین دوستش هم انتقاد مـی کند. او مـهارت دارد کـه وارد ماجراهایی شود کـه برای افکار عمومـی جالب هست و متخصص کشیدن مو از ماست است."

عادل فردوسی پور همزمان با برنامـه نود بزرگ شد و با آغاز دوره لیگ برتر فوتبال و برنامـه های هفتگی اش کـه به تحلیل رویدادهای ورزش فوتبال کشور مـی پرداخت، چهره شد. آنچنان کـه برنامـه های عادل  تاثیر مستقیمـی درون تیم های مطرح کشور، فدراسیون و تربیت بدنی داشت.

عادل فردوسی پور

عادل فردوسی پور درون این سال ها همـیشـه یک روند رو بـه رشد را طی کرده و سعی کرده بـه خطوط قرمز احترام بگذارد. بـه قول خودش هرگاه کهی نیز بـه این خطوط احترامـی نگذارد، پرچم مـی و بالا و پایین مـی پرم.

در این سال ها کـه برنامـه "نود" را ارائه مـی دهد، درون استودیوی شماره ۱۴ بـه اجرای برنامـه مـی پردازد، استودیوی کوچکی کـه به یمن دستگاه های دیجیتالی بسیـار بزرگ بـه نظر مـی رسد.

معمولا درون زمان تعطیلی لیگ، برنامـه نود نیز تعطیل است. سرقفلی "نود" نیز بـه نام عادل فردوسی پور زده شده، هرچند کـه تاکنون چهار بار مزدک مـیرزایی و رضا جاودانی بـه جای او ایفای نقش کرده اند، امای آن ها را بـه یـاد نمـی آورد، همـه نود را بـه نام فردوسی پور مـی شناسند.

عادل فردوسی پور از زبان خودش

اصلا فوتبال تمام زندگی منـه». همسر عادل فردوسی‌پور شرایط را پذیرفته: «او کاملا پذیرفته کـه قراره با کی زندگی کنـه. من کار خودم رو مـی‌کنم و برایم خیلی جدیـه. هر اتفاقی بیفته من حتما فوتبالم رو ببینم. همـه هم مـی‌دونن وقتی فوتبال مـی‌بینم، نباید کاری بـه کار من داشته باشن».

فیلم دیدن عادل فردوسی پور

یکی از علاقه‌مندی‌های سابقش سینما بوده. البته الان تنـها علاقه‌مندی‌اش«۹۰» و فوتبال هست و بس. شاید هم دیگر حوصله‌اش را ندارد کـه به سینما برود؛ «نـه دیگر! اصلا حوصله‌اش رو ندارم. واقعا نمـی‌تونم بشینم پای تلویزیون و یـه فیلم رو که تا آخر ببینم».

کلاس‌های زبان عادل فردوسی پور

زبان انگلیسی! علاقه عجیبی بـه زبان داشت. از کلاس اول دبیرستان درون کلاس‌های زبان نام‌نویسی کرد. سال آخر دبیرستان بـه خاطر کنکور، زبان را رها کرد اما بعدا وقتی برگشت، که تا پایـان کار را ادامـه داد. سال سوم دانشگاه، زبان تمام شد: «کلاس‌های استادی‌اش رو هم قبول شدم اما کارم تو تلویزیون بیشتر شده بود و تصمـیم گرفتم نرم»

دشمنان نود (عادل فردوسی پور ) چهانی هستند؟

ــ علی پروین محافظه کار با عادل فردوسی پور

از دیرباز باعادل فردوسی پور مشکل داشته، جمله "عادل را دوست دارم اما برنامـه هایش را نـه!" درون دهه هفتاد از قول پروین بر زبان همـه بود. اما این روزها رابطه ی خوبی بین این دو برقرار است.

ــ علی دایی؛ علیـه عادل فردوسی پور

در بازی آخر ایران درون جام جهانی با جمله عادل فردوسی پور تحت عنوان "خداحافظ علی دایی؛ خداحافظ جام جهانی." مشکلات آغاز شد. درون زمانی کـه دایی مربی سایپا بود وی تلویحا برنامـه ۹۰ و مجری اش عادل فردوسی پور را متهم کرد بـه اینکه آنـها نمـی خواهند ما قهرمان شویم. فردوسی پور درون باره دایی مـی گوید او فکر مـی کند همـه با او دشمن هستند، مگر اینکه خلافش ثابت شود.

ــ امـیر قلعه نوعی؛ منتقد عادل فردوسی پور

عاددل فردوسی پور اینقدر از وی انتقاد کرد و اینقدر دلایل ماندنش را درون نیمکت مربی گری استقلال پرسید کـه سرانجام قلعه نوعی درون اظهار نظری گفت کـه عادل کارشناس فوتبال نیست، او درون زمان مدرسه پینگ پونگ بازی مـی کرده!

ــ معمولا سیستم داوری کشور شاکی از عادل فردوسی پور

با برنامـه "نود و عادل فردوسی پور" مشکل دارند، اما همـین کـه بازنشسته شدند یـا از کار برکنار، تلاش دارند که تا نظرات شان را درون برنامـه بـه سمع عموم برسانند.

ــ مسئولین فدراسیون و لیگ مخالف عادل فردوسی پور؛

کم و بیش با برنامـه "نود و عادل فردوسی پور" مشکل دارند. سیستمـی کـه سال هاست پاسخگو نبوده و هم اینک نیز ریـاست اش نیز پاسخگو نیست، فشار بر خود احساس مـی کند اگر از او بازخواست شود، مجموعه فدراسیون و مدیران ارشد تربیت بدنی نیز همـین گونـه اند..../

منبع: beytoote.com




[دانلود بازی فوتبال با گزارش عادل فردوسی پور به منظور کامپیوتر دانلود بازی استقلال با گزارش فردوسی پور]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Mon, 23 Jul 2018 18:07:00 +0000



بهترین دکتر مو ساری

بهترین دکتر پوست و مو درون ساری

تمامـی حقوق این سایت متعلق بـه انجمن متخصصین پوست ایران است. بهترین دکتر مو ساری انتشار مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

طراحی و پشتیبانی توسط شرکت گرافیک زمان

منبع: بهترین دکتر مو ساری iransocderm.com

دکتر محسن فیـاض دارای بورد تخصصی پوست، بهترین دکتر مو ساری مو و زیبایی از دانشگاه تهران مـی باشند و از سال ۱۳۷۶ درون بیمارستان و مراکز درمانی بـه ارائۀ خدمت بـه بیماران پوست و مو مشغول هستند و در کنار آن بـه مطالعه و تحقیق درون زمـینـه جدیدترین دانش روز مرتبط با پوست و مو نیز پرداخته اند. بهترین دکتر مو ساری ایشان چند دوره تخصصی لیزر پوست را درون خارج از  کشور  گذرانده اند و عضو انجمن متخصصین  پوست ایران نیز مـی باشند.

پایگاه اطلاع رسانی پوست، مو و زیبایی با آدرس www.myskin.ir یک پورتال اطلاعاتی غیر تجاری هست که با هدف ارائۀ اطلاعات صحیح و رایگان درون زمـینـه ی بیماریـهای شایع پوست و مو، مشکلات بیماران پوستی، خدمات جدید درون زمـینـه های درمان بیماری های پوستی و همچنین زیبایی از اواخر سال 1385 توسط آقای دکتر محسن فیـاض  راه اندازی شد. شما  مـی توانید درون این سایت اطلاعات تخصصی درون مورد بیماریـهای شایع، آشنایی با دستگاههای لیزر، روشـهای لیزر درمانی، اقدامات زیبایی، سوالات رایج و ...ب نمایید.

مطالب پایگاه اطلاع رسانی پوست،مو و زیبایی دکتر فیـاض، واقعی و به دور از تبلیغات کاذب و دروغ هستند و در تدوین آنـها تلاش شده هست تا جدیدترین کتب علمـی و مقالات تخصصی بـه کار گرفته شوند.

مقالات مرتبط

منبع: myskin.ir

به کلینیک فوق تخصصی پوست,مووجراحی پیوند موی جردن خوش آمدید

ما مفتخرهستیم کـه با بهره گیری از پیشرفته ترین تکنولوژی روز دنیـا و تیم پزشکی جوان و با مـهارت درون زمـینـه پیشگیری ، تشخیص و درمان بیماریـهای پوستی و جوانسازی پوست بهترین خدمات را درون این زمـینـه ارائه نماییم. این کلینیک هم اکنون مجهز بـه دستگاه هایی هست که همگی ساخت معتبرترین کمپانیـهای آمریکا و اروپا و دارای تاییدیـه FDA آمریکا و CE اروپا مـیباشند و نیز کلینیک جردن یکی از اولین مراکز پیوند مو درون ایران مـی باشد

.خدمات قابل ارائه درون این مرکز :

□ ویزیت و مشاوره :

ویزیت و مشاوره جهت درمان بیماری ها و مراقبت از پوست و تجویز داروهای تجاری و ترکیبی جهت پیشگیری و درمان چروک و لک صورت جوش و دیگر بیماری های پوستی و نیز مشاوره جهت انجام اعمال جراحی ، پیوند مو و لیزر ( همـه روزه صبح و بعد از ظهر از ساعت 10 صبح الی 8 شب )

□ کلینیک لاغری : ارائه خدمات رژیم درمانی زیر نظر متخصص تغذیـه و مشاوره از جهت نیـاز بـه انجام لیپولیزر.

□ خدمات لیزری : کلینیک جردن یکی از کامل ترین و پیشرفته ترین مراکز لیزر درون کشور محسوب مـی شود .

خدمات لیزری کـه در این مرکز ارائه مـی شود عبارتند از :

1. لیپولیزر (Accusculpt/Acculift) : جدید ترین و بهترین دستگاه لیپولیزر درون دنیـا کـه با مکانیسم لیپولیزر و فتواکوستیک با حداقل عوارض جانبی باعث از بین رفتن چربی ها و رفع چاقی های موضعی درون بدن و با مکانیسم مشابه و تقویت کلاژن سازی باعث جوان سازی و رفع افتادگی های قسمت های مختلف صورت و بدن مـی شود.

2. لیزر جوان سازی پوست (FRAXEL): به منظور رفع چروک صورت وگردن و درمان اسکار و فرورفتگی های پوست صورت و بدن

3. لیزر به منظور برطرف موهای زائد (Alexandrite) :، درون بعضی مواقع از IPL با هدف برداشت موهای زائد استفاده مـی شود.

4. IPL :برای رفع چروک صورت و جوان سازی پوست رفع ضایعات عروقی و ضایعات پیگمانته و تیرگی های پوست. FPJ نسل جدید IPL مـی باشد کـه در درمان لک پوستی و جوان سازی و مشکلات عروق پوست بهبود منافذ پوست صورت وبهبود قرمزی های صورت کاربرد وسیعی دارد.

□جراحی های پوست :

1. پیوند مو بـه روش های جدید FIT , FUT ، روش ترکیبی و نیلفروش متد

2. نمونـه برداری از ضایعات پوستی ( biopsy)

3. برداشتن خال و ضایعات پوستی ( رادیو سرجری – کرایوتراپی-جراحی- لیزر )

□ رادیو فرکوئنسی Accent ) :RF ):روشی مطمئن ,اثر بخش و غیر تهاجمـی درون بازگرداندن جوانی و قوام طبیعی پوست و رفع چاقی های موضعی هست و افرادی کـه دارای پوست شل درون نواحی مـیانی و تحتانی صورت هستند کاندیداهای مناسبی به منظور رفع افتادگی های صورت با این روش مـی باشندو نیز به منظور برطرف چاقی های موضعی و سلولیت ( حالت پوست پرتقالی ) بـه خصوص درون نواحی شکم ، و ران نیز کاربرد دارد.

□ مـیکرودرم ابریژن و پیلینگ شیمـیایی :با مـیکرودرم ابریژن لایـه های سطحی و مرده پوست مـی ریزد و بر اثر تحریک حاصل از آن پوستی جوان تر جایگزین پوست قبلی مـی گردد.

□ نور درمانی ( UV ) : به منظور درمان بیماری های پوستی نظیر پسوریـازیس ، ویتیلایگو ، اگزما ، پاراپسوریـازیس و لنفوم پوستی و ...

□ مزوتراپی : به منظور درمان ریزش مو و لک های پوستی و جوان سازی پوست صورت

□تزریق انواع فیلرها :برای رفع چروک های عمـیق پوستی و فرم بـه صورت وها شامل ژل وهیـالورونیک اسید و چربی و...

□تزریق بوتاکس: به منظور از بین بردن وجوان سازی چروک های حرکتی صورت

در بدو ورود بیماران عزیز توسط یکی از پزشکان متخصص کلینیک بـه نمایندگی از دکتر نیل فروش زاده ویزیت مـی شود و پس از تشکیل پرونده روش درمانی به منظور بیمار تعیین مـی گردد ودر صورت نیـاز علاوه بر درمان های موضعی و خوراکی مجموعه اقدامات عملی مورد نیـاز بیمار تعیین مـی گردد.

تعیین نوبت ویزیت بـه صورت تلفنی ,حضوری و از طریق سایت امکان پذیر مـی باشد.

مشاوره پیوند مو ومشاوره از جهت انجام سایر اقدامات عملی بـه صورت رایگان مـی باشد.

