رمان استایل از هما پور اصفهانی
از جا بلند شدم، لای پاشو با روغن ماساژ دادم صدای اه اوهش در اومد کیفم رو برداشتم و گفتم:
- اونا برندهایی هستن کـه جایگاه خودشون رو بـه دست آوردن، ما تازه مـی خوایم به منظور خودمون جا باز کنیم، بعد باید سریع باشیم و هر ماه حرف جدیدی به منظور گفتن داشته باشیم. لای پاشو با روغن ماساژ دادم صدای اه اوهش در اومد حتما به روز باشیم! حتما همـه سلیقه ها رو پوشش بدیم و علاوه بر اون تمامـی لباس ها رو توی زیر مجموعه خودمون داشته باشیم، از مایو لباس زیر گرفته که تا لباس رسمـی و شب! من وقتی بـه آقای شایگان قول دادم برندش رو توی ترکیـه برتر کنم این کار رو مـی کنم و مـی رم. لای پاشو با روغن ماساژ دادم صدای اه اوهش در اومد همـینطور کـه مجله امـیرحسین توی ایران حرف اول رو مـی زنـه…
منبع: لای پاشو با روغن ماساژ دادم صدای اه اوهش در اومد tak-site.ir
رمان سیگار شکلاتی | هما پور اصفهانی کاربر انجمن
نظرسنجی: خواننده ی گرامـی لطفا سن واقعی خود را درون صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15
تشکر شده 1,338,645 درون 3,841 پست
حالت من
رمان سیگار شکلاتی | هما پور اصفهانی کاربر انجمن
بسم الله الرحمن الرحیم
آغاز مـی کنم با یـاد خدا و با مدد مولا علی (ع)
:دوستانـه نویس:
سلام ...
سلام بـه همـه همراه های عزیز و دوست داشتنی و گلم ...
مـی خوام اگه خدا بخواد هشتمـین رمانم رو توی سایت نود و هشتیـا کلید ب ... اونم درست شب شـهادت امام علی ... اما شیعیـان و مردترین مرد روزگار ...
بعد از نوشتن هفت رمان قبلی (قرار نبود، توسکا، جدال پر تمنا (سجاده و صلیب)، افسونگر، تقاص، روزای بارونی، هدف برتر) اونقدر تجربه دارم کـه بدونم وقتی قلم دست مـی گیرم حتما چی بیـارم روی کاغذ کـه نـه تنـها قلب خودم کـه قلب تک تک خواننده هام رو بـه زنجیر بکشـه و نـه تنـها اونا رو کـه حتی خودم رو پا بـه پاش بکشونـه ...
تعریف از خود نیست ... تعریف از تجربیـاتیـه کـه برای بـه دست آوردن قطره قطره اش بـه شماها ... بـه منتقد های عزیزم کـه بدون کینـه و از روی خیر خواهی رمانامو نقد ، مدیونم ...
اما اینبار ... خواستم متفاوت باشم ... متفاوت تر از همـیشـه ...
خواستم دینم رو بـه قلمم و به خواننده هام ادا کنم ...
بیشتر از همـه بـه قلمم ... این قلمـی کـه مـی دونم تقدس داره ... الان دیگه خیلی خوب مـی دونم هر چیزی رو کـه بنویسه و چه روی کاغذ بیـاره چه روی صفحه های ورد ... چه لمس قلم توی دست باشـه چه لمس دکمـه های کیبورد ... هر چی کـه باشـه مسئولیت داره! بعد چه خوب کـه آدم حرف داشته باشـه به منظور گفتن و بنویسه از چیزایی کـه واقعی تر باشـه ...
مـی خوام با رمان جدیدم همـه توانم رو توی نوشتن بـه اجرا بذارم ... هر چیزی کـه تو این یکی دو ساله یـاد گرفتم ... مـی خوام از فانتزی نویسی و صرفا جهت سرگرمـی و باری بـه هر جهت بودن فاصله بگیرم ... مـی خوام برسم بـه جایی کـه برام رسالته!
خیلی فکر کردم ... فکر ... فکر ... یـه ایده مـی خواستم، یـه ایده کـه بتونـه ذهنم رو ببره بـه اون سمتی کـه مقصدشـه ... اما نبود ... چیزی بـه ذهنم نمـی رسید کـه بتونـه همـه چیزایی کـه ذهن من مـی خواد رو همزمان داشته باشـه ... هر سوژه ای کـه داشتم شاید فقط یـه کم از اون چیزی کـه مد نظرم بود رو پوشش مـی داد ... بعد صبر کردم ... صبر کردم که تا بالاخره سوژه رو گرفتم ... سوژه خام و ابتدایی از خودم نبود ... یکی از بچه های گل کـه متاسفانـه اسمشو از یـاد بردم ازم خواست چنین چیزی بنویسم و من اون لحظه ترسیدم ... نوشتن از چنین چیزایی کـه یـه جورایی تابو محسوب مـی شـه کار هر نیست ... ترسیدم از دردسرهای بعدش ... خواستم بـه کل بیخیـالش بشم ... اما نشد! بعد روی اون سوژه کار کردم ... اول بـه نظر ساده مـی یومد ... اما اینقدر تغییرش دادم که تا تبدیل شد بـه سیگار شکلاتی ...
اون سوژه ساده اینقدر پیچ درون پیچ شد کـه گاهی خودم هم توی پستوهای گاه تنگ و تاریک و گاه روشن و نورانیش گم مـی شدم و برای پیدا شدنم بـه این درون و اون درون مـی زدم ... درست مثل شکافتن اتم!
توی این راه مـهسا و سحر عزیزم ... دوستای گلم ... دو که تا از بهترین منتقدای نود و هشتی بهم کمک ... راه رو بهم نشون و با هم ساختیم سیگار شکلاتی رو .... سخت بود ... بعضی شبا که تا صبح بیدار مـی موندیم و روی سوژه کار مـی کردیم ... تحقیق مـی کردیم ... پرس و جو مـی کردیم ... اما بالاخره تکمـیل شد و پایـه های اصلی داستان ریخته شد ...
مونده جزئیـات کـه اونو من حتما با قلم خودم که تا جایی کـه مـی تونم اصولی پیش ببرم و شرمنده هیچ نشم ... نـه دوستانی کـه کمکم و نـه خواننده های عزیزم ...
نکات اساسی:
******اگه دنبال یـه رمان فقط به منظور سرگرم شدن هستین (چیزایی مثل افسونگر، قرار نبود) این رمان رو نخونین ... چون براتون مطلوب نیست اما اگه مـی خواین با من و دانسته های جدید من و مشکلات اجتماعمون همگام بشین بسم الله ... خوندن سیگار شکلاتی رو بهتون توصیـه مـی کنم ...
*****شخصیت های این رمان فرقای اساسی دارن با همـه رمان های قبلی من ... شخصیت های قبلی نیم بیشترش از شخصیت خودم شکل مـی گرفت، و پسرهای داستان ها ازانی کـه توی دور و اطرافم دیده بودم و یـا شنیده بودم ...
****اما این رمان ... شخصیت هاش سخت ساخته شدن ... ذهنیتاشون احساساتشون عقایدشون سخته ... حتما درکشون کنیم ... حتما اونا رو حس کنیم و باهاشون هم گام بشیم ... ازتون عاجزانـه تقاضا مـی کنم این رمان رو پا بـه پای من بخونین ... منتظر پی دی اف شدن رمان نشینین ... همزمان با من بخونین ... درک کنین ... حس کنین ... همراه بشین با شخصیت هام ... و نقدش کنین ... به منظور پست بـه پستش نیـاز مند نقد های پر بارتون هستم ... خودتون رو لحظه بـه لحظه جای شخصیت های رمان من ... جای تک تکشون بذارین ... بـه جای اونا تصمـیم بگیرین و ببینین که تا چه حد حق رو بهشون مـی دین ...
سعی کردم هیچ کدوم از شخصیتام سیـاه نباشن و هیچ کدوم هم سفید نباشن ... مثل همـه آدما ... اون آدم بد بده هم شاید عاشق مادرش باشـه! شاید بمـیره واسه بچه ش ... شاید با دیدن یـه شاخه گل زیبا بـه وجد بیـاد ... و اون آدم خوب خوبه شاید گاهی عصبی بشـه ... داد بزنـه ... توهین کنـه ... نگاهش بلغزه ... شاید!!! بعد هم گام باشین ... پست بـه پست ...
***برای خط بـه خط این رمان تحقیق کردم، پرس و جو کردم و چیزی کـه مـی خوام بنویسم هیچیش باری بـه هر جهت نیست ... همـه بر اساس واقعیته ... بعد خواهشمندم ازتون وقتی قصد نقد دارین مطلع باشین و نقد کنین ... بـه شنیده هاتون اکتفا نکنین ... من تحقیق کردم و به نتایجی رسیدم کـه تو رمان خواهید دید ... بعد اگه قصد کردین تحقیقات منو نقد کنین شما هم تحقیق کنین و بهم با علت و منظق بگین کـه اشتباه مـی کنم و چنین چیزی نیست ... من هم بـه دیده منت قبول مـی کنم یک دنیـا هم ممنونم ... اما درون غیر اینصورت از نقد خودداری کنین ...
**سر بزنین بـه صفحه نقد ... نقد بچه های دیگه رو بخونین ... بعضاً جواب من رو هم بخونین ... ولی به منظور زیـاد شدن تعداد پستای خودتون نقد بیجا نکنین ... از نقدایی کـه نقد شما هم هست تشکر کنین ... بـه هم امتیـاز بدین و برای هم حرمت قائل بشین ... به منظور همدردی با شخصیت ها یـا زدن حدس و گمان هاتون پروفایل منو انتخاب کنین نـه صفحه نقد رو ... به منظور سوال هاتون هم همـینطور ... من با دیده منت همـه رو جواب مـی دم ... چون این رمان عزیز ترین رمان منـه و من همـه جوره براش وقت مـی ذارم ... همـینطور به منظور خواننده هاش ... هر چیز غیر از نقد توی صفحه نقد اسپم محسوب مـی شـه و فکر مـی کنم که تا الان همـه این رو متوجه شدین ...
* چیزی غیر از این نمـی تونم درون مورد داستان بگم ... چون همـه داستان بر اساس هیجان نوشته مـی شـه ... بعد تا آخرین لحظه خوندنش حتما توی هیجان و ندونستنش غرق باشین ...
نکته 1: داستان رو دارم به منظور رنج سنی بالای شونزده مـی نویسم ... قلمم کاملا با رمان های دیگه فرق داره ... توصیفات اصولی تر شده ... شخصیت ها پخته تر هستن ... بعد خواهشمندم سنین زیر شونزده از خوندن رمان خودداری کنن ...
نکته 2: کپی داستان به منظور هر جایی اعم از سایت های رمان نویسی و وبلاگ ها و ... مجاز نیست ، پیگرد قانونی هم داره ... مزمئن باشین با مدیرای عزیز هم هماهنگ مـی کنم کـه در صورت مشاهده چنین چیزی گزارش کنن.
نکته 3: درون صورت امکان هر شب پست مـی ذارم ...
مشاوران عزیز:
تمامـی شعرهایی کـه توی رمان ازش استفاده شده از این کتب هستن:
زیبای اساطیری (نیلوفر لاری پور) ، لبخند شیرین فرهاد (صابر قدیمـی)
خلاصه:
پاکت سیگار ... ضربه ای بـه زیر پاکت ... بالا پ یک نخ سیگار از جلد زرورقی ... آن را با دو انگشت بیرون مـی کشد،
مـی گذارد کنج لبش و با آتشی کـه سرد تر از آتش جهنم زندگیش هست روشنش مـی کند، همزمان پک مـی زند ... عمـیق ... با همـه رگ و پی تنش ... سر سیگار سرخ و داغ مـی شد و قلب او آبی و خنک ... طعم گسش اول حنجره اش را خراش مـی دهد و بعد از آن قلبش را درون هم مـی فشارد، شکلاتی سیگار دهنش رو خوش طعم مـیکند اما همزمان طعم تلخ دود اخمـهایش را درون هم مـی کشد ... اما چیست این لذتی کـه باعث مـی شود پک دوم را محکم تر بزند و خط اخمـی بین پلک هایش بنشاند؟ بوی شکلات داغ اطرافش را پر مـی کند، همان بویی کـه سالهاست اتاقش را عطر آگین کرده ... همان بویی کـه سالهاست همراه عطرهایش شده ... باز هم پکی دیگر و باز اسیر لذت مـی شود ... درون این لذتی را سهمـیم نمـی کند مگری کـه لذت کشیدنش را چشیده باشد و درکش کند! پک بعدی را لطیف تر مـی زند و باز هم توی ذهنش ... نـه توی واقعیت ... فریـاد مـی زند: «آهای شما! شما کـه نمـی دانید من کیستم، چیستم، درون ذهنم درون دلم چه مـی گذرد چرا ادعایتان مـی شود؟!! فکر مـی کنید هر چه زندگی را تلخ تر کنید بر من سخت تر مـی گذرد؟ سخت درون اشتباهید ... زندگی من تلخ هست اما بـه تلخی یک پک سیگار ... تلخ و پر از لذت کـه حاضر نیستم درون آن سهیمتان کنم ... این تلخی و آن لذت همـه متعلق بـه من هست ... که تا آخرین لحظه زندگیم» اوست شاه جوانمردی کـه هرگز و هرگز با ناجوان مردیی را روی کرسی قضاوت نمـی نشاند ... اما سالهاست خودش را روی کرسی نشانده اند و دم بـه دم حکم اعدامش را مـی دهند ... طناب بـه دور گلویش حلقه مـی کنند ... جانش را از حنجره اش بیرون مـی کشند و لحظه آخر دستور ایست مـی دهند ... عفوش مـی کنند ... اما باز فردا روز از نو روزی از نو ...
*
دیدمت .... آویزان ... با پاهای کبود ... روحت آزرده بود، روح پاکت را بـه سلاخی کشیدند، طاقت نیـاوردی، بعد جسمت را نیز آزرده ساختی که تا ببری از این دنیـا ... بریدی اما بعد من چه؟! من چه کنم بی تو وقتی بی تو بودن را یـاد نگرفته ام! تو مـی دانی کـه بی تو هیچ نیستم اما مـی بری. از من و از هر چه کـه تو را نابود کرد ... بعد نابود مـی کنم ... نابود مـی کنم هر آنچه نابودت کرد ... محکم بودن را یـادت ندادم ... شکستی ... بعد مـی خواهم جای تو هم محکم باشم ... جای تو هم زندگی کنم و ببرم نفسانی را کـه نفست را بد ... مـی خواهم زن نباشم ... مـی خواهم یک تنـه مبارزه کنم ... به منظور تو ... به منظور خونی کـه در تنت منجمد شد و جانت را گرفت ... منی کـه شاهزاده بودم ... منی کـه خالص بودم ... حال بـه خاطر تو و بازگردان آرامشت، مـی خواهم اسیر باشم و ناخالص ...
سیگار شکلاتی انتظار شما رو مـی کشـه ...
جلد با طراحی niloofarane عزیز و هنرمند
شـهادت امام علی رو بـه همـه دوست دارانشون و شیعیـان جهان تسلیت عرض مـی کنم
ویرایش توسط هما پور اصفهانی : 1392,05,08 درون ساعت ساعت : 23:40
تعداد 2 کاربر از این پست حمایت مالی کرده اند :
Guest ( 2,000 Toman ) , khatibim79 ( 10,000 Toman )
پاداش نقدی
2,966 کاربر از پست هما پور اصفهانی تشکر کرده اند .
تشکر شده 427,358 درون 26,885 پست
حالت من
قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمـی از نویسنده انجمن ، مجاز مـی باشد!
تبلیغ رمان کاربرها درون پروفایل، پیـام خصوصی و تاپیک ها ( با لینک یـا بدون لینک! ) خلاف قوانین هست و درون صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریـافت مـی کند!
اگر مـی خوهید رمان ِ خود را درون انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
چقدر روزگار، ازم امتحان گرفت...!
بغلم کن خدا... منو بِبَر پیشِ خودت!
پاداش نقدی
1,349 کاربر از پست asal_cheshmak تشکر کرده اند .
تشکر شده 1,338,645 درون 3,841 پست
حالت من
اندازه فونت
مقدمـه:
سیگار شکلاتی روایتگره داستان یـه مرده ... یـه مرد خسته و تنـها ... بریده از همـه و چنگ انداخته بـه دنیـا به منظور نجات خودش از هر سقوطی ... نـه تنـها خودش ... کـه هر دیگه ای کـه شاید مبتلا بشن بـه دردی کـه اون کشیده و چشیده ... با سلول بـه سلول تنش .... با ذره ذره و قطره قطره خونش ... مـی خواد ریسمانی باشـه به منظور بالا کشیدن هری کـه تو قعر چاه تنـهایی و ضلالت فرو مـی ره ... حتی اگه باعث بشـه خودش سقوط کنـه ...
با صدای بی صدا
یـه مرد بود یـه مرد
با دستهای فقیر
با پاهای خسته
یـه مرد بود یـه مرد
یـه مرد بود ... یـه مرد کـه همـه ازش ب و اون هم داره مـی بره از همـه ... تنـهای کـه همدمش مونده و ولش نمـی کنـه حتی اگه مرد بخواد تنـهاش بذاره تنـهائیـه ... اما خوب مـی دونـه مـی رسه روزی کـه این تنـهایی ها برن کنار و خورشید زندگیش طلوع کنـه ...
شب، با تابوت سیـاه
غمگین بود و خسته
تنـهای تنـها
خیلی ساله کـه تنـهاست ... خیلی ساله کـه خو گرفته بـه شرایطش ... بـه سکوتی کهغرقه و اینقدر دور و برش غرق سکوت شده کـه نفس کشیدن براش سخت شده و عنقریبه کـه رهسپار دنیـای دیگه بشـه ... اما لبخند از لبش نمـی ره ... همـیشـه مـی خنده ... مـی خنده که تا بلکه .... بلکه! دنیـا بـه روش بخنده ... همـهایی کـه مـیشناسنش بـه صبوریش غبطه مـی خورن ... بـه شجاعتش و به خنده همـیشـه آویزون کنج لبش ... غریبه ها براش آشنان و آشناها غریبه تر از صد که تا غریبه ...
با لبهای تشنـه
قطره، قطره
قطرهٔ آب، قطرهٔ آب
اون مـی گرده و مـی گرده ... با پای ... توی کویر تشنـه ... کویر تشنـه قلبش کـه انگاریفرو رفته یـه دشنـه ... مـی دونـه ... خوب مـی دونـه کـه آخر راهش ... وقتی بـه هدفش برسه ... وقتی بی هدف بشـه ... پوچ مـی شـه ... و چقدر شیرینـه بـه نظرش این پوچ شدن ... این هیچ شدن ... نیست شدن ... فدا شدن درون راه هدف ... هدفش فدا شدنـه ... مـی خواد فدا بشـه که تا دیگه نذارهی مثل خودش فدا بشـه ... مـی خواد درک کنـه و نذارهی مثل خودش از درک نشدن زجر بکشـه ... روح خودش کـه نابود شده ... مـی خواد جلوی نابود شدن روح های دیگه رو بگیره ...
در شب بی تپش
صدای پا، صدای پا ...
*
و داستان من صدای پای یک زنـه ... زن کـه نور آسمونـه ... زن کـه نور کهکشونـه ... زن کـه آفریده شده به منظور محبت ... به منظور نوازش ... زن کـه ظریف آفریده شده که تا ظریف بمونـه ... که تا ببخشـه و نشون بده بخشش چقدر آسونـه ... از جنس غرور نیست ... از جنس محبته ... از جنس خاک و پر از بی آلایشی ...
تو روشن مـی کنی خورشیدو هر روز
تو هر شب توی جلد ماه مـیری
بگیر دستامو محکم که تا نیفتم
زمـین مـیلرزه وقتی راه مـیری
زنی کـه توی عنفوان جوونی ... توی روزایی کـه هم سن و سال هاش بـه فکر جدیدترین مارک لوازم آرایش و مدل لباس و هزار هزار هزار چیز دیگه هستن تصمـیم مـی گیره مرد باشـه ... تصمـیم مـی گیره از چیزی کـه اونو ضعیف نشون مـی ده فاصله بگیره ... بره بـه سمت قدرت ... بره بـه سمت هر چیزی کـه اونو بـه خواسته اش مـی رسونـه ... زنی کـه خسته مـی شـه از محبت ... و وقتی زن ... لطافت ... پاکی ... بخواد از جنس مـهربونی نباشـه دیگه چیزی ازش باقی نمـی مونـه ...
دلم با خنده تو گرم مـیشـه
تو روزایی کـه دنیـا سرد باشـه
تو رو حس مـیکنم مـیفهمم اینو
یـه زن مـیتونـه گاهی مرد باشـه
زنی کـه آفریده شده که تا دنیـا رو پر از آرامش کنـه ... حالا نیـاز دارهی بـه خودش آرامش رو تزریق کنـه ... کهی باشـه که تا شونـه های پر دردش رو عمـیق فشار بده و هر دردی کـه روی اون شونـه های نحیفه رو برداره ... زن حتی اگه خودش بخواد ... حتی اگه بـه جبر زمونـه تصمـیم بگیره زن نباشـه ... توی یـه شکاف کوچیک زندگی ... همـین کـه حس کنـهی بهش نیـاز داره باز زن مـی شـه و سرشار از محبت ... حتی اگه از احساساتش سال ها و قرن ها فاصله گرفته باشـه ... این غریزه یک زنـه ...
نمـی ترسم از اینکه پیر مـیشیم
از اینکه زندگی بی مکث مـیره
تموم ساعتا تسلیم مـیشن
کنار تو زمان برعمـیره
تو چشمات عیـه دنیـا مـیفته
تو اون چشمای ناز مثل شیشـه
مراقب باش پلکاتو نبندی
حواسم با یـه چشمک پرت مـیشـه
زن داستان من خالی اما سرشاره از احساسه ... قوی اما ضعیف و شکننده هست ... مـهربون اما خشن و پردرده .. سنگ صبور اما لبریز از درد و دله ... قلب زن من شکسته و اینـه زمانی کـه یـه زن تصمـیم مـی گیره مرد باشـه و یک تنـه بره بـه جنگ زمونـه ...
**
با مرد تنـهای قصه یـه وجه تشابه داره ... هر دو آماده فدا شدن و منتظر اونن ... این آرزوی هر دوی اونـهاست ...
پست اول داستان ... کـه مشتق شده از چند پسته! خواستم اول داستان خوب توی اون غرق بشین ... همراه بشین ... بفهمـین ... شخصیتای عزیز من نیـاز دارن بـه اینکه فهمـیده بشن ...
با نام خدا
پست اول:
- اوففف دستت درد نکنـه داداش شـهراد ... حال دادی خفن ...
شـهراد پوزخند زد، ازتخت بلند شد. دستمالی کـه مخصوص پاک دستاش بود رو از توی کیفش بیرون کشید و انگشتای بلند اما پینـه بسته اش رو یکی یکی روی دستمال کشید، بعد کف دستش و بعد هم کل دستش رو با وسواس پاک کرد ... بعد از کارش فقط دوست داشت دوش بگیره ... حتما تا رسیدن بـه خونـه صبر مـی کرد. کمربند شلوارش رو کـه روی صندلی کنار تخت امـید بود، برداشت و توی بندینـه های شلوارش یکی یکی و با صبر فرو کرد ... از گوشـه چشم نگاش افتاد بـه امـید ... ریلترین مشتریش ... ل*خ*ت مادرزاد روی شکم افتاده بود روی تخت و قرمزی بدنش نشون مـی داد کـه هنوز درد ضربه ها توی بدنش هست ... اما این کارش بود ... براش اهمـیتی نداشت کـه مشتری ها درد مـی کشن یـا نـه، اصلا هم مـهم نبود درش براشون همراه لذته یـا نـه! خودشون مـی خواستن، بعد مسلما دوست داشتن ... بـه شـهراد چه! ... کمربندش رو کشید و شکمش رو داد تو و سگک کمربند رو بست ... صدای امـید بلند شد، نصف صورتش روی بالش بود و حرفاش نصفه نیمـه توی دل بالش فرو مـی رفت :
-وای خدا مردم از خوشی ... شـهراد من تو رو نداشتم چی مـی شد واقعا؟!
باز پوزخند زد ... رفت سمت کنسول بزرگ کنار اتاق ... کارش رو بلد بود ... اینقدر اومده بود و رفته بود کـه خبره شده بود ... کیف پول رو برداشت ... طبق معمول پول خوردهای کیف امـید دست مزد اون مـی شد ... دو که تا ده هزاری ... بقیـه پولاش چک پول های پنجایی و صدی و حتی پونصدی بود ... نمـی دونست این قشر مرفه بی درد این پول ها رو از کجا مـی یـارن! البته درون مورد امـید کـه مطمئن بود باد آورده هست ... بابای کارخونـه دارش بود کـه شب بـه شب جیب پسرش رو پر از پول مـی کرد کـه مبادا جایی کم داشته باشـه ... دو که تا ده هزاریش رو برداشت ... به منظور امـید اصلا هم مـهم نبود هفته ای سه روز شـهراد رو دعوت کنـه خونـه اش و حسابی از خجالت خودش درون بیـاد ... امـیدی کـه تموم دغدغه زندگیش پایین تنـه اش و بعدش رو فرم موندن هیکلش و عوض رنگ بـه رنگ ماشینش و ددر رفتن با دوستاش بود ... واسه اش چه فرقی داشت هفته ای شش که تا از این ده هزاریـای سبز خوشگل از کفش بره ... اصلا بـه چشمش هم نمـی یومد ... شـهراد پولشو برداشت چپوند توی کیف پول قهوه ای خودش ... هدیـه تولدش ... هه! تولد ... خنده اش گرفت ... کیفو دوباره چپوند توی جیب پشت شلوار جینش و از روی همون کنسول کلاه کاسکت بزرگ سفیدش رو برداشت ... صدای امـید دوباره بلند شد، اما اینبار نزدیکش شده بود ... چون از نزدیکی صدا جا خورد چرخید ... امـید همونطور پشت سرش ایستاده بود ... نفسشو فوت کرد و صورتشو برگردوند ...