کاشت مو:

کلینیک پیوند موی جردن یکی از اولین مراکز پیوند مو درون ایران مـی باشد و با پیشرفته ترین تکنولوژی و امکانات، جدیدترین درمان های دارویی و جراحی را درون ترمـیم موی از دست رفته به منظور زنان و مردان ارائه مـی دهد. دکتر نیلفروش زاده یکی از معروف ترین و با تجربه ترین جراحان پیوند مو درون دنیـا مـی باشد و طی سال ها تحقیق و مطالعه درون این زمـینـه وانجام بیش از 5000 جراحی کاشت مو درون سال 2005 متدی جدید با نام نیلفروش متد درون پیوند مو ارائه داده هست که درون کنگره بین المللی پیوند موی استرالیـا مطرح شده و به عنوان یک متد تایید شده علمـی مورد استفاده جراحان پیوند موی دنیـا قرار گرفته است. از تحقیقات جدید ایشان مـیتوان بـه کاربرد سلولهای بنیـادی فولیکول مو درون درمان طاسی اشاره کرد.مطالعات وسیع انجام گرفته درون دنیـا درون مراحل ابتدایی، اثرات سلول بنیـادی مو را درون درمان طاسی بـه اثبات رسانده هست و مراحل تکمـیل این تکنیک درون حال تحقیق و بررسی است.

افراد مناسب به منظور کاشت مو چهانی هستند؟

- ریزش موی آندروژنیک تیپ مردانـه

- زنان مبتلا بـه با ریزش موی ژنتیکی

- ریزش موهای موضعی درون اطراف خط مو ناشی از جراحی کشش صورت

- ریزش موضعی ناشی از نحوه آرایش موها و وارد آوردن کشش زیـاد بـه مو

- اسکار ناشی از تصادف، سوختگی، جراحی با بیماری های التهابی و عفونی درون سر

- زنان با طاسی اندروژنی (الگوی مردانـه) بهترین کاندید بین زنان مـی باشند، زیرا موهای ناحیـه دهنده آنـها تراکم بالایی داشته و احتمال ریزش ندارد.

روشـهای مختلف پیوند مو درون کلینیک جردن

همراه با بخیـه FUT) Follicular unit transplantation)

در این روش از ناحیـه پشت سر یک نوار باریک برداشته و تحت بزرگنمایی استریومـیکروسکوپ گرافت های ظریف بـه اندازه واحدهای فولیکولی طبیعی تهیـه شده و در ناحیـه گیرنده جلوی سر کاشته مـی شود.

بدون بخیـه FUE یـا FIT

در این روش بدون نیـاز بـه بخیـه بـه وسیله پانچ های یک مـیلی متری از ناحیـه پشت سر فولیکول های مورد نظر را خارج مـی کنند و در ناحیـه گیرنده مـی کارند.

ترکیبی Combination

در کلینیک جردن با استفاده از این روش طی دو که تا سه جلسه کاشت مو انجام مـی شود. البته بیمارانی کـه شرایط خاصی دارند کاندیدای مناسب به منظور این عمل هستند.(از این روش به منظور افرادی کـه کاملا طاس هستندو فقط یکبار فرصت کاشت مو دارند استفاده مـی شود.)

نیلفروش متد Nilforoush Method

با استفاده از این روش مـی توان درون کاندیدهای مناسب طی یک جلسه تعداد زیـادی تار مو کاشت، تکنیک های خاص این متد خط اسکار بخیـه پشت سر را بـه حداقل مـی رساند.

بعد از مشاوره و ارزیـابی دقیق بیمار، بهترین و مناسب ترین متد انتخاب مـی شود.

مشاوره قبل از عمل

اگر شما تصمـیم بـه کاشت مو گرفتید با کلینیک جردن تماس بگیرید و یک زمان به منظور مشاوره پیوند مو درخواست کنید.

در طول این جلسه مشاوره یک تاریخچه پزشکی دقیق از شما گرفته شده و وضعیت سلامت عمومـی و موارد منع انجام کاشت مو درون شما بررسی مـی شودسپس سر شما دقیق معاینـه مـیشود چندین نکته درون طول مشاوره از اهمـیت زیـادی برخوردار است:

یک ارزیـابی منطقی از وسعت ریزش مو

سن و جنس

کیفیت و کمـیت موهای پشت سر

شرایط فیزیکی بدن

انتظارات شما از پیوند مو

در طول مشاوره عکسهای بیماران عمل شده بـه شما نشان داده مـی شودبنابر این شما مـیتوانید دید واقع بینانـه درون مورد نتایج کار ماب کنید.همچنین نکات مـهمـی کـه بایستی قبل ازعمل توسط بیمار رعایت شود آموزش داده شده و هزینـه دقیق جراحی بعد از معاینـه شما مشخص مـیشود . لزومـی ندارد شما درون تصمـیم گیری عجله کنید بعد از جلسه مشاوره مـیتوانید مدتی فکر کنیددر صورتی کـه کاملا راضی بـه جراحی شدید با کلینیک ما تماس گرفته و موافقت خود را اعلام کنید .در مورد انتظارات و نظرات خود صحبت خواهید کرد و آزمایشـهای لازم قبل از عمل به منظور شما درخواست خواهد شد . جهت مشاوره پیوند مو درتهران با شماره02188886501 تماس بگیرید.

لیپولیزرLipolysis Laser

قدرتمند ترین ابزاری کـه به کمک پزشکان آمده که تا بیماران نتایج خارق العاده ایی درون لاغری و جوان سازی با استفاده از این دستگاه همراه با مـهارت پزشک معالج تجربه کنند. این دستگاه با بـه کارگیری طول موج nm1444 Pulsed Nd:Yag کـه انقلابی درون طول موج های مورد استفاده درون دستگاه های لیزر مـی باشد ( از نظر بدون خطر بودن – سرعت – کارایی ) بیشترین مقدار القایی را درون جذب انرژی لیزر درون بافت چربی و آب داراست، درون نتیجه بیشترین قابلیت را درون از بین بردن بافت چربی و شکل دهی بدن داراست .دستگاه لیپولیزر کلینیک جردن ساخت کمپانی Lutronic مـی باشد کـه بهترین دستگاه مورد استفاده درون دنیـا مـی باشد.

ویژگی ها :

- دقت بالا با حداقل آسیب بـه بافت اطراف

- تاثیر فتواکوستیک قوی کـه به صورت انتخابی بـه روی بافت چربی موثر مـی باشد.

- اکثر پزشکان با تجربه درون دنیـا این روش را موثرترین روش با حداقل عوارض به منظور بیمار مطرح مـی کنند .

کاربردهای دستگاه :

1- Accusculp ( کاربرد درون بدن )

2- Acculift ( کاربرد درون صورت )

کاربرد Accusculpt :

اگرچه فعالیت بدنی و رژیم غذایی به منظور از دست وزن و چربی های اضافی مفید مـی باشد ولی بعضی از رسوبات چربی ممکن هست به این تلاش ها پاسخ ندهند یکی از جدیدترین روش ها به منظور از مـیان برداشتن این چربی های موضعی کـه در اصطلاح سلولیت خوانده مـی شود استفاده از لیزر لیپولیز مـی باشد کـه در واقع با داشتن حداقل عوارض بـه عنوان روشی نوین جایگزین روش های قدیمـی تر مانند استفاده از لیپوساکشن Traditional شده است.

در این روش ابتدا توسط گرما و اشعه لیزر ، سلول های چربی لیز مـی شوند و سپس بدون جراحی مقداری از چربی های اضافی بیرون کشیده مـی شوند وبقیـه توسط بدن دفع مـی شوند و در سطح پوست هیچ اثری از بخیـه یـا جای جراحی باقی نمـی ماند. یکی از نکات مـهم درون رابطه با این دستگاه کاربردی از دستگاه مـی باشد کـه تحت عنوان Skin Thightening بعد از بیرون کشیدن چربی اضافه پوست را تحریک مـی کند که تا سفت شده و حالت افتادگی و شلی درون ناحیـه ساکشن شده ، ایجاد نشود ، البته ممکن هست در شکم های خیلی بزرگ و یـا بازوهای خیلی بزرگ نیـاز بـه جراحی اضافه باشد . این روش درون مقایسه با لیپوساکشن سنتی (Traditional) سریعتر و ایمن تر مـی باشد و درد کمتری دارد و فرد قادر هست در همان روز بـه زندگی روزمره بپردازد.

کاربرد Acculift :

از کاربردهای دیگر این دستگاه ، جوان سازی و رفع افتادگی پوست صورت همراه با روش های دیگر ( رادیو فرکوئنسی ، لیزر Fraxel ) مـی باشد . به منظور از بین بردن غبغب و پف زیر چشم افتادگی های کنار، از بین بردن خطوط خنده و چروک پیشانی یکی از بهترین روش های موجود مـی باشد کـه مزیت آن نسبت بـه سایر روش ها ماندگاری اثر با حداقل تعداد جلسات انجام مـی باشد . این روش درون حال حاضر بـه عنوان روشی با حداقل عوارض ولی درون عین حال حداکثر تاثیر یکی از بهترین روش های جوان سازی درون دنیـا مطرح مـی باشد کـه در زمانی کمتر از 10 دقیقه و بدون درد بیمار شاهد نتایج این روش بعد از رفع شدن ادم و تورم بعد از جراحی لیزر مـی باشد .

کاربردهای دیگر دستگاه :

1- لیپولیزر - صورت و بدن

2- قوام بـه پوست - کاهش چین و چروک های صورت

وبرطرف - لیفتینگ صورت

مشکلات پوستی - کم عمق اسکار آکنـه

. - کم استریـاهای پوستی

3- سایر کاربردها : - درمان تعریق بیش از حد ( هیپرهیدروزیس ) ناحیـه زیر بغل

. - کوچک لیپوما

. - درمان بدشکلی های ناشی از پیوند چربی

. - درمان واریس

لیزر فراکشنال (Fraxel) :

لیزر فرکشنال یکی از پیشرفته ترین درمان ها ی درون دسترس به منظور جوان سازی و درمان ضایعات پوستی هست که از نظر عوارض جانبی و هزینـه با جراحی و سایر روش ها قابل مقایسه نیست و دارای تاییدیـه FDA مـی باشد .

ایجاد خطوط چهره ناشی از کاهش کلاژن درون پوست مـی باشد کـه با افزایش سن و مـیزان تماس با آفتاب درون ارتباط هست .

در این تکنیک ، درون سطح پوست لایـه برداری انجام مـی شود و در لایـه ای ازداخل پوست بـه نام درم کلاژن سازی صورت مـی گیرد.

نتایج ناشی از لایـه برداری سطحی ، شفافیت و ظاهر صاف تر پوست مـی باشد. نتایج کلاژن سازی بـه صورت جوان سازی وکاهش خطوط چهره و افزایش قدرت ارتجاعی و استحکام پوست بـه تدریج بعد از چند جلسه لیزر درمانی مشاهده مـی شود . زمان مشاهده نتایج کاملا وابسته بـه شرایط پوست و سن افراد مـی باشد .

نتایج لیزر فرکشنال :

1 – جوانسازی , رفع چین وچروک , افزایش قوام واستحکام پوست

2 – برطرف لک های قهوه ای ناشی از سن ولک های ناشی از آفتاب وبارداری

3 – از بین بردن اسکار ناشی از آکنـه , جراحی ها وسوختگی ها

4 – کاهش سایز منافذ باز پوست

5 – کمتر شدن آثار ترک های پوستی ناشی از بارداری وچاقی

رادیوفرکوئنسی ( Accent ) :

رادیو فرکوئنسی روشی مطمئن , اثر بخش وغیرتهاجمـی دربازگرداندن جوانی وقوام طبیعی پوست ورفع چاقی های موضعی هست .

بعد از انجام آن فرد فورا بـه زندگی روزمره خود باز مـی گردد وبرای هر نوع تیپ پوستی قابل اجرا هست .

بهترین کاندیدا به منظور انجام این عمل افرادی هستند کـه دارای پوست شل درون نواحی مـیانی وتحتانی صورت هستند . این روش تنـها روش غیر تهاجمـی مـی باشد کـه مـی توان پوست را بدون جراحی لیفتینگ کرد.

کاربرد دیگر رادیوفرکوئنسی برطرف چاقی های موضعی وسلولیت ( حالت پوست پرتقالی ) بخصوص درون نواحی شکم , وران هست .

راديوفركوئنسي چگونـه عمل مي كند؟

در حين درمان گرماي كنترل شده بـه لايه هاي داخلي پوست بدون صدمـه بـه لايه هاي رويي و اپيدرم داده مي شود، كه باعث مي شود:

1) روند كلاژن سازي كه درون طي گذر زمان وافزایش سن كند شده تحريك شود.

2) گردش خون درون منطقه افزايش مي يابد و در ناژلنفاوي و دفع چربيها و توكسين ها افزايش مي يابد.

3) انحلال سلولهاي چربي بوسيله گرما درون نواحي كه چاقي موضعي وجود دارد.

احساس گرم شدن يا درد خفيف درون حين درمان يا بلافاصله بعد از آن ممكن هست روي دهد كه درون عرض چند دقيقه از بين مي رود. قرمزي خفيف پوست درون منطقه درمان ممكن هست اتفاق افتد كه درون عرض 24 ساعت از بين مي رود. احساس خشكي پوست ممكن هست در 12 ساعت اول بعد از درمان رخ دهد كه معمولاً درون عرض 48 ساعت برطرف مي شود و چرب كردن منطقه با ژل آلوورا مي تواند مفيد باشد.

با وجود اينكه، آستانـه درد درون افراد متفاوت هست اما بيشتر افراد بـه خوبي اين درمان را تحمل مي كنند و احساس ناراحتي اگر هم باشد بسيار خفيف و اندك هست و بيشتر احساس يك « ماساژگرم» درون ناحيه وجود دارد و احتياج بـه هيچگونـه بي حسي بـه طور کلی وجود ندارد ولی درون صورت حساس بودن بیمار مـی توان درون صورت نیـاز از کرم های بی حسی موضعی نیز استفاده کرد.

مواردی کـه مجاز بـه انجام این روش نمـی باشیم :

راديوفركوئنسي درون بيماريهاي قلبي شديد، بيماريهاي كلاژن و اسكولار يا هر بيماري شديد و غيرقابل كنترل، زنان حامله و شيرده، افرادي كه ماركرهاي الكتريكي مثل Pace maker (باطري قلب) يا ايمپلانتهاي فلزي مثل فلز درون منطقه هيپ بـه علت شكستگي استخوان ران يا دريچه هاي فلزي قلب دارندو نیز درون خانم هایی کـه IUDمسی دارند, منع استفاده دارد.) درون موارد کاربرد بدن)همچنين افرادي كه درمان هاي اخير تزريق ژل يا بوتاكس دارند (در موارد کاربرد صورت)بايد با رعايت فاصله زماني از تزريق اقدام بـه راديوفركوئنسي نمايند. (بهتر هست قبل از هر نوع تزريق ابتدا راديوفركوئنسي انجام شود بعد از آن درون صورت لزوم مي توان تزريق را انجام داد.)

لیزر موهای زائد( Alexandrite) :

این لیزر بـه عنوان بهترین , موثرترین وسریع ترین روش از بین بردن موهای ناخواسته مـی باشد.

اشعه لیزر بدون آنکه بـه سطح پوست آسیبی وارد کند وارد پوست مـی شود وجذب فولیکول های مو مـی گردد . بدین ترتیب بطور همزمان صدها فولیکول مو تخریب مـی شوند .

کلینیک جردن مجهز بـه لیزر Alexandrite ((Apogeeپیشرفته ترین دستگاه لیزر مو ساخت آمریکا هست که به منظور از بین بردن موهای زائد دارای بالاترین اثربخشی وکمترین عوارض هست وامکان برطرف موهای اضافه درون تمامـی نواحی بدن درون هر نوع پوستی را فراهم مـی کند . بـه دلیل قابلیت انتخاب pulse duration بسیـار متنوع مـی توان بـه نحو موثری این نوع لیزر را هم به منظور موهای نازک و روشن و هم به منظور موهای ضخیم و تیره بـه کار برد.

معمولا بعد از 2 الی 6 جلسه لیزر بیش از 80 % از موهای زائد کاهش مـی یـابد .

نواحی قابل درمان با استفاده از لیزر موهای زائد عبارتند از :

صورت کـه شامل ( پشتها , چانـه وگردن , گونـه ها , دور ابرو , پیشانی , گوش ) , وسط , شکم , پشت , زیربغل , ساعد , بازو , شانـه ها , ساق پا , ران , کشاله ران , خط مایو ,

FPJنسل جدیدIPL:

تولید حرارت بـه کمک نور اساس اصلی درمان با FPJ مـی باشد . FPJ یک روش غیر تهاجمـی به منظور درمان آسیب های پوستی ناشی از آفتاب و پیری پوست و ... مـی باشد. درون اکثر موارد آسیب جدی بـه سطح پوست نمـی رساند.

موارد کاربرد FPJ :

1- جوان سازی ( کلاژن سازی ) – موثر روی چروک های ظریف سطحی

2- قرمزی گونـه و بینی

3- آکنـه های ملتهب و قرمز

4- منافذ باز پوست

5- قرمزی های بعد از بهبود جوش

6- کک ومک و لک های پوستی ناشی از آفتاب و ....

7- روزاسه

8- تلانژکتازی ( عروق قرمز ظریف روی صورت و اطراف بینی )

9- اسکارهای ناشی از جوش ( فرورفتگی ) و سوختگی و بخیـه

FPJ بـه طور موثری عروق قرمز را از بین مـی برد. بعد از درمان با FPJ قرمزی مختصری درون پوست ایجاد مـی شود کـه طی چند ساعت برطرف مـی شود .

لک های پوستی بعد از FPJ بـه طور موقت تیره تر مـی شود و گاهی درون یک یـا چند نقطه (crust) دلمـه بـه صورت پوسته های ظریف با تغییر رنگ مختصر ایجاد مـی شود کـه ظرف تقریبا 7-10 روز برطرف شده و رنگ لک روشن تر مـی شود .

تعداد جلسات وابسته بـه شرایط پوست و نوع لک متفاوت هست .

از این روش درون جوان سازی بـه دلیل تاثیر روی کلاژن سازی استفاده مـی شود .

رادیو سرجری:

این سیستم با عبور جریـان الکتریکی از بافت ها عمل مـی کند کـه آن درون محدوده امواج رادیویی هست وبرش های حاصل از آن سریع وبدون اسکار هست واین موضوع درون درماتولوژی کـه بدترین خطر وعارضه جانبی آن اسکار وتاخیر درون بهبودی پوست هست از اهمـیت ویژه ای برخوردار هست وانجام اعمال پوست وزیبایی را بـه صورت سرپایی وبا کمترین خونریزی واسکار , درون کوتاهترین زمان فراهم مـی کند .

کاربردهای درمانی :

●برداشتن زگیل , Skin tag , کراتوزسبورئیک , Syringoma , Trichoepithelioma ,

●برداشتن خال های ملانوسیتی , تلانژکتازی وتومورهای پوستی درون مراحل ابتدایی

●بیوپسی از ضایعات پوستی

● Debulking تومورهای پوستی

کرایوتراپی :

کرایوتراپی یـا فریز جهت برداشتن ضایعات مختلف نظیر زگیل , سبورئیک کراتوزیس , لنتیگو ( لک های مـیانسالی ) همچنین کمک بـه درمان کلوئید(گوشت اضافه) بکار مـی رود .

مـیکرودرم ابریژن :

در این روش درون عرض 10 که تا 15 دقیقه وبدون هیچ گونـه درد وناراحتی لایـه های سطحی و مرده پوست برداشته مـی شود وبا تحریک فیبروبلاست ها وکلاژن سازی , پوست جوان تر وشاداب تر مـی گردد . درمان با جلسات متناوب مـی تواند جای زخم های قدیمـی , جای جوش وچروک های ظریف وسطحی را که تا حدی برطرف کند . درون این روش کریستال های ریزاکسید آلومـینیوم از طریق لوله دستگاه بر روی پوست پاشیده مـی شوند وپس از ایجاد سایش روی پوست از طریق ایجاد مکش توسط دستگاه پاک مـی شوند . این روش غیرتهاجمـی ترین روش لایـه برداری پوست هست وبرای هر نوع پوستی ودر هر سنی قابل انجام هست .

پیلینگ شیمـیایی:

با گذشت زمان پوست توانایی خود را درون دفع سلول های مرده از دست مـی دهد . درون حین انجام پیلینگ سلول های پیر وفرسوده پوست مـی ریزد وبر اثر تحریک حاصل از آن وفعال تر شدن سلول های زایشگر وبهبود درون گردش خون , پوستی جوانتر , خوش رنگ تر ومحکم تر جایگزین پوست قبلی مـی گردد . گرچه اسم این عمل پیلینگ شیمـیایی هست اما امروزه از موادی به منظور پیلینگ استفاده مـی شود کـه در مـیوه ها وگیـاهان بصورت اسیدی یـافت مـی شوند ودر واقع کلمـه شیمـیایی به منظور جدا ومشخص این پیلینگ از پیلینگ لیزری ومکانیکی هست ونمایـانگر مواد شیمـیایی مضر وزیـان بخش نیست .

از دو روش فوق درپیشگیری و برطرف نمودن چین و چروک های سطحی, زبری ها ولک های حاصل از افزایش سن وبهبود نسبی منافذ باز پوستی ونیز از پیلینگ موضعی به منظور برطرف نمودن اسکارهای حاصل از آکنـه استفاده مـی شود کـه قبل از این عمل بهتر هست پوست بوسیله دستگاه مـیکرودرم لایـه برداری شود.

رفع چین وچروک صورت با بوتا:

بوتایکی از مـهمترین تحولات درون علم جراحی پلاستیک بوده وجایگزین مناسبی به منظور کشیدن پوست وانواع جراحی های لیفتینگ هست واکثر افراد به منظور اصلاح چین وچروک های پوست قسمت بالای صورت خود از بوتااستفاده مـی کنند .

طی حرکات صورت مانند لبخند زدن , خندیدن , اخم و... عضلات زیر پوست منقبض شده وموجب ایجاد چین وچروک پوست مـی شود .

امروزه بهترین درمان به منظور از بین بردن این خطوط , تزریق بوتااست .

بوتاپروتئینی هست که از یک نوع باکتری تهیـه مـی شود .

خصوصیـات :

1- به منظور پیشگیری از چروک بعد از 25 سالگی و برای درمان چروک سنین بالاتر کاربرد دارد.

2- درون درمان خطوط پیشانی واخم(بین ابروها) و اطراف چشم توصیـه مـی شود و دارای تاییدیـه FDA درون این مورد مـی باشد.

3- باعث ایجاد ظاهری جوانتر بدون نیـاز بـه زمان استراحت یـا بستری شدن دارد.

4- به منظور بالا بردن ابرو بـه روش غیر جراحی توصیـه مـی شود.

5- درون صورت عمـیق بودن خطوط حتما از سایر درمان ها استفاده شود.

6- به منظور درمان تعریق بیش از حد زیر بغل و کف دست مورد استفاده قرار مـی گیرد.

ماندگاری بوتاکس:

معمولا زمان ماندگاری بوتابین 2 که تا 6 ماه درون افراد مختلف متفاوت هست معمولا اثر بوتااز 2 ساعت بعد از تزریق درون بدن فرد آغاز مـی شود ولی نتیجه قابل مشاهده از روز 5 شروع و تا روز 21 تکمـیل مـی شود. ( ابتدا عضلات کوچکتر و ضعیف تر و سپس عضلات بزرگتر و قوی تر فلج مـی شوند ).بوتایک نوع پروتئین حساس بـه حرارت هست . انتقال نامناسب از کارخانـه سازنده که تا مصرف کننده یـا مصرف بعضی داروها یـا سیگار باعث کوتاه ترشدن تاثیر بوتامـی شود.

چه افرادی نباید بوتاتزریق کنند؟

1- موارد حاملگی و شیردهی

2- بیماری های عضلانی مانند مـیاستنی گراویس ، سندرم ایتون لامبرت و ALS

3- افراد با نارسایی حاد کلیوی

4- افراد مصرف کننده وارافارین یـا هپارین ( ضد انعقادها )

5- مصرف کننده آمـینوگلیکوزید تزریقی مثل جنتامایسین ، آمـیکاسین مـی توانند یک هفته بعد از قطع دارو بوتاتزریق کنند.

تزریق ژل :

تزریق ژل به منظور از بین بردن خط اخم , صاف چین های عمـیق دو طرف دهان , برجسته گونـه وحجم بهاست ودر حال حاضر بهترین روش درون سراسر دنیـا تزریق ژل هیـالورونیک اسید هست . این نوع ژل نیـازی بـه تست حساسیت ندارد , آلرژی ایجاد نمـی کند ودر زیر پوست حرکت وریزش ندارد . تمام مواردی کـه جهت تزریق درون این کلینیک بـه کار مـی رود ساخت شرکت های اروپایی یـا آمریکایی مورد تائیدیـه اروپا CE یـا آمریکا FDA مـی باشد .

مزوتراپی(Mesotherapy):

مزوتراپی روشی هست که سال ها پیش درون فرانسه ابداع شده ودر حال حاضر درون سراسر دنیـا از این روش به منظور درمان ریزش مو , جوان سازی پوست واز بین بردن اسکار , لک های پوستی چاقی های موضعی , سلولیت وترک های پوستی استفاده مـی شود .

مزوتراپی یک روش بدون درد وبدون نیـاز بـه بی حسی مـی باشد وبا زندگی روزمره بیماران تداخلی ندارد و نوعی روش رساندن دارو و مواد بـه عمق پوست مـی باشد.

مزوتراپی عبارت هست از تزریق موضعی ویتامـین ها , املاح , اسیدهای آمـینـه و داروی مـهارکننده تولید هورمون دهیدروتستوسترون (DHTهورمون دهیدروتستوسترون عامل اصلی ریزش مو درون آقایـان و برخی خانم ها) درون قسمت مـیانی پوست ( مزودرم ). با مزوتراپی ویتامـین ها و املاحی را کـه بدن با افزایش سن بـه مرور از دست مـی دهد مـی توان جایگزین کرد.

مکانیسم اثر مزوتراپی :

1- مزوتراپی جریـان خون موضعی درون سر را افزایش مـی دهد و به این ترتیب منجر بـه تحریک فولیکول های مو( ریشـه مو ) و رشد مو مـی شود .

2- ترکیبی از چندین داروکه تاییدیـه FDA دارد بـه طور مستقیم بـه صورت مـیکرودوز ( مقادیر بسیـار کم ) درون چندین نقطه سر بـه فولیکولهای مو ( ریشـه مو ) تزریق مـی شود و منجر بـه تحریک رویش مو مـی شود. ترکیبی از این داروها بـه صورت Long Acting ( طولانی مدت ) روی تولید هورمون DHT اثر مـی گذارد و منجر بـه کاهش تدریجی ریزش مو و سپس رشد مجدد مو مـی شود. مدت هر تزریق 10 الی 15 دقیقه مـی باشد.

البته لازم بـه ذکر هست حتما حتما قبل از مزوتراپی مشاوره صورت گیرد ، که تا با معاینـه و نظر پزشک معالج مشخص گردد کـه آیـا شخص از این روش سودی خواهد برد یـا خیر. شرط تاثیر این روش وجود داشتن فولیکول مو ( ریشـه مو ) مـی باشد کـه ممکن هست حتی بـه صورت موهای بسیـار نازک باشد – درون غیر این صورت درون مواردیکه فولیکول مو از دست رفته این روش کمکی نخواهد کرد. درصد رضایت شخص بستگی بـه شرایط مو ( تعداد فولیکول های باقی مانده ) و دیدگاه و انتظار فرد از مزوتراپی دارد. درون جلسه مشاوره حدود نسبی تغییرات به منظور افراد مشخص مـی شود .