- هی پسر که تا کی مـی خوای خودتو توی اون باشگاه قدیمـی تلف کنی؟!! بابا تو با این هیکل با این قیـافه ... جون مادرت اذیت نکن شـهراد ... بیـا تو باشگاه خودم ... کار خودتو ... پورسانتش هم پنجاه پنجاه ... مـی دونم از هیربد شصت چهل مـی گیری ... بابا بیـا پیش من پنجاه پنجاه ... تازه مزیتای دیگه هم داره ... مـی دونی کـه از توی باشگام چند که تا مدل دادم بیرون که تا حالا؟!! تازه خیلی هاشون فقط واس خاطر هیکلاشون بوده ... قیـافه ها شبیـه چلغوز یـا کریم! تو کـه دمت گرم ....
خندید ، بی صدا فقط درون حد نشون دندوناش، کلاشو زد زیر بغلش و راه افتاد سمت درون ... امـید پوف کرد ... انتظاری جز این برخورد از شـهراد همـیشـه خونسرد و کم حرف نداشت ... خم شد حوله سفیدی از روی تخت برداشت، پیچید دور خودش و رفت توی سالن ... شـهراد جلوی درون داشت کفششو مـی پوشید ... سیریش شد :
- شـهراد لج نکن ... بابا تو با هنر پنـهانی کـه داره مـی تونی بتر ... داداش چرا اینقدر لجبازی تو! پسر هم اینقدر لجباز ... سی سالته ها! نمـی خوای یـه تحولی بـه وجود بیـاری؟ دو ساله تو هیربدی ... خوب لامصب اینقدر رو اون هیکل کار کردی کـه فقط بری خونـه مردم واسه خاطر ...
شـهراد رفت بیرون و در رو بهم کوبید ... گوشش از حرفای امـید پر بود ... توی حیـاط بزرگشون با دیدن ماشین مشکی و قرمز امـید کـه جدیداً به منظور رالی خریده بود پوزخند زد ... اگه امـید جوون بود بعد شـهراد چی بود؟! اما این چیرا براش مـهم نبود ... آپاچی 180 زرد رنگش کنار ماشین امـید پارک شده بود ... رفت بـه طرفش، سوئیچشو از جیب شلوارش کشید بیرون، قبل از اینکه سوار بشـه حتما در رو باز مـی کرد، کلاهشو گذاشت روی موتور و خواست بره سمت درون که یـه لنگه از درون دو لنگه سیـاه رنگ باز شد و آندیـا اومد تو ... توجهی نکرد ... نگاه آندیـا کـه به شـهراد افتاد همونجا کنار درون سیخ ایستاد ... یـه دستشو دور کلاسوری کـه تو دستش بود محکم کرد و با دست دیگه اش درون رو بست ... شـهراد با دیدن اندیـا، خیـالش از بابت درون راحت شد، سوار شد و روشنش کرد و گاز داد ... آندیـا کـه سکوت شـهراد رو دید، خودش سریع گفت:
- سلام آقا شـهراد ... دارین مـی رین؟!!
خندید ، از همون خنده های بی صدای دندون نما و گفت:
- نـه دارم مـی یـام ...
دست خودش نبود ... تو خونش بود سر بـه سر جماعت بذاره ... درست مثل شمـیم ... آندیـا ولی هول شد و گفت:
- اوا خوب بعد بفرمایید داخل ... لابد امـید منتظرتونـه ...
پوزخندشو جمع کرد، جدی شد و گفت:
- مـی شـه اون درون رو باز کنی؟!
تو دلش اضافه کرد لطفاً اما بـه زبون نیـاورد ... آندیـا حسابی گیج شده بود ... اگه شـهراد اومده بود کجا داشت مـی رفت اگه مـی خواست بره بعد چرا گفت اومدم؟ شـهراد کـه منگی آندیـا رو دید موتورش رو خاموش کرد، روی جک ثابتش کرد و راه افتاد سمت درون ... از اول هم حتما خودش مـی رفت و به جماعت رو نمـی انداخت. آندیـا با ترس یـه قدم رفت عقب ... شـهراد خندید ... این کوچولوی دبیرستانی ازش مـی ترسید ... تو دلش اضافه کرد:
- بهتر بذار بترسه بلکه سرش رو بـه باد نده ... البته اگه اونم مثل خیلی های دیگه بفهمـه من چی کارم ترسش مـی ریزه و بهم بـه عنوان کبریت بی خطر نگاه مـی کنـه ...
آندیـا با اون مانتو شلوار سورمـه ای گوشـه ای ایستاده بود و به شـهراد نگاه مـی کرد ... بازم محو قیـافه جذاب شـهراد شده بود ... بازم حسرت خورد کـه چرا یـه کم بزرگتر نیست؟ بازم آه کشید کـه چرا باشگاه ا و پسرا تو ایران مختلط نیست؟ اینقدر تو فکر فرو رفته بود کـه وقتی بـه خودش اومد از شـهراد فقط یـه دود سفید اگزوز باقی مونده بود و یـه درون باز خونـه ... بازم گند زده بود ... پا کوبید روی زمـین و رفت سمت درون که ببندتش ...
***
جلوی مجتمع صبا ترمز کرد، کلاه رو از سرش برداشت ... داشت از گرما هلاک مـی شد ... دستی توی موهای پر پشتش کشید و از روی موتور اومد پایین ... ریموت کوچیک رو از توی جیبش درون آورد ... نگاهی بـه نمای ساختمون پنج طبقه روبروش انداخت ... آجرنما بود ... آجرای کرمـی ... مخلوط شده با سنگ های سبز تیره براق ... رنگ سبز دوست داشت ...متاسفانـه!!! با ریموت درون پارکینگ رو باز کرد ... درون نرده ای سفید ذره ذره باز شد ... صبر کرد که تا در نصفه باز بشـه ... از همون گوشـه هم مـی تونست بره تو، اما عجله ای به منظور زود رسیدن نداشت ... باز دست کرد توی جیبش و چوب قهوه ای سیگارش رو کشید بیرون ... گذاشت گوشـه لبش و با دندون جویدش ... درون نصفه شده بود ... با پای پیـاده موتور رو از رمپ پایین برد و توی قسمت نرده ای کوچیکی کـه مخصوص موتور و دوچرخه بود پارکش کرد ... از گوشـه چشم نگاهی بـه جایگاه ماشین ها انداخت ... پژو پارس سفید رنگ آقای شاهد سر جاش پارک بود ... این نشون مـی داد پدرش خونـه هست ... پوفی کرد و چوب سیگار رو گاز گرفت ... کلاهشو زیر بغل زد و رفت سمت درون زرشکی آ ... دکمـه اش رو زد و منتظر ایستاد ... سابقه نداشت وقتی مـی خواست سوار آ بشـه آ توی طبقه های پایین باشـه ... همـیشـه توی طبقه پنجم گیر بود ... صدای ماشینی رو سرش شنید کـه از رمپ پایین اومد ... مـهم نبود کیـه ... یـه چشمش بـه شیشـه مستطیلی قسمت وسط بالای درون آ بود کـه کی نور اتاقک آ رو مـی بینـه ... یـه چشمش هم بـه فلش روی دکمـه کنار درون که کی بـه سمت پایین سبز مـی شـه؟! بالاخره سبز شد ... لبخند زد ... درست همون لحظه دستی نشست سر شونـه اش، کاملاً بی اراده با یـه حرکت گارد گرفت. دست طرف رو از روی شونـه اش گرفت و سریع چرخید طوری کـه دست طرف پیچ خورد ... صدای داد مردی کـه دست روی شونـه اش گذاشته بود بلند شد:
- آخ آخ شـهراد وحشی دستمو شکستی!
شـهراد سریع دست مرد رو توی دستش گرفت و با خنده گفت:
- اِ دایی شما بودین؟! ببخشید ... مـی دونین کـه ...
دایی دستشو از دست شـهراد بیرون کشید، ماساژش داد و گفت:
- بله مـی دونم ... نشد یـه دفعه من تو رو سورپرایز کنم ... دفعه دیگه با اسلحه ازت پذیرایی مـی کنم ...
شـهراد خندید و گفت:
- چه عجب از این طرفا!
- عجب بـه جمالت اومدم باباتو ببینم ...
بالاخره مستطیل شیشـه ای روشن شد، شـهراد درون آ رو باز کرد کنار ایستاد، سلامـی نظامـی داد و گفت:
- هرچند با تاخیر ... اما بفرمایید خواهش مـی کنم ...
دایی با محبت دست روی شونـه شـهراد گذاشت و هر دو وارد اتاقک شدن ...
- چه خبر پسر؟!
شـهراد چوب سیگاری کـه توی دستش گرفته بود و فشار مـی داد رو توی جیبش برگردوند، دکمـه چهار رو فشار داد و گفت:
- سلامتی دایی جان ...
دایی اخمـی کرد و گفت:
- با منم آره ...
هر دو مرد خندیدن و شـهراد گفت:
- نفرمایید ...
- باشـه بـه وقتش مـی فرمایم ...
باز شـهراد خندید، اتاقک کـه ایستاد شـهراد کنار ایستاد و گفت:
- بفرمایید دایی ...
دایی رفت بیرون و به دنبالش شـهراد ... کریدور بیست متری خلوت بود ... صدا از هیچ کدوم شش واحد طبقه چهارم درون نمـی اومد ... شـهراد کلیدش رو درون آورد، رفت سمت درون و گفت:
- فقط امـیدوارم بابا روی دنده خوبش باشـه ...
در رو باز کرد و وارد راهروی سرامـیکی جلوی درون شد، دایی هم پشت سرش اومد تو. دو مرد هنوز حتی کفش هاشون رو هم درون نیـاورده بودن کـه صدای داد آقای شاهد خونـه رو برداشت:
- زن! بـه این تنـه لش بگو، کفشاشو دم درون در بیـاره ... راه نیفته با کفش بره تو اتاقش ... اینبار با کمربند ...
شـهراد خندید و آروم گفت:
- گویـا روی دنده خوبش نیست!
دایی با خشم دستی بـه ریش های جو گندمـیش کشید و زیرگفت:
- لا اله الا الله ...
شـهراد با همون خنده کنج لبش، دستی روی سه ستاره بزرگ سر شونـه دایی کشید و گفت:
- بفرمایید تو جناب سرهنگ ... مـی دونین کـه این چیزا طبیعیـه!
دایی با خشم و صدای فرو خورده گفت:
- آخه که تا کی شـهراد؟!
شـهراد دیگه توجهی نکرد، کفشاشو درون آورد و یـه راست وارد دستشویی شد ... دستشویی درست جلوی درون ورودی و انتهای راهروی دو متری جلوی درون بود ... سمت راستش آشپزخونـه اپن و بعد از اون پذیرایی پنجاه متری خونـه قرار داشت ... وسط پذیرایی ، درست سمت چپش هم یـه راهرو مـی خورد و دو که تا اتاق خواب قرار داشت ... یکی اتاق شمـیم، اون یکی اتاق آقای شاهد و خانومش ... اتاق شـهراد هم کوچیکترین اتاق خونـه بود ... آخر پذیرایی سمت چپ یـه راهروی دیگه بود ... آخر راهرو اتاق ده متری شـهراد و سمت راستش حموم قرار داشت ... صدای گپ و گفتگوی دایی رو با آقای شاهد شنید ... جوراباشو درون آورد و انداخت توی دستشویی ، آب رو باز کرد روش، دمپایی های بزرگ سورمـه ای مخصوص خودش رو پا کرد. کلاً توی اون خونـه همـه چیزش مخصوص بود! با شلنگ دستشویی پاهاشو شست، سفت و محکم ... وقتی خیـالش راحت شد کـه پاهاش خوش بو شده، رفت سر وقت دستشویی. جورابای سفید رنگش خوب خیس شده بودن، با همون مایع دستشویی یـه کم مشتش داد و وقتی اثری از لک روشون ندید آب کشید و گوله شون کرد کنار دستشویی، دست و صورتش رو هم شست و خشک کرد. بعد از اون، رابا رو گرفت و توی دست مشتشون کرد. دمپایی هاشو اریبی کنار دیوار درون آورد کـه آب توشون بره و رفت از دستشویی بیرون. دمپایی های رو فرشیش توی جا کفشی کنار درون بود، روی پا دری ایستاد و با پای دراز شده دمپایی ها رو از توی جاکفشی بیرون کشید، با یـه پرش پرید سمتشون و پوشیدشون ... بعد با خیـال راحت راه افتاد سمت پذیرایی، ش توی آشپزخونـه مشغول فراهم وسایل پذیرایی از دایی بود ... خم شد از روی اپن و داخل ظرف مـیوه سیبی برداشت، بلند گفت:
- سلام خانوم ...
همونطور کـه انتظارش رو داشت هیچ جوابی دریـافت نکرد، درون ازاش صدای آقای شاهد رو شنید کـه گفت:
- خانوم اون مـیوه ها رو دوباره بشور ...
دستش مشت شد، فکش هم منقبض ... دایی داشت منفجر مـی شد، اما با نگاه شـهراد خودش رو کنترل کرد و باز دستی بـه ریشش کشید ... شـهراد گازی بـه سیب زد و رو بـه آقای شاهد گفت:
- سلام آقای شاهد ...
خیلی وقت بود باباش رو بابا صدا نمـی کرد ... با جیغ شمـیم بیخیـال نگاه چپ چپ آقای شاهد چرخید. شمـیم پیچیده توی چادر سفید رنگ نمازش از اتاق بیرون پریده و یـه راست شیرجه زد سمت آغوش داییش کـه به روش باز شده بود ... دایی با عشق پیشونی شمـیم رو بوسید و گفت:
- قبول باشـه خانوم دکتر ...
شمـیم غش غش خندید و گفت:
- وای دایی دلم براتون یـه ریزه ... یـه چیکه ... قد جوراب مورچه شده بود ...
شـهراد با لبخند بـه شمـیم نگاه مـی کرد، شمـیم سنگینی نگاشو حس کرد، سرشو بالا گرفت و برعبرخورد سرد بابا و ش گفت:
- سلام داداش ...
- سلام بـه روی ماه نشسته ات ...ی با چادر نماز مـی یـاد از اتاق بیرون؟
سنگینی نگاه آقای شاهد رو کـه حس کرد، نگاش کرد، معنی نگاشو دیگه خوب مـی فهمـید. این نگاه غضبناک یعنی خاک بر سر توی بی حیـای بی دین و ایمون! نصف توئه! یـاد بگیر!
شـهراد مـی دونست اگه یـه کم دیگه بمونـه جلوی ش تحقیر مـی شـه، و این اصلاً چیزی نبود کـه دلش بخواد. بعد گازی بـه سیبش زد و بعد از عذر خواهی از داییش راهی اتاقش شد. قصد داشت اول از همـه دوش بگیره ... بعد لباسی کـه قصد داشت بعد از حموم بپوششـه رو ولو کرد روی تخت خواب فلزی یـه نفره اش و بعد از برداشتن تن پوشش از اتاق خارج شد و یـه راست رفت توی ... زیر دوش همـیشـه دچار یـه رخوت خاص و حس سبکی مـی شد ... به منظور همـین هم بعد از کارش حتماً دوش مـی گرفت ... حتی اگه شده فقط سه دقیقه! سه دقیقه زیر آب ... زیر پاکی مطلق ...
از حموم کـه بیرون اومد بدون اینکه راهشو بـه سمت پذیرایی کج کنـه یـه راست رفت توی اتاقش ... کلاه حوله رو کشیده بود روی سرش ... انگشتشو از روی حوله کرد توی گوشش و چند بار محکم تکون داد کـه آبهای گوشش بیـاد بیرون ... چراغ گوشیش روی مـیز تحریرش کـه مـیز کامپیوترش هم بود، چشمک مـی زد و این نشون مـی داد اس ام اس داره ... همـینطور کـه با یـه دست از روی کلاه حوله آب موهاشو مـی گرفت با دست دیگه اس ام اس رو باز کرد ...
- شکلات تلخ ... هیربد ... باتر فلای ... لک پرس ...
لبخند نشست کنج لبش ، کد رو وارد کرد و جواب داد:
- سیگار شکلاتی ... مشتری خوبیـه ...
سند کرد و گوشی رو انداخت روی مـیز ... تند تند موهاشو خشک کرد و رفت سمت در، اول قفلش کرد کـه یـه موقع شمـیم بی هوا نیـاد توی اتاق، بعد حوله رو از تنش بیرون کشید و آویزون چوب لباسی کنار اتاق کرد ... رفت سمت لباسا ... تامـی سفیدش رو با لبه های قرمز و سورمـه ای برداشت و پوشید ... صدای اس ام اس گوشیش بلند شد ... خیز گرفت سمت گوشی ...
- شکلات تلخ ... موفق باشی ...
لبخند زد و گوشی رو گذاشت سر جاش ... مشتری براش جور شده بود اونم از نوع فرد اعلاش ... این کـه قبل از اومدن مشتری خبرش بهش مـی رسید مدیون ذکاوت خودش بود ... شلوار گرمکن سورمـه ایشو برداشت و پوشید ... رفت جلوی آینـه قدی اتاق ... از قیـافه اش بیزار بود .. بـه صورتش نگاه نکرد ... طبق معمول همـیشـه ... اما هیکلش رو دوست داشت ... نگاهی بـه شکم هشت تیکه اش انداخت ... فیگور گرفت ... کل عضله هاش برجسته شدن و بهش اعتماد بـه نفس ... دستکش های بوکسش رو دستش کرد و رفت سمت کیسه بومشکی کـه از سقف آویزون کرده بود ... مشت زد ... بـه کیسه بو... اما توی ذهنش بـه دهن سپهر ... مشت زد ... بـه کیسه بو... اما توی ذهنش پای چشم امـیر ... مشت زد ... بـه خاطراتش ... مشت زد بـه کوه یخی قلبش ... مشت زد ... بـه حرفای پدرش ... مشت زد ... بـه قهر مادرش ... مشت زد ... بـه آینده سیـاهش .. مشت زد بـه گذشته کورش ... مشت زد ... زد ... زد ... اینقدر کـه آروم بشـه ... بتونـه بخنده ... بازم بتونـه بخنده ... خسته شد ... دستکش ها رو درون آورد و پرت کرد گوشـه اتاق ... رفت سمت هالترش ... دو که تا وزنـه بیست کیلویی انداخت اینطرف اونطرفش و مشغول شد ... عضله های جلوی بازوش باد مـی ... مـی زدن بیرون و بر مـی گشتن ... دستش رو کـه خم مـی کرد داد عضله ها درون مـی اومد ... دستشو کـه راست مـی کرد عضله ها کش مـی یومدن ... و باز روز از نو روزی از نو ... ستش رو تکمـیل کرد ... سه که تا هشت بار ... هالتر رو هم گذاشت کنار اتاق ... دمبل های ده کیلوییشو برداشت ... مشغول شد ... پشت بازو ... دستاشو مـی برد بالا ... همزمان مـی آورد سمت پایین ... کنار بدنش زاویـه نود درجه مـی ساخت ... مـی برد عقب و باز کنار بدنش نگه مـی داشت ... وقتی داد عضله هاش بلند شد و حس کرد عضله هاش دارن مـی سوزن دمبل ها رو سر جاشون برگردوند ... چشم گردوند روی پوستر های اتاقش ... روی هیکل بی نقص مرحوم روح الله داداشی ... روی قوی ترین مردان جهان و برترین فیت نس کار ها ... فقط هجده سالش بود کـه دیوار اتاقش رو پر کرد از پوستر مردای قوی هیکل و چیزی نگذشت کـه خودش هم شد یکی از اونا ... سیستمش رو روشن کرد ... کد عبور داد ... وارد شد ... فایل موسیقی مورد نظرش رو باز کرد ... کنترل ای زد و همـه رو با هم انتخاب کرد ... اینتر رو کوبید و کشوی مـیز رو باز کرد ... یـه بسته کاپتان بلک از داخل بادوازده تایی بیرون کشید ... بازش کرد ... ضربه زد زیرش ... یـه نخ بـه بیرون سرک کشید ... با دو انگشت گرفتش، گذاشت گوشـه دهنش شیرینش رو زبون زد . فندکش رو ازمـیر برداشت و روشنش کرد ... دهنش طعم گس گرفت ... زیر سیگاریشو برداشت ... دود رو فرستاد بیرون ... ولو شد روی تختش ... زیر سیگاری رو درست پایین تخت جایی کـه دستش از تخت آویزون مـی شد قرار داد کـه خاکستر سیگارش بریزه توی زیر سیگاری ... بوی شکلات اتاق رو برداشت ... پک دیگه ای زد ...
- تکیـه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط
باختم جان درون هوای او غلط کردم، غلط
عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث
ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط
شعر وحشی بافقی ... صدای محسن چاووشی ... چه دنیـایی براش مـی ساخت ... اون قدر کـه باز ذهن سرکشش شاعر مـی شد ... شاعر مـی شد و شعر مـیگفت ... و باز هم فقط به منظور خودش ... به منظور دلش ... به منظور دلی کـه دیگه دل نبود ... بـه یـاد پدری کـه دیگه پدرش نبود ... بـه یـاد پدری کـه فروختش ... بـه یـاد پدری کـه برای عقایدش حرمت قائل نشد ... زمزمـه کرد:
- من مرد مـی شم از درد
من مرد مـی شم از دود
وقتی بـه جای دستات
سیگار مرهمم بود
سکوت کرد ... پک زد ... دود رو فرستاد بیرون ... بـه سقف سفید اتاقش خیره شد ... بدنش کوفته بود ... بی حال بود ...
دل بـه داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا
سوختم خود را به منظور او غلط کردم ، غلط
اینکه دل بستم بـه مـهر عارضش بد بود بد
جان کـه دادم درون هوای او غلط کردم ، غلط
پوزخند زد ... ذهنش کـه سرکش مـی شد درست مثل این بود کـه یـه نفر بگیره قلقلکش بده ... خنده اش مـی گرفت ... بعضی وقتا از زور درد بـه شعر رو مـی آورد و اینقدر ذهنش مـی گفت و مـی گفت و مـی گفت که تا آروم مـی شد ... الان هم از همون روزا بود ... یـاد سیبی افتاد کـه ظرف برداشت ... صدای پدرش ... اون نجس بود! حتما اینو حداقل خودش قبول مـی کرد کـه برای اون خونواده نجسه ... پک زد بـه سیگارش ... یـادش افتاد بـه سیزده سالگیش ... وقتی کـه برای اولین بار از فشار فکرای عذاب آورش دست توی جیب باباش کرد و اولین نخ سیگار رو کش رفت و اسم سیگاری رو بـه جون خرید ...
- از پاکت تو جیبت
سرفه عذابم مـی ده
بدم مـی یـاد از خودم
اون موقع خونواده اش رو داشت ... محبتشون رو داشت ... چی شد کـه توی هفده سالگی همـه چی خراب شد؟! چی شد کـه همـه فهمـیدن چیزی رو کـه نباید مـی فهمـیدن ... چی شد کـه سپهر و امـیر نارو زدن؟ هر چند کـه جوونمردی از اول هم تو خونشون نبود ...
از بــرای خــاطــر اغــیـار خــوارم مــی کــنـی
من چه کردم کـه اینچـنین بـی اعتـبـارم مـی کنی
روزگـاری آنـچـه با مـن کـرد اسـتغنـای تـو
گر بگـویـم گـریـه هـا بـر روزگـارم مـی کنـی
دلش تنگ بود به منظور نوازش دستای ش ... به منظور نگاه پر افتخار پدرش ... به منظور بوسه زدن روی دستای پدرش و بغل و چرخوندن ش دور خونـه ... دلش تنگ بود به منظور داشتن خونواده ... اما همـه رو از دست داده بود و دیگه فرصتی به منظور داشتنشون نداشت ... اون خودش رو فدا کرده بود ... از بچگی فدا شدن رشونیش حک شده بود ... حالا چی کار مـی کرد با دل تنگش؟! این رو نمـی دونست ...
تو حسرت یـه بوسه
دستای بی روح تو
روحمو از خونـه کند
نشستتخت ... سیگارش تموم شده بود ... توی زیر سیگاری خاموشش کرد ... سرشو گرفت بین دستاش ... موهاش رشونیش ریخته بودن ... کاش قیـافه اش قشنگ نبود ... کاش از بچگی زبون زد خاص و عام نبود ... کاش تو دلبرو نبود ... کاش ....
از بــرای خــاطــر اغــیـار خــوارم مــی کــنـی
من چه کردم کـه اینچـنین بـی اعتـبـارم مـی کنی
پدرش قاضی نا مردی بود ... بی دفاع حکم صادر کرد ... شـهراد بـه خودش اومد و دید محکومـه ... حبس ابد ... چی مـی تونست کـه بگه؟! چی داشت کـه بگه؟! اون هر چی هم کـه بود پسر اون مرد بود ... نباید این قدر بی انصافانـه طرد مـی شد ... نباید ...
- تلخی کام دنیـا
آغوش سرد کوچه
لبریز رد پامـه
همـیشـه خندیده بود ... همـیشـه ... اما دوست نداشت جلوی شمـیم هم تحقیر بشـه ... دوست نداشت حرفای زشت پدرش رو شمـیم بشنوه و روح لطیفش خراش برداره ... همـیشـه مـی گریخت ... مـی گریخت کـه شمـیم نشنوه ... اما چه مـی کرد روزایی رو کـه همـه فامـیل جمع بودن و پدرش به منظور جمع آبروی خودش اون رو جلوی همـه بی آبرو مـی کرد ... ترجیح مـی داد تو هیچ مـهمونی نباشـه ... همـه فکر کنن شـهراد مرده ...
- سوی بزمت نگذرم از بس کـه خوارم کرده ای
تا نداند کـه چون بی اعتبارم کرده ای
نا امـیدم بیش از این مگذار خون من بریز
چون بـه لطف خویشتن امـیدوارم کرده ای
سیلی خورد ... حرف ها شنید ... سیگار کشید ... خندید ... ترجیح داد سکوت کنـه و بخنده ... این شد راه دفاع براش ... آخرین بیت ها توی ذهنش شکل گرفت ...
- نخواستی و ندیدی
بابا همـیشـه اخم و
بابا فقط ، کشیده ....
خندید ... مثل همـیشـه خندید ... خالی شده بود ... خودش رو حسابی خالی کرده بود .... از جا بلند شد ... صدای شمـیم رو مـی شنید ....
- داداش ... ناهار ....