در انتها حتما متذکر شد کـه مزوتراپی روش درمانی قطعی جهت ریزش مو نخواهد بود و روشی هست جهت کنترل ریزش مو کـه بهتر هست در کنار سایر درمان ها ( مانند استفاده از داروهای خوراکی یـا موضعی ) از این روش استفاده شود .

SUBSCISION ( ساب سیژن ):

ساب سیژن روشی هست ساده و سر پایی و بی خطر ، با یک مکانیسم متفاوت و اساسی درون درمان اسکارهای آتروفیک ( فرورفته ) نظیر جای جوی جوش – جای بخیـه و آبله مرغان و ... ساب سیژن و لیزر فرکسل درون کنار هم بهترین درمان جهت اسکارهای آتروفیک ( فرورفته ) محسوب مـی شوند.

ساب سیژن سطح اسکار را از اتصال زیرین آزاد مـی کند و منجر بـه ایجاد بافت همبند جدید درون نزدیکی اسکار مـی شود ( بدون صدمـه بـه سطح پوست) . بنابراین ساب سیژن یک متد بسیـار با ارزش هست ولی به منظور حصول نتایج بهتر و سریعتر این روش با متد وکیوم همراه مـی شود وکیو م روشی بسیـار آسان و کوتاه مدت هست که با یک پروتکل خاص بعد از ساب سیژن انجام مـی شود.

تعیین تعداد جلسات ساب سیژن بسته بـه جنس پوست و نوع و عمق اسکار متفاوت هست . درمان اسکارهای آتروفیک ( فرورفته ) بعد از انجام ساب سیژن با لیزر فرکسل ادامـه داده مـی شود .

نور درمانی (narrow band UVB ) :

امروزه اشعه ماورای بنفش (UV) بـه عنوان یکی از موثرترین درمان های بیماری های پوستی نظیر پسوریـازیس ، ویتیلیگو ، اگزما ، پاراپسوریـازیس و لنفوم پوستی شناخته شده هست . کلینیک جردن با دارا بودن دستگاهNarrow Band UVB آماده ارائه خدمت بـه بیماران گرامـی مـی باشد .

.

اسامـی همکاران پزشک:

1 – دکتر محمد علی نیلفروش زاده : رئیس کلینیک .فوق تخصص پوست و مو ,فلوشیپ فوق تخصصی لیزر ,پیوند مو و جراحی پوست

2 – دکتر عباس خیرخواه : متخصص پوست ,بورد تخصصی پوست,مو و زیبایی

3 – دکتر سارا ذوالقدر : متخصص پوست ,بورد تخصصی پوست,مو و لیزر

4-دکتر الهه لطفی: متخصص پوست ,بورد تخصصی پوست,مو و لیزر

5-دکتر اسد ا... کیـانی:متخصص پوست ,بورد تخصصی پوست,مو و زیبایی

منبع: drnilforoushzadeh.ir




[بهترین دکتر پوست و مو درون ساری بهترین دکتر مو ساری]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sun, 24 Jun 2018 14:52:00 +0000



نرم افزار هک پوکر

هک پوکر آنلاین - pou.wikipici.ir

PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده مـیباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمـیکنید به منظور مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : نرم افزار هک پوکر سوال و جواب نفوذ بـه سایت ها و سرورها

منبع: ashiyane.org

بحث و تبادل نظر درون مورد این مطلب

راهنمای دانلود

برای دانلود، نرم افزار هک پوکر بـه روی عبارت "دانلود" کلیک کنید و منتظر بمانید که تا پنجره مربوطه ظاهر شود سپس محل ذخیره شدن فایل را انتخاب کنید و منتظر بمانید که تا دانلود تمام شود.

اگر نرم افزار مدیریت دانلود ندارید، پیشنـهاد مـی شود به منظور دانلود فایل ها حتماً از یک نرم افزار مدیریت دانلود و مخصوصاً FlashGet استفاده کنید.

چنانچه قادر بـه دانلود از سرور دانلود مستقیم نیستید، از لینک های کمکی استفاده کنید.

( لینک کمکی چیست؟ لینک کمکی، یک کپی مشابه از فایل هست که بر روی یک سایت دیگر جهت دانلود قرار داده مـی شود و در مواقعی کـه یک سرور قادر بـه سرویس دهی نباشد شما مـی توانید فایل مورد نظر خود را از یک سرور دیگر دانلود نمائید)

در صورت بروز مشکل درون دانلود فایل ها تنـها کافی هست در آخر لینک دانلود فایل یک علامت سوال ? قرار دهید که تا فایل بـه راحتی دانلود شود.

فایل های قرار داده شده به منظور دانلود بـه منظور کاهش حجم و دریـافت سریعتر فشرده شده اند، به منظور خارج سازی فایل ها از حالت فشرده از نرم افزار Winrar و یـا مشابه آن استفاده کنید.

کلمـه رمز جهت بازگشایی فایل فشرده عبارت www.p30download.com مـی باشد. نرم افزار هک پوکر تمامـی حروف را مـیبایستی بـه صورت کوچک تایپ کنید و در هنگام تایپ بـه وضعیت EN/FA کیبورد خود توجه داشته باشید همچنین بهتر هست کلمـه رمز را تایپ کنید و از Copy-Paste آن بپرهیزید.

چنانچه درون هنگام خارج سازی فایل از حالت فشرده با پیغام CRC مواجه شدید، درون صورتی کـه کلمـه رمز را درست وارد کرده باشید. نرم افزار هک پوکر فایل بـه صورت خراب دانلود شده هست و مـی بایستی مجدداً آن را دانلود کنید.

فایل های کرک بـه دلیل ماهیت عملکرد درون هنگام استفاده ممکن هست توسط آنتی ویروس ها بـه عنوان فایل خطرناک شناسایی شوند درون این گونـه مواقع بـه صورت موقت آنتی ویروس خود را غیر فعال کنید.

رمز فایل

منبع: p30download.com

پروسه مورد نظر رو انتخاب و Open کنید .

۵-در کادر Value عدد ۳۰ را وارد کنید و سپس دکمـه

First Scan رو بزنید

خواهید دید کـه کلی عدد ۳۰ پیدا خواهد شد

۶-به بازی برگردید و یک تیر با سلاحی که

در دست دارید ۳ تیر شلیک کنید.

۷-به برنامـه باز گردید و در کادر

Value عدد ۲۷ را تایپ

کنید و اینبار دکمـه Next Scan رو بزنید خواهید دید کـه فقط چند آدرس از بین بقیـه آدرس ها دارای

مقدار ۲۷ مـی باشند.

نکته: شما مـی

تونید بجای مقدار تغییر کرده درون بازی دنبال این مقدار هم بگردید بدین صورت که

با کادر Value کاری

نداشته باشید و قسمت Scan Type رو روی Decreased Value بزارید و بعد Next Scan رو بزنید.

۸-بعد پیدا مقدار مورد نظر کـه در

اینجا ما ظرفیت یـه خشاب ۳۰ تایی رو پیدا کردیم حتما آدرس ها رو به منظور Edit بـه پنجره بعدی بفرستید برای

اینکار آدرس ها رو با نگه داشتن کلید CTRL انتخاب کنید و فلش مورد نظر رو بزنید.

۹- درون قسمت پایین هم همـه آدرس ها رو

دوباره تیک بزنید و انتخاب کنید و بعد کلید ترکیبی CTRL+ENTERروروی هر آدرس بزنید و یـه اسم براش انتخاب کنید مثلا Mag و سپس ok کنید.

۱۰- حالا روی هر آدرس کلید Enter رو بزنید و مقدار دلخواه تون رو

وارد کنید مثلا ۹۹۹۹۹۹۹ و OK کنید.

۱۱-به بازی برگردید خواهید دید کـه خشاب شما دیگر خالی نخواهد شد

,تا اینجا شما یک ترینر

سیو نشده و اجرا شده روی بازی رو دارید حال حتما از روی آدرس ها یـه ترینر

بسازید.

۱۲- از منوی فایل گزینـه Generate Trainer from Table رو

بزنید.

۱۳- خوب حالا بـه پنجره Trainer Generator رسیدیم کـه دارای

آپشن های متعددی هست بنده آپشن ها رو شماره گذاری کردم و تک تک توضیح خواهم

داد:

۱-این قسمت عنوان تینر شما هست کـه مـی

تونید هر اسمـی رو بدهید

۲- این قسمت هم توضیحاتی درون مورد ترینر

هست مثل ورژن کـه اونم اختیـاری هست

۳- درون این قسمت مـی تونید یـه آیکون برای

ترینر خود انتخاب کنید درون صورتی کـه از قبل روی هارد کامپیوتر خود آیکون متناسب با

پسوند .ico داشته

۴-در این قسمت هم یک عبرای ترینر خود

انتخاب مـی کنید.

۵- درون این قسمت مـی تونید یک فایل صوتی با

پسوند xm رو اضافه کنید

که درون هنگام باز شدن ترینر اون فایل صوتی هم درون سیستم پخش شود.

۶- مـهم ترین قسمت این پنجره همـین قسمت

است یعنی Add Hotkey که

مشخص مـی کنید مقادیر آدرس ها با چه کلید های ترکیبی بـه چه مقادیری تبدیل

شوند.

در اینجا حتما تک تک آدرس ها رو انتخاب

کنید ولی کلید ترکیبی و مقادیر یکسانی به منظور هر آدرس تایین کنید

۷- درون این قسمت همون گزینـه پیشفرض رو

یعنی Exe بزارید باشـه و

تغییر ندهید.

۸-بعد انجام مراحل بالا گزینـه

Generate Trainer رو

بزنید کـه وارد پنجره Save

خواهید شد.

۱۴-در این قسمتیـه پوشـه روی هارد خود را انتخاب کنید و بعد اسم فایل دکمـه

Save رو

بزنید.

۱۵- درون این قسمت مشخص مـی کنید کـه فایل

خروجی به منظور سیستم عامل ۳۲ بیتی نوشته شود یـا ۶۴ بیت کـه ما بـه صورت پیشفرض ۳۲ بیتی

رو انتخاب و گزینـه Generate رو مـی زنیم .

۱۶-با پیغام

زیر یعنی ساخت ترینر با موفقیت انجام شده است.

نکته: شما مـی تونید مقادیر دیگر رو هم مثل جون, خون, پول و.. درون قسمت ۷ بـه پنجره دوم

انتقال دهید و ترینر مولتی بسازید.

کار تمام شد حالا اگر مورد استقبال قرار

بگیره آموزش دوم کـه در مورد ساختن مگا ترینر و اسکن مقادیری کـه اعداد نیستن رو

زودتر مـی زارم

عباس

۱۶م فروردین, ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۵۴

اینم بگید واسه use ترینکت هست فقط یـا مـیشـه Damage Ya Healing Ya Spirit یـا هر چیز دیگه رو برد بالا. ؟ بگید بـه طور مختصر کارش چیـاست ؟

پاسخ بـه این نظر

کـاوه پاسخ داده :

کار کلی این نرم افزار تغییر درون مقادیری مثل امتیـازها، پول، جان و … هست. مقادیری کـه قابل تغییر باشند.

عباس

۱۷م فروردین, ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۳۰

جناب من زیـاد درون مورد این نرم افزار اطلاعات دارم . مـی خواستم جزییـات دقیق تر و رو بدونم. اگه شما آشنایی با بازی wowداشنـه باشید بهتر مـی تونید بفهمـید من چی عرض مـیکنم…

Damage ya Spirit رو مـیشـه دست کاری کرد .توی بازی انلاین.

منبع: downloadha.com




[هک پوکر آنلاین - pou.wikipici.ir نرم افزار هک پوکر]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Mon, 23 Jul 2018 22:46:00 +0000



طرح پولک دوزی لباس محلی

طرح پولک دوزی روی لباس محلی

کاشان[ ویرایش ]

لباس مردان درون ابیـانـه[ ویرایش ]

پوشاک عمومـی مردان از دوره صفویـه نا اوایل قرن حاضر عبارت بوده از: طرح پولک دوزی لباس محلی کلاه نمدی٬ قبا٬ زیرپوش قبا بـه نام ارخالق٬ شال کمر٬ شلوار گشاد از جنس کرباس یـا متقال٬ گیوه محلی و پوشش زمستانی کمر چین یـا سرداری٬ کقش چرمـی یـا چموش و نوعی قبا از پارچه قصب یزدی٬ جبه یـا شنل ترمـه ای٬ کلاه کله قندی دست دوز با نقشـهای هندسی و یک نوع عرقچین کـه با ابریشم رنگارنگ دارای نقش جالب مـی باشد کـه عرقچین تار نامـیده مـی شود.

لباس زنان درون ابیـانـه[ ویرایش ]

لباس محلی زنان ابیـانـه عبارت هست از:

چادرقد٬ پارچه مربع شکل بـه ابعاد ۵/۱ متر کـه به شکل سه گوش روی سر قرار مـی گیرد.

پیراهن بلند درون طرح ها و رنگهای مختلف کـه با کار دست گلدوزی شده و با یراق های از جنس نقره تزئین شده هست و همچنین یقه و چاکهای زیبا از پارچه های گلدار زیبائی این لباس را دوچندان نموده است.

شلوار یـا شلیطه کـه جامـه ای پر چین هست که از کمر که تا سر زانو را مـی پوشاند کـه با یراق های از جنس نقره تزئین مـی شود.

در هوای سرد زمستانی علاو ه بر این لباس ها بر رراهن آرخالق یـا نیم تنـه کـه از پارچه ای از جنس مخمل تهیـه شده پوشیده مـی شود کـه به نام کرتی شناخته مـی شود.

همـینطور درون زمستان بر روی چارقد٬ چادر شبی از جنس ابریشم (کج) پوشیده مـی شود کـه بافت آن بصورت شطرنجی و با رنگهای زیبا طراحی شده است.

گیوه زنانـه محلی یـا درون زمستان کفش (چموش) استفاده مـی شود.

نکته قابل توجه اینکه پارچه های لباس زنانـه از رنگهای روشن و گل و بوته های رنگین و درشت انتخاب مـی شود کـه از آسمان شفاف و زیبائیـهای طبیعی منطقه الهام گرفته است.

نوشتار اصلی: لباس کردی

چند مرد کرد درون سال ۱۲۵۲ هجری خورشیدی

پوشاک مردان و زنان کرد شامل تن‌پوش، طرح پولک دوزی لباس محلی سرپوش و پای‌افزار است. طرح پولک دوزی لباس محلی ساخت و کاربرد هریک از این اجزا، بسته بـه فصل، نوع کار و معیشت و مراسم و جشن‌ها با یکدیگر تفاوت دارد. طرح پولک دوزی لباس محلی هرچند پوشاک نواحی مختلف کردستان مانند اورامان، سقز، بانـه، گروس، سنندج، مریوان و... متفاوت است، اما از نظر پوشش کامل بدن، همـه با هم یکسان هستند. پیش از ورود پارچه، کفش‌های خارجی و سایر محصولات داخلی بـه کردستان، بیشتر پارچه‌ها و نیز پای‌افزار مورد نیـاز توسط بافندگان و دوزندگان محلی بافته و ساخته مـی‌شد.

لباس کردی....گورچنگ یـا چوب دستی

تن پوش مردان کرد[ ویرایش ]

چوخه: نیم‌تنـه‌ای پنبه‌ای یـا پشمـی هست که درون ناحیـه سقز، بانـه و مریوان بـه آن «که وا» مـی‌گویند و درسنندج آن را «چوخه» مـی‌نامند.

پانتول: شلواری گشاد با دم‌پای تنگ هست که «رانک» نیز نامـیده مـی‌شود.

ملکی: نیم‌تنـه‌ای بدون یقه هست که از پایین نیم‌تنـه که تا بالا بـه وسیله دکمـه بسته مـی‌شود.

لفکه سورانی: پیراهنی با آستین فراخ و بلند و زبانـه‌ای مثلث شکل درون انتهای آستین هست که آن درون حال عادی دور مچ یـا بازو مـی‌پیچند.

شال: کـه به آن «پشتون» و «پشتینـه» نیز مـی‌گویند، پارچه‌ای هست تقریباً بـه طول ۳ که تا ۱۰ متر کـه بر روی لباس درون ناحیـه کمر بسته مـی‌شود.

دستار: یـا «کلاغه» کـه به آن «دشلمـه»، «مندلی»، «رشتی»، و «سروین» (سربند) نیز مـی‌گویند و مردان بـه جای کلاه از آن استفاده مـی‌کنند.

فرنجی: یـا «فره‌جی» کـه ویژه مردان ناحیـه اورامانات هست و از نمد ساخته و آماده مـی‌شود.

کله بال: نوعی از نمد پوششی هست که چوپانان درون مناطق چرای گله درون صحرا استفاده مـی‌کنند.

پیچ و کولاو: کلاه محلی کردها را کـه معمولاً زنان کرد ان را با دقت و ظرافت خاصی و با نقش و نگارهایی بر جایی مانده از فرهنگ اصیل کردی مـی‌بافند معمولاً بـه رنگ‌هایی سیـاه وسفید و به دو صورت کلاه بلند و تخت بافته مـی‌شود و در دست مصرف کنندگان قرار مـی‌گیرد البته بنا بـه گفته پیشینیـان و به اعتقاد انـها مرد نباید سرش باشد.

پیچ: دستمالی هست سیـاه و سفید کـه با گذاشتن کلاه روی سر بـه دور کلاه پیچانده مـی‌شود و در قسمت پشت سر درون درون دستمال قرار داده مـی‌شود که تا شل نشود البته برادران بارزانی پیچ و کولاو شالشان بـه رنگ قرمز مـی‌باشد. البته اعراب نیز از این شال چه سیـاه و سفید و چه قرمز رنگ به منظور پوشش خود استفاده مـی‌کنند.

کلاش: پاپوشی هست به رنگ سفید کـه با ظرافت کامل توسط برادران هورامانی ساخته مـی‌شود کـه از بد بو شدن پا جلو گیری مـی‌کند و پا را خنک نگه مـی‌دارد از خصوصیـات ان فصلی بودن ان هست و نمـی‌توان از ان درون فصل زمستان ویـا فصول باران زا استفاده کرد.

تن پوش زنان کرد[ ویرایش ]

جافی: شلواری همانند شلوار مردان است. این شلوار را زنان کرد، بـه ویژه زنان روستایی، هنگام کار مـی‌پوشند. درون سایر مواقع، زنان شلوار گشاد از جنس حریر بـه پا مـی‌کنند.

کُلُنجِه: نیم‌تنـه‌ای هست که رراهن بلند مـی‌پوشند و رد اورامان آن را «سوخمـه» مـی‌نامند و از پارچه‌زری یـا مخمل دوخته مـی‌شود.

شال: از پارچه‌ای زیبا بر روی لباس درون ناحیـه کمر بسته مـی‌شود.

کلاو: یـا کلاه کـه از جنس مقوا و به شکل استوانـه‌ای کوتاه هست که آن را با پولک‌هایی رنگین بـه صورت بسیـار زیبایی تزیین مـی‌کنند.

کُلکه: روسری یـا دستاری هست که بـه جای کلاه مورد استفاده زنان قرار مـی‌گیرد کلکه دارای رشته بلندی از ابریشم سیـاه و سفید با ملیله‌دوزی است.

گالش[ ویرایش ]

لباسی کـه گالشـها هنوز هم از آن استفاده مـی‌کنند عبارتست از، شلوار پشمـی، جلیقه پشمـی، کلاه و شولا کـه همـه پشمـی هستند و برای زندگی درون شرایط آب و هوایی سرد کوهستان مناسب است. [۱۰]

گیلان[ ویرایش ]

لباس محلی استان گیلان

آثار باستانی بـه دست آمده درون سراسر سرزمـین گیلان، سوابق زندگی درون این منطقه را بـه بیش از چهار هزار سال مـی رساند. پوشاک مردم گیلان درون گذشته‌های دور نیز از مـیان این اشیـای بـه دست آمده قابل شناسایی است.

طرح چهره یک بانوی گیلک کـه بر روی یک جام پوسیده مفرغی بـه دست آمده است، نشان مـی‌دهد کـه زنان گیلان روسری بزرگی بر سر مـی‌گذاشتند و با پیشانی بندی کـه از رشانی عبور مـی‌کرد و در پشت سر گره مـی‌خورد، روسری را روی سر نگاه مـی‌داشتند.

این جام مفرغی کـه از مارلیک بـه دست آمده است، بـه بیش از سه هزار سال پیش باز مـی‌گردد. همـین تصویر نشان مـی‌دهد کـه بقیـه روسری روی دوش و قرار مـی‌گرفت و دنباله آن دوباره از زیر چانـه بـه طرف بالا کشیده و در کنار گوش بـه پیشانی بند متصل مـی‌شد.

لباس محلی استان گیلان

در مجسمـه‌ای طلایی کـه از مارلیک بـه دست آمده است، یقه ایستاده بر گردن مجسمـه را درون زیر دو حلقه زینتی مـی‌توان مشاهده کرد. دو نشان متقارن و نیز آویزی با زنجیر بر مجسمـه بـه چشم مـی‌خورد. موی سر تزیین شده هست و حالتی شکوهمند دارد.

همـین طرح‌های قلم زنی روی آثار مفرغی، پوشاک مردان باستانی گیلان را نیز ارائه مـی‌نماید؛ کلاهی از جنس پارچه ضخیم یـا نمد ، پیراهن آستین کوتاه با دامن کوتاه با کمربندی پهن کـه بر کمر مرد بسته شده است.

در غرب گیلان زنان تالش معمولاً روسری‌های پهن و سفید را با پوشش بیشتری بـه کار مـی‌برند.

ردپای پوشاک مردم گیلان از گذشته‌های دور که تا سال‌های معاصر بـه سختی ممکن هست و تنـها کلاه نمدی و چوموش را مـی‌توان بر جای مانده از آن دوران دانست. بومـیان گیلان زمـین، کت پشمـین خشن بافتی بـه نام " چوخا " یـا دارند، شلوار آنـها معمولی و پشمـی هست که لیفه‌ای یـا مـیان ساق هست و کلاه نمدی و چوموش مکمل لباس آنـهاست.

پیراهن مردان بیشتر بـه رنگ قرمز تند یـا کمـی روشن تر و بدون یقه است. آستین پیراهن راسته و بدون مچ و پیراهن دارای چاک درون قسمت راست است. معمولاً اندازه پیراهن بلند نیست. پارچه شلوار مردان گیلک غالباً توسط زنان بافته مـی‌شود.

یک شال نیز به منظور پیچیدن روی کمر استفاده مـی‌شود کـه از پارچه دست بافت و با نقوش هندسی و رنگین است. این شال بیشتر درون جشن‌ها و عروسی‌ها بـه کار مـی‌رود. کلاه مردان نمدی و از پارچه زمخت بافت پشمـی است. گالشان (دامداران کوهستانی) کلاهی پوستی دارند و علاوه بر آن از شولا یعنی بالاپوش نمدی و نیمـه بلند استفاده مـی‌کنند. [۱۱] [۱۲]

شال و ستره.....لباس لری

لُر[ ویرایش ]

پوشاک سنتی مردان عشایر لرستان[ ویرایش ]

شال: پارچه بلند و سفیدی هست به عرض ۶۰ تا۹۰ سانتیمتر و به طول ۶ که تا ۹ متر و از جنس چلوار، کـه آن را چند دور بـه کمر مـی‌پیچند و علاوه بر آن درون مواقع ضروری ازآن بـه عنوان کفن یـا پیچاندن جای زخم و یـا طناب نیز استفاده مـی‌شود.

ستره: قبای مخصوصی هست که اندازه آن که تا زیر زانو بوده، بیشتر درون مواقع رسمـی از آن استفاده مـی‌شود و از قدیمـی‌ترین نوع پوشاک ایران است. کلاه نمدی: کلاه گرد بدون لبه‌ای هست که از نمد ساخته شده است.

کپنک (فرجی): یک نوع قبای پشمـی محکم هست که معمولاً مورد استفاده چوپانان است. درون مواقع جنگ از آن بـه عنوان لباس رزم استفاده مـی‌شود، زیرا ترکیب بسیـار فشرده‌ای درساخت آن بـه کار رفته است.

گیوه : نوعی کفش دست ساز محلی هست که کف آن چرم و یـا پلاستیک ضخیم و محکمـی هست که رویـه آن بـه وسیله نخ تابیده بافته مـی‌شود.

چوغا: نوعی بالا پوش مردانـه هست که بیشتر درون منطقه بختیـاری لرستان و چهارمحال بختیـاری مورد استفاده قرار مـی‌گیرد. جنس چوغا از پشم هست و معمولاً توسط زنان بختیـاری بافته مـی‌شود.

شال و ستره...لباس لری

پوشاک سنتی بانوان عشایر لرستان[ ویرایش ]

جومـه: نوعی پیراهن زنان لرستان کـه به صورت آزاد، بلند و بدون یقه است.

کلنجه: بالاپوش یراقدوزی شده‌ای هست که درون بسیـاری از موارد رویـه جلوی آن را سکه‌دوزی و تزیین مـی‌کنند.

تره و گل ونی: تره پارچه ابریشمـی مخصوصی هست که زنان لر بـه سر مـی‌بندند و به لری آن را ساوه مـی‌گویند. تره را درون حالت عادی مـی‌بندند و برای شرکت درون مراسم وجشن و سرور، نوعی از آن را بـه نام گل ونی کـه رنگین هست روی تره مـی‌بندند.

مازندران[ ویرایش ]

تن پوش زنان مازندرانی[ ویرایش ]

شلیته یـا چرخی شلوار: دامن پرچین و کوتاهی هست از جنس پارچه ابریشمـی و کتان‌های ظریف یک رنگ کـه معولاً دورادور لبه پایین آن را با نوار سیـاه رنگی تزیین مـی‌د و به آن سیـاهیک مـی‌گویند. درون تندیس‌های بـه دست آمده از دورهٔ اشکانیـان مجسمـه زنی با شلیته‌ای بلند و پیراهنی نیمـه کوتاه وجود دارد. درون حال حاضر از شلیته‌ای هنگام جشن‌ها و برای ‌ها ی محلی استفاده مـی‌شود.

تمبان تنگه تمبان یـا پشمبال: نوعی شلوار با الگوی ساده بـه رنگ تیره معمولاً از جنس پارچه‌ای سنتی کرباس و یـا از جنس پارچه‌های تهیـه شده از بازار بـه نام دبیت حاج اکبری است.. درون چین کمر تمبان بـه جای کش، نوار بلند کتانی یـا کج استفاده مـی‌شود.

نیم ساق: نیم ساق هم نوعی شلوار تنگ بـه رنگ‌های سبز، سفید یـا سرخ از جنس ابریشم یـا مخمل هست که آن را معمولاً ان و زنان جوان درون زیر پیراهن مـی‌پوشند.

جومـه: پیراهن و دامن یک سره از شانـه که تا زیر زانو هست جنس این پیراهن معمولاً کتان یـا چیت است.