انشالله پستای بعدی رو بعد از اتمام روزای بارونی مـی ذارم ... که تا اون روز ... یـا حق!
سلام دوستای عزیزم ... همـینطور کـه گفتم به منظور ذره ای تنوع امشب یـه پست از رمان سیگار شکلاتی رو مـی ذارم ... از اونجایی کـه صفحه نقد فعلا نداریم منتظر شنیدن نظرات محترمتون توی پروفایلم هستم ...
دنیـا دنیـا دوستتون دارم ...
از جا بلند شد، تی شرتش رو با یـه تی شرت مشکی و سفید عوض کرد، باز مثل احمق ها اول دوش گرفته و بعد اینقدر ورزش کرده بود کـه بدنش خیس و چسبنده شده بود ... حتما دوباره مـی رفت دوش مـی گرفت و باز دری وری های باباشو بـه جون مـی خرید ... از اتاق کـه رفت بیرون، راهروی سه متری رو کـه طی کرد، سفره رو پهن شده کف خونـه دید. باباش بالای سفره نشسته بود و داییش دست راستش ... شمـیم هم کمک ش تند تند وسایل رو ازاپن بر مـی داشت و توی سفره مـی چید ... با دیدن شـهراد ایستاد و گفت:
- همون کـه دوست داری داداش...
شـهراد لبخندی تحویلش داد و نشست سر سفره ... شمـیم هم دیس برنج رو کـه روش پر شده بود از زعفرون وسط سفره گذاشت و نشست کنار شـهراد ... از پارچ آب لیوانی به منظور خودش ریخت و لاجرعه سر کشید، چند قطره ته لیوان موند. لیوان رو گذاشت کنار دستش کـه وقتی باز تشنـه شد از همون آب بخوره ... لیوان دهنی دوست نداشت ... شـهراد هوس کرد سر بـه سرش بذاره ... اخم و تخم آقای شاهد هم چندان براش مـهم نبود ... عادت کرده بود، هم اون بـه باباش و هم باباش بـه اون ... عاشق این بود کـه کوچولوشو بچزونـه! هر چند کـه خیلی هم کوچیک نبود! سوم دبیرستان بود ... لیوان آب شمـیم رو برداشت و به سرعت همون چند قطره رو پاشید روی صورتش ... جیغ شمـیم بلند شد و شـهراد قهقهه زد ... صدای لا اله الا الله آقای شاهد و خنده های دایی هم بلند شد ... شمـیم پرید روی پاهای شـهراد و انگشتش رو برد سمت صورتش ... شـهراد خودشو کشید کنار و گفت:
- نکن شمـیم!
ولی شمـیم از رو نرفت و انگشت اشاره اش رو توی چال گود سمت چپیـه شـهراد فرو کرد ... شـهراد نمـی تونست خنده اش رو جمع کنـه کـه چالش هم محو بشـه و شمـیم دست برداره ... از حرکتش بیشتر خنده اش مـی گرفت ... خود شمـیم هم یـه چال کوچولو داشت، سمت راست صورتش بود ... اما محو و کم عمق ... برعشـهراد کـه هر دو طرف لپش چال داشت اون هم بـه چه عمقی!!! بالاخره با تشر آقای شاهد شمـیم از روی پای شـهراد بلند شد و گفت:
- دمت گرم داداش ... خیلی وقت بود تو چاله ات فرو نرفته بودم ... یـه بهونـه دادی دستم ...
شـهراد خندید و خواست به منظور خودش برنج بکشـه کـه داد آقای شاهد درون اومد ...
- خانوم بشقاب این پسره کو؟!!
ش نگاهی بـه شمـیم انداخت، شـهراد سر بـه زیر شد ... شمـیم از جا پرید و رفت توی آشپزخونـه ... چیزی طول نکشید کـه با بشقاب ملامـینپریده نارنجی رنگ و لیوان همرنگ و قاشق و چنگال مخصوص شـهراد برگشت ... مـی دونست چرا داداشش محکومـه بـه جدایی ... اما باور نمـی کرد ... باورش نمـی شد ... نوجوون بود و به خاطر سنش فکر مـی کرد هر چی اتفاق بده مال بقیـه است! باورش نمـی شد ممکنـه برادر خودش هم همچین آدمـی باشـه! هر چی هم مدرک براش رو مـی بازم باورش نمـی شد! هر چی هم کـه بابا اینو مـی گفت شمـیم باور نمـی کرد. دلش نمـی خواست باور کنـه! قلبش طاقت نداشت چنین چیزیو هضم کنـه! از گوشـه چشم نگاهی بـه شـهراد انداخت ... خبری از ناراحتی توی صورتش نبود، برعداشت با اشتهای هر چه تموم تر غذا مـی خورد، بشقاب نارنجیشو تاپر از برنج سفید لنجان کرده بود و از توی بشقاب خورش مخصوص خودش چند قاشقپر بامـیه روی برنجش ریخته بود و داشت دو لپی مـی خورد ... خنده اش گرفت! اصلاً کی شـهراد رو ناراحت دیده بود؟!! این بشر همـیشـه خونسرد و خندون بود. بدترین صحنـه ها رو هم کـه مـی دید یـه شونـه بالا مـی انداخت یـه لبخند مـی زد و به بقیـه کارش مـی رسید. بعضی وقتا پیش خودش فکر مـی کرد شـهراد فاقد احساسه! دیده بود مواقعی رو کـه بابا داد مـی کشید و شـهراد مـی خندید و مـی رفت توی اتاقش ... پشتش رو مـی کرد بهش و شـهراد مـی خندید و حرف خودش رو بهش مـی زد ... خیلی وقتا شـهراد با درد دل مـی کرد ... مـی دونست بـه همـه حرفاش گوش مـی کنـه، اما جواب نمـی داد ... یـاد روزی افتاد کـه از بعدش با شـهراد قهر کرد ... روزی کـه فهمـید شـهراد چی کار کرده!... ایستاد جلوی شـهراد ... دستاشو بالا برد ... این طرف اونطرف صورتش گذاشت ... صورت پسرشو قاب کرد و با چشمای لبریز از اشکش و صدای لرزون و بغض آلودش فقط تونست بگه:
- آره شـهـــــراد؟
و شـهراد تو سکوت سرشو انداخت پایین، شکست ... له شد ... نابود شد و اینو همـه فهمـیدن ... بعد از اون قهر کرد... کم حرف شد... با شـهراد اصلاً حرف نمـی زد، ولی حرف زدنش با بقیـه هم شده بود درون حد چند کلمـه ...
- چی بپزم؟! زیر گازو کم کن! پاشو نمازتو بخون آفتاب زد ... سلام ... بـه سلامت ... ماست نداریم ... نون نداریم ... پنیر تموم شده ...
از این دست مکالمات زوری ... همـین بیشتر بابا رو جری مـی کرد ... دادشو درون مـی اورد ... شـهراد رو انداخت از خونـه بیرون ... ولی شـهراد با وساطت دایی برگشت ... با ضربه ای بـه روی پاش از جا پرید:
- چته تو کرم ابریشم؟!!
قیـافه درون هم کشید و گفت:
- کرم ابریشم تویی با اون چشات!
اخمای شـهراد درون هم شد. سرشو فرو کرد توی بشقابش و مشغول هم زدن برنج و خورشتش شد. برنج سفید با آب نارنجی خورش رنگ عوض مـی کرد و شـهراد اصلا انگار توی این دنیـا نبود دیگه ... شمـیم متعجب با خودش فکر کرد:
- مگه چی گفتم کـه ناراحت شد؟!!!
شـهراد و ناراحتی؟! اونم بـه خاطر یـه جمله؟!! اینقدر نگاش کرد که تا بالاخره قاشقی غذا بـه دهن برد و باز لبخند گوشـه لبش جا خوش کرد ... نفس آسوده ای کشید و اونم مشغول خوردن شد ... شـهراد بقیـه غذاشو هم خورد، دستاشو طبقه معمول مالید بـه شلوارش کـه اگه چرب شده تمـیز بشـه، عادتش بود، بعدش از سر سفره بلند شد و گفت:
- دستتون درد نکنـه خانوم ... مثل همـیشـه عالی!
اما ش حتی سرشو بالا نیـاورد کـه نگاه بـه چشمای پسرش بندازه ... و شـهراد مـی دونست این سکوت لعنتی روزی شکسته مـی شـه کـه ش نگاش کنـه ... یـادش بود ... با اینکه دور بود اما خوب یـادش بود کـه ش همـیشـه مـی گفت:
- چشمات جادویی توی خودشون دارن کـه آدمو لال مـی کنن ... نگران ایی هستم کـه قراره بیـان تو زندگیت ...
و شـهراد با خنده مـی گفت:
- ا؟!!! بیخیـال ! یـه دونـه م زیـاده ... رو خدا آفریده واسه چزوندن ... من با پسرا بیشتر حال مـی کنم ...
و اون روز نفهمـیدم چرا ش ضربه ای آروم بـه گونـه اش زد و گفت:
- وای خدا مرگم بده!
اما الان خوب مـی فهمـید ... آهی کشید و رفت سمت اتاقش ... مـی خواست بار دیگه دوش بگیره ... شبیـه اردک شده بود ...
همـین کـه رفت توی حموم و در حموم رو بست ، صدای داد آقای شاهد رو شنید:
- تحویل بگیر خانوم ... پسره روزی دوبار مـی ره حموم! معلوم نیست تو اون اتاق چه غلطی مـی کنـه! صبح که تا ظهر و بعدم عصر که تا شب کـه خونـه دوستای گرامـیش پلاسه ... اما وقتی هم مـی یـاد خونـه انگار هنوز سیراب نشده ... این با خودشم رابطه ...
داد دایی کـه بلند شد دوش آبو باز کرد. یخ بود ... اما به منظور تن ملتهب شـهراد دوا بود ... رفت زیرش و نفسشو حبس کرد ... دیگه صداشون رو نمـی شنید ... بـه این جر و بحث ها عادت داشت ... زیر دوش یـهو خنده اش گرفت. انگار پسر هجده ساله بود کـه به قول باباش با خودش رابطه داشته باشـه. غش غش خندید ... آینـه روبروی دوش چشماشو وسوسه مـی کرد کـه خیره صورتش بشـه ... اما خودش هم مثل ش با چشماش قهر بود. بعد از دوش گرفتن، حوله شو تنش کرد و زد بیرون ... دایی و بابا داشتن حرف مـی زدن و شـهراد خوب مـیدونست وقت خوردن چائیـه. رفت توی اتاقش ... تند تند لباساش رو تنش کرد، زد از اتاق بیرون و رفت سمت دستشویی ... شمـیم توی اتاقش بود ... وقتی آقای شاهد خیلی شورش رو درون مـی آورد و مثل امروز زیـادی گیر مـی داد و بی حیـا هم مـی شد شمـیم قهر مـی کرد و مـی رفت توی اتاقش ... وگرنـه جاش همـیشـه جلوی تلویزیون بود ... البته نـه اینکه حواسش بـه تلویزیون باشـه! مـی یومد مـی نشست جلوی تی وی ،تابش رو مـی ذاشت روی پاش و غرق سایت های اینترنتی مـی شد ... فقط از اتاق مـی یومد بیرون کهی بهش غر نزنـه ... شـهراد حداقل این مزیت رو داشت کهی ازش نمـی خواست بیـاد از اتاقش بیرون ... بدون اینکه بهی نگاه کنـه یـه راست رفت توی دستشویی وضو گرفت ، دست و صورتش رو حسابی خشک کرد. دوست نداشتی بفهمـه وضو گرفته، بعد دوباره برگشت رفت توی اتاقش ... بحث دایی و باباش درون مورد معضلات جدید اقتصادی بود ... براش مـهم نبود ... سجاده اش رو پهن کرد کف اتاق. درون اتاقش رو قفل کرد ... مـی دونستی نمـی یـاد توی اتاقش ... شاید دایی کـه اونم مـهم نبود. گاهی هم شمـیم کـه اونم قهر بود. اما قفل کرد کـه غافلگیر نشـه ... آقای شاهد اگه مـی فهمـید نماز هم مـی خونـه ، خونـه رو تو حلقش مـی کرد کـه تو خدا رو بـه سخره گرفتی ... حوصله بحث نداشت. مگه اون خدا رو مـی پرستید واسه دل دیگرون؟!نـه اون خدا رو بـه خاطر خداییش مـی پرستید! عبادت مـی کرد به منظور اینکه نیـاز داشت بـه این عبادت! بعد چه دلیلی داشت همـه شاهد عبادتش باشن؟ همـه شاهد داد و ستدش با خدا باشن؟ اون غماش و دلگیری هاش رو مـی داد و از خدا آرامش طلب مـی کرد. همـیشـه دنبال آرامش بود ... و این دقیقاً چیزی بود کـه هیچ وقت نداشت. جز همون وقتایی کـه مـی نشست سر سجاده. قامت بست ... نیت کرد ...
- الله اکبر ...
دستاشو انداخت و مشغول شد ... تو دل عبادتش فرو رفت ... طوری کـه اگه اون لحظه باباش پشت درون تمام فحش های عالم رو هم بهش مـی داد اصلا براش مـهم نبود ... اون خدا رو داشت ... همـیشـه خدا رو داشت ... حتی اگه لجن بود! حتی اگه نجس بود! حتی اگه همـه چیزهای بد دنیـا هم بود باز خدا رو داشت و همـین براش بس بود. بالاترین آرامش رو نماز خوندن و عبادت بهش مـی داد ... بعد از اون، درون مواقعی کـه نماز های واجبش رو خونده بود و حس مستحب خوندن هم نداشت ، رو مـی آورد بـه سیگار و موسیقی و شعر ... نمازش کـه تموم شد دستاش رو گرفت رو بـه آسمون نیـایش همـیشگیشو بهآورد:
- خدایـا ... چه ساختن هایی کـه منو سوخت و چه سوختن هایی کـه منو ساخت! خدایـا ... بـه من فهمـی بده کـه از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونـه.
دستشو روی صورتش کشید، مـهر بلندش کـه از مشـهد خرید بود رو بوسید و سجاده اش رو جمع کرد. همـه اشو زیر تخت جا ساز کرد، افتاد روی تخت و چشماشو بست ... مـی خواست یـه کم بخوابه که تا برای قرار عصر آماده و قبراق باشـه ...
*****
- هیـــــــــــی!
چشمامو باز کردم و به سرعت نشستم. عرق از سر و صورتم جاری شده بود و باد کولر باعث مـی شد لرز کنم. از صدای هییی گفتن خودم از خواب پ و چه خوب کـه از خواب پ. چه خواب افتضاحی ... بدنم هنوز داشت مـی لرزید ... روی تخت چمباتمـه زدم و زانوهامو بغل کردم. باز یـاد خوابم افتادم ... یـاد ساسان یـاد بدن کبودش شده اش. یـاد خط بـه خط نامـه اش. باز بغض کردم ... جیغ کشیده بودم و از خواب پریده بودم اما مـی دونستم تو اون خونـه برایی اهمـیت ندارم. بمـیرم همـی سراغی ازم نمـی گیره! چه برسه جیغ بکشم! سرمو گذاشتم روی زانوهای لرزونم و به اشکام اجازه بارش دادم.
- چرا رفتی ساسان؟!! چرا بی وفا شدی؟ چرا تنـهام گذاشتی؟ ساسان مگه تنـهایی منو ندیدی؟ مگه دوستم نداشتی؟ تو کـه همـیشـه مـی گفتی منو از همـه تو دنیـا بیشتر دوست داری! چرا رفتی ... چرا طاقت نیـاوردی؟!!! همـه اش تقصیر منـه! تقصیر من لعنتی ...
از جا بلند شدم. بغض و حرص و کینـه توی وجودم بیداد مـی کرد، حس مـی کردم رگ و پی تنم کش مـی یـاد! دوست داشتم همون لحظه برم از اتاق کوچیکم بیرون و اولین نفری کـه اومد سر راهم رو بکشم. مـی تونستم ... اینقدر غیظ داشتم ، اینقدر نفرت و کینـه داشتم کـه مـی تونستم ... رفتم سمت درون اما دم درون که رسیدم زانوهام سست شد. ایستادم ... دستمو گذاشتم روی دیوار و نالیدم:
- چی کار مـی کنی ؟!!! چرا گند مـی زنی بـه همـه چیز؟!!! بـه ساسان فکر کن، بـه روح پاک ساسان ... تو نباید احمق بشی ... نباید کنترل احساستو از دست بدی ... حتما همـیشـه آروم باشی و با وقار و خنثی ... تو مـی تونی ... تو مـی تونی! بـه خاطر ساسان ... فقط بـه خاطر ساسان عزیزت ...
برگشتم وتخت نشستم، صورتمو پنـهون کردم بین دستام ... کاش مـی شد خودمو برسونم بهشت زهرا ... کاش مـی شد برم درد دل کنم ... برم خودمو خالی کنم ...
- خدایـا چرا من حتما اون صحنـه رو مـی دیدم؟ چرا منی کـه از همـه عاشق تر بودم حتما جون کندنش رو مـی دیدم؟ چرا حتما اینطوری مـی شد؟ چرا زودتر نفهمـیدم چه دردی داره؟ چرا بـه دادش نرسیدم؟ چقدر بودم من!
باز از جا بلند شدم، کلافه بودم. رفتم سمت پنجره، دو سه که تا لامپ پایـه بلند با نور سفید اطراف باغ روشن بود، مسیر ماز رو بـه خوبی مـی تونستم ببینم ... تو اون باغ بزرگ شاید تنـها چیز جالبی کـه وجود داشت همـین ماز بود ... یـه ماز پیچ درون پیچ کـه با شمشادهای بلند ساخته شده بود و مخصوص تربیت سگ های وحشی بود ... اینقدر توی اون ماز سگ ها رو مـی چرخوندن که تا راه رو یـاد مـی گرفتن. کم کم تربیت مـی شدن و از وحشی بودن فاصله مـی گرفتن، بـه خاطر وجود این سگ های وحشی کـه همـه شون پشت باغ نگهداری مـی شدنی جرئت نمـی کرد پا بـه باغ و به خصوص اون قسمت باغ کـه پشت ساختمون اصلی بود بذاره ... نگام رو زوم کردم بـه سایـه بون تعبیـه شده وسط ماز ... زیرش مشخص نبود ... درست جایی کـه مقصد همـه سگ ها بود ... اون وسط ... یـه سایـه بون زده بودن ... و خوب مـی دونستم کـه خونـه سگ ها هم همون جاست ... وسط اون ماز پر پیچ و خم ... مطمئن بودم اگه یـه روز پا بـه اون ماز بذارم راه رو گم مـی کنم ... شمشاد ها بلند تر از قد یـه آدم بلند قد بود و هر مـی رفت اون تو مدام توی بن بست های شمشادی گم مـی شد، آخر هم خوراک سگ های وحشی مـی شد ... این دلیلی بود کـه هیچ وقت دلم نخواست رفتن بـه اون ماز رو امتحان کنم ... هوا گرگ و مـیش شده بود ... صدای زوزه بعضی از سگ ها شنیده مـی شد ... دستم رو روی قلب بیچاره گذاشتم، ضربانش هنوز هم نامرتب بود. دلم تنگ بود به منظور ساسانم ... عقب گرد کردم و ولو شدم روی تخت، دست بردم زیر بالش و تنـها عکسی کـه از ساسان به منظور خودم نگه داشته بودم رو بیرون کشیدم. چشمای خمار آبی رنگش باز آشوب بـه راه انداختن توی دلم. پوست سفیدش، لبخند جذاب و دوست داشتنیش ... موهای بورش ... یـه کم لپ داشت کـه همـیشـه بـه خاطرش مسخره اش مـی کردم. آخرم به منظور آب اون لپ های ...نفس عمـیقی کشیدم و خودم رو با غیظ نفرین کردم:
- الهی بمـیری شاهزاده خانوم! الهی بـه بدترین شکل و با ذلالت بمـیری اگه نتونی جواب گوی ساسان و درخواستش باشی ...
آهی کشیدم، دلم پاره پاره بود. از مردن هیچ هراسی نداشتم، اما نـه که تا قبل از اینکه بـه هدفم برسم. برام اهمـیتی نداشت کـه توی این راه چه بلایی سرم بیـاد ... حتما یـه کاری مـی کردم. هر کار کـه شده! اما حتما یـه کاری مـی کردم. بالاخره حتما جربزه ام رو بـه خودم ثابت مـی کردم. بـه خودم و ! من مـی تونم! مـی دونم کـه مـی تونم! سر روی بالش گذاشتم، ساعت رو کوک کرده بودم به منظور هفت و نیم، ساعت پنج بود ... زیـاد وقت نداشتم. چشمامو بستم و توی دلم اینقدر اسم خدا و ساسان و رو صدا کردم که تا خوابم برد.
منتظر نقداتون توی پروفم هستم دوستای عزیزم ...
سلام همراه های عزیز من ...
امشب اومدم ... با یک روی دیگه از شـهرادم ... بارها گفتم ... باز هم مـی گم ... شـهراد رو بفهمـین ... درون موردش قضاوت نکنین ... هیچی نگین فعلا! فقط باهاش همراه باشین ببینین اون داره چی کار مـی کنـه و هدفش چیـه ... هدفش رو بفهمـین! همـین ...
یک بار دیگه تقاضا مـی کنم از دوستای کم سن و سال کـه این رمان رو نخونن ... عاجزانـه تقاضا مـی کنم ... من نمـی خوام بعداً هیچ دینی بـه گردنم باشـه با وجد اینکه رمان صحنـه های ت-ح-ر-ی-ک کننده نداره اما خوندش اصلا به منظور سنین پایین مناسب نیست ...
دوستان من رو مدیون نکنین ...
ممنون ...
ساک مشکی بزرگش رو روی دوشش جا بـه جا کرد و از پله های مر مری سفید رنگ باشگاه پایین رفت. درون شیشـه ای رو کـه باز کرد سالن بزرگ و مجهز باشگاه هیربد جلوی روش نمایـان شد. ساکش رو روی دوشش جا بـه جا کرد و رفت تو ، صدا سلام علیک از هر طرف بلند شد ...
- سلام شـهراد ...
و یکی دو که تا پوزخند:
- هه ...
با لبخند جواب همـه رو داد، سیـاوش کـه پشت مـیز نشسته بود سرش رو از توی مانیتور بیست و هفت اینچ روبروش بیرون کشید و بلند شد. شـهراد مستقیم رفت بـه سمتش. هر دو دستاشون رو مشت و کوبیدن بـه هم ...
- بالاخره اومدی پسر؟! من حتما برم جایی ... کلی صبر کردم که تا بیـای ... باشگاه دستت سپرده ...
شـهراد سری جنبوند و همـینطور کـه با نگاش افراد توی باشگاه رو بالا و پایین مـی کرد که تا بفهمـه کی هست کی نیست، گفت:
- باشـه برو بـه کارات برس من هستم ...
سیـاوش با خوشحالی گرمکنش رو ی صندلی گردانی کـه روش نشسته بود برداشت و گفت:
- دمت گرم ...
بعد هم ضربه ای سر شونـه شـهراد زد و به سرعت از پله های باشگاه بالا رفت. صدای موسیقی خارجی کر کننده بود. شـهراد پوفی کرد و راهی اتاق رخت کن مربی ها شد ... سمت چپ اتاق کمد های قدی قرار داشت و کمد شماره دوازده متعلق بـه شـهراد بود. توی اتاقی جز خودش و کاوش یکی دیگه از مربی ها نبود ... کاوش با دیدنش خودشو ول کرد روی نیمکت های جلوی کمد ها و همـینطور کـه بند کفش هاش رو مـی بست گفت:
- بـــــه سلام! چطوری آقا شـهراد؟!
شـهراد رفت سمت کمدش و گفت:
- نوکر داداش ...
همزمان ساک ورزشیش رو انداخت روی زمـین و در کمدش رو با کلیدی کـه همـیشـه همراش بود باز کرد. کاوش از جا بلند شد سر جا مشغول درون جا زدن شد و گفت:
- شـهراد بچه ها گیر واسه کلاس هیپ هاپ ... چی کاره ای؟
زیپ گرمکن مشکیشو باز کرد ... گرمکنش رو درون آورد و انداختش داخل کمد ...
- چی بگم؟!! اینجا یـه باشگاه ورزشیـه! جای این قرطی بازی ها نیست ... اگه گیر بدن و باشگاهو ببندن حاج یونسی چوب تو آستین همـه مون مـی کنـه.
- خوب تایم کلاس رو مـی ذاریم واسه شبا بعد از تایم باشگاه ... دوزاده که تا یک ... چطوره؟
تی شرتش رو هم درون آورد و شوت کرد توی کمد ... یـه آستین حلقه ای جذب سفید ساده از توی ساکش درآورد و گفت:
- حتما با خود حاجی صحبت کنی ... من حرفی ندارم ...
- اگه حاجی رو راضی کنم یکی از تایمای کلاس رو بر مـی داری؟! من دو روز بیشتر تو هفته نمـی تونم! اینا هم مـی گن حتما سه روز درون هفته باشـه ...
- کی اینقدر پیله کرده؟!!
- این مرتیکه ... قیـافه اش شبیـه کش تمبون مـی مونـه! یـارو کـه خیلی مایـه داره دائم تو باشگاه پلاسه ... اتفاقا الان هم هست ... خودش و رفیقش ... مـی گه پارتی داریم مـی خوام کلاس بذارم و از این چیز شعرا ... اما مبلغ پیشنـهادیش توپه! من اگه خونـه مون مکان بود واسه این کار مـی بردمش خونـه ... خصوصی دوبله پاش حساب مـی کردم جیگر اش خنک بشـه ... اما حیف کـه نمـی شـه!
لباسش رو پوشید و گفت:
- حاجی رو راضی کن ... هستم ...
- دمت گرم مشتی ...
شـهراد پوزخند زد و شلوارش رو کشید پایین ... کاوش نگاهی بـه ساق و رون پر عضله شـهراد انداخت و گفت:
- خاک بر سرت!
شـهراد شلوارکش رو از توی ساک برداشت پوشید و گفت:
- خاک بر سر ت ...
کاوش خنده اش گرفت و گفت:
- د آخه !