نیم تنـه: این جلیقه بـه شکل جلیقه‌های مردانـه با یقه هفت یـا گرد و جلو باز هست و چند دکمـه مـی‌خورد. قسمت جلویی آن از پارچه پشمـی و پشت آن آستری است. گاه جلیقه را از جنس مخمل سرخ یـا زرد و آراسته بـه سکه و پول‌های قدیمـی تزیین مـی‌کنند درون محل هزار جریب بـه این جلیقه سیمپوش مـی‌گویند.

کلیجه: کتی بلند و معمولاً از جنس مخمل رنگی همراه با یراق دوزی وسکه‌های عراقی و رضاشاهی هست که درون زمستان استفاده مـی‌شود. این کت آستین ساده بلند دارد. نوع دیگر آن با آستینی کـه تا روی آرنج مـی‌رسید بـه نام چکبن شناخته مـی‌شد.

چادر شو: چادر شب مربع شکلی را سه گوش کرده دور کمر درون پشت گره مـی‌زنند. هنگام عروسی سر و چهر عروس را با آن مـی‌پوشانند. جنس چادر شب درون خانواده‌های اعیـان از ابریشم هست و مردم عادی چادر شب‌هایی ازجنس کج (ابریشم درجه ۳) و یـا مخلوطی از ابریشم و کج استفاده مـی‌کنند.

چارقد: روسری چهارگوش با رنگ روشن و گل دار از جنس وال، ململ، چیت و یـا ابریشم است. از رنگ روشن چارقد همراه با آرایـه‌های نقره‌ای بـه نام سرچنگک درون محل شقیقه‌ها ، درون جشن‌ها استفاده مـی‌شود.

مندل: سربندی هست از جنس کتان کـه آن را سه گوشـه و روی چارقد استفاده مـی‌کنند مندل بیشتر هنگام کشاورزی و کارهای روزمره استفاده مـی‌شود.

سراقوچ: نوعی کلاه زنانـه هست از پارچه نخی و یـا الگویی مشابه کلاه نوزاد کـه برای نگهداری گیسوان بافته شده بـه کار مـی‌رود. لبه این کلاه را چین کش مـی‌کنند.

گیس بند: بند نازکی هست که آن را با رشته‌های تابیده شده از نخ برن کـه معمولاً سفید رنگ هست تهیـه مـی‌کنند. از گیس بند به منظور بستن گیسوان بافته شده استفاده مـی‌شود.

جوراب: جنس آن از پشم هست و درون رنگ‌های تیره بافته مـی‌شود.

کوش: درون گویش محلی بـه کفش مـی‌گویند جنس آن از چرم دباغی شده و به رنگ‌های قهوه‌ای و مشکی بود

گالش: بیشتر درون رفت‌وآمدهای روزانـه استفاده مـی‌شود و از جنس لاستیک سیـاه و کف آن قرمز رنگ است.

چاروق: کفش مشترک مردان وزنان هست جنس این کفش از چرم ومـیش و یـا نمد هست که کمـی بزرگ تر از پا و لبه آن چین کش است.

پاتوئه: شال بلند ابریشمـی هست که دور پا پیچیده مـی‌شود و با کمک ریسمان‌های بلندی آن مـی‌بندند پاتوئه پاپوش گرمـی هست و درون روزهای سرد بیشتر مورد استفاده قرار مـی‌گیرد.

قلدون یـا گلوبند: شامل مـیرکا، گبری چشم بلبلی، کهربا، عقیق ، یسر و یشم کـه به صورت اشکال هندسی و نامنظم تراشیده مـی‌شد.

تن پوش مردان مازندرانی[ ویرایش ]

نیم تنـه: این جلیقه بـه شکل جلیقه‌های مردانـه با یقه هفت یـا گرد و جلو باز هست و چند دکمـه مـی‌خورد.

جرب: جوراب ویژه چوپان‌ها بود. انواع کران تری از آن نیز با عنوان‌های رنگ رشت و آق بانو وجود داشت نوع دیگر آن را گردن جرب مـی‌گفتند. و بافت ساده و یک رنگ داشت.

کوش: مردم نواحی کوهستانی گیوه بـه پا مـی‌د. گروهی نیز گیوه کرمانشاهی کـه از نخ ابریشمـی با الیـاف زیبا و کف چرم یـا کائوچو بود، مـی‌پوشیدند. صندل‌های با کف نازک از چوب افرا یـا ملیچ را چوکوش مـی‌گفتند.

شیخی کوش: کفشی از چرم و به شکل نعلین کـه اغلب مورد استفاده روحانیون قرار مـی‌گرفت.

چوموشک یـا چموشک: کفشی با کفی از چرم و پاشنـه نعل آهنی کـه تا مچ پا بود و در همـه فصول استفاده مـی‌شد.

چاروق: سنتی ترین کفش این ناحیـه کـه معمولاً با پاتوئه استفاده مـی‌شود. جنس آن چرم و دارای بندهای بلند به منظور بستن دور پا است.

نوشتار اصلی: مریوان

پوشش مردم منطقهٔ مریوان عمدتاً همان لباس محلی کردی مـی‌باشد کـه این لباس یکی از زیباترین، متنوع ترین و پوشیده ترین پوشش‌هایی هست که بـه نوشتهٔ سیـاحان درون سفرنامـه هایشان درون سطح فرهنگ مردم دنیـا کم‌نظیر است، بـه طوری کـه این لباس درون چندین جشنوارهٔ مختلف بین‌المللی مقام اول راب نموده است. این لباس همانند زبان کردی دارای تنوع خاص، درون مناطق مختلف مـی‌باشد. لباس زنان کرد نیز از پیراهن‌هایی با رنگ شاد و نسبتاً گشاد کـه از شانـه که تا پا دوخته مـی‌شود استفاده مـی‌کنند.

هرمزگان[ ویرایش ]

با توجه بـه اینکه هرمزگان، جمعیت‌های عرب زبان و بلوچ را درونش جای داده اما لباس محلی آن خاص و منحصر بـه فرد هست لباسی کـه به گفته برخی محققین بی شباهت بـه لباس‌های هندی و عربی نیست گرچه نمـیتوان بـه صورت دقیق این گفته‌ها را تایید کرد. زیرا آنچه این شباهت را نشان مـیدهد زری دوزی و مشابهت زیور الات این منطقه با کشور هندوستان و یـا طرح لباس بندری با لباس مردم امارات هست با توجه بـه این مسئله کـه قدمت لباس بندری از تاریخ بـه وجود آمدن امارات بیشتر هست و گمان مـی‌رود رفت‌وآمد بازرگانان و تجار عرب و هندی و ایرانی بـه این مناطق باعث تاثیر پذیری از این فرهنگ‌ها شده است. [۱۳]

تن پوش زنان هرمزگان[ ویرایش ]

پیراهن زنان هرمزگانی گاه بلند که تا مچ پا و گاه که تا زیر زانو مـی رسد کـه این مسأله از هر منطقه بـه منطقه ای دیگر متفاوت است. موضوع حائز اهمـیت درون لباس زنان هرمزگان نوع پارچه و رنگ آن هست که جنس پارچه هایی کـه برای پیراهن‌های زنانـه انتخاب مـی‌شود بـه علت گرمای هوا معمولاً سبازک هست تا جریـان هوا را بـه راحتی از مـیان آن عبور دهد همچنین درون انتخاب رنگ لباس از رنگ هایی مانند آبی بنفش صورتی و سبز بیشتر استفاده مـی‌شد.

چادر بندری یکی از زیباترین چادرها درون سراسر کشور محسوب مـی‌شود. طرح رنگ و نوع پارچه منحصر بفرد این چادر زیبایی خاصی را به منظور آنـها بـه وجود آورده است. بیشتر چادرها بـه رنگ‌های قهوه ای خردلی ، خاکستری مایل بـه آبی هست که اغلب آنـها از کشورهای عربی، هند و پاکستان وارد ایران مـی‌شود.

شلوار بانوان درون تمام نواحی استان هرمزگان شکل و آرایشی همانند دارد اما تزئینات دمپای شلوارها بسته بـه سلیقه محلی و نـه شرایط آب و هوایی متفاوت است. شلوارهای هرمزگان دارای دمپای تنگ که تا زانو هست و درون ناحیـه کمر و پایین گشاد مـی‌شود و قسمت مچ پا بـه سمت داخل را بوسیله زیپ یـا دکمـه مـی‌بیندند. درون پوشاک بانوان هرمزگان ملحقاتی وجود دارد کـه علاوه بر جنبه تزئینی جنبه کاربردی نیز دارد از مـهمترین این ملحقات برقع هست که نوعی حجاب نیز محسوب مـی‌شود و اغلب زنان ساحل نشین قشم ، بندرلنگه ، جاسک و بندرعباس از آن استفاده مـی‌کنند و در مناطقی مانند رودان، حاجی آباد و بستک دیده نمـی‌شود. [۱۴]

↑ «تیشینـه» . بازبینی‌شده درون ۶ شـهریور ۹۲.

↑ . esfahan.irna.ir.

↑ عمرانی نسب. پوشاک مردم سیستان و بلوچستان. ۸۶. ۱۲۹.

↑ عمرانی نسب. فرهنگ مردم ایران. زمستان۸۶. صص ۱۲۷-۱۲۸.

منبع: wikipedia.org

جستجوگر وب شما "فریم" را نمـی پذیرد. از MozillaFirefox یـا GoogleChrome استفاده کنید

چهارشنبه، ۲۸ام آبان ۱۳۹۳

چاپ

لباسی بـه زیبایی گلهای بهاری

لباس کُردی یکی از زیباترین، متنوع‌ترین و پوشیده‌ترین لباس‌های محلی هست که بـه جهت متنوع بودن آن درون سطح دنیـا کم‌نظیر است.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویـان ایران(ایسنا) منطقه کردستان، یکی از نشانـه‌های هر ملتی کـه نماد ملی و فرهنگی آن ملت و مـیراث گذشتگان محسوب مـی‌شود، لباس است.

لباس از بارزترین نمادهای فرهنگی، مـهم‌ترین و مشخص‌ترین مظاهر قومـی و همچنین از سریع الانتقال‌ترین نشانـه‌های فرهنگی هست که بـه سرعت تحت تاثیر پدیده‌های فرهنگ‌پذیری درون بین جوامع گوناگون انسانی قرار مـی‌گیرد.

لباس همواره نشانگر بخش عظیمـی از نیـازهای مادی و معنوی انسان‌ها بوده کـه دانش فرهنگی و تصورات و تفکرات و جهان‌بینی یک گروه قومـی را نشان مـی‌دهد.

محیط زیست طبیعی، نوع معیشت، روابط و منزلت‌های اجتماعی، مواد و مصالح موجود درون محیط زندگی از عواملی هستند کـه در شکل‌گیری لباس دخالت دارند.

باید گفت کـه در جای جای ایران اسلامـی بـه واسطه وجود اقوام مختلف، از جمله کُرد، ترک، لر، بلوچ، ترکمنی، بختیـاری و … مـی‌توان انواع پوشش‌ها را مشاهده کرد.

لباس کردی یکی از زیباترین، متنوع ترین و پوشیده‌ترین لباس‌هاست

لباس کُردی یکی از زیباترین، متنوع ترین و پوشیده‌ترین پوشش‌هایی هست که بـه نوشته سیـاحان درون سفرنامـه‌هایشان، درون سطح فرهنگ مردم دنیـا کم‌نظیر است؛ بـه طوری کـه این لباس درون چندین جشنواره مختلف بین‌المللی مقام اول را بـه لحاض پوشش، زیبایی و تنوع طرح به‌خود اختصاص داده است.

تنوع پوشش‌ها و البسه‌های محلی کُردی، ملون بودن و اهمـیت بـه پوشش توامان با زیبایی و تاثیرات عوامل جغرافیـایی و جویی درون ایجاد این تنوع ها تاثیرات بسزایی داشته است.

با توجه بـه مصارف عمده‌ی این لباس، تعداد زیـادی از صنعتگران کردستان بـه دوخت انواع لباس ‌محلی، زنانـه و مردانـه مـی‌پردازند.

هنر دوخت پوشش‌های کُردی با توجه بـه ‌تنوع و تعدد فرم‌ها و کاربردهای مختلف آن از غنی‌ترین هنرهای این مرز و بوم بوده کـه پرداختن بـه آن مستلزم شناخت و تبحر زیـادی مـی‌باشد.

انواع البسه مردانـه و زنانـه کُردی بر اساس مناطق مورد استفاده آن نام گذاری شده‌اند کـه از جمله آنـها مـی‌توان بـه اسامـی لباس‌های زنانـه از جمله اورامـی، کردی سنندجی، سقزی، مریوانی، بانـه‌ای و… اشاره کرد.

همچنین از مـیان لباس‌های مردانـه منطقه کردستان نیز مـی‌توان بـه لباس “چوخه و رانگ”، “که‌وا پانتول”، “مرادخانی”، “ملکی”، “شکاکی”، “اورامـی ” و… اشاره کرد.

کارکردهای متنوع و مختلف البسه محلی این منطقه بـه لحاض فرهنگی، جایگاه اجتماعی، مناسبت‌های خاص، جشن‌ها و… باعث شده کـه اهمـیت پرداختن بـه آین هنر درون مـیان صنعتگران از ویژ‌گی خاصی برخوردار باشد.

قدمت لباس کردی

قدمت لباس کردی بـه قدمت خود مردمان کُرد برمـی گردد و اگر بخواهیم بـه تصویری مستند از قدیمـی­ترین لباس کردی استناد کنیم، گویـاترین تصاویر نقش برجسته‌های دوره هخا است، درون این نقش برجسته ها تصاویری از سربازان و سرداران ماد وجود دارد.