اینو کـه گفت دیگه نتونست چیزی بگه ... پوفی کرد و رفت از سالن رخت کن بیرون ... شـهراد هم ساکش رو پرت کرد توی کمد ... قمقمـه آب و حوله اش رو برداشت، درون کمد رو بست و راهی سالن تمرین شد ... روی تردمـیل ها چهار نفر همزمان داشتن مـی دویدن ... به منظور گرم خودش رفت سمت دوچرخه ... همـین کـه داشت از جلوی اون چهار نفر رد مـی شد یکیشون محکم ضربه ای بـه ش زد و همزمان هر چهار نفر غش غش خندیدن ... شـهراد برگشت سمتشون. از این اتفاقا زیـاد براش مـی افتاد ولی خوب مـی دونست اگه وا بده قافیـه رو باخته. بعد با همون لبخند کن لبش بـه مرد نزدیک شد و دستش رو جلو برد. مرد کـه انتظار هیچ حرکتی رو از سمت شـهراد نداشت خشک شده بهش خیره موند. شـهراد با یـه حرکت سریع مچ دست مرد رو گرفت و چنان پیچوند کـه صدای داد مرد بلند شد. شـهراد سرش رو جلو برد و کنار گوشش زمزمـه کرد:
- بار آخرت بود.
بعد چشمک زد و دست مرد رو ول کرد. مرد کـه نزدیک بود از روی تردمـیل بیفته خاموشش کرد و مشغول ماساژ دستش شد. شـهراد یـه راست رفت سمت دوچرخه. حوله اش رو روی گردنش جا بـه جا کرد و سوار شد. هنوز درست و حسابی شروع بـه پا زدن نکرده بود کـه صدای اردلان لبخند محوی نشوند روی لبش:
- وای سلام عزیزم!!! چطوری تو؟!! دلم برات یـه ریزه شده بود بلا گرفته! چرا دو روزه جواب مـیس کالا و مـیسیجامو نمـی دی هانی؟! خیلی نگرانت شده بودم ... کم مونده بود پاشم بیـام دم خونـه تون ... اما از بابات مـی ترسم ... هنوز یـادم نرفته سری قبل چه جوری جیزم کرد ... مرتیکه خجالت نمـی کشـه با اون قدش و اون سیبیلاش سر من داد مـی زنـه! ایشششش ....
شـهراد سریع لبخندش رو جمع کرد. یـه تای ابروش رو بالا فرستاد و چرخید سمت اردلان. اردلان قری بـه سر و گردنش داد صورتش رو برد جلو ... آروم گونـه شـهراد رو بوسید و بلند گفت:
- اومممم چه افتر شیو خوش بویی زدی جیگر من! تو همـین جوری نفسی ... نیـاز بـه این کارا نیست! خودم تنـهایی دورت بگردم الهی!
شـهراد اشاره ای بـه دوچرخه کناریش کرد و گفت:
- بپر پا بزن اردلان ... امروز خیلی تمرین داریم ...
همزمان سرش رو چرخوند سمت دستگاه باتر فلای ... طرف حسابی مشغول بود ... اردلان با ناز و عشوه نشست روی دوچرخه و گفت:
- صد دفعه گفتم بـه من نگو اردلان! من آناهیدم!
بعد بـه صورت ناراحت کمـی روی دوچرخه جا بـه جا شد و غر غر کرد:
- کوفت بگیرن با این باشگاهشون! چقده این صندلی های دوچرخه هاش سفته! آدم دردش مـی گیره ...
شـهراد هنوزم بی حرف مشغول رکاب زدن بود، اردلان هم چند لحظه ای ساکت موند و رکاب زد، اما آخر کار از سکوت خسته شد، سرش رو چرخوند سمت شـهراد و گفت:
- بگذریم نانا ... تو تعریف کن ... کجا بودی؟! دو روز بود نمـی یومدی باشگاه !
شـهراد نفس گرفت و گفت:
- مشتری خصوصی داشتم ... نمـی رسیدم ...
اردلان بیخیـال رکاب زدن از دوچرخه پیـاده شد. با اون نیم تنـه شکلاتی رنگی کـه تنش کرده بود حسابی مضحک شده بود! بـه خصوص اینکه هیکلش یـه چیزی تو مایـه های خود شـهراد و پر از عضله بود. رفت نشست روی صندلی پولینگ جلوی شـهراد و پاهاشو انداخت روی هم. شـهراد سرشو کج کرد و نگاش کرد ... همزمان دور و اطراف رو هم مـی پایید ... با لحن مسخ کننده مخصوص بـه خودش گفت:
- عزیز من چش شد؟!!
اردلان قری بـه سر و گردنش داد ... دست بـه نشست و گفت:
- حقته باهات قهر کنم!
شـهراد از دوچرخه پایین اومد ... حوله ای کـه انداخته بود دور گردنش رو برداشت و باهاش عرق گردنشو خشک کرد ، رفت نزدیک اردلان و با صدای بم و خاصش یـه کم آروم تر از همـیشـه گفت:
- مگه من چی کار کردم عزیز دلم؟!
همون موقع صدای سرفه ای از کنارش بلند شد. سرشو چرخوند و با دیدن علیرضا یکی از بچه های باشگاه صاف ایستاد. علیرضا نگاه پر از انزجاری بـه اردلان انداخت ... شـهراد اخم کرد و گفت:
- بگو علی ... چیـه؟!
علیرضا نفسشو فوت کرد و گفت:
- شـهراد من تعداد پرس م رو مـی خوام بیشتر کنم ... ایرادی نداره؟ عضله نمـی سوزونم؟!
شـهراد برنامـه اش رو از توی دستش کشید بیرون و همـینطور کـه نگاش مـی کرد گفت:
- چند کیلو مـی زنی؟!
- خوب خسته م نمـی کنـه بیشتر مـی تونم ب!
برنامـه رو بهش بعد داد ... ضربه ای بـه عضله روی اش کوبید و گفت:
- هر وقت دیدی یـه حرکت رو مـی تونی زیـاد تر از ستت انجام بدی وزنـه ت رو بیشتر کن! تعداد رو کـه ببری بالا عضله ت مـی سوزه ... پروتئین هم یـادت نره ...
علیرضا سری تکون داد و گفت:
- باشـه ... مرسی ...
همـینطور کـه داشتن ازشون فاصله مـی گرفتن صدای دوست علیرضا رو شنید:
- تو چرا مربیتو عوض نمـی کنی؟! مگه کاوش و سیـاوش نیستن؟! چرا مـی ری با این مرتیکه؟!! تو کـه مـی دونی این چی کاره اس؟!
- مـی دونم ... اما چاره ای نیست ... کارش حرف نداره مرتیکه ه*م*ج*ن*س*ب*ا*ز ... شش ماهه هفت تحویلت مـی ده ...
دوستش با پوزخند گفت:
- بپا هشت تحویل ننـه ت نده! هفت پیشکش!
اردلان ایشی گفت و زیرفحشی داد کـه فقط خودش شنید. شـهراد دستی بـه بازوی اردلان کشید و گفت:
- بزن بریم عزیزم ...
اردلان از جا پرید ... دستی توی موهای کوتاه قهوه ای تیره اش کشید و گفت:
- کجا بریم عسلم؟!
شـهراد اشاره ای بـه اتاق ماساژ کرد و گفت:
- اونجا ...
هر نقدی صحبتی دارین درون پروف من بـه روی همـه بازه ...
در ضمن یک پست دیگه هم مـی ذارم ... دارم ویرایشش مـی کنم ...
اینم از پست نـهایی امشب ... همونطور کـه گفتم فردا شب روزای بارونی مـی ذارم ... شاید باز هم سیگار بنویسم ... شاید ...
همـینجا جا داره از همـه دوستام کـه با عوض آواتارشون محبتشون رو بـه من نشون تشکر کنم ...
مـی خوام یـه چیزی بگم ... شـهراد من غد و مغروره گاهی ... اما آرتان نیست ...
مذهبی مـی شـه گاهی اما آراد نیست ...
احساساتی مـی شـه گاهی و گاهی هم از کوره درون مـی ره ... اما آرشاویر نیست ...
پخته مـی شـه و مثل یـه کوه استوار و مقاوم ... اما دنیل نیست ...
شـهراد من شـهراده! تکرار نشده ... نـه تنـها توی رمانای خودم کـه جای دیگه هم تکرار نشده و نمـی شـه ...
پس بازم مـی گم ... قضاوت نکنین درون موردش ... شـهراد همـه انرژی منـه ... مرد تنـهای منـه ...
یـه مرد تنـهای مثل خیلی دیگه از مردای ایران کشور عزیزمون ... همـه عزیزایی کـه در رویی شون دارن و مـی خندن ... همـه اونایی کـه مـی خوان حرف بزن و حرفاشون اینقدر سنگینـه کـه قورتش مـی دن و مـی ذارن فقط خودشون رو نابود کنـه ... درکش سخته اما ممکنـه ...
همـه تون رو دوست دارم ... به منظور تک تکتون ارزش قائلم ... نظراتتون همـیشـه برام محترم بوده و هست ...
مرسی کـه هستین ...
اردلان با خوشحالی دو کف دستش رو بـه هم کوبید و گفت:
- وای عاشقتم! خیلی وقت بود دستت بـه تنم نخورده بود ...
اینو کـه گفت یکی از دستاشو کشید روی شونـه شـهراد و چشمک زد. شـهراد لبشو گاز گرفت و آروم گفت:
- بــــــرو که تا کار دستت ندادم تخم سگ ...
اردلان غش غش خندید و با ناز و قر و قمـیش راهی اتاق ماساژ شد. شـهراد نفسش رو فوت کرد و خواست بره بـه همون سمت کـه مرتیکه کش تمون رو دید ... از تشبیـه کاوش خنده اش گرفت، پوزخندی زد و خواست از کنارش رد بشـه کـه یـارو سریع دستش رو گرفت. سر جاش ایستاد و با لبخند خاص خودش کـه هر دو چاله گونـه هاش رو بـه نمایش مـی ذاشتن چرخید بـه سمتش و گفت:
- جانم آقا سالار؟! امری دارید؟!
سالار ابرویی بالا انداخت و گفت:
- سرت خلوته امروز؟
شـهراد تو دلش گفت باتر فلای عزیز اومد تو دام! سریع جواب داد:
- فقط اردی توئه ...
اردی رو دیگه کل باشگاه هیربد مـی شناختن ...
- بفرستش رد کارش ... مـی خوام امروز دستای جادوئیت رو حس کنم ...
لبخند کجش نمایـان شد ... سعی کرد محوش کنـه اما نشد. بـه زور دستش رو از توی دست سالار بیرون کشید و گفت:
- پنج دقیقه دیگه مـی فرستمش بره ... شما بیـا تو ...
سالار سری جنبوند و گفت:
- رفیقمم هست ... یـه مشت و مال درست و حسابی مـی خوایما!
شـهراد پوزخندی زد و بعد از ت سرش رفت سمت اتاق ماساژ. بعد هم باتر فلای بود و هم لک پرس! درست طبق نقشـه ... اردلان لباساشو درون آورده بود و با یـه مشکی خوابیده بود روی تخت مخصوص ... صدای پای شـهراد رو کـه شنید سرش رو چرخوند بـه سمتش و گفت:
- اومدی عزیزم؟!!! باز منو منتظر گذاشتی؟!
شـهراد رفت بـه سمت کمد شیشـه ای ... روغن مخصوص ماساژش رو بیرون کشید و گفت:
- پاشو اردی جان ... تو رو آخر شب ماساژ مـی دم ... الان مشتری دارم ...
اردلان سرش رو کمـی بالا آورد و گفت:
- اوا! کی؟! نوبت من بود این دفعه ...
شـهراد دستاشو چرب کرد و گفت:
- پیش مـی یـاد بالاخره ...
اردلان ناچار از جا بلند شد، از تخت پایین اومد، پا روی زمـین کوبید و گفت:
- اِ ! شـهری!
شـهراد پوفی کرد و چرخید سمتش، زل زد توی چشمای قهوه ایش و گفت:
- مـی دونی کـه دنبال چیم؟!!
اردلان چشماشو گرد کرد و با حرص گفت:
- مـی دونم ...
شـهراد لبخند زد و گفت:
- دنبال چیم؟!
اردلان دستی توی هوا تکون داد و گفت:
- دنبال اینکه یـه روز جفتمون از این ممکلت خراب شده بریم و بتونیم با هم ازدواج کنیم ...
- خوب پس؟!
اردلان رفت سمت لباساش و با غر غر گفت:
- حتما باهات راه بیـام و غر ن ...
- آفرین گل پسر!
اردلان شلوارکش رو پوشید چرخید سمت شـهراد ... جلو اومد و دستش رو گذاشت سر شونـه شـهراد ... توی چشمای هم خیره موندن ... هر دو جدی و با اخم ... شـهراد آروم سرش رو تکون داد و به درون اشاره کرد ... اردلان نفس عمـیقی کشید و گفت:
- مـی دونم ... مـی دونم ... حتما بذارم تو کار کنی پول درون بیـاری بتونی توی اروپا به منظور جفتمون خونـه بخری ... کـه بعد هم بهمون بچه بدن ببریم بزرگ کنیم ... مـی دونم! حتما پول داشته باشی ...
هنوز حرفاش تموم نشده بود کـه در اتاق باز شد و سالار و سهراب دوستش اومدن تو ... اردلان پشتش رو کرد بهشون و سریع رو بـه شـهراد گفت:
- مـی دونم کـه بالاخره از ایران مـی ریم و با هم ازدواج مـی کنیم ... مـی دونم!
بعد هم چرخید ... بی توجه بـه نگاه های متعجب و ابروهای بالا پریده سهراب و سالار نیم تنـه اش رو از روی چوب لباسی چنگ زد و رفت از اتاق بیرون ... شـهراد دستشو آغشته بـه روغن ماساژ کرد و رو بـه سالار گفت:
- بفرمایید ...
سالار نگاهی بـه سهراب کرد و گفت:
- تو برو اول ...
سهراب شونـه ای بالا انداخت ... سه سوت شد و با یـه دمرو خوابید روی تخت ... شـهراد بالا سرش ایستاد و نرم نرم شروع بـه ماساژ عضله های حساس کرد ... خوب مـی دونست کجا رو چه وقت و تا چه حد فشار بده ... کجا رو بکشـه ... بـه کجا ضربه بزنـه ... کدوم عضله خستگی رو رفع مـی کنـه و کدوم عضله بدن رو شاداب مـی کنـه ... همـه رو خیلی خوب بلد بود و برای همـین کارش توی محدوده اطراف خودشون معروف بود و دقیقاً همـه بـه همـین دلیل بیخیـال ویژگی خاصش مـی شدن و بدنشون رو بهش مـی سپردن. چون دیگه ثابت کرده بود با هری کار نداره و به قول خودش حال نمـی کنـه! الان همـه خوب مـی دونستن کـه پارتنرش یـا بـه قول خودشون رفیق فابش اردلانـه ... یـا همون آناهید! اردلانی کـه همـه عین جزامـی ها نگاش مـی و برای شـهراد افسوس مـی خوردن بابت حروم خودش ... اما شـهراد غد بود و یـه دنده ... خودش خوب مـی دونست داره چی کار مـی کنـه و حرفی براش پشیزی ارزش نداشت . همـینجور کـه داشت سهراب رو ماساژ مـی داد منتظر و گوش بـه زنگ شد ... سالار روی تنـها کاناپه اتاق نشست و گفت:
- چه مـی کنی آقا شـهراد؟! شنیدم کارت حرف نداره؟!
شـهراد درون جواب شونـه ای بالا انداخت و سکوت کرد ... سالار نفس عمـیقی کشید و گفت:
- شنیدم خصوصی هم کار مـی کنی ... درسته؟!
شـهراد سرش رو تکون داد ...
- کار تو اصلاً چیـه شـهراد؟! مربی باشگاهی؟! یـا ماساژور یـا؟
شـهراد زیر چشمـی با شیطنت نگاش کرد و گفت:
- یـا چی؟!
سالار پوزخندی زد و گفت:
- یـه چیزایی راجع بهت شنیدم ... کـه البت با چیزایی کـه خودم دیدم مـی شـه گفت هیچ کدومش دروغ نیست ...
شـهراد ضربه ای بـه کمر سهراب زد کـه صدای ناله اش بلند شد و گفت:
- خوب ... کـه چی؟!
سالار شونـه ای بالا انداخت و گفت:
- هیچی ... حالا که تا بعد ...
شـهراد سکوت کرد ... این یـه کار رو خوب بلد بود ... بدون اینکه بفهمـه ضربه هاش بـه بدن سهراب سنگین تر شده بود ، اما انگار به منظور سهراب اهمـیتی نداشت چون با لذت همـه اش رو تحمل مـی کرد ... سالار کـه قیـافه پر از لذت سهراب رو دید جلو اومد و سیلی نـه چندان محکم بـه گونـه اش زد ... سهراب کـه چشماشو با لذت بسته بود یـهو از جا پرید و گفت:
- هان چته؟!
سالار خنده اش گرفت و گفت:
- هیچی خوش مـی گذره؟!
سهراب باز سرشو روی تخت گذاشت و با لذت گفت:
- آره بابا! پنجولاش طلاست ... اصن یـه جور عجیبی تو فضام ...
سالار مچ دست شـهراد رو کـه روی شونـه سهراب بود گرفت و گفت:
- خب بسه! بپاش ببینم سهراب ...
سهراب با اخم نگاش کرد و گفت:
- بخیل بذار حالمو م!
- بپاش بهت مـی گم! اِ ...بَسِته!
سهراب با آخ و اوخ و آه و ناله بلند شد و کنار کشید ... سالار تند تند لباس هاشو درون اورد و دراز کشید روی تخت ... همزمان گفت:
- ببینم چی کار مـی کنی شـهرادا! خودتو نشون بده ببینم به منظور کاری کـه برات درون نظر گرفتم مناسب هستی یـا نـه؟!
شـهراد یـه تای ابروش رو بالا انداخت و با لبخند کجش مشغول ماساژ شد ... زیر چشمـی دست سالار رو کـه از تخت اویزون شده بود رو دید کـه تکون خورد و به سهراب اشاره کرد ... سهراب تند تند لباس پوشید و زد از اتاق بیرون. شـهراد بدون اینکه هول بشـه یـا ذره ای استرس داشته باشـه کارشو انجام داد. سالار هم تحت تاثیر دستای شفابخش شـهراد سکوت کرده بود. وسط کار وقتی ضربه های محکم شروع شد صدای آه و اوهش بلند شد و همزمان بـه حرف افتاد ...
- شـهراد اگه ازت بخوام یـه روز بری سر وقت ... آه ... یکی از رفیقای من تو خونـه اش مـی ری؟! عاشق ماساژه اما ... آخ ... دست هری رو هم قبول نداره ... از قضا از کار خانوما هم اصلاً خوشش نمـی یـاد ... وگرنـه بهترین ماساژورارو براش از تایلند آوردم همـه رو بعد زد. آآآ... جنس لطیف بهش حال نمـی ده ...
به اینجا کـه رسید روی پهلو چرخید و با نگاهی هرزه و شیطان زل زد توی چشمای مخمور شـهراد و گفت:
- مـی فهمـی کـه ...
به دنبالش چشمکی زد. شـهراد پوفی کرد با دستش اونو خوابوند، چشماشو توی کاسه سرش چرخوند و گفت:
- اگه بیخیـال آخر حرفات بشیم ... به منظور ماساژ مـی رم ... کارم همـینـه ...
سالار با صدای تحلیل رفته از درد گفت:
- اوهوم! منم موافقم فعلا بیخیـال آخرش، اولشو بچسب! فردا مـی ری سراغش؟ بهش خبر بدم؟!
شـهراد سکوت کرد. ترفندش همـین بود. سکوت به منظور تشنـه تر مشتری. سالار چند لحظه ای سکوت کرد و وقتی دید شـهراد هیچی نمـی گه پوفی کرد و گفت:
- بعد چرا جواب نمـی دی؟!! مـی یـای؟ نمـی یـای؟ عروس رفته گل بچینـه؟
شـهراد پوزخندی زد و گفت:
- وقتی خواستین برین آدرس رو بذار رو مـیزم ...
سالار لبخندی زد و گفت:
- خوبه ... پسر عاقلی هستی ...
بعد یـه دفعه از جا بلند شد نشستتخت و گفت:
- عاقل تر هم مـی شی!
از تخت پرید پایین و گفت:
- این همـه ساله تو این باشگاهم ... دو ساله مـی شناسمت! الان تازه فهمـیدم نیم عمرم بر فناست کـه نذاشتم که تا حالا مشت و مالم بدی! کارت غوغاست بشر! مـی دونم رفیقمم خوشش مـی یـاد. خوره این جور چیزاست. تو راس کار خودشی!
شـهراد سری براش تکون داد، همـینطور کـه لباساشو مـی پوشید گفت:
- پولشو کجا حساب کنم ؟
شـهراد با سر بـه سمت درون اشاره کرد و گفت:
- حاجی اومده فکر کنم ... با خودش حساب کنین ...
- باشـه ... فقط یـه چیز دیگه ... این کلاس ه اوکیـه؟
شونـه بالا انداخت، همـینطور کـه دستاشو تمـیز مـی کرد گفت:
- نمـی دونم، اونم حتما حاجی اوکی کنـه ...
- ای بابا! حاجی حاجی! حاجی تو مکه حاجیـه! این مرتیکه هیز دغل باز کجاش حاجیـه؟!! سیبیلشو چرب کنم اوکیـه؟!
شـهراد پوزخندی زد و گفت:
- سیبیلشو چرب کنی صد درون صد اوکیـه! منم از خدامـه، یـه پولیم تو جیب من مـی ره ...
سالار حریصانـه لبخند زد و گفت:
- اگه تم مث ماساژت خوب باشـه مـی تونم بهت قول یـه آینده توپ رو بدم ...
شـهراد ابرویی بالا انداخت و دست بـه شد. سالار سری براش تکون داد و رفت از اتاق بیرون.
اون لحظه حتما از زور خوشحالی مـی پرید بالا مشت مـی کوبید بـه سقف! اما هیچ حسی نداشت! خیلی وقت بود کـه توی خلا زندگی مـیکرد. هیچ حسی براش معنا نداشت. و این بی حسی واقعا بـه دردش مـی خورد. چون مـی دونست هیچ وقت نباید بذاره هیچبه احساسش پی ببره! تحت هیچ شرایطی! هیچ عالعملی نباید نشون مـی داد. هیچی! بعد خونسردانـه وسایلش رو جمع کرد و از اتاق ماساژ بیرون رفت ...
هستم که تا وقتی کـه نظراتتون رو بشنوم ...
سلام بـه همـه دوستای عزیز و همراهان شـهراد ....
تا الان چیزای زیـادی خوندیم و در مورد شـهراد فهمـیدیم ... کم کم بیشتر هم مـی شـه ... از اینکه که تا اینجا همراهی کردین با من و به حرفام توجه کردین و قضاوت نکردین یـه دنیـا ازتون ممنونم ... سراغ صفحه نقد رو گرفته بودین ...
ترجیح مـی دم فعلا صفحه نقد رو ن ... صفحه نقد این داستان نیـاز بـه رسیدگی بالا داره و منم الان فرصتش رو ندارم ... اما هر وقت کـه ببینم مـی تونم کنترلش کنم حتما مـی ...
همچنان همونطوری کـه قبلا هم گفتم مایل هستم نظراتتون رو هر چی کـه هست چه خوب چه بد روی پروفایلم بشنوم ...
ممنون
در خونـه رو با تیک ضعیفی باز کرد و وارد شد. خونـه غرق درون تاریکی بود ... آروم نشست روی زمـین و بند کفشاشو باز کرد، سعی مـی کرد کوچیک ترین صدایی نکنـه کـه آقای شاهد بیدار بشـه و با داد و هواراش ش و شمـیم رو هم بی خواب کنـه. کفشاشو کـه در آورد جوراباش رو هم درون آورد گوله کرد داخل کفشاش و با کمترین صدای ممکن کـه اونم از خش خش لباساش تولید مـی شد رفت توی اتاقش ... آباژور کنار اتاق رو روشن کرد و در اتاق رو بست. نور های رنگی اتاق رو روشن و خاموش مـی ...
- بنفش .... آبی ... سبز ... زرد ... نارنجی ... قرمز ...
و دوباره از اول ... ساکش رو انداخت گوشـه اتاق و با خستگی مشغول تعویض لباسش شد. با حس ویبره گوشیش توی جیب شلوارش درش آورد و اس ام اس اومده رو باز کرد:
- شکلات تلخ ... اوضاع روبه راهه؟!
کد رو وارد کرد ... اس ام اس زد:
- سیگار شکلاتی ... رو بـه راهه!
چقدر دوست داشت یـه زنگ بـه اردلان بزنـه و باهاش صحبت کنـه، اما افسوس کـه نمـی شد! بعد از تعویض لباساش داشت ساعتش رو از دور مچش باز مـی کرد کـه تقه ضعیفی بـه در اتاقش خورد. اول فکر کرد اشتباه شنیده ... به منظور همـینم بی حرکت بـه در اتاق زل زد. با شنیدن تقه دوم بی درنگ بـه سمت درون رفت و آروم بازش کرد. با دیدن شمـیم پشت درون اتاقش چشماشو از تعجب گرد کرد و کنار رفت. شمـیم سریع پرید توی اتاق و آروم پچ پچ کرد:
- سلام ...
شـهراد درون رو بست و گفت:
- سلام ... این وقت شب چرا داری رژه مـی ری تو خونـه؟! خواب نبودی مگه؟!
شمـیم دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:
- نـه بابا ! خوابم کجا بوده؟! تو اینترنت بودم ...
شـهراد بی تفاوت یـه تای ابروش رو بالا داد و گفت:
- مثل همـیشـه!
شمـیم پوفی کرد و گفت:
- تو دیگه مثل بابا غر نزنا شـهراد! این چیزا تو سن من طبیعی و لازمـه ...
پوزخندی بهش زد و گفت:
- جدی! بابـــــــــا لــــــــــازم! بابا طبیعــــــــی ...
شمـیم چشماشو گرد کرد و با غیظ و صدای نسبتاً بلند گفت:
- شـهــــــراد!
شـهراد سریع انگشت اشاره اش رو جلوی لبای گوشتی و خوش فرمش گرفت و گفت:
- هیششش! مـی خوای بیدار کنی بابارو؟ چته؟!
شمـیم انگشتاشو تو هم قفل کرد ... چند لحظه بعد از هم بازشون کرد و بعد دوباره قفلشون کرد. شـهراد خونسرد مشغول باز ساعتش شد و گفت:
- چته؟! این وقت شب اومدی اینجا به منظور من انگشتات رو بـه نمایش بذاری؟!
باز شمـیم پوف کرد و بعد از چند ثانیـه سکوت بالاخره دل رو بـه دریـا زد و گفت:
- شـهراد ... یـه چیزی بگم بـه خاطر من نـه نمـی گی؟!
شـهراد خندید و گفت:
- بـه چه شخص مـهمـی! عزیزم تو کی هستی کـه به خاطرت نـه نگم؟
شمـیم اینبار از جا پرید حمله برد سمت شـهراد کـه شـهراد با یـه حرکت مـهارش کرد و دستاشو از بازو محکم نگه داشت. طوری کـه شمـیم دیگه نمـی تونست تکون بخوره! شروع کرد بـه غر غر :
- وحشی ننر! غول گنده بک! شرک! ول کن دستمو ... اصلاً دیگه نمـی گم ...
شـهراد خندید و گفت:
- لوسی و بی خاصیت! حرفتو بزن ... مـی دونی کـه ناز کشیدن بلد نیستم ...
شمـیم بی فکر گفت:
- بی خاصیت باباته!
شـهراد اول چشماشو گرد کرد و بعد پقی زد زیر خنده. شمـیم هم خودش خنده اش گرفته بود، همـین کـه شـهراد ولش کرد دستشو جلوی دهنش گرفت و ریز ریز خندید ... شـهراد وسط خنده بی صداش گفت:
- خاک بر سرت با این حرف زدنت! حالا یـا بنال ببینم چته یـا برو بیرون مـی خوام بخوابم ...
شمـیم خنده اش رو جمع کرد نشستتخت و گفت:
- فردا شب تولدمـه ...
شـهراد خونسرد گفت:
- اِ؟ مبارک باشـه ...
خونسردیش به منظور شمـیم ناراحت کننده نبود. هیچ وقت اینجور مراسما یـاد شـهراد نمـی موند و اهمـیتی هم براشون قائل نمـی شد! جز روز مادر ... اون روز هر طور کـه شده بود یـه شاخه گل بـه ش تقدیم مـیکرد ... هر چند کـه بی توجهی مـی دید ... آهی کشید و گفت:
- شـهراد ... ازت بخوام توی جشنم باشی قبول مـی کنی؟!!
شـهراد چرخید بـه طرفش و گفت:
- جشن؟! مگه جشن هم مـی گیری؟!
شمـیم باز انگشتاش رو تو هم قلاب کرد و گفت:
- نـه توی خونـه ... بابا فامـیل نزدیک رو دعوت کرده رستوران ... مـی دونم دوست نداری تو جمع باشی و گفتی کـه دیگه نمـی یـای! اما این یـه بار بـه خاطر من ...
شـهراد باز یـه تای ابروش رو بالا انداخت ، رفت سمت مـیز کامپیوترش، نشست روی صندلی پشت مـیز و گفت:
- به! آقای شاهد چه لارژ شدن ! سوپر خرج مـی کنن! تولد تو رستوران!!!
بعد یـه دفعه چشمش رو گرفت و گفت:
- اوه اوه کلاسش گوله شد خورد پا چشمم!
شمـیم خنده اش گرفت و گفت:
- اِ داداش!
شـهراد دستش رو برداشت، صندلی رو تاب داد دو دور دور خودش چرخید، رو بـه روی شمـیم کـه متوقف شد گفت:
- من بیـام به منظور چی؟! مـی خوای تولدت کوفتت بشـه؟!
بازم پست داریم ... دارم روشون کار مـی کنم ... چند دقیقه دیگه پستای بعدی رو داریم
دارن اذون مـی گن! توی همـین ساعت از خدا عاجزانـه مـی خوام کمکم ه کـه بتونم این رمان رو اونطور کـه باید و شاید بنویسم! خراب نکنم ... و دقیقا اون چیزی رو بنویسم که تا الان روش کار کردم ...
یـادمـه اول یکی از کتابامون تو دبستان نوشته بود خدایـا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار ...
آمـین!
شمـیم با غیظ گفت:
- کوفت! همـه غلط مـی کنن! هیچ برام مـهم نیست جز تو، ، بابا ... شـهراد خوب خسته شدم از بس این نگار بی شعور با این قیـافه و پوز یـه وریش به منظور من قیـافه گرفت و چسبید بـه داداش نوید نکبتش! از اونور وقتی نیستی این امـیر و سپهر با اون تیپای زارتشون کـه حال آدمو بـه هم مـی زنن اینقدر زر مفت پشت سرت مـی زنن کـه هر بار باهاشون دعوام مـی شـه ... خودت کـه هستی از تو حساب مـی برن ... بـه بابا گفته بودم ترجیح مـی دم دوستامو دعوت کنم تنـها بریم اما قبول نکرد. بـه زور گذاشت دو که تا از دوستامو دعوت کنم. حالا مـی خوام توام باشی که تا هم یـه ذره پز بدم بـه نگار، هم درون دهن امـیر و سپهر بسته بشـه!
شـهراد دستشو گذاشت سر زانوش ، با انگشت اشاره اش ضربه آرومـی بـه زانوش زد و گفت:
- کـه چی؟! آخرش کـه چی شمـیم؟
شمـیم سرش رو بالا آورد. خیره شد توی چشمای شـهراد کـه با نور ان آباژور هر لحظه پر رنگ و کمرنگ مـی شد و گفت:
- خودت کـه چی شـهراد؟ الان حدود دو ساله پا تو هیچ جا نذاشتی. آخه مگه تو جذام داری؟!!
شـهراد اصلا دوست نداشت درون مورد این مسائل با شمـیم حرف بزنـه بعد از جا بلند شد،تخت نشست و گفت:
- خیلی خب شمـیم ... فکرامو مـی کنم ... حالا برو مـی خوام استراحت کنم ...
شمـیم کـه مـی دونست اصرار بیشتر فایده ای نداره رفت سمت در، لحظه آخر برگشت و گفت:
- شـهراد ... بـه عنوان هدیـه تولدم نگو نـه! خواهش مـی کنم ...
به دنبال این حرف از اتاق رفت بیرون. شـهراد با صدای بسته شدن در، چشماشو بست. دلش خیلی گرفته بود. آهنگ کـه نمـی تونست گوش کنـه، بوهم نمـی تونست کار کنـه، نمازش رو هم خونده بود. بعد از جا بلند شد، یـه راست رفت سمت پاکت سیگارش. یـه نخ کشید بیرون گذاشت کنج لبش و با فندک روشنش کرد. باز دود همـه جا پخش شد و به دنبالش بوی شکلات کـه همراه با بوی سیگار تبدیل بـه یـه بوی گس شیرین شده بود. نشست کنج تختش، پاهاشو دراز کرد و زل زد بـه سقف... زل زد بـه تغییر رنگ نور روی سقف ...
- بنفش ... آبی ... سبز ... زرد ... نارنجی ... قرمز ...
چشماشو بست ... قلبش مـی کوبید ... محکم و عصبی. چطور مـی تونست توی جمع فامـیل حاضر بشـه؟! مـی تونست بره و بخنده! پوزخند بزنـه. چشمش بـه سپهر و امـیر بیفته. جلوی زر زر اشون خونسرد باقی بمونـه و فک جفتشون رو پیـاده نکنـه. چطور مـی تونست؟
باز اومد تو ذهنش ... باز کلمات تو ذهنش ردیف شدن ...
- مثل وقتایی کـه یـهو بادکنکی مـی ترکه ...
بعضی وقتا دلای ما الکی مـی ترکه ...
با دیدن رنگای روی سقف رفت تو حس و حال بچگی ... وقتی کـه بادکنکش مـی ترکید و اینقدر جیغ مـی کشید که تا مجبور مـی شدن براش یـه بادکنک رنگیـه دیگه بخرن. اون موقع ها نمـی فهمـید بادکنک ترکیدن هیچی نیست! خدا روزی رو نیـاره کـه دلش بترکه. حالا هر روز و هر شب دلش مـی ترکید. دردش هزار بار بدتر از ترکیدن بادکنک بود. اما حتی بغض لعنتیش هم باز نمـی شد. چه برسه بـه اینکه بتونـه داد بزنـه!
- خنده هامونو گرفتن و نمردیم ...
ولی اشکو ازی بگیری طفلکی مـی ترکه ...
درسته کـه مـی خندید اما چه خنده ای؟!! کارش از گریـه گذشته بود بـه اون مـی خندید ... و چه درد داشت کـه مـی دید اکثر آدمای دور و برش همـینطور شدن. چرا مردم اینقدر درد داشتن؟! چرا خنده هاشون رو ازشون گرفته بودن؟!! چرا با کوچیک ترین اتفاقی دنبال بهونـه بودن کـه یـه کم شاد باشن اما بازم نمـی شد؟ چرا؟!! بعضی وقتا نـه تنـها دلش به منظور خودش کـه برای همـه مردم مـی سوخت. دلش یـه قهقهه از ته دل مـی خواست. نشد هم بـه جهنم! یـه گریـه از ته دل ... اما دریغ!
- چرخا مـی چرخه واسه هر کی نمکدون رو شکست ...
عوضش چرخای چرخ نمکی مـی ترکه ...
هه! تو این دوره زمونـه هر کی زخم بزنـه موفق تره ... هر کـه درنده باشـه و بدره موفق تره. اگه خوب باشی ... اگه سر بـه زیر باشی ... اگه مطیع باشی مـیدرنت! اینو از زندگی خوب یـاد گرفت! حتما هار باشـه که تا تیکه پاره اش نکنن. حتما بد باشـه که تا بقا داشته باشـه ...
- هر دقیقه حرفاشون روحمو قلقلک مـی ده ...
ته قصه آدم قلقلکی مـی ترکه ...
حالا حتما چی کار مـی کرد با فامـیل محترمش؟! باز حتما باهاشون روبرو مـی شد. بـه خاطر شمـیم ... کاش مـی تونست بهش بگه نـه، اما این اینقدر پاک و بی غل و غش بود کـه همـیشـه جلوش کم مـی آورد. حتما مـی رفت ... فقط بـه خاطر شمـیم ...
سیگارش تموم شد از جا بلند شد. سیگار رو توی سطل اتاق انداخت و زیر سیگاریش رو هم کـه پر از خاکستر شده بود خالی کرد. رفت سمت آباژور ... به منظور آخرین بار زل زد بـه طیف رنگی:
- بنفش ... آبی ... سبز ... زرد ... نارنجی ... قرمز ...
محکم دکمـه اش رو کوبید و اتاق غرق تاریکی شد. رفت سمت تختش. دراز کشید روی تخت ... پتوشو کشید روی سرش و همزمان زمزمـه کرد:
- این غزل ادامـه داره ولی حال من بده ...
بعضی وقتا دلای ما الکی مـی ترکه ...
***
بازم منتظر باشین مـهربونا ...
این پست باز از زبون مونـه کـه مـی دونم هنوز نـه مـی شناسینش و نـه چیز زیـادی درون موردش مـی دونین ... درون مورد این خانوم گل حتما کمـی صبر داشته باشین ... درکش راحته ... خیلی راحت اما پستاش آروم و آهسته مـی یـان و مـی رن
وارد اتاق شدم و در رو محکم کوبیدم بـه هم که تا بلکه ذره ای از درد حقارتم کم بشـه. نشستم روی زمـین، سرمو گذاشتم روی زانوهام و تند تند نفس عمـیق کشیدم. نمـی خواستم بغضم بشکنـه! نباید بهش اجازه مـی دادم. من که تا وقتی مـی تونستم زنده و رو پا باشم کـه قوی بمونم! اگه بشکنم نابودیم رد خور نداره! نباید بشکنم. نباید ... با شنیدن صداش سرمو از روی زانوم برداشتم ...
- نبینم پرنسسم غصه داشته باشـه ...
هولش دادم کنار و گفتم:
- گمشو ساسان، حوصله تو ندارما! برو بیرون از اتاق من ...
دستاشو جلو آورد. فهمـیدم مـی خواد موهامو بکشـه، سریع خودمو کشیدم کنار و بی اختیـار خنده ام گرفت. اونم خندید و گفت:
- هان! بخند ... آره! آفرین ... شاهزاده خانوم کـه نباید غصه داشته باشـه!
- پاشو برو لوس مسخره! شاهزاده خانوم ته ...
یـه کم ادای فکر درون آورد و بعد با خنده گفت:
- فکر نکنما! از هر لحاظ کـه دارم زیر و روش مـی کنم بـه هیچ جاش نمـی یـاد شاهزاده باشـه ...
خنده ام گرفت و گفتم:
- وا مگه شاهزاده ها حتما به جاییشون بیـاد؟!
چهار زانو نشست و گفت:
- بله کـه بیـاد بیـاد. از ساق و سمبشون بگیر که تا پر و پاچه و رک و رون و اهم و اوهون و پک و پهلو و سک و و شک و شونـه و گِل و گردن و سک و صورت و مک و مو و سر و کله ...
وقتی نگاه متعجب و چشمای گرد شده منو دید غش غش خندید و منو کشید تو بغلش و گفت:
- الهی من دورت بگردم شاهزاده من! تعجب نکن خوشگلم!
سرمو یـه کم از اش فاصله دادم و گفتم:
- این چه زبونی بود الان سخن گفتی؟!!
با خنده گفت:
- یکی از دوستام اصفهانیـه ... نصفشو اون مـی گه ... بقیـه اش رو هم بـه نسبت چیزایی کـه اون گفت از خودم درون اوردم ... از به منظور مثال مک و مو و شک و شونـه!
دو تایی بـه هم نگاه کردیم و هر هر خندیدیم. یـهو ساسان صورتش رو جلو آورد، توی چند سانتیمتری صورتم نگه داشت و گفت:
- تازه چیزای دیگه هم هست شاهزاده خانوم! مثلاً چشم و چار ... گِل و گوش ... پک و پوز ...و لوچه!
با خنده هولش دادم و گفتم:
- اِ ساسان ...
از جا بلند شد. دستمو کشید و گفت:
- پاشو ... پاشو ببینم! غمبرک زدن تو خونـه ای کـه منباشم حروم اندر حروم اندر حرومـه! پاشو مـی خوام ببرمت شـهربازی سالتو سوارت کنم.
جیغ کشیدم:
- بمـیر!!! من سالتو سوار بشم بالا مـی یـارم رو کل هیکلت ...
- اشکال نداره عزیزم! یـه ذره گردنتو کج کنی از اون بالا کل ملتی کـه دارن تماشا مـی کنن فیض مـی برن! مـی خوام ببرمت هیجانتو خالی کنی ...
پا کوبیدم روی زمـین ...
سرشو جلو آورد و ز ته دلش گفت:
- جون ساسان!
- من نمـی یـام ...
رفت سر کمد لباسام ... یـه مانتوی ساده شیری رنگ همراه با شلوار مشکی و شال شیری مشکیمو بیرون کشید و گفت:
- خانوم گل گلاب که تا ده دقیقه دیگه حاضر و آماده جلوی دری!
بعد هم بدون اینکه مـهلت اعتراض بـه من بده از اتاق رفت بیرون. هم خنده م گرفته بود هم داشتم حرص مـی خوردم. بی توجه بـه حالت های متضادم لباسایی کـه برام انتخاب کرده بود و رو پوشیدم و زدم از درون بیرون. بدم نمـی یومد یـه کم باد بـه کله م بخوره. تموم طول راه اون چرت و پرت مـی گفت و من ریسه مـی رفتم ... مـی دونستم مـی خواد حرص خوردنام رو جبران کنـه. با بحثم شده بود و عصبی شده بودم. ساسان هم کـه همـیشـه طرف من و دنبال آرامش من بود. بعد باید قدر مـی دونستم و غر الکی هم نمـی زدم. نزدیک دستگاه سالتو کـه ایستاد پیرهنشو چنگ زدم و گفتم:
- من مـی ترسم ساسان! بیخیـالش شو!
چشمای خوش حالت و خوش رنگش رو کمـی گرد کرد و سرشو پایین آورد کـه هم قدم بشـه و گفت:
- روانی! من باهاتما! از چی مـی ترسی؟!
با ترس بـه دستگاه کـه در حال چرخش شدید بود نگاه کردم و گفتم:
- بدجور مـی چرخه!
- خدا وکیلی که تا حالا چند بار سوار شدی؟!
- هیچی ...
- بعد حرف نزن! یـه بار امتحان کن، من تو رو مـی شناسم شاهزاده! تو عاشق هیجان و دیوونـه بازی هستی! بعد نمـی ترسی ... ول کن لباس منو برو تو نوبتمون شد.
دروغ چرا! بدنم داشت از ترس مـی لرزید. نشستم روی صندلی مخصوص و کمربندم رو بستم. اهرم مخصوصش هم اومد پایین. ساسان هم کنارم نشست و با خنده هنوز راه نیفتاده داد کشید:
- یوهو!!!
از گوشـه چشم نگاش کردم و با ترس گفتم:
- زهرمار! من افتادم مردم خونم گردن تو! جواب بقیـه رو هم خودت بده!
پاداش نقدی
2,318 کاربر از پست هما پور اصفهانی تشکر کرده اند .
تشکر شده 1,338,645 درون 3,841 پست
حالت من
اندازه فونت
اینم از پست آخرمون ...
دوستای گلم درون مورد تصاویر شخصیتا سوال نپرسین ... همونطور کـه گفتم این رمان متفاوت ترین رمانـه منـه و به همـین دلیل هم تصمـیم دارم تصور شخصیت ها رو بـه عهده خودتون بذارم ... بـه خصوص شخصیت های اصلی ...
پس درون مورد تصاویر سوال نپرسین ... هیچ عبرای من خصوصی نکنـه یـا توی گروه نذاره کـه مجبور بـه برخورد و تذکر مـی شم ...
من فقط یـه عبرای رمان مـی ذارم کـه اونو هم منتظر هستم آماده بشـه ... سورپرایزه منـه ... وقتی اماده شد مـی ذارم توی گروه ...
بازم از همـه تون ممنونم .... این پست آخر امشب بود ...
شب همتون خوش و شـهریوری
یـهو چرخید بـه سمتم، اخماش درون هم شد و گفت:
- زهرمار! حرف مـی زنی درست بزن! مـی تو دهنتا!
باید ناراحت مـی شدم! اما نشدم. تازه دلم قنج رفت. لرزید ... کیف کردم! خندیدم. ترسم ریخت انگار. همـه آرامش دنیـا ریخت توی دلم. عاشق ساسان بودم ... با همـه وجودم. خدا اگه بابا رو ازم گرفت بـه جاش ساسان رو داد. همـه زندگیم خلاصه مـی شد توی یـه لبخندش! دستگاه حرکت کرد و اول رفت بالا ... ساسان با مسخره بازی جیغ مـی کشید. همـین کـه به چرخش افتاد با همـه توانم جیغ کشیدم. فقط جیغ مـی کشیدم! صدای ساسان رو هم مـی شنیدم ... وسط داد و هوارش حرفایی مـی زد کـه دست از جیغ زدن برداشتم. یـه ذره کـه گوش کردم ترسم از یـادم رفت و افتادم بـه قهقهه:
- اوی مرتیکه! نگهش دار! من غلط کردم! من چیز خوردم ... وایسا! وای ننـه یـا پنج تن آل عبا!!! یـا امام زمون! اوی حاجی بچه ام افتاد ... ای خدا چه شکری خوردم ... آییی! ایـها الناس!
نـه تنـها من کـه دو نفر دیگه هم کـه کنارمون نشسته بودن افتاده بودن بـه خنده! صدای خنده هاشون رو مـی شنیدم چون دیگه جیغ نمـی کشیدن! ساسان اینقدر ضجه زد و التماس کرد کـه یـارو بالاخره دلش سوخت و دستگاه رو متوقف کرد. جامون برعشده بود! منی کـه داشتم از ترس خودمو خیس مـی کردم کلی بهم خوش گذشته بود و ساسان شجاع رنگ بـه رو نداشت. همـین کـه پیـاده شدم و قیـافه اش رو دیدم ترکیدم از خنده. دادش بلند شد:
- زهرمار! رو آب بخندی! شاهزاده ای کـه باش بـه جهنم! ببین منو بـه چه روزی مـی اندازیـا! آبت نبود نونت نبود سالتو سوار شدنت چی بود این وسط! چه خنده ای هم ول داده بودی واسه من اون بالا!
در حالی کـه سعی مـی کردم خیلی هم بلند نخندم کـه باعث جلب توجه بشـه، ولو شدم روی یکی از صندلی های کنار پارک و گفتم:
- های! جیگرم خنک شد! حقت بود ... پسر بد! هی گفتم نریم! تازه الان بـه دهنم مزه کرده مـی خوام برم رنجر!
چشماشو گرد کرد و گفت:
- پاشو برو جمعش کن! رنجر هم مـی خواد به منظور من سوار بشـه! من بـه قبر بابام ...
یـهو بهش توپیدم:
- ساسان!!!
سکوت کرد. چند لحظه نگام کرد و بعد سرشو گرفت رو بـه آسمون و آروم گفت:
- نوکرتم بابا ... ببخشید!
- رنجر نخواستم پاشو بریم یـه پشمکی چیزی بخر من بخورم ... گشنمـه ...
دستمو گرفت توی دستش ، فشار کمـی داد و گفت:
- ای بـه روی جفت چشمام!!!
لبخندی زدم و دوتایی رفتیم بـه سمت محل خوراکی ها. اون روز ساسان رو با همـه کولی بازی هاش مجبور کردم هم رنجر سوار بشـه هم کشتی صبا! درون به درون شده چقدر فحشم داد! اما یکی از بهترین روزای عمرم شد. اونقدر کـه به کل یـادم رفت چی گفته و چی کار کرده! آخر شب دست تو دست ساسان درون حالی کـه هنوز هر دو غش غش مـی خندیدیم برگشتیم خونـه. چقدر خوش بودیم ... چقدر خوشبخت بودیم!
سرمو از روی زانوم برداشتم. بغض لعنتی چونـه مو مـی لرزوند ... رفتم سمت دفتر چه اشعارم. برش داشتم و بی اختیـار نوشتم:
- پشت این شبای زخمـی
یـه نفر نیست کـه بدونـه
قسمت تو کنج قفس نیست
قسمت تو آسمونـه!
نمـی دونستم این واسه کی اومد و توی ذهنم جا خوش کرد و اون گوشـه ها لم داد ... به منظور ساسان کـه قسمت آسمون شد؟ یـا به منظور خودم؟ خسته شده بودم از یکنواختی ... از تکرار ... از بی کار نشستن! شایدم به منظور همـه زنای این مرز و بوم بود کـه اینطور نوشتمو گذاشتم قلم این تابو رو بشکنـه و بنویسه. زنایی کـه توی قفس چپونده شده بودن لیـاقتشون این نبود. لیـاقتشون پرواز بود ...
قلمم رو گذاشتمدفتر و نالیدم:
- خفه شو شاهزاده خانوم اسیر! الان وقت فمنیست بازی نیست ... بـه فکر راه چاره باش ... الان وقت اجرا و عمله ... نـه فکر و شعار!
دفترچه رو بستم و گذاشتم توی کشوی پا تختی ... بعدش رفتم سمت پنجره. بازش کردم و باز بـه ماز روبروم خیره شدم. دنیـای منم عین این ماز شده بود پر از راز و رمز. آهی کشیدم، سرمو گرفتم رو بـه آسمون و توی دلم مشغول راز و نیـاز شدم:
- خدای بزرگ و مـهربون ... ازت یـه چیز مـی خوام ... یـا بهم توانشو بده که تا بتونم حق ساسان رو بگیرم ... یـا اینکه منو هم ببر پیش ساسان که تا آروم بشم ... اینطور زندگی برام از هزار بار مردن و جون سخت تره ... خدایـا ... تو کـه مـی دونی ... این دل غرق خونـه! درد دارم خدا ... خیلی درد دارم! دارم مـی سوزم! هر روز و هر شب دارم مـی سوزم. یـه بار غفلت کردم و چوبش رو حتما تا آخر عمرم بخورم. خدایـا مگه بنده بدی بودم برات؟ مگه از دستوراتت سرپیچی کردم؟!! نـه از دستورات تو ، نـه از دستورات خیلی ازایی کـه به حکم تو از خودشون فتوای من درون آوردی مـی دن بیرون ... خدایـا منو مـی شناسی؟! منم ... سید علی صبوری ... فهمـیدی خدا؟!!! من همونم. من شاهزاده سد علیم! نگام کن خدا ... نگام کن و دستامو بگیر! نذار بیفتم. یـه عمر تو سرمون زدن و هزار که تا تهمت رو بستن بـه ریشمون صدامونم درون نیومد! حالا مـی خوام صدام درون بیـاد خدا بعد پشتم باش. تنـهام نذار. نجاتم بده خدا! از من حرکت از تو برکت!!! توکلم بـه توئه ... مـی دونم هوامو داری ... مـی دونم ...
بعد از اینکه مناجاتم تموم شد چشمامو چند لحظه بستم و باز کردم. آروم تر شده بودم ...
رفتم سمت تخت خوابم ... روسریمو از سرم کشیدم ... خرمن موهای مشکیم دورم رو گرفتن، دستی توی موهام فرو کردم و با خستگی روی تخت ولو شدم. خیلی خسته بودم. اونقدر کـه بدون فکر بـه خواب فرو رفتم ...
سلام بـه همـه خواننده های خوب رمان سیگار شکلاتی ... نیمـه شب همـه تون بـه خیر باشـه ...
چند روز پیش یـه جایی یـه متنی خوندم کـه یکی از دوستان لطف کرده بودن درون مورد رمان سیگار ... نـه ... بیشتر درون مورد خودم نوشته بودن ... من خواسته بودم درون مورد رمان قضاوت نشـه ... گویـا حتما قید مـی کردم درون مورد خودم هم قضاوتی نکنید :)
در هر صورت ...
کسانی کـه دارن پیش داوری مـی کنن بعدا خودشون پشیمون مـی شن ... رمان من حرفها داره به منظور گفتن ... حالا کـه تازه اولشـه ...
برای امشب دو که تا پست آماده دارم ... انشالله اگه مشکلی پیش نیـاد پستای بعدی رو جمعه مـی ذارم ...
همـه تون رو دنیـا دنیـا دوست دارم ... و همـه تون برام با ارزش هستین ...
همـینطور کـه دکمـه های پیراهنش رو مـی بست، نگاهی بـه سر که تا پای خودش انداخت ... اولین چیزی کـه دید کفشای اسپرت سفیدش بود و بعد از اون شلوار جین آبی روشنش، یـه کم بالا تر رسید بـه پیرهن چارخونـه آبی و سفید و سورمـه ایش ...بستن دکمـه ها تموم شد، دو که تا دکمـه بالایی رو باز گذاشت و با دست یقه اش رو مرتب کرد و آستیناشو که تا نزدیک آرنج که تا زد ... سوئی شرت سفیدشو از روی تخت خوابش برداشت و دستش گرفت. با این کـه هوا سرد بود اما هیچ وقت احساس سرما نمـی کرد، همـین سوئی شرت هم براش زیـاد بود ... همـیشـه از درون داغ بود و گر گرفته ... با داد شمـیم کـه ازش مـی خواست عجله کنـه رفت سمت درون اتاق ... بازش کرد و شمـیم رو آماده جلوی راهرو دید ... توی اون پالتوی کرمـی رنگ حسابی ناز شده بود، لبخندی بهش زد و گفت:
- منتظر من نشین ... من خودم مـی یـام ... فقط آدرس رستوران رو بهم بده.
شمـیم یـه قدم جلو اومد و غر زد و گفت:
- اِ مـی خواستیم همـه با هم با ماشین بابا بریم ...
شـهراد با خنده گفت:
- اوه چه شود! مـی خوای نرسیده بـه رستوران همـه مون یـه سر بریم اون دنیـا و بر گردیم ...
- اِ شـهـــــراد!
شـهراد باز خندید و گفت:
- گفتم کـه برین ... من خودم مـی یـام. هنوز آماده نشدم.
شمـیم چهره درون هم کشید و گفت:
- اَی!!! عین زنکا مـی مونی! اینقدر کـه تو بـه خودت مـی رسی من نمـی رسم والا!
شـهراد با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت:
- آخه درون مورد تو فرقی هم نمـی کنـه! چه بـه خودت برسی چه نرسی همـینی کـه هستی! چندان فرقی هم نمـی کنی ... خدا خواسته اینجوری بشی شمـیم دیگه نمـی شـه تغییرش داد ... باهاش کنار بیـا عزیزم ...
شمـیم با غیظ و چشمای گرد شده شیرجه زد سمت شـهراد. شـهراد هم بـه سرعت درون رو محکم بست و دستگیره رو گرفت توی مشتش. شمـیم هر چی سعی کرد درون رو باز کنـه موفق نشد. شـهراد درون جواب جیغ جیغ های شمـیم فقط قهقهه مـی زد. شمـیم هم بعد از داد آقای شاهد کـه اعلام کرد داره از خونـه مـی ره بیرون بی خیـال تنبیـه شـهراد شد، فقط با غر غر آدرس رستوران رو گفت و رفت.
شـهراد وقتی خیـالش از جانب رفتن اونا راحت شد، با خیـال راحت رفت سمت دراور کنار اتاقش. سوئی شرت رو دوباره انداخت روی تخت خواب و شیشـه عطر رو از روی دراور برداشت. مچ دستاش رو آغشته بـه عطر کرد بعد از اون هر دو دستش رو بـه هم مالید و کشید کنار گوشش، نگاهی توی آینـه بـه خودش انداخت ... همـه جا بـه غیر از صورتش. همـه چی تکمـیل بود، دستبند زیپ دار چرمش رو برداشت و بست دور مچ دست چپش، داخل دستبند باریک دعای جوشن کبیر رو گذاشته بود و از این قضیـه هیچ جز خودش خبر نداشت. دستبندشو سفارش داده بود براش دستی درست کرده بودن. سعی مـی کرد همـیشـه بـه دستش ببندتش. البته بـه استثنای مواقعی کـه مـی خواست بره سر کارش. بعد از دستبند گردنبند چرمـیشو هم توی گردنش انداخت و با خیـال راحت از اینکه آماده شده باهدیـه شمـیم رو همراه با سوئی شرت و سوئیچ و کلاه کاسکتش برداشت و زد از اتاق بیرون. چون کفش پاش بود سعی مـی کرد از گوشـه و از روی سرامـیکا بره کـه فرش رو کثیف نکنـه. از خونـه کـه زد بیرون توی وجود خودش دنبال ذره ای استرس گشت اما خبری نبود. فقط دوست نداشت بره ... همـین! اما مـی رفت بـه خاطر شمـیم. همـین ...! موتورش رو از توی پارکینگ مخصوصش بیرون کشید، نشست روش، کلاهشو سرش گذاشت و از پارکینگ بیرون رفت. رستورانی کـه پدرش درون نظر گرفته بود یـه رستوران معمولی توی غرب تهران بود و خونـه اونا شرق تهران ... یـه ساعتی طول کشید که تا بالاخره بـه مقصد مورد نظر رسید! همونجا جلوی درون رستوران یـه جای پارک پیدا کرد و بعد از پارک موتورش و برداشتن کلاهش رفت سمت درون شیشـه ای و بزرگ رستوران. لحظه آخر دستی توی موهاش کشید و وارد شد. همـین کـه وارد شد جلوی پاش پنج شش که تا پله مری مری مشکی دید کـه یک درون مـیون داخل سنگ هاش چراغ های قرمز قرار گرفته بود و خاموش روشن مـی شدن. از پله ها کـه پایین رفت سالن بزرگ و مربعی شکل رستوران پیش چشمش نمایـان شد. دور که تا دور سالن رو کـه نگاه کرد تونست بزرگترین مـیز رستوران رو درون خدمت خونواده و فک و فامـیل پدری و مادریش ببینـه! رستوران تقریباً خلوت بود و از این نظر خدا رو شکر کرد. پوفی کرد اما لبخند زد و رفت بـه سمتشون. مـیزهای رستوران پایـه کوتاه و صندلی هاش بـه شکل مبل های چرمـی مشکی و قرمز بودن. بـه نظر رستوران راحت و شیکی مـی یومد.
اولینی کـه متوجهش شد شمـیم بود کـه تموم مدت چشم بـه در رستوران دوخته بود ... از جا پرید و گفت:
- داداش شـهرادم اومد ...
همـه نگاه ها چرخید سمت شـهراد و از گوشـه و کنار چند تایی پوف و اه و چه عجب شنیده شد! شمـیم با دلخوری نگاهی بـه جمع انداخت و بعدش از جا بلند شد ، شـهراد بـه سمتشون اومد و بلند گفت:
- سلام بر همگی ...
به جز اکثر جوونای جمع و عموش و پدر و مادرش بقیـه جوابش رو ... یعنی درون اصل فقط اش و داییش و محمدرضا پسر داییش و عسل اش و اش. نگاه همـه همراه یکی از این حس ها بود، دلخوری، انزجار، بی تفاوتی، کینـه و ... شاید حسادت! شـهراد شمـیم رو کـه دستاشو از هم باز کرده بود کشید توی بغلش و در گوشش گفت:
- خجالت بکش وسط رستوران!
شمـیم ضربه ای بـه پهلوش زد و گفت:
- مـی مـیری یـه دقیقه؟! بذار روی این نگار کم شـه ...
شـهراد از گوشـه چشم نگاهی بـه نگار شون کـه اون سمت مـیز و با فاصله ازشون کنار نوید نشسته بود انداخت. حق با شمـیم بود از چشماش کینـه و حسادت مـی بارید. این چیزا به منظور شـهراد طبیعی بود اما گویـا شمـیم رو آزار مـی داد. با لبخند گفت:
- خوب کم شد بکش کنار!
شمـیم خنده اش گرفته بود، خودش رو کنار کشید و گفت:
- بشین کنار من دادش ...
صدای پر از تمسخر سپهر بلند شد:
- آره از اون اول برات جا گرفته! نیست کـه تو خیلی مـهمـی! از اون نظر ...
شـهراد نگاه پر از بی تفاوتی تقدیم چشمای خمار و قهوه ای سپهر کرد کـه وسط مـیز کنار امـیر و عمو حسین نشسته بود کرد و بعد از اون درون حالی کـه مـی نشست نگاهی هم بـه باباش انداخت. چقدر دلش مـی خواست اینجور وقتا آقای شاهد ازش طرفداری کنـه اما خیلی سال بود کـه این آرزو براش تبدیل بـه حسرت شده بود. پدرش کاملا بی تفاوت، انگار نـه انگار، داشت با شوهر اش گپ مـی زد. شـهراد آهی کشید و با همون لبخند محوش، باهدیـه شمـیم رو کـه به سختی که تا اینجا روی موتور سالم نگه داشته بود گرفت سمتش و گفت:
- بیـا جغجغه! اینم اونی کـه به خاطرش تولد گرفتی ...
شمـیم کـه با خوشحالی دستشو دراز کرده بود که تا هدیـه اش رو بگیره، خشک شده و با چشمای گرد شده زل زد بـه شـهراد. نمـی دونست گارد بگیره یـا تشکر ه. از حالت چهره اش شـهراد خندید و گفت:
- خیلی خوب ! فهمـیدم ... نمـی خواد زور بزنی ..
شمـیم هم خنده اش گرفت، هدیـه اش رو گرفت و در حالی کـه روی مـیز کوچیک مخصوص هدایـا درست پشت سرش مـی گذاشت گفت:
- با اینکه بچه پرویی اما مرسی ...
روی پروفایلم منتظرتون هستم
و اینم از پست دوم ...
مـی دونین؟ بعضی ها فکر مـی کنن من با انتخاب این رمان مـی خوام هنجار شکنی کنم ... نـه ... من فقط مـی خوام سطح معلومات خودم و دوستامو ببرم بالا ... مـی خوام درون مورد چیزایی صحبت کنم کـه شاید کمتری که تا به حال دنبالش رفته و در موردش تحقیق کرده ... درسته اصل موضوع تابو هست اما درون ادامـه خواهیم دید کـه به دنبال این تابو ممکنـه چه مشکلاتی بـه وجود بیـاد کـه بیشترش از ندونستن ما سرچشمـه مـی گیره ...
خدا رو شکر من به منظور رمانم رنج سنی مطرح کردم و همون اول هم گفتم رمان دارای صحنـه غیر اخلاقی آنچنانی نیست ... تنـها دلیلش موضوع رمان بود و بس! کـه اتفاقا اگه اینجا ایران نبود خیلی هم مشتاق بودم دوستان کم سن و سال هم بخونن و بدونن و یـه موقع توی دام نیفتن ...
شاید باور نکنین ... یکی از اساتیدمون تعریف مـی کرد کـه به تازگی چند که تا مورد بین مراجعین خیلی زیـاد شده! یکی از اون تجاوز بـه محارم هست و دیگری مـیل و عشق بـه همجنس توی ا و پسرای دبیرستانی و راهنمایی!!! شاید اگه یـه سری از مسائل توی مدارس بیـان مـی شد ما الان کمتر شاهد این اتفاقات بودیم ... تازه بـه قول مریلا زارعی توی فیلم هیس ها فریـاد نمـی زنند الان بیشتر افراد تنـها بـه علت حفظ آبرو سکوت مـی کنند ... و تنـها چند درصد هستن کـه حاضرن بـه روانشناسا و روانپزشکا مراجعه کنن ...
دوستان چرا حتما چشمامون رو ببندیم و فقط بگین نوچ نوچ نوچ زشته! این حرفا رو نزن! اینا رو نگو!ی بشنوه چی مـی گه! اینجا جامعه اسلامـیه ... بله درسته! اینجا جامعه اسلامـیه اما متاسفانـه بـه دلیل فرهنگ غلط همـین جامعه اسلامـی بسیـاری از تابوها تو کشورمون شده وسیله تفریح جوونامون! چرا نباید ازش حرف بزنیم؟! چرا حتما اجازه بدیم این فرهنگ اشتباه نسل بـه نسل بچرخه ؟؟؟ من حرف مـی چون اگه حرف ن خفه مـی شم ... من مـی گم ... که تا جایی کـه بتونم و دستم باز باشـه مـی گم ...ایی کـه دوست دارن، همراهیم کنن و بشنون ...ایی هم کـه نـه ... مـیل خودشونـه ... من اجبار نکردمـی رو ...
برای شنیدن نظراتتون بی صبرانـه منتظرم ...
قبل از اینکه شـهراد بتونـه جوابی بده صدای اش بلند شد:
- چه عجب شـهراد جان! بالاخره افتخار دادی ؟!
شـهراد سرش رو بالا آورد. جانش!!! درست روبروی امـیر و سپهر نشسته بود و چون توی ردیف خود شـهراد بود، شـهراد مجبور بود کمـی بـه جلو خم بشـه که تا بتونـه چهره شو ببینـه. ابرویی بالا انداخت و با لبخندش گفت:
- چه کنم ... یـه سر دارم هزار سودا! درگیری هام زیـاده!
صدای امـیر اعصابش رو بـه شدت مچاله کرد:
- آره جون روز بـه روز مشتری هاش دارن زیـاد تر مـی شن ... آمارشون رو دارم. هی هم مـی ره بالا شـهر ... فکر کنم اونور فتوا صادر شده کـه عمل این آقا مجازه! نمـی دونم والا! آخه از اونجایی کـه همـه امکانات مال این شمال شـهری هاست احتمالش هست کـه فتوا هم خریده باشن!
شـهراد بـه این تیکه ها عادت داشت بعد فقط لبخندی بـه لبهای گوشتی امـیر و چشمای مشکی و درشتش زد و خونسردانـه با وجودی کـه مـی دونست حرفش ممکنـه جنجال بـه پا کنـه گفت:
- شاید ... حتما یـه صحبتی با مشتری هام م ببینم مـی تونن فتوا رو بگیرن؟ اینجوری کار منم راحت تر مـی شـه ... اما تو مـی خوای چه کنی؟! تو کـه پایین شـهر کار مـی کنی!
لبخند از رویـامـیر پر زد! بـه جاش لبخند شـهراد عمـیق تر شد و چشمکی بهش زد. چند لحظه ای جمع توی سکوت غرق شده بود کـه یـه دفعه صدای آقای شاهد بلند شد:
- خفه شو شـهراد! هنوز دست بر نداشتی از این خزعبلات! زود باش از امـیر عذرخواهی کن ...
نگاه شـهراد چرخید سمت آقای شاهد و خواست چیزی بگه کـه سپهر وارد بحث شد و گفت:
- اِ نـه مـهم نیست عمو ... بالاخره شـهراد حتما یـه جوری خودش رو خالی کنـه یـا نـه؟! نمـی دونم چرا نمـی خواد بفهمـه ما دوستاشیم نـه دشمناش! ما اگه حرف مـی زنیم فقط و فقط صلاحش رو مـی خوایم به منظور همـینم اگه عصبی بشـه و چیزی بگه دلخور نمـی شیم ...
عمو حسینش با قیـافه ای برافروخته گفت:
- مـی خوام خیرش رو نخواین! شما آدم نمـی شین؟! حتما حتما اینقدر این حرفا رو بزنـه که تا همـه باور کنن؟!! زندگی اینو نمـی بینین؟!
به شـهراد اشاره کرد و ادامـه داد:
- داره مثل سگ زندگی مـی کنـه! صد دفعه خواستم لوش بدم جامعه از شر امثال اون پاک بشن! اما چه کنم کـه دلم واسه داداش و زن داداش مـی سوزه! شما دو که تا هم اگه یـه بار دیگه حرفی بزنین و بخواین خیرخواهی کنین با من طرفین! زندگیتون رو ین دیگه!
شـهراد باز هم عادت داشت. فکر تک تک این برخوردا رو کرده بود و بعد اومده بود. نگاش تاب خورد سمت داییش، نگاه دایی کدر و تیره بود، دستشو مشت شده گذاشته بود روی مـیز ... نگاه از داییش گرفت و همونطور لبخند بهبه عموش گفت:
- اوف عمو جون! چقدر دلتون پره! مطمئن باشین پسرای شما خیری رو نمـی خوان ... اما بـه خاطر گل روی شما من دیگه چیزی نمـی گم. خوبه عمو جان؟!!!
قبل از اینکه عمو چیزی بگه، ملیحه پشت چشمـی نازک کرد و گفت:
- وا یـه حرمت بزرگترتو اقلاً حفظ کن! اینقدر روشن تیکه مـی اندازی چرا؟!!! خان دادشم کـه بیراه نمـی گن!
شـهراد باز نگاش چرخید سمت داییش، عمو کـه با همـه وجودش چشم شده بود و توی دهن شـهراد زل زده بود با دیدن نگاه خیره شـهراد بـه داییش با پوزخند گفت:
- آبجی خانوم که تا وقتی پشت شـهراد بـه دایی سرهنگش گرمـه ما هر چی هم حرف بزنیم آب تو هاون کوبیدنـه! همون بهتر کـه هیچ وقت توی جمع ما نیـاد ...
نگاه خشن دایی چرخید سمت عمو کـه شـهراد سریع با نگاهش بـه دایی التماس کرد و دایی فقط نفسش رو فوت کرد و دستی بـه صورتش کشید. نگاه شـهراد چرخید سمت مادرش کـه درست روبروش نشسته بود. اشک تو چشماش حلقه زده بود و سرشو که تا جایی پایین انداخته بود کـه چونـه اش چسبیده بود بـه اش ... شـهراد عصبی شد ... این تنـها نقطه ضعفش بود! تنـها چیزی کـه عصبیش مـی کرد. یـه لحظه قیـافه اش درون هم شد ... از جا بلند شد ... شمـیم سریع دستشو چسبید :
- کجا داداش؟
شـهراد خم شد گونـه شمـیم رو بوسید و در همون حین گفت:
- مامنو نگاه کن! داره عذاب مـی کشـه! بهت گفتم نیـام تولدت خراب مـی شـه! اصرار کردی ... مـی رم کـه بقیـه تولدت بـه خیر و خوشی بگذره ... خوش باشی داداش!
قبل از اینکه شمـیم بتونـه اعتراضی ه سپهر گفت:
- شمـیم اصرار نکن بذار بره! خدا وکیلی سخته برام هی حواسمو جمع کنم تنم بهش نخوره یـا اینکه لیوانامون قاطی نشـه و ... بذار بره راحت باشیم ...
شمـیم از خود بیخود بلند شد و با صدای نسبتا بلندی گفت:
- شماها همتون حیوو ...
شـهراد سریع شمـیم رو کشید توی بغلش و چنان فشارش داد کـه حرف تو گلوش موند ... آروم گفت:
- هیش! هیچی نگو ... هیچی نگو کـه بعدا بخوای واسش جواب بعد بدی. مـی دونی کـه اگه بخوام مـی تونم همـه شونو با هم بشورم بندازم روی بند خشک بشن! اما زوده .... زوده شمـیم جان ... صبور باش ... بهت قول مـی دم ... امشب کـه هفده سالت شد بهت قول مـی دم همـه چی درست بشـه ... این سن واسه من شوم بود. امـیدوارم واسه تو پر از برکت باشـه گلم ... هیچی نگو من مـی رم! بـه روی خودت نیـار باشـه؟
شمـیم بغض آلود کمر شـهراد رو چنگ زد و گفت:
- نرو!
شـهراد با خنده گفت:
- ااا نگاش کن نی نی کوچولو رو ! نمـی رم کـه بمـیرم ... شب خونـه مـی بینمت ... الان هم مـی رم خونـه. فقط قول بده کـه صبور باشی ...
- ولی ...
تحکم توی صداش شمـیم رو لال کرد و فقط تونست یـه کلمـه بگه:
- قول!
سلام ... سلام بـه همـه همراه های عزیز سیگار شکلاتی و قلم ناچیز من ...
تا حالا گفته بودم خیلی دوستتون دارم؟
خوب بازم مـی گم ... اصن هزار بار مـی گم ...
امروز توی اف بی یـه متن دیدم کـه انگار نوشته شده بود مخصوص شـهراد عزیز من ... کپیش کردم و آوردم کـه الان براتون بذارم بخونین ...
خیلی دلگیره
پدرم.مادرم.م. چرا بـه اتاقم نمـیایید ... ؟
چرا سری بـه من نمـیزنید ... ؟
مـی دانم اتاقم بوی سیگار مـی دهد ... مـی دانم از درون و دیوارش خاکستر غم مـی بارد
عزیزانم!!!
نمـی دانید کـه درد درونم فقط با کامـهای حبس شده درون ام آرام مـی گیرد
مادرم!!!!
نمـیدانی کـه اتاقم زیر سیگاری کوچکی شده کـه روزهای آتش گرفته ی زندگی ام را درونش خاموش مـی کنم
مادرم سری بـه من بزن
مـی دانم کـه صدای سرفه هایم عذابت مـیدهد ... مـی دانم کـه کبودی لبهایم اشک بـه چشمانت مـی نشاند
مادرم
من هم روزی پسر شاد تو بودم ... یـادت کـه هست ... ؟! ولی روزگار خاکستری مرا خاکستر نشین کرد
تنـها شدم ... ! شکستم ... ! آنقدر کـه آینـه هم مرا دیگر نمـی شناسد
به جز سیگارم ... سنگ صبور شبهای بی تابی ام ... رفیق روزهای تاریک و تلخم ...ی برایم نمانده!!!
مادر سری بـه من بزن !!!منو سیگارم انقدر تنـها مانده ایم کـه هر دو بوی رخوت مرگ مـی دهیم ... بیـا ببین کـه چگونـه بـه پای هم مـیسوزیم ... مارا از این تنـهایی برهان ... فقط چند دقیقه مـهمان ما باش ... مـی دانم برایت سخت هست ولی
مادر سری بـه ما بزن!!!
نگاهی بـه سر درون خونـه انداخت ... گوشیشو از جیبش درون آورد و روی حالت سایلنت گذاشت. رفت بـه سمت درون خونـه و زنگ رو زد ... یـه تک زنگ بیشتر نداشت، بـه ثانیـه نکشیده درون با صدای تیکی باز شد. درون رو هل داد و رفت تو ... جلوی روش حیـاط خیلی بزرگی مـی دید کـه شاید مـی شد بـه باغ هم تشبیـهش کرد. درختای مـیوه اش، بدون مـیوه، همـه با برگای زرد پاییزیشون نگاش مـی . تنـها درختی کـه مـیوه داشت درخت خرمالو بود ... بدون اینکه با نگاش اینطرف و اونطرف رو دید بزنـه از کنار استخر بزرگ و بدون آب رد شد و یـه راست از پله های عریض و مرمری رفت بالا. روی ایوون دو ستون بلند با طرح های مـینیـاتور و رنگ های درهم برهم قد علم کرده بودن ... از کنار ستون ها هم گذشت و رسید بـه در چوبی خونـه. درون بسته بود ... کومـه کله شیری رو گرفت و محکم کوبید. دوبار ... چند لحظه معطل شد که تا بالاخره درون روی پاشنـه چرخید و باز شد. خدمتکاری درون رو بـه روش باز کرد و گفت:
- بفرمایید ... آقا منتظرتونن ...
شـهراد تو دلش گفت:
- سلامم کـه نمـی کنن خدا رو شکر!
بی توجه بـه خدمتکار رفت تو و نگاهی بـه دور که تا دور سالن مربعی شکل پیش روش انداخت. کف اون قسمت شیشـه ای بود و زیرش سنگ ریخته شده بود. خدمتکار راه افتاد و گفت:
- اگه مایلین سوئی شرتتون رو آویزون کنین و همراه من بیـاین ...
شـهراد بدون اینکه سوئی شرتش رو درون بیـاره دنبالش راه افتاد. از اون قسمت مربع شکل کـه خارج شدن وارد سالن بزرگی شدن کـه دو دست مبلبه چشم مـی خورد و چندان هم تجملی نبود! مردی روی کاناپه راحتی یـه لم انداخته و مشغول خوندن روزنامـه بود. با شنیدن صدای پا سرش رو بلند کرد و با دیدن شـهراد روزنامـه رو که تا کرد گذاشت روی مـیز و از جا بلند شد. شـهراد هم رفت بـه سمتش و گفت:
- آقا جمشید؟!
مرد کـه حدودا چهل ساله مـی زد با لبخند سری تکون داد و گفت:
- خودمم شـهراد عزیز ...
و دستشو بـه سمتش دراز کرد. شـهراد هم دستشو پیش برد و با هم دست دادن. با فشار دست جمشید هر دو نشستن و مرد رو بـه خدمتکار کـه منتظر ایستاده بود گفت:
- برو دو که تا قهوه برامون بیـار ... زود ... خیلی کار داریم با این آقا ...
خدمتکار سری تکون داد و با سرعت از سالن خارج شد ... جمشید دستی سر شونـه شـهراد زد و گفت:
- واو پسر! تو خیلی جذابی ... جذاب تر از اون چیزی کـه سالار ح.ر.و.م.ز.ا.د.ه مـی گفت ...
شـهراد ابرویی بالا انداخت و گفت:
- لطف دارین جمشید خان ...
- چند سالته؟ ... امممم ... نـه نگو ... اجازه بده حدس ب! بیست و چهار؟!
شـهراد از شخصیت جمشید خنده اش گرفته بود. عین بچه ها بود ... ابرویی بالا انداخت و به پشتی مبل تکیـه داد و دست بـه شد ... جمشید دوباره یـه کم فکر کرد و گفت:
- اممم ... بیست و شش دیگه خودشـه!
شـهراد بازم ابرویی بالا انداخت و با خنده گفت:
- نچ ...
- چه چال های بامزه ای داری تو!
شـهراد خنده اش رو جمع کرد و گفت:
- ممنون ...
همون لحظه خدمتکار اومد توی سالن. بدون اینکه نگاهی بـه شـهراد یـا جمشید ه فنجون های قهوه رو جلوشون گذاشت و گفت:
- دستور دیگه ای نیست آقا؟!
- نـه برو ...
نقدی دارین بهم بگین ... پستای بعدی رو هم الان مـی ذارم ...
تا حالا بـه این فکر کرده بودین کـه قضاوت از روی ظاهر که تا چه حد ممکنـه طرف رو خورد کنـه؟! امکان نداره هر کدوم از ما یک بار از روی ظاهری قضاوت نکرده باشیم ... و امکان هم ندارهی از روی ظاهرمون قضاوت نکرده باشـه ... حداقل من کـه به وفور چشیدم اینو ...
کاش بعضی وقتا مـی شد چشمامون رو بشوریم و طور دیگه ای بـه طرف یـا بـه قضیـه مورد نظر نگاه کنیم ...
کاش مـی شد بعضی وقتا فقط یـه لحظه خودمون رو بذاریم جایی کـه نشستیم روی کرسی قضاوت و قضاوتش کردیم ... کاش ...
حرفام مخاطبش خاص نبود ... دلی بود ... بعضی وقتا دوست دارم مثل بزرگا اندرز بدم ... اینجا کـه طبق خواهش من سن و سال پایین زیـاد نیست بعد بعضی وقتا دوست دارم حرفای بزرگ بزرگ ب ... حرفایی کـه ا همـیشـه مـی زنن و ما از کنارش آسون مـی گذریم ...
چرا بعضی وقتا نقش ا رو بازی نکنیم؟ یـا نقش باباها؟ بالاخره ما هم یـه روز بابا مـی شیم ...
خوب بسه ... مـی ریم همراه بشیم با شـهراد ...
خدمتکارچرخید و از سالن بیرون رفت ... جمشید نگاهی بـه شـهراد کرد و گفت:
- خوب مـی گفتیم ... خودت بگو چند سالته؟
- سی و یک ...
- به!!! اول سن هلو شدن پسرا ...
شـهراد پوزخندی زد و هیچی نگفت ... جمشید باز پرسید:
- دانشگاه رفتی؟ چی خوندی؟! چی کار مـی کنی؟ کارت ماساژه ؟
شـهراد نمـی دونست اومده اونجا به منظور ماساژ یـا به منظور بازجویی گفت:
- دانشگاه نرفتم ... وقتشو پیدا نکردم ... دیپلم ریـاضی دارم ... شغلم هم مربیگری باشگاه و ماساژوریـه ...
- سالار خیلی از ماساژت تعریف مـی کرد ... کجا دوره دیدی؟!
- تایلند ...
- بـه به ! خیلی هم عالی ... خوب دیگه از خودت بگو ... چرا دانشگاه نرفتی؟ حیف تو نیست؟!!
- گفتم کـه ... شرایطش رو نداشتم ...
جمشید قیـافه ناراحتی بـه خودش گرفت و گفت:
- چرا؟! چی شده بود مگه؟!
شـهراد فنجون قهوه اش رو برداشت ... بدون اینکه جوابی بده لاجرعه سر کشید و گفت:
- بهتره بریم سر کارمون ... من عجله دارم جای دیگه هم حتما برم ...
جمشید اخماش درون هم شد ... اما حرفی نزد ... بلند شد و گفت:
- بریم اتاق من ...
شـهراد بـه دنبالش راه افتاد ... از پله های مارپیچ وسط سالن بالا رفتن و به طبقه دوم کـه کلش یـه راهرو بود و چند که تا در رسیدن ... شـهراد بدون اینکه جلب توجه ه مشغول دید زدن اطرافش شد ... شش که تا در توی اون راهرو بود کـه همـه بسته بودن ... سه درون سمت راست و سه درون سمت چپ انتهای راهرو یـه درون مجزا قرار داشت ... درست بین اتاق های راست و چپ ... جمشید رفت سمت اون درون و گفت:
- این خونـه هم حسابی قدیمـی شده ... حتما خرابش کنیم یکی دیگه بسازیم ... شاید یـه برج!
شـهراد سری تکون داد و گفت:
- اما جالب ساخته شده ...
جمشید قبل از اینکه بره توی اتاقش برگشت سمت شـهراد و گفت:
- جالب و پر رمز و راز!
نگاه شـهراد پر از تمسخر شد و گفت:
- راز؟!! من رازی اینجا نمـی بینم ...
جمشید هم خندید و گفت:
- نباید هم ببینی ...
هر دو رفتن توی اتاق بزرگ جمشید ... نگاه شـهراد دور که تا دور اتاق چرخید ... تقریبا مـی شد گفت اتاق ای بود و این کمـی عجیب بود ... یـه اتاق مستطیلی بزرگ، کـه به دیوار روبروی درون یـه تخت دو نفره بزرگ چسبونده شده بود. همـین و بس! کف اتاق موکت کرم رنگ بود و سمت راست یـه پنجره بزرگ بدون پرده ... نـه مـیزی ! نـه کمدی! هیچ !!! جمشید ایستاد وسط اتاق، کنار تخت خواب و گفت:
- خوب مـی تونم ل.خ.ت بشم؟!!
شـهراد نگاه متعجبش رو مخی کرد و جلو رفت، کیف مخصوصش رو پایین تخت گذاشت و گفت:
- آره ... حتما بشین ...
جمشید بدون خجالت، همـینطور کـه زل زده بود بـه شـهراد دونـه دونـه لباساش رو درون آورد. انگار داشت شو اجرا مـی کرد براش! حتی بـه لباس زیرش هم رحم نکرد. وقتی کامل ب.ر.ه.ن.ه شد دستاشو از طرفین باز کرد و گفت:
- خوب چی کار کنم؟!
شـهراد تو دلش فحشی نثارش کرد، انگار کـه خودش نمـی دونست!! درون حالی کـه طبق گفته های سالار خوره ماساژ بود مرتیکه! گفت:
- روی شکم بخوابین ...
جمشید نگاهی بـه چشمای شـهراد انداخت. مـی خواست احساسش رو از نگاهش بخونـه و شـهراد کاملاً طبیعی چشم از اندام بی ریخت جمشید گرفت و بعد از باز کمربندش کـه باعث شد چشمای جمشید برق بزنـه، دستاشو آغشته بـه روغن ماساژ کرد ...
عادت داشت موقع کار به منظور انعطاف داشتن بیشتر کمربندش رو باز کنـه ... اما گویـا جمشید طور دیگه ای برداشت کرده بود ...
پاداش نقدی
1,680 کاربر از پست هما پور اصفهانی تشکر کرده اند .
تشکر شده 1,338,645 درون 3,841 پست
حالت من
اندازه فونت
چقدر دلم به منظور پستای ساسان و شاهزاده تنگ شده ... حتما فردا شب ازشون مـی نویسم ... ساسان عزیز من <3
تا الان حدس و گمان هاتون رو شنیدم ... کم کم داستان داره روی غلطک مـی افته ... و مطمئنم سوال خیلی هاتون پاسخش داده مـی شـه ...
خیلی دلم مـی خواد همـین جا جواب خیلی از نقدا و انتقادهای تند رو بدم اما حیف ، افسوس و صد افسوس کـه من کوچک ترین حرفی ب کل داستان لو مـی ره ... بعد جای اون دوستانی کـه صبور نبودن حتما خودم رو صبور نگه دارم ... چقدر دلم مـی خواد داستان زودتر بـه جاهایی برسه کـه من منتظرشم ...
خواننده های خاموش من ... هم اونایی کـه عضو نیستین ! هم اونایی کـه عضو هستین و داستان رو صرفا مـی خونین کـه ببینین نویسنده اینبار چه دسته گلی مـی خواد بـه آب بده ! کاش باهام حرف مـی زدین و خاموش نمـی موندین ... کاش اونایی کـه دارن بـه پستای من منفی مـی دن خودشون رو با حرف خالی مـی نـه با پنـهان شدن پشت - !!! یعنی من اینقدر ترسناکم!!!
این رو بدونین من اگه خیلی خیلی از نقدی ناراحت بشم جواب نمـی دم! نـه توهین مـی کنم و نـه گارد مـی گیرم ... بعد حرف بزنین و پنـهان نشین ... یـا اینکه نقد مـی خواین ین از خودم ین ! پشت سرم حرف نزنین ... جای دیگه نقد نکنین و بگین ما بـه خودشم حاضریم بگیم!!! حاضر نیستین ...
اگه بودین کـه مـی گفتین ... این کار درست نیست ای دوست داشتنی من ... از من گفتن بود!!!
که گفت:
شـهراد نتونست جلوی خودش رو بگیره و با لحن تندی گفت:
- نـه! مـی خوام راحت باشم ... بخوابین لطفا!
جمشید بی حرف خوابید روی تخت و گفت:
- سالار گفته بود بـه هری پا نمـی دی ... اما باورم نمـی شد دست رد بـه منم بزنی! مـی دونم از خودمونی!
شـهراد نشست کنارش و گفت:
- بـه سالار هم گفتم ... من با هری رابطه بر قرار نمـی کنم.
- با من بهت بد نمـی گذره ...
دستشو کشید روی کمر جمشید و گفت:
- مـی شـه این بحث رو تموم کنین؟!! من نظرم عوض نمـی شـه ... یـه پارتنر خوب دارم و مـی خوام باهاش ازدواج کنم ...
جمشید خندید و گفت:
- نـه ... مـی ریم از ایران ...
- کجا؟!
- اونشو نمـی دونم ... جایی کـه ما رو کثیف و پست ندونن ...
جمشید آهی کشید و گفت:
- خودتو بـه من ثابت کن ... من کمکت مـی کنم.
- نیـاز بـه کمک ندارم ...
- داری پسر! مـی دونی اگه یـه نفر باهات بیفته روی دنده لج و لوت بده حکمت چیـه؟! بی برو برگرد اعدامـی!
خونسرد گفت:
- چون هیچ نمـی تونـه ثابت ه ...
- فرض کن کـه من صداتو ضبط م!
- و شما فرض کن کـه منم صداتو ضبط کرده باشم ...
جمشید قاه قاه خندید و گفت:
- ازت خوشم مـی یـاد ... خیلی زرنگی!
شـهراد توی دلش گفت :«نـه بیشتر از تو» اما درون جواب خندید و گفت:
- اینطور بـه نظر مـی یـام؟ فکر نکنم ...
- هر از این قماش باشـه زرنگه پسر! شک نکن ... نمـی دونم چرا اینقدر باهات راحتم.
و شـهراد توی دلش گفت: «نباشی عجیبه» وقتی سکوت شـهراد رو دید خودش ادامـه داد:
- چند وقته پی بردی تمایلاتت اینجوریـه؟!
شـهراد ضربه های دستش رو قوی تر کرد و گفت:
- از بچگی ...
سکوت کرد و این سکوت نشانـه رضایتش بود ...
- راضی هستی؟
- خیلی ها مـی خوان اینجوری نباشن و ناراضین ...
- من نیستم ...
- طرفت تی اسه؟ (بعداً درون این مورد توضیح مـیدم)
- تقریباً ...
- خوب چرا بای رابطه نداری کـه عین خودت سالم باشـه ...
- اونم سالمـه ... من باهاش راحتم ...
- واجب شد ببینمش ...
لبخندی نشست روی لبای شـهراد ... جوابی نداد ...
ویرایش توسط هما پور اصفهانی : 1392,11,29 درون ساعت ساعت : 10:58
پاداش نقدی
1,561 کاربر از پست هما پور اصفهانی تشکر کرده اند .
تشکر شده 1,338,645 درون 3,841 پست
حالت من
اندازه فونت
وای کـه من امشب چه همـه حرف زدم! خودم خسته شدم دیگه ...
اما چی کار کنم؟!! گوش مفت گیر آوردم .... از طرفی نمـی دونم چرا هیجان سیگار اینقدر زیـاده کـه منو وادار مـی کنـه همـه حرفامو ب ... منم مـی ... خوب بخونین دیگه گناه دارم من ...
اینبار دیگه خیلی حرف نمـی ... بازم مـی گم نقداتون رو توی پروفم مـی خونم ... حتی اگه جواب هم ندم همـه رو مـی خونم... بـه زودی صفحه نقد هم مـی ... فقط یـه کم سرم خلوت تر بشـه!
شبت تابستونی همـه تون بخیر ...
جمشید گفت:
- ضرب دستت حرف نداره! هر چی خستگی تو تنم بود کشیدی بیرون ...
بازم جوابش سکوت بود ...
- خوشحال نیستی اومدی پیشی کـه دردت رو مـی فهمـه؟!
- دردم رو خودم بفهمم کافیـه ...
- خیلی مغروری!
- دیدی مغروری؟!
کشید کنار و گفت:
- تموم شد مـی تونین پاشین ... شماره منو سالار داره. هر موقع خواستین از چند روز قبلش بـه من خبر بدین ...
جمشید همونطور نشستتخت و گفت:
- اگه ازت بخوام بیـای اینجا هر روز منو ماساژ بدی روزی سه وعده قبول مـی کنی؟!
شـهراد چشماشو گرد کرد. کمـی تعجب پاشید توی صداش و گفت:
- چی؟!!!
- همـین کـه شنیدی ... بیـا اینجا بمون! وسایلت رو هم بیـار ...
شـهراد با خنده رفت سمت دستمالش. دستشو پاک کرد و گفت:
- نـه ممنون ... من کار دیگه ای هم دارم ... نمـی تونم!
در همون حین کمربندش رو برداشت و پشت بـه جمشید مشغول بستنش شد ...
- با حقوق دو برابر!
شـهراد لبخند محوی زد و گفت:
- نـه ممنون ... کارمو تو باشگاه دوست دارم!
جمشید داشت عصبی مـی شد ... اما خودشو کنترل کرد و گفت:
- حقوق سه برابر!
چرخید بـه سمتش و جدی گفت:
- فایده ای نداره! گفتم کـه کارمو دوست دارم ...
- شـهراد لگد بـه بخت خودت نزن پسر! اگه از کارت راضی باشم مطمئن باش برات باشگاه مـی خصوصی!! با شاگردای درجه یک ...
رادارای شـهراد بـه حرکت افتادن ... با این وجود پوفی کرد و گفت:
- نـه ... نمـیتونم! با هیربد قرار داد دارم ...
- هیربد با من!!! سالار رو مـی فرستم قرار داد رو فسخ کنـه ضررش رو هم بده ...
- نـه ...
- ای بابا! شـهراد ... پنج برابر!!!
دیگه ناز کافی بود ... کیفش رو برداشت و گفت:
- این همـه اصرار به منظور چیـه؟
- ازت خوشم اومده ... فکر کن ... فکر کن دنبال یـه فرزند خونده م! یکی کـه عین خودم باشـه ...
- گفتم کـه مـی خوام از ایران برم ...
- به منظور اون کار هم ت مـی کنم ... قول!
شـهراد چند لحظه توی سکوت بـه چشمای براق و زاغ جمشید خیره شد ... بعد نفس عمـیقی کشید و با تردید گفت:
- قول؟!!!
- اگه بهم وفادار باشی ... شک نکن! هم خودت ... هم پارتنرت!
راه افتاد سمت درون و گفت:
- باشـه ... روش فکر مـی کنم ....
جمشید داد کشید:
- خبرش رو کی مـی دی؟!
و شـهراد دیگه جوابی نداد و با قدمـهای بلند از راهروی اتاق ها خارج شد ، از پله ها سرازیر و یـه راست بـه سمت درب خروج رفت ... اون خونـه خیلی کم رفت و اومد بود و جز خدمتکاری رو ندیده بود! این براش عجیب بود. با این وجود سعی کرد گول ظاهر رو نخوره و از حیـاط درندشت خونـه خارج شد ...
ویرایش توسط هما پور اصفهانی : 1392,11,29 درون ساعت ساعت : 11:00
پاداش نقدی
1,642 کاربر از پست هما پور اصفهانی تشکر کرده اند .
تشکر شده 1,338,645 درون 3,841 پست
حالت من
اندازه فونت
سلام بـه همـه دوستای عزیز و مـهربون و همراه های عزیز داستان سیگار شکلاتی ...
وقتی نقدای شما و پیگیری هاتون رو روی پروفایلم مـی بینم واقعا حسی بهم دست مـی ده کـه از توصیفش عاجزم ...
از اینکه این همـه بـه من لطف دارین واقعا از همـه تون ممنونم ...
دوستان عزیز پیـامای زیـادی دریـافت کردم مبنی بر اینکه کـه از درک شـهراد و عقاید و شخصیتش عاجزین ...
بله دوستان حق با شماست ... شناخت و درک شـهراد سخته ... شـهراد یـه شخصیت ساده و در عین حال پیچیده داره ... وقتی پیچیدگی هاش حل بشـه مـی فهمـین کـه چقدر ساده هست ... و چقدر قابل درک اما به منظور حل شدن این پیچیدگی ها حتما اجازه بدین که تا داستان پیش بره ....
امشب چهار که تا پست داریم ... پست اول از شاهزاده خانوم عزیزمونـه کـه مـی دونم هنوزم ناشناخته هست براتون ...
اینقدر فکر کرده بودم کـه ذهنم هر آن احتمالش بود کـه متلاشی بشـه و تکه های افکارم هر کدوم بـه یـه سمت پرتاب بشن و دیوارای دور و برم رو رنگین ن. آهی کشیدم و نالیدم:
- آخ خدایـا ... آخه من چی براش بخرم؟!!!
تولد ساسان نزدیک بود. فقط یـه روز دیگه وقت داشتم. با قصد داشتیم براش یـه تولد کوچیک بگیریم و سورپرایزش کنیم. خودمون سه که تا باشیم و یـه شب بـه یـاد موندنی داشته باشیم. براش یـه پلیور بافته بود اما من درمونده شده بودم کـه چی بخرم براش! بـه هر چی کـه فکر مـی کردم کم مـی آوردم ...
- عطر ...
نـه ، ساسان فقط از یـه عطر استفاده مـی کنـه اونو هم جدیداً خریده ...
- ساعت ...
دو که تا ساعت داره ... مـی خواد چی کار اینقدر ساعت؟
- طلا بخرم براش؟!!
مـی کشتم! طلا به منظور مرد خوب نیست، نماز نداره! تازه بعد اندازمم اونقدار نیست ...
- لباس زیر؟
اییییییی! آخه لباس زیر هم شد هدیـه؟!! اصن خوبه براش یـه جین جوراب بخرم!
- خوب مرض! واسه یـه مرد دیگه چی مـی شـه خرید آخه؟ یـه شلوار جین!
نمـی خوام ... شلوار جین همـه رنگی داره ... کم مونده یکی از این پاره ها براش بخرم ...
- ای بابا! ایباخوبه؟!
مگه بچه است؟
چه وجدان بیشعوری شدیـا! این چه وضع صحبت ه! نخواستم بابا ...
- فهمـیدم!!! فهمـیدم شاهزاده خانوم ...
دیگه چیـه؟!!! لابد اینبار مـی خوای دستور بدی براش ست اصلاح بخرم ...
- البته اونم بد نیست!
برو بابا ...
- بد اخلاق! نخیر اینبار خواستم بگم ثبت نامش کن تو باشگاه. همون باشگاهی کـه چند روز پیش مـی گفت دوستاش مـی رن.
از جا پ و گفتم:
- گل کاشتی وجی! گل کاشتی ...
اصلا نفهمـیدم چطور لباس پوشیدم، شالم رو سرم کردم و از اتاق سه درون چهارم زدم بیرون و داد کشیدم:
- من دارم مـی رم ...
سرش رو از آشپزخونـه بیرون آورد و گفت:
- کجا؟!!!
- مـی رم کادوی ساسان رو بخرم ...
دیگه منتظر حرفی از طرف نشدم، تند تند کفشامو پام کردم و زدم از خونـه بیرون. بـه اندازه کافی توی کارتم پول داشتم. مـی خواستم اشتراک سه ماهه بگیرم براش. باشگاهه خیلی هم نزدیک خونـه مون نبود اما چون ساسان انتخاب کرده بود و گفت تصمـیم داره بره حتما همون جا ثبت نامش مـیکردم. با چند بار عوض خط مترو بالاخره رسیدم ... وقتی مـی خواستم برم تو خیلی استرس داشتم! یـه باشگاه مردونـه ... فکر کنم حتما چشمامو مـی بستم! اگهی مـی دید چی؟!! چه آبرویی ازم مـی رفت! بهی هم نمـی تونستم بگم بره برام ثبت نام کنـه. یـه موقع پولو مـی خورد یـه آبم روش ... توکل بـه خدا کردم و از پله ها رفتم پایین. همون لحظه کـه در شیشـه ای رو باز کردم و رفتم تو همـه نگاه ها چرخید بـه سمتم. چه باشگاه کوفتی! همون جا جلوی درون یـه مـیز بزرگ بود کـه مسئول باشگاه نشسته بود پشتش، اما سمت چپ رو کـه نگاه مـی کردی پر بود از دستگاه های جور واجور بـه رنگ سورمـه ای ... و لا اله الا الله! چه هیکلایی!! سریع چشم دزدیدم و توی جلد خودم فرو رفتم ... اخمامو کشیدم توی هم و رفتم جلو. مسئولی کـه پشت مـیز نشسته بود یـه پسر خوش هیکل بود کـه از دیدن من مبهوت مونده بود. قبل از اینکه بتونـه اعتراضی ه گفتم:
- سلام آقا ... خسته نباشید ... به منظور ثبت نام اومدم!
پسره لبخند مضحکی زد و گفت:
- سلام، شرمنده خانم ... سانس خانوما الان نیست ... صبح حتما تشریف بیـارین. حالا هم خواهشاً هر چه زودتر بفرمایید بیرون کـه برای ما دردسر مـی شـه.
با همون اخمای درهمم بدون اینکه کوچیک ترین لبخندی ب گفتم:
- شما فکر مـی کنین من خودم نمـی دونم سانس خانوما صبحه؟! من نیومدم خودم رو ثبت نام کنم آقای محترم. اومدم یکی از هم جنس های خودتون رو ثبت نام کنم ...
یکی از پسرایی کـه با دیدن من کنجکاو شده بود بفهمـه به منظور چی اومدم تو و به مـیز نزدیک شده بود پخی زد زیر خنده و گفت:
- به! چه پسر یی!! لابد دوست ش اومده ثبت نامش کنـه!!! چشم نخوره گوگولی!
اینو کـه گفت خودش و اون یکی کـه پشت مـیز بود غش غش خندیدن. اعصابم خورد شد! خودم کم استرس داشتم، حالا اینا هم داشتن مسخره ام مـی ! یـاد حرف بابا افتادم:
- ی کـه من بزرگ کردم، بره توی یـه پادگان پر از مرد و پسر، از اون طرفش سالم مـی یـاد بیرون! با جدیتش مـی تونـه سالم بمونـه! رو بـه مرد جماعت نده بابا ...
همـین کـه این یـادم اومد، با جدیت و صدای بلند گفتم:
- نخندین!!! بـه شما مـی گن ورزشکار؟!! چیزی کـه یـه ورزشکار حتما داشته باشـه درون درجه اول اخلاقه کـه الحمدالله هیچ کدومتون ندارین! حیف مجبورم همـین جا ثبت نامش کنم وگرنـه محال ممکن بود یـه لحظه دیگه اینجا بمونم. خجالت بکشین و مثل آدم کار ارباب رجوع رو راه بندازین!
هر دو نیششون بسته شد! چند لحظه مبهوت نگام . اون یکی کـه پشت مـیز بود زودتر خودش رو جمع و جور کرد، انگار بهش بخورد ... چون خم شد از داخل کشوی پایین مـیز فرمـی بیرون کشید، دستم داد و گفت:
- خانوم من معذرت مـی خوام ... راستش یـه کم عجیب بود! دیگهی نیست کـه برای ثبت نامش ولیشو بفرسته!
ول کن هم نبودن! مرد مگه کم هم مـی یـاره؟!! مـی تونستم با گفتن اینکه به منظور تولدش مـی خوام ثبت نامش کنم درون دهنشون رو ببندم اما بـه اونا چه ربطی داشت؟!! مفتش بودن کـه تو زندگی مردم سرک بکشن؟!! تند تند فرم رو پر کردم و همراه با مدارک لازم و مبلغ سه ماه رو کـه از باجه گرفته بودم قبلش، گذاشتم رو مـیز. پسره هم به منظور اینکه زودتر منو بفرسته برم تند تند اطلاعات رو وارد سیستم کرد و همون موقع کارت اشتراک رو صادر کرد و داد دستم. کارت رو گرفتم و بعد از یـه تشکر خشک خالی همراه با نگاهی غضب آلود بـه اون یکیشون کـه هنوزم بـه خاطر ترکش های من لال مونی گرفته بود زدم از باشگاه بیرون.
- نفله ها!
نگاه زن و مردی کـه داشتن از جلوی باشگاه رد مـی شدن برگشت بـه سمتم. سریع جلوی دهنم رو گرفتمو سرم رو بـه نشونـه عذر خواهی تکون دادم. خنده شون گرفت و رفتن ... با خوشحالی نگاهی بـه کارت انداختم و زیرزمزمـه کردم:
- خیلی عالی شد!!
***
دوستان عزیز وبلاگ نویس ... یک بار تذکر دادم کهی حق کپی داستان رو نداره ... اما که تا الان دیدم کـه یـه سری ها توجه ن ... من گفته بودم کـه پیگیری مـی کنم و بدون اینکه اخطاری بـه خودتون بدم شکایت مـی کنم ... بعد به نفعتونـه هر چه زودتر رمان رو بردارین از روی وبتون ...
ممنون
این پست هم از شاهزاده خانومـه ... پستاش کم هست اما تو همـین پستای کم و گنگ مـی شـه شخصیتش رو حس کرد و به قول دوستان باهاش همزاد پنداری کرد ... کم کم خودش رو بیشتر هم نشون مـی ده ...
- هیششش ! سر و صدا نکن دیگه الان مـی فهمـه ...
همـینطور کـه تخمـه هاش رو مغز مـی کرد خنده اش گرفت و گفت:
- خوب الان بیـاد تو ببینـه چراغ خاموشـه نمـی فهمـه؟!! مادر من این کارا دیگه قدیمـی شده ...
با حرص گفتم:
- !!! حرف نزن جان من ...
تخمـه هاش رو ریخت توی دهنش. همـین کـه رفته بود رو ویبره، نشون مـی داد فقط صدای خنده اش رو قطع کرده. وقتی نگاه پر غیظ منو دید، سرش رو هم بـه نشونـه موافقت تکون داد ... درون خونـه باز شد و من با هیجان اومدم جیغ و داد کنم کـه بهت زده خشکم زد ...
ساسان با یـه فشفشـه توی دست راستش، همراه با یـه کلاه بوقی روی سرش ، همـینطور کـه قر مـی داد و مـی خوند اومد تو:
- درون جشن تولدم عزیزم ... همـه تون انگشترین من نگینم! روشن کن اون چراغو مـی خوام قیـافه ها مضحکتونو ببینم ... خدایـا الهی من بامزه هیچ وقت روز بد نبینم!
کنارم از زور خنده ولو شد روی زمـین و من مبل بیرون اومدم و جیغ کشیدم:
- ساسان بـه خدا مـی کشمت!
ساسان سریع چراغ رو روشن کرد و اومد سمت مـیزی کـه کیک روش بود. فشفشـه خاموش شده اش رو انداخت روی مـیز و حمله برد سمت کیک ... قبل از اینکه بتونم بپرم سمتش دستش رو فرو کرد توی کیک و یـه تیکه بزرگش رو کند و اومد بـه سمتم ... فهمـیدم مـی خواد چی کار کنـه! جیغ کشیدم و دویدم ساسان هم بـه دنبال من قهقهه زنون مـی یومد ... آخر هم گرفتم و دستای کیکیش رو کامل کشید توی صورتم ... من جیغ مـی کشیدم و فحش مـی دادم ... هم غش غش مـی خندید ... ساسان بعد از اینکه از کیک مالی من فارغ شد چرخید سمت ... با مشت کوبید تو اش و گفت:
- الهی درد و بلای تو بخوره تو فرق سر من! دور اون خنده هات بگردم ... حداقل چیز نخور و بخند! همـه تخمـه های توی دهنت دارن مـی پرن تو هوا ... بخند ... بخند ...
خنده شدت گرفت ... قبل از اینکه ساسان برسه داشتیم با تخمـه گرمک بو داده مـی شکستیم. معتادش بود! یـه عالمـه شو مغز کرده بود و یـه جا ریخته بود تو دهنش ... ساسان هم با دیدن وضعیت زد زیر خنده و ولو شد روی مبل ... من کـه صورتم با کیک پر شده بود بیخیـال بـه گند کشیده شدن مبلا و فرشا رفتم سمت بقیـه کیک برش داشتم و قبل از اینکه بتونـه درون بره همـه شو با ظرفش کوبیدم تو صورتش ... جیغ درون اومد:
- وای صورت بچه م رو له کردی!!!
چرخیدم سمت و گفت:
- اِ! من سر راهیم! عجبا! اینم منو ترکوند ...
بحث بالا گرفت و ساسان کاملا بیخیـال مشغولزدن دور دهنش و برداشتن تکه های کیک از روی صورتش و خوردنشون شد ... اصن خدای احساس بود این بشر! از دیدن حالتش باز ترکیدم از خنده و گفتم:
- خیلی بی شعوری! از کجا فهمـیدی مـی خوام سورپرایزت کنم؟!
ساسان با دهن پر از کیک گفت:
- من اگه شماها رو نشناسم کـه به دردجرز دیوار مـی خورم! از پچ پچ اتون تابلو بود ... م کـه دائم داره مـی خنده! وقتی هم یـه نقشـه بخواد پیـاده کنـه دیگه کلا سایلنت مـی شـه مـی ره رو ویبره ...
هر سه غش غش خندیدیم ... رفتم سمت کادوهامون .. اول پلیوری کـه براش بافته بود و خیلی قشنگ کادوش کرده بود رو گرفته بـه سمتش و گفتم:
- بیـا ... پلیوره!!!
داد درون اومد و ساسان ترکید از خنده. کاغذ کادوشو باز کرد و شروع کرد بـه به بـه :
- وای چه قشنگه! قربون دستای هنرمندتون برم من خودم تنـهایی ... اجازه هست دورتون بتابم؟!!!
بلند شد و بزنون شروع کرد چرخیدن دور مبل ... با خنده گفت:
- بشین الهی من فدات بشم سرت گیج مـی ره! خدا حفظت کنـه مادر کـه تو اینقدر انرژی داری ...
ساسان چهار زانو نشست جلوی و گفت:
- فدایی داری ...
بعد بدجنس بـه من نگاه کرد و گفت:
- خوب شاهزاده خانوم خالص ... کادوی تو کو؟!!
بالا رو نگاه کردم و مشغول سوت زدن شدم ... حمله کرد سمتم و گفت:
- مـی کشمت بـه جان خودم!
همـین کـه خواست قلقلکم بده سریع جیغ کشید:
- مـی دم ... مـی دم ... غلط کردم!
کارت رو کـه توی یـه پاکت کوچیک تزئینی گذاشته بودم گرفتم طرفش. همـین کـه درش رو باز کرد دادش بلند شد:
- عاشقتم بـه ابوالفضل!!!
بعدش دیگه نفهمـیدم چی شد چون که تا به خودم اومدم منو روی دستاش بلند کرد و مشغول چرخوندنم شد ... من جیغ مـی کشید و مـی گفت:
- ساسان!!! بذارش زمـین مادر مـی اندازیش!!!
ساسان منو گذاشت روی زمـین، کارت رو بوسید و گذاشت تو جیب پیراهنش کـه حسابی هم کیکی شده بود و گفت:
- چه لپی آب کنم! یـه هیکل بسازم خفن که تا تو یکی دیگه نتونی بـه من بخندی! بچه پرو ...
بابا همزمان گفتیم:
و بعد هر دو غش غش خندیدم ...
*********
و اما شـهراد ...
اینکه خیلی ها شیفته شخصیت شـهراد شده نشون داده من تونستم اون چیزی کـه هست رو نشون بدم چون شـهراد لایق دوست داشتنـه ....
یکی از دوستان توی خصوصی حرف جالبی زد ... گفت تو خودت اگه شـهراد رو توی دنیـای واقعی ببینی چه عالعملی نشون مـی دی؟!!
گفتم شاید منم عالعملم چیزی باشـه شبیـه خونواده شـهراد ... شاید منم نتونم کنار بیـام ... اما فرق شـهراد با اون فردی کـه ممکنـه من یـه روز ببینم توی اینـه کـه ما قراره کل زندگی شـهراد رو بدونیم ... شـهراد رو یـه لحظه نمـی بینیم و بعد بره پی کارش ... قراره ذره ذره باهاش پیش بریم ... اما اون فردی کـه من مـی بینم با شـهراد فرق داره چون قرار نیست کل زندگیش رو بفهمم ... کـه اگه بفهمم شاید درون اون صورت بـه اونم حق بدم ...
از دوستانی کـه توی خصوصی نقدشون رو مطرح مـی کنن بسیـار ممنونم ....
من سعی مـی کنم هر چه زودتر صفحه نقد رو ب ... اما الان هنوز وقتش نشده ... داستان حتما روندش مشخص تر بشـه کـه وقتی صفحه نقد زده شدی اسپم نده ...
داشت درون کمد رو مـی بست کـه صدای گرفته اردلان رو شنید:
- تصمـیمت رو گرفتی شـهراد؟!!
در کمد رو قفل کرد و بر گشت. ساک وسایلش رو ول کرد روی زمـین. صورت اردلان رو گرفت بین دستاش و گفت:
- باور کن اگه کاری مـی کنم به منظور جفتمونـه ...
اردلانورچید و گفت:
- اگه اون مرتیکه تو رو بر بزنـه به منظور خودش من چه خاکی تو سرم بریزم؟!! من بدون تو مـی مـیرم شـهراد ...
شـهراد کشیدش توی بغلش ... صدای قلب هر دوشون بـه وضوح حس مـی شد ... گفت:
- حرف از مردن نزن ... شـهرادت بمـیره!
اردلان آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- بری دیگه نمـی یـای؟!
شـهراد آهی کشید، عقب رفت، ساکش رو برداشت و گفت:
- فقط خونـه م عوض مـی شـه اردی، همـین! مـی دونی کـه دیگه زندگی توی اون خونـه برام سخت شده بود، وسایلم رو جمع کردم. مـی رم خونـه جمشید خان، اما بازم هر موقع کـه بتونم بـه بچه های باشگاه سر مـی و همـینطور بـه تو. جمشید خان گفته هر موقع کـه خواستی مـی تونی بیـای اونجا ...
اردلان با بغض گفت:
ساکش رو انداخت روی دوشش و گفت:
- معلومـه کـه مـی دم دیوونـه! من تو این دنیـا کیو جز تو و شمـیم دارم؟!
اردلان پایین بلوزش رو کشید و گفت:
- شمـیم با رفتنت کنار اومد؟
شـهراد راه افتاد سمت درون و گفت:
- نـه! فقط گریـه مـی کنـه و به و بابا التماس مـی کنـه جلومو بگیرن! اونا هم انگار نـه انگار ... دیگه وقتی خودش دید اونا براشون مـهم نیست راضی شد کـه برم اما قول گرفته دائم بهش سر ب و تماس داشته باشم.
- گفتی کجا مـی ری؟!
اردلان جلوی درون ایستاد و گفت:
- شـهراد ...
- این مرتیکه کچل خونـه اش امنـه؟! بلایی سرت نیـارن؟!! شـهراد جونم ..
شـهراد لبخندی زد و گفت:
- شـهراد جایی نمـی خوابه کـه زیرش آب بره ... برو عزیز دلم. بـه تمرینت برس.
- تو کـه نباشی این لندهورا خیلی اذیتم مـی کنن ... مـی دونم!
شـهراد نگاهی بـه دور و بر انداخت،خیلی ها سرک مـی کشیدن که تا وداع اونا رو ببینن. شـهراد با همـه خداحافظی کرده بود و حالا همـه دوست داشتن وداعشو با اردلان ببینن.
اخمـی کرد خم شد گونـه اردلان رو بوسید و گفت:
- خیلی زود توام مـی یـای پیش من ... بهت قول مـی دم. من هر کاری مـی کنم به منظور راحتی جفتمونـه.
اردلان با بغض سرش رو تکون داد و گفت:
- برو عشقم ... بـه خدا مـی سپارمت. شب بیدار مـی مونم که تا زنگ بزنی ... یـادت نره ها!
شـهراد هم آهی کشید، مشت آرومـی تو شونـه اردلان زد و زمزمـه کرد:
- مواظب خودت باش ..
اردلان سری تکون داد و شـهراد بـه سرعت از پله های باشگاه بالا رفت. پرونده هیربد قرار بود به منظور همـیشـه بسته بشـه ...
کل وسایلش دو که تا ساک بود، جمشید خان گفته بود خودش بهش همـه امکانات رو مـی ده بعد نیـاز نبود از خونـه آقای شاهد چیز زیـادی دنبال خودش راه بندازه. روی موتورش نشست و وسایلش رو جا ساز کرد، کلاهشو روی سرش گذاشت و راه افتاد ... ذهنش مغشوش بود و آشفته ... بـه خودش ایمان داشت ... بـه کارش ایمان داشت ... اما احساسش چی؟! سالها بود کـه احساسش بـه تاراج رفته بود ... کلمات توی ذهنش شکل گرفتن ...
- من و این حجم سکوت
من و خاکستر بارون کـه نشسته رو تنم
آه کشید ... چقدر خسته بود ... نمـی دونست ناراحته از این کـه از اون خونـه خارج شده و داره ساکن یـه خونـه دیگه مـی شـه یـا دلخوره از دست پدر و مادری کـه برای بدرقه اش حتی نگاهش هم ن! چقدر دلش مـی خواست یـه روز از کل این دنیـا ببره ... خلاص بشـه از محیطی کـه جز زجر و عذاب هیچی براش نداشت ...
مـی خوام از اینجا برم
برسم بـه شـهری کـه اسممو فریـاد ب
بعضی وقتا از این همـه سکوت خسته مـی شد ... با این کـه سکوت جزئی از وجودش بود اما ازش خسته مـی شد و این نشون مـی داد کـه از خودش خسته شده ... اون گاهی از خودش هم خسته مـی شد ... این همـه فشار به منظور یـه نفر زیـاد بود ... روز بـه روز زیر این فشار ها بیشتر احساس له شدن بهش دست مـی داد، اما این راهی بود کـه خودش انتخاب کرده بود ... همـیشـه با خودش مـی گفت این زجرها اگه منو نمـی کشـه قوی ترم مـی کنـه و همـینطور هم مـیشد ... اما منتظر روزی بود کـه همـه کارهاش تموم شده باشـه و بتونـه از همـه چی ببره و خلاص بشـه ...
یـه روز از اینجا مـی رم دلو بـه جاده مـی
من مـی خوام همـه بدونن این تن خسته منم ...
جلوی خونـه جمشید خان ایستاد. خونـه توی یـه محله خلوت بالا شـهر بود. رفت جلو که تا زنگ بزنـه درو باز کنن براش، موتورش رو هم ببره تو ... از امروز قرار بود ساکن این خونـه باشـه. همـین کـه زنگ رو زدی سر صداش کرد:
- شـهراد ...
چرخید ... با دیدن داییش متعجب چشماشو گرد کرد و همزمان لبخند زد و با خوشحالی گفت:
- اِ دایی بهنام!!
رفت سمت دایی و با لبخند خواست با دایی دست بده کـه دست دایی بالا رفت و قبل از اینکه بتونـه بفهمـه قراره چی بشـه چنان سیلی کوبیده شد توی صورتش کـه حس کرد فکش جا بـه جا شده. چند قدم پرت شد عقب و خورد بـه موتورش. چند لحظه سر بـه زیر همونجا تکیـه بـه موتور داد، انگار مشاعرش از کار افتاده بود! دستش رو روی گونـه اش گذاشت و با بهت سرش رو بالا آورد و به داییش خیره شد ...
دوستان همونطور کـه توی پست اول هم گفتم تمومـی شعرهایی کـه تو رمان ازشون استفاده مـی کنم رو از کتاب های زیبای اساطیری نیلوفر لاری پور و و لبخند شیرین فرهاد از صابر قدیمـی اقتباس کردم ..
نشر شانی
اینم از پست آخر امشب ... به منظور نوشتنش خیلی زحمت کشیدم و چند بار نوشتم و پاک کردم که تا این شد ... مـهسای عزیزم رو هم خیلی اذیت کردم... درون اصل هر شب پستا رو مـهسا یـه بار مـی خونـه ایراداتش رو مـی گه و بعد من مـیذارم روی تاپیک و تو این مورد حسابی زحمتمو مـی اندازم رو دوشش ... چون یـه سری مسائل رو من متوجه نمـی شم ولی اون مـی فهمـه ... بقیـه دوستان عزیزم هم کـه بعد از خوندن روی پروفایلم منو شرمنده نقدهای خوبشون مـی کنن ...
امـیدوارم با خوندن این پست ها ناراحتتون نکنم ... درون این کـه تم اصلی داستان غم انگیز هست شکی نیست ... اما هدفم ناراحت تون نیست .. هدف اینـه کـه دور هم یـه سری چیزا رو بفهمـیم و درکمون بالا بره ... همـین ...
بعضی وقتا با خوندن همـین رمان ها آدمای روانشناسای خوبی مـی شن چون با شخصیت های مختلف روبرو مـی شن ..
شـهراد من هم یکی از همون شخصیت های منحصر بـه فرده کـه با شناختش مـی شـه خیلی ها رو شناخت ...
بازم مرسی از همراهیتون ...
شب همـه تون بخیر ..
دایی یـه قدم جلو اومد و گفت:
- خیلی هرزه ای شـهراد!!! خیلی ... که تا امروز اگه پشتت بودم به منظور اینکه فکرشم نمـی کردم یـه کلمـه از حرفایی کـه پشت سرت زر زر مـی کنن حقیقت داشته باشـه. مار تو آستینمون پرورش مـی دادیم ...
شـهراد سریع خودش رو جمع و جور کرد با چشمای گرد شده گفت:
- چی مـیدایی؟! من ... مگه من چی کار ...
دایی بـه سرعت جلو اومد و سیلی دوم رو محکمتر کوبید توی صورتش بـه طوری کـه شـهراد افتاد وسط کوچه ... بدنش درد گرفت ، صورتش داغون شده بود، اما براش مـهم نبود. صورتش رو چرخوند سمت دایی، دایی ایستاده بود بالای سرش، قبل از اینکه بتونـه حرفی بزنـه دایی گفت:
- اومدم با دستای خودم بکشمت! حکمت اعدامـه ... اعدام! لعنتی من دایی تو بودم! من کـه همـه جوره هواتو داشتم. این بود مزد من؟!!!
چیزی مثل بغض بـه گلوش فشار مـی آورد و راه نفسش رو بسته بود ... خون از کنار لبش جاری شده بود. اما توجهی نکرد ... همونطور کـه روی زمـین افتاده بود روی یکی از دستاش کمـی بلند شد و گفت:
- دایی مگه چی شده؟!!! خوب بگین من چی کار کردم؟!!!
دایی با لگد کوبید تخت شـهراد کـه قیـافه اش از درد درون هم شد و کامل افتاد روی زمـین. صدای داد و هوار دایی چند نفر رو از توی خونـه هاشون کشیده بود بیرون ولیی دخالت نمـی کرد ... طبیعی بود! اینجا جهانی بود کـه هر شب توی گوشـه گوشـه اش آدمـها از گرسنگی گوشـه خیـابون جون مـی وی توجهی نمـی کرد ... مزاحم زن و ا مـی شدن وی دخالتی نمـی کرد ... هر سرش بـه زندگی خودش بود و انگار اصلا مـیلی نداشت بفهمـه چی مـی گذره تو زندگی خونـه بغلیش! مرد کـه مرد!!! یـادشون رفته بود بنی آدم اعضای یکدیگرند ... همـه فراموش کرده بودن ... فراموش کرده بودن به منظور این کـه راحت باشن و راحتی مـی شد همـین کـه شـهراد کتک بخوره وی به منظور کمک بهش پا جلو نذاره ... شـهراد مـی تونست خودش از خودش دفاع ه، اما تو روی دایی ایستادن کار اون نبود! بلد نبود!
- چی کار کردی؟!! پسره کثیف!!! چرا بـه من نگفتی همـه حرفا حقیقته؟!!! چرا؟!!!! پارتنرت رو هم رفتم دیدم آشغال! حالا اون بیماره ... تو چه مرگت بود؟!! اگه از لحاظ روحی مشکل داشتی چرا زودتر دردتو نگفتی که تا درمونت کنم؟!!! این همـه سال م داره دق مـی کنـه از دستت و من بازم پشت تو بودم ... چه مـی دونستم؟! چه مـی دونستم ...
اون چیز لعنتی کـه توی گلوش گیر افتاده بود داشت بدجور بـه چشماش فشار مـی آورد، اما سعی کرد قورتش بده، فقط صورتش رو بین دستاش پنـهان کرد و نالید:
- دایی!!!
دایی کـه خودش هم شرایط روحی داغونی داشت، یـه دفعه دیوونـه شد، درون حالی کـه عربده مـی کشید افتاد روی شـهراد و شروع کرد بـه مشت زدن. درون خونـه جمشید خان چند دقیقه بود کـه باز شده بود، وقتی دیدنی نیومد تو و از طرفی صدای داد رو شنیدن جمشید جلوی درون اومد و همـین کـه کتک کاری مردی رو با شـهراد دید سریع توی خونـه برگشت و دو سه که تا از مردایی کـه توی خونـه اش کار مـی و حسابی هیکل درشت بودن رو فرستاد بیرون که تا شـهراد رو از اون مرد جدا کنن و سالم بیـارن تو ... مردا بـه سرعت از خونـه زدن بیرون و جسم خونین و مالین شـهراد رو از زیر دست دایی بیرون کشیدن ... دایی هنوزم داشت عربده مـی کشید و خون گریـه مـی کرد. زار مـی زد و مشت مـی کوبید ... قیـافه شـهراد از زور درد مچاله شده بود ... اما نـه از درد جسم .. از درد روح ... با این همـه کتکی کـه خورده بود طاقت ناراحتی و اشک های دایی رو نداشت. مردها زیر بازوی شـهراد رو گرفتن و یکیشون جلوی دایی ایستاد ... دایی خواست باز هجوم ببره سمت شـهراد کـه مرد کوبید توی تخته اش و با خشم بهش خیره شد ... دایی عربده کشید:
- برو هرزه! برو ... فراموش کن دایی بهنامـی هم داری ... من بیچاره بـه بابات رو زدم که تا گذاشت تو اون خونـه زندگی کنی ... برو کـه نشون دادی لیـاقتت بـه قول عموت زندگی مثل سگه! برو و دیگه هیچ وقت برنگرد ... برو بمـیر!!!
شـهراد دوست داشت عربده بکشـه! قلبش مـی سوخت. اما بازم جلوی خودش رو گرفت، کـه اگه نمـی گرفت کـه شـهراد نبود ... زل زد توی چشمای خونین دایی، لبخندی زد و گفت:
- باشـه دایی ... باشـه! توام برو ...
دایی خواست دوباره بپره بـه سمتش کـه مرد دیگه جلوش رو گرفت و اون دو نفر دیگه هم شـهراد رو همراه با وسایلش بردن تو ...جمشید جلوی درون ایستاده و منتظرش بود ... با دیدنش سریع جلو اومد و از بین دستای اون مردا کشیدش بیرون و زل زد توی صورتش ... با افسوس سرش رو تکون داد و گفت:
- ببین چی کار کرده بی شرف!!! شـهراد مـی شناختیش؟ کی بود اون مرد؟!! چی کارت داشت؟! بگم بچه ها لهش کنن؟!!
شـهراد دستش رو بالا آورد ... نمـی تونست حرف بزنـه لبش بدجور مـی سوخت ... اون چیز گرد و قلمبه هم هنوز توی گلوش جا خوش کرده بود. فقط اشاره کرد کـه مـهم نیست داشت از حال مـی رفت ... با اشاره جمشید خان دو که تا از مردها زیر بازوش رو گرفتن و کشیدنش تو ... جمشید سریع داد کشید:
- ســـــارا!!! اون جعبه کمک های اولیـه رو بردار بیـار ...
شـهراد رو نشوندن روی مبل. تکیـه داد و چشماش رو بست. صدای اطرافیـانش رو مـی شنید اما نمـی خواست بشنوه:
- بهتر نیست دکتر خبر کنین؟
- زخم لبش بـه نظر خیلی عمـیقه!
- پیشونی و پای چشمش هم داغونـه ...
- یـارو خیلی بد مشت مـی زد بهش ...
داد جمشید بلند شد:
- د حرف نزنین ! صورت این پسر خیلی ارزش داره .. یـه خط بهش بیفته اون مرتیکه رو از روی کره زمـین حذف مـی کنم!!! سارا ...
- بله آقا ...
- بده من این جعبه رو سریع زنگ بزن دکتر بیـاد ...
شـهراد دیگه نشنید ... نمـی خواست بشنوه ... چقدر دلش حمایت پدرش رو مـی خواست ... لعنتی این پدر چی داشت کـه دلگرمـی همـه بچه ها بـه اون بود؟!! چرا شـهراد اینقدر بدون اون احساس نا امنی مـی کرد؟!!!
- اگه من یـه تیکه از وجودتم اگه تو خدای دنیـای منی
چرا با هر چی مـی خوای دشمنم؟
چرا با هر چی مـی خوام دشمنی؟
دکتر اومد و رفت ... زخما همـه سطحی بودن و تا چند روز آینده همـه شون خوب مـی شدن. فقط چند که تا پماد نوشت براش و چند که تا هم قرص مسکن ... شـهراد مونده بود با درد قلبش چی کار کنـه! بدجور اذیتش مـی کرد ... بدجور ... فکر نمـی کرد روزی یـه چنین جریـانی که تا این حد براش آزاردهنده باشـه ... بعد از رفتن دکتر جمشید خان پیشش اومد و گفت:
- تو خیلی قوی و محکمـی شـهراد! بیشتر ازت خوشم اومد! فعلا برو استراحت کن ... یکی از اتاقای بالا رو برات درون نظر گرفتم. برو استراحت کن که تا خوب بشی ... بعدش برنامـه مون رو با هم مرور مـی کنیم ...
شـهراد سری تکون داد و از جا بلند شد ... چشمش مـی سوخت و تورم پلکش رو بـه خوبی حس مـی کرد. همـینطورو گونـه اش رو ... اما براش مـهم نبود ... شل مـی زد اما بازم مـهم نبود. ترجیح مـی داد صورتش له بشـه اما اینقدر بـه خاطرش سرکوفت نشنوه و اذیت نشـه. کمکی رو قبول نکرد و به سختی از پله ها بالا رفت. وسط پله ها ایستاد و گفت:
- اتاق من کدومـه؟!!
جمشید بـه خدمتکار کنارش اشاره کرد و همـین کـه خدمتکار خواست بیـاد بـه سمتش شـهراد دستش رو بالا آورد و گفت:
- لازم نیست ... فقط بگین اتاق من کدومـه!
جمشید لبخندی زد و گفت:
- درون اول ... سمت راست ...
سری تکون داد و به سختی بقیـه پله ها رو بالا رفت. تنـها حامـیش رو هم از دست داده بود. دیگه خودش بود و خودش و ... و خدای خودش ...
ببخشید کـه پستا دیر شد ... به منظور شنیدن صحبت هاتون بیدار مـی مونم
سلام دوستای عزیز و همراه سیگار شکلاتی ...
شب همـه تون بخیر باشم ... همـین جا از همـه تون بابت دیر شدن پستای سیگار شکلاتی عذر خواهی مـی کنم ...
راستش از بس این پستا نیـاز بـه دقت داره کـه یـه موقع سوتی توشون ندم به منظور همـین گذاشتنش کمـی طول مـی کشـه ...
منم مثل شماها عصبی هستم ... هم بابت تموم نشدن روزای بارونی هم بابت یـه جریـانی کـه بعدا مـی گم براتون ...
من همـه سعیم رو مـی کنم کـه روزای بارونی رو زودتر تموم کنم ... خواهش مـی کنم منو بیشتر از اینی کـه هستم تحت فشار نذارین و اینو ربط ندین بـه بی مسئولیت بودنم ... من قبل از روزای بارونی این همـه رمان نوشتم آیـا شده بود این قدر تاخیر توی پستا بـه وجود بیـاد؟!! آیـا من از اول بد سابقه بودم؟!! مـی دونم با انصاف تر از این حرفا هستین ...
دوستان پستای امشب بـه اونجایی کـه من مـی خواستم نرسید به منظور همـین هم بیدار مـی مونم که تا به اونجایی کـه مـی خوام برسونمش که تا بعدش بتونم عکسی رو کـه گفته بودم بـه عنوان سورپرایز مـی ذارم رو بذارم ... بعد اگه حالش رو دارین پا بـه پای من بیدار بمونین