با توجه بـه اینکه مادها را برابر مستندات تاریخی نیـای کُردها مـی‌دانیم بعد مـی‌توان این تصاویر را قدیمـی‌ترین تصاویر از لباس کردی دانست؛ لباس و مخصوصاً کلاه مادها شباهت زیـادی با لباس کردی(قبل از تغییر عمده آن درون دوره قاجار ) دارد؛ کلاهی مشابه این کلاه هنوز درون بعضی از مناطق کردستان استفاده مـی شود و به آن «سه‌ر کلاوه» و یـا «کلیته» مـی گویند.

اولین طرح‌های کشیده شده از لباس کردی مربوط بـه زمانی هست که مستشرقان اروپایی بـه ایران آمدند، یعنی از دوره صفویـه بـه بعد طرح های ارزنده‌ای از لباس مردمان آن زمان توسط این مستشرقین کشیده شده و در سفرنامـه های آنان موجود است؛ چند طرح برگرفته از این سفرنامـه‌ها درون قطعی بزرگتر کپی شده و اکنون درون خانـه کُرد سنندج درون معرض دید علاقمندان قرار دارد.

قدیمـی ترین عهایی کـه لباس کُردی درون آن ها نشان داده شده، مربوط بـه دوران ناصرالدین شاه قاجار است، کـه به اسم منطقه و شخص استفاده کننده نیز اشاره شده است، مجموعه‌ای از این عکس‌ها درون خانـه کُرد نیز موجود است.

قطعا درون طول زمان لباس کُردی تکامل یـافته و به شکل امروزی درون آمده است، عمده­­‌ی این تکامل بعد از دوره قاجار بوده کـه تنوع درون پارچه­ها بیشتر شده هست و درون دوره اخیر این تنوع بسیـار رو بـه فزونی گذاشته که تا جایی کـه لباس مورد استفاده بـه خصوص درون لباس‌های زنانـه تفاوت بسیـاری با لباس ۱۰۰ سال پیش پیدا کرده است.

قسمت های مختلف لباس کُردی مردانـه و زنانـه

لباس مردانـه کردی شامل قسمت هایی از جمله «چوخه و رانک»، «شال»، «سورانی»، «دستار» « فرنجی»، «پوزوانـه» و «کلاه» است.

چوخه و رانک، نیم‌تنـه‌ای از جنس پشم یـا کتان هست و شلواری گشاد به‌نام رانک کـه مچ‌پای آن تنگ هست نیز لباس اصلی مردان کُرد را تشکیل مـی‌دهد.

سورانی، نوعی آستین شل و دراز هست که دارای شکل مثلثی بوده و بر روی مچ و دست بسته مـی‌شود.

شال، کـه به آن «پشت وین» و «پشت ینـه» نیز گفته مـی‌شود، ۳ که تا ۱۰ متر طول دارد کـه در ناحیـه کمر بر روی لباس‌ها بسته مـی شود.

دستار و کلاه، نیز به منظور سر مردان کاربرد دارد.

فرنجی، از دیگر پوشش های لباس کردی هست که روپوشی پشمـی مخصوص مناطق کوهستانی و برای جلوگیری از سرما و گرمای منطقه و عوارض ناشی از آن مانند عفونت ، کمر درد، درد کلیـه و در دو نوع گوش دار و بدون گوش تولید مـی شود کـه بیشتر درون گذشته کاربرد داشته است.

ساق‌بند پشمـی (پوزوانـه)، درون قدیم به منظور جلوگیری از سرمای شدید منطقه درون فصل زمستان و حرکت آسان درون داخل برف و جلوگیری از رسیدن رطوبت بـه پاها، جلوگیری از گزش مار درون فصل تابستان، جمع شلوار گشاد کردی به منظور عبور از کوهستان ها و سنگلاخ های صعب العبور منطقه بوده است.

لباس کُردی زنانـه نیز دارای چندین قسمت هست که «پیراهن بلند(کراس)»، «کوا»، «سوخمـه»، «کوله بال»، «سلطه»، «شال» و «سروین» را مـی توان نام برد.

کراس یـا پیراهن بلند، اصلی ترین قسمت لباس زنانـه را تشکیل مـی‌دهد کـه انواع با پولک و بی پولک را دارد.

کوا، لباس بلندی هست که رراهن بلند پوشیده شده و قسمت پشت لباس کُردی را مـی پوشاند.

سوخمـه، نیم‌تنـه‌ای بدون آستین هست که رراهن بلند پوشیده مـی شود.

کوله‌بال، نیم‌تنـه‌ای دارای آستین که تا آرنج دست است.

سلطه، نیز نیم‌تنـه‌ای دارای آستین هست که که تا آستین هایش که تا مچ دست کشیده مـی‌شود.

شال، درون ناحیـه کمر بر روی لباس کردی و یـا لبای سقزی بسته مـی شود و برای محافظت درون برابر سرما یـا جمع و جور لباس استفاده مـی شود.

سروین، نیز بیشتر درون گذشته مورد استفاده زنان مناطق شین قرار گرفته و همراه با کلاه روی سر بـه طرز خاصی بسته مـی‌شده است.

از مـیان لباس های کُردی مـی توان بـه لباس اورامـی اشاره کرد، این لباس اصیل ترین لباسی هست که درون تمام نقاط کردستان از آن استفاده مـی شود و جزو تنـها لباس های ایرانی هست که اصالت خود را حفظ کرده است.

لباس کُردی جزیی از فرهنگ منطقه کردستان است

فرزانـه فرج اللهی، کارشناس صنایع دستی اداره کل مـیراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی کردستان درون گفت‌و‌گو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویـان ایران(ایسنا)منطقه کردستان، اظهار کرد: لباس کُردی جزیی از فرهنگ منطقه کردستان هست که از قدمت زیـادی برخوردار است.

وی افزود: درون حال حاضر لباس کُردی سورانی و سقزی درون منطقه کردستان بیشترین استفاده را دارد.

فرج اللهی عنوان کرد: لباس های زنانـه بیشتر از جنس حریر، تور، مخمل و ساتن بوده کـه با پولک دوزی، سرمـه دوزی، سنگ دوزی، ملیله دوزی، منجوق دوزی و … آراسته مـی شوند.

وی اعلام کرد: پارچه بخشی از لباس‌های مردانـه نیز از جنس مَرز (مرغوز) کـه نوعی پشم حیوان هست بوده کـه خاستگاه آن منطقه آرمرده بانـه و هورامان هست و بعد از طی مراحل مختلف پشم ریسی و نخ ریسی و … آماده استفاده مـی شود.

کارشناس صنایع دستی اداره کل مـیراث فرهنگی و گردشگری کردستان درون ادامـه بیـان کرد: بـه دلیل زیبایی و تنوع زیـاد پارچه‌های لباس کُردی، طی سال‌های اخیر استفاده از لباس کُردی بیشتر شده هست و درون عروسی‌ها این مسئله بیشتر نمود دارد.

وی با بیـان اینکه طی سالیـان اخیر کیفیت پارچه‌ها نیز بسیـار خوب شده است، تصریح کرد: با توجه بـه این مسئله و همچنین اینکه درون حال حاضر پارچه‌ها با زیورآلات نیز ادغام شده اند و تنوع بیشتری پیدا کرده اند، استقبال از لباس کُردی نیز بـه مراتب بیشتر شده است.

فرج اللهی خاطرنشان کرد: بـه دلیل استقبال بیشتر جوانان منطقه از لباس کُردی، بـه تبع آن مشاغلی همچون کُردی دوزی، ملیله دوزی، پولک دوزی، منجوق دوزی و … نیز درون استان بیشتر شده است.

وی درون پایـان یـادآور شد: حدود ۸۰ درصد از صدور کارت و پروانـهب و کار این اداره مربوط بـه کُردی دوزی و دوخت لباس های کُردی زنانـه و مردانـه است.

لباس “کردی سورانی” و “سقزی” از اصلی‌ترین لباس‌های منطقه کردستان

همچنین زری جلوزانی، یکی از خیـاطان کُردی‌دوز شـهر سنندج درون گفت‌و‌گو با خبرنگار ایسنای کردستان، اظهار کرد: از ۲۰ سال پیش کار خیـاطی لباس‌های کُردی را انجام مـی‌دهم کـه این کار را با گذراندن دوره‌های خیـاطی درون آموزشگاه و دوره‌های آزاد دیگر یـاد گرفته‌ام.

به گفته خودش درون این مدت کـه به کار خیـاطی مشغول بوده بالغ بر ۱۰ شاگرد تربیت کرده هست که درون حال حاضر آنـها هم مشغول خیـاطی هستند.

جلوزانی، اصلی‌ترین لباس های منطقه کردستان را لباس کُردی سورانی و سقزی بیـان مـی‌کند کـه در حال حاضر بـه دلیل درخواست خود مشتری‌ها مدل‌هایی نیز بـه آن اضافه مـی‌شود.

وی ادامـه مـی‌دهد: نسبت بـه ۱۰ سال استفاده مردم منطقه از لباس‌های کُردی بیشتر شده هست و دلیل این مسئله مـی‌تواند زیبایی و تنوع پارچه‌های حال حاضر باشد.

این خیـاط سنندجی درون پایـان یـادآور شد: هرچند کـه خودم بیشتر دوختن لباس کُردی را مـی پسندم اما طی سالیـان اخیر مدل های متنوعی بـه بازار آمده و سلایق مشتریـان نیز تغییر کرده است، بـه همـین دلیل برخی از مدل‌های کنونی بـه تاثیر از مدل‌های غربی برگرفته شده است.

لباس کُردی مطابق باورهای شرع مقدس دین اسلام است

لباس کُردی کـه در تنوع بـه سان گل‌های رنگارنگ بهاری مـی‌باشد، این امتیـاز را دارد کـه بسیـار پوشیده بوده و مطابق باورهای شرع مقدس دین اسلام پدید آمده است.

از دیگر نکات حائز اهمـیت نیز مـی‌توان بـه منطبق بودن این لباس با ویژگی‌های جغرافیـایی خاص منطقه و سردسیری بودن استان کردستان اشاره کرد کـه از آن جمله مـی‌توان بـه وجود کلاه‌های نمدی، سه‌روین یـا سربند (نوعی پارچه کـه به دور سر مـی پیچند)، پشتوین یـا شمال کمر، چه‌تفه (بافته‌ای استوانـه‌ای مورد استفاده به منظور ساق پاها)، قولوانـه یـا قول‌بند (ساق بند دست‌ها) و چارکه نوعی شنل زنانـه اشاره کرد کـه همـه این موارد جهت حفاظت از سرما و گرفتار نشدن بـه بیماری‌های سینوزیت و یـا امراض کلیوی و … مورد استفاده قرار گرفته است.

اکنون بسیـار نیکوست کـه این لباس زیبا را کـه هم محجب بوده و هم با فرهنگ بومـی منطقه کردستان سازگار هست بیشتر بـه کار ببریم و اجازه ندهیم مدل‌های غربی و ‌ایی را کـه با فرهنگ و شرع مقدس دین اسلام سازگاری ندارند، درون منطقه رواج پیدا کنند.

منبع: sharnews.com




[طرح پولک دوزی روی لباس محلی طرح پولک دوزی لباس محلی]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Thu, 02 Aug 2018 01:34:00 +0000



کانال تولیکا خمین

اسم فروشگاه پوشاک زنانـه - pou.wikipici.ir

اسامـی نمایندگان رسمـی فروش تولیکا:

1-تهران: کانال تولیکا خمین شـهرک غرب،مـیدان صنعت،مجتمع تجاری مـیلادنور،طبقه همکف ورودی2،پلاک11

2- تهران: کوی نصر(گیشا)،بین خیـابان پنجم وهفتم،پلاک 82

3- تهران: مـیدان پونک،پاساژبوستان،دور رینگ اصلی

4- تهران اتوبان ستاری،نبش خیـابان پیـامبر،مرکز خرید کوروش،طبقه همکف

5- تهران: خیـابان پیروزی،جنب خیـابان نبرد،مجتمع تجاریـاء،طبقه اول،پلاک110

6- تهران:فلکه دوم صادقیـه،مرکزخریق،طبقه همکف

7-تهران: 6متری شانزه لیزه،پلاک 95

8- رشت: خیـابان اعلم الهدی،پاساژ سپیدرود

9- رشت-خيابان فلسطين روبروي نمايندگي ايرانسل- فروشگاه تولیکا

10- شیراز:چهارراه 15 خرداد،ابتدای خیـابان قصرالدشت،مجتمع تجاری پارسه،طبقه اول،واحد7

11- اردبیل:خیـابان نایبی،جنب هتل شیخ صفی،فروشگاه تولیکا

12- قشم1: سی تی سنتر،طبقه همکف،لاین بانک ملت،پلاک 1041

13-قشم2: سی تی سنتر،طبقه اول،لاین p،پلاک 2160

14- لرستان :دورود،خیـابان شریعتی،روبروی مرکزخریدفدک،فروشگاه تولیکا

15-لرستان دورود،خیـابان شریعتی،نبش مـیدان مرکزی،فروشگاه تولیکا

16- استان فارس(گراش): گراش،جنب بانک پارسیـان

17- نظرآباد:خیـابان انقلاب،بعدازخیـابان جانبازان

18- اصفهان:مـیدان انقلاب،پاساژ سپاهان،طبقه اول

19-خمـین:بلوار منتظری، فروشگاه تولیکا

منبع: tulikamode.com

Aktualisiere deinen Browser

Du benutzt einen Browser, der von Facebook nicht unterstützt wird.

Für ein besseres Nutzererlebnis gehe bitte auf einer dieser Webseiten und lade dir die neuste Version deines bevorzugten Browsers herunter:

منبع: facebook.com

محصولات[ ویرایش ]

از سال ۲۰۰۷ زارا هم به منظور زنان و هم به منظور مردان لباس تولید مـی‌کند، کانال تولیکا خمین هر کدام از بخش‌های پوشاک زنانـه و مردانـه این برند تقسیم مـی‌شوند، بـه پوشاک بالاتنـه، پایین تنـه، کیف، کلاه و کمر، زیورآلات، کفش، لوازم آرایشی و بهداشتی، لباس شب، لباس خواب ، پوشاک کودکان و نوزادان و اجناس جانبی مانند دستکش، چتر، کیف پول، عطر و ادکلن و...

در حال حاضر معیـار اندازه بدن لباس‌های زنانـه زارا بـه شماره ۱۲ آمریکا و ۱۴ بریتانیـا و یـا اندازه‌های خیلی بزرگ نزدیک شده است. کانال تولیکا خمین [۹]

تولید و توزیع[ ویرایش ]

فروشگاه زارا برخلاف دیگر فروشگاه‌های زنجیره‌ای لباس بسیـاری از مراحل مختلف درون زنجیره تامـین، طراحی، تولید و توزیع محصولات خود را بـه طور مستقیم کنترل مـی‌کند.

زارا درون سال ۱۹۸۰ کارخانـهٔ خود را درون شـهر لاکرونیـا کـه به خاطر صنعت نساجی‌اش شناخته شده هست راه اندازی کرد و در سال ۱۹۹۰ درون روش تولید و توزیع امکانات خود نوآوری‌های زیـادی بـه وجود آورد، این رویکرد کـه توسط شرکت تویوتا طراحی شده، سیستم فقط درون زمان (به انگلیسی : Just-in-time) نامـیده مـی‌شود و به اختصار بـه شکل (JIT) نوشته مـی‌شود. کانال تولیکا خمین این روش شرکت را قادر ساخت که تا یک مدل تجارت جدید ایجاد کند کـه اجازه مـی‌دهد کنترل و مـهار مراحل تولید از مواد که تا ساخت، تکمـیل محصول و توزیع بـه فروشگاهها درون سراسر جهان تنـها چند روز زمان ببرد. [۱۰] [۱۱]

با توجه بـه استراتژی طراحی این شرکت، درون مجله تجارت جهانی (به انگلیسی : Businessworld Magazine ) مقاله‌ای منتشر شده هست که زارا را اینگونـه توصیف مـی‌کند: "زارا یک مقلد مد(به انگلیسی : Fashion imitator) بود، کـه تمرکز کار شرکت خود را توجه بـه درک درخواست مشتری از اقلام مد و سپس تحویل سریع آن اقلام گذاشته هست و نـه ارتقای پیش بینی روند گرایش‌های فصل از طریق "شوهای مد" (به انگلیسی : fashion show) و تاثیر از کانال‌های مشابه کـه در صنعت مد بـه طور سنتی از آنـها استفاده مـی‌شده است." [۱۲]

۵۰% از محصولاتی کـه زارا بـه فروش مـی‌رساند، درون اسپانیـا تولید شده است، ۲۶% آن درون سایر نقاط اروپا و ۲۴% باقی درون کشورهای آسیـایی و آفریقایی و دیگر نقاط جهان تولید مـی‌شوند. بنابراین مادامـی کـه برخی از رقبا تمام تولیدی‌هایشان را بـه آسیـا برون سپاری کرده‌اند. زارا شیک ترین اقلام را-نیمـی از تمام کالاها- درون یک دوجین کارخانـهٔ متعلق بـه شرکت درون اسپانیـا و پرتغال بـه خصوص گالیسیـا و شمال پرتغال تولید مـی‌کند کـه تا حدودی ارزان تر از بسیـاری نقاط اروپای غربی است. درون نتیجه این پوشاک عمر مفید طولانی تر با هزینـه تولید کمتری دارند، درون عوض تولید لباس‌های ساده مثل تی‌شرت را بـه تولیدکننده‌های ارزان قیمت مثل ترکیـه و چین سپرده است.

زارا نسبت بـه شرکت‌های مشابه مـی‌تواند محصولات بطور قابل توجه بیشتری درون سال تولید کند، تولید حدود ۱۱۰۰۰ کالای مجزا بـه طور سالانـه کـه در مقایسه با ۲۰۰۰ الی ۴۰۰۰ قلم تولید رقبای کلیدی خود درون سال رقم قابل توجهی است. روند طراحی و تولید یک محصول جدید که تا اتمام آن کالا درون فروشگاه‌های زارا حدود چهار یـا پنج هفته زمان مـی‌برد و این شرکت مـی‌تواند اقلام موجودش را درون زمانی کمتر از دو هفته بـه کلی عوض کرده و با محصولات جدیدی جایگزین کند. کوتاه شدن چرخهٔ عمر محصول بـه معنی موفقیت بیشتر درون "نشست ترجیحات مصرف کننده" مـی‌باشد، اگر یک طرح درون عرض یک هفته خوب بـه فروش نرود از مغازه‌ها جمع شده، سفارش‌ها بیشتر لغو مـی‌شوند و طرح‌های جدید پیگیری مـی‌شوند. [۱۳]

زارا متکی بر فناوری اطلاعات پیچیده، مانند رایـانـه‌های جیبی با قابلیت انتقال بی سیم هست که درون دست مدیران فروشگاه بـه منظور نظارت بر مشتریـان تغییرات مدهای آنی قرار گرفته است. این شرکت طیف وسیعی از طرح‌های اولیـه دارد کـه بیش از سال بـه سال اجرا شده‌اند اما برخی از طرح‌های نوین آن کمتر از چهار هفته مـی‌توانند درون قفسه‌های فروشگاه‌ها بمانند، که تا طرفداران زارا بـه بازدید مکرر تشویق شوند.

با توجه بـه مـیانگین تعداد فروشگاه‌های مراکز شـهر درون اسپانیـا انتظار مـی‌رود متوسط بازدید سالیـانـه مردم از مغازه‌های لباس فروشی حدود سه بار باشد، این درون حالی است، کـه این رقم به منظور زارا بیش از ۱۷ بار درون سال مـی‌باشد. [۱۴] [۱۵]

در تاریخ ششم سپتامبر سال ۲۰۱۰ سازمان عصر امور مالی گزارشی داد، مبنی بر اینکه ایندیتاولین بوتیک آنلاین خود را به منظور برند زارا کـه بهترین فروش را داشته راه انداخته است، این وبسایت درون اسپانیـا، انگلستان، پرتغال، ایتالیـا، آلمان و فرانسه شروع بـه کار کرد کـه از جمله مـهمترین کشورها به منظور ۷۶ بازار شرکت درون اروپا بودند.

هنگامـیکه درون مورد دیر پیوستن این شرکت بـه فروش اینترنتی سوال شد، پابلو آیلا (به انگلیسی : Pablo Isla) مدیراجرایی شرکت اذعان داشت، آنـها قبل از راه‌اندازی فضای مجازی درون انتظار تقاضا به منظور تولید بودند.

تمام محصولات زارا بـه طور آنلاین نیز بـه همان قیمتی کـه در مغازه‌های سطح شـهر هستند بـه فروش مـی‌روند و مشتریـان بین گزینـه‌های معمول محدودهٔ روش‌های پرداخت اینترنتی و تحویل پستی مـی‌توانند، روشی را کـه مـی‌خواهند انتخاب کنند. بازگرداندن اینترنتی و سیـاست ارزی نیز با سیستم فروشگاه یکسان است، بـه طوری کـه به مشتریـان ۳۰ روز زمان داده مـی‌شود که تا اگر ذهن خود را عوض د، بتوانند کالای خریداری شده را بعد بدهند. بـه پیشنـهادات، انتقادات و سوالات مشتری‌ها نیز توسط اپراتور خدمات بـه مشتریـان یـا از طریق پست الکترونیکی و یـا پیـامک رسیدگی مـی‌شود، ایندیتاعلام کرده است، کـه اجازه خرید با برنامـه‌های کاربردی آی فون و آی پد نیز بـه زودی درون دسترس خواهد بود. [۱۶]

در تاریخ ۴ نوامبر سال ۲۰۱۰ زارا خدمات آنلاینش را بـه ۵ کشور دیگر توسعه داد، کشورهای اضافه شده شامل اتریش ، ایرلند ، هلند ، بلژیک و لوکزامبورگ بود، همچنین درون سال ۲۰۱۱ فروشگاه آنلاین این شرکت درون ایـالات متحده و کره جنوبی نیز راه‌اندازی شد.

فروشگاه اینترنتی بـه سادگی بـه مشتریـان این امکان را مـی‌دهد، که تا با های جستجو، پوشاک مورد نظرشان را از لحاظ نوع، رنگ، اندازه، قیمت، شماره مرجع و... انتخاب کنند، همچنین مشتریـان مـی‌توانند محصولات را با استفاده از زوم بالا با جزئیـات دقیق و از زوایـای مختلف مشاهده کنند.

در سال ۲۰۱۱ زارا با راه انداختن سه شعبه جدید درون سیدنی ، ملبورن و آدلاید وارد بازار استرالیـا نیز شد، درون نوامبر همان سال این شرکت با بازگشایی یک شعبه وارد بازار آفریقای جنوبی نیز شد و در مارس سال ۲۰۱۲ شعبه دوم و کمـی بعد شعبه سوم را هم درون این کشور افتتاح کرد. [۱۷] [۱۸]

چالش‌های حقوق بشری[ ویرایش ]

تولیدی‌ها[ ویرایش ]

در ۱۶ آگوست سال ۲۰۱۱ یک برنامـه تلویزیونی برزیلی شرکت زارا را متهم بـه سوءاستفاده از کارگرانی کرد کـه در بخش تولیدی‌های برون مرزی این شرکت اشتغال داشتند، [۱۹] یک روز بعد یعنی درون ۱۷ آگوست همان سال سازمان نظارت منطقه‌ای کار و اشتغال سائوپائولو تولیدی‌های لباس زارا را بـه دلیل شرایط بد کار کارگران آنجا تعطیل کرد، زیرا بولیوی‌هایی کـه به طور غیرقانونی و توسط قاچاقچی‌های انسان بـه برزیل آمده بودند ۱۲ الی ۱۴ ساعت درون روز محبوس درون یک آپارتمان کوچک مجبور بـه دوختن لباس بودند و بدونب اجازه از ناظر آپارتمان حق ترک آنجا را نداشتند و حتی آب گرم به منظور و یـا غذا به منظور ناهار بـه آنـها داده نمـی‌شد، همچنین به منظور دوختن هر لباس بـه آنـها حقوقی معادل یک دلار آمریکا پرداخت مـی‌شد، درون حالیکه قیمت همان لباس‌ها درون فروشگاه‌های برزیلی حدود ۷۰ دلار آمریکا بود، بسیـاری از این کارگران مجبور بودند همـین دستمزد ناچیز را هم بـه قاچاقچی‌هایی پرداخت کنند، کـه آنـها را غیرقانونی بـه برزیل آورده بودند. [۲۰] [۲۱]

پس از این اقدام برزیل، نمایندگان زارا درون بیـانیـه‌ای گفتند کـه این اتهامات مبنی بر داری ساختگی هستند و اساساً علیـه نمایندگی‌های برون مرزی شرکت ساخته و پرداخته شده‌اند، درون حالیکه این اقدام برزیل ناقض جدی کد رفتاری با تولیدکنندگان خارجی و کارگاه‌های آموزشی ایندیتاست. آنان همچنین اذعان د کـه تمامـی کارخانـه‌های زارا به منظور برون سپاری‌های غیرمجاز مسئول هستند و درخواست رسیدگی فوری و نظم بخشیدن بـه وضعیت کارکنان درگیر را کرد.

گروه ایندیتبا همکاری وزارت کار برزیل، نظارت بر روند سیستم تولید تمام کارپردازان و تولیدی‌های داخل کشور را تقویت و تحکیم بخشیدند که تا اطمـینان حاصل کنند، چنین اتفاقی دوباره رخ ندهد. [۲۲]

سو استفاده از کارکنان فروشگاه[ ویرایش ]

در ۲۱ مارس سال ۲۰۱۲ یک برنامـهٔ تلویزیونی کنکاش گری-روزنامـه نگاری کـه مامور نقد و بررسی درون سوئد هست گزارشی مبنی بر شـهادت ۲۵ مورد سوء استفادهٔ شدید علیـه کارکنان زارا درون سوئد و اروپا منتشر کرد کـه هم شامل کارکنان عادی و هم مدیران فروشگاه‌ها مـی‌شد، نمایندگی زارا به منظور بررسی و حل این مشکلات درون سازمان خود واکنش نشان داد.

اتحادیـه کارگران فروشگاه (تجارت) درون پاسخ ابراز د کـه زارا درون گذشته وعدهٔ بهبود داده بوده درون حالیکه توافق‌های قانونی خود را زیر پا گذاشته و اتحادیـه سازماندهی کارگران یقه سفید از قبیل مدیران فروشگاه، شیوهٔ مدیریتی شرکت زارا را "مدیریت ترس" نامـیدند.

پیوند بـه بیرون[ ویرایش ]

منبع: wikipedia.org




[اسم فروشگاه پوشاک زنانـه - pou.wikipici.ir کانال تولیکا خمین]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Fri, 27 Jul 2018 04:48:00 +0000



تمامی مطالب این سایت به صورت اتوماتیک توسط موتورهای جستجو و یا جستجو مستقیم بازدیدکنندگان جمع آوری شده است
هیچ مطلبی توسط این سایت مورد تایید نیست.
در صورت وجود مطلب غیرمجاز، جهت حذف به ایمیل زیر پیام ارسال نمایید
i.video.ir@gmail.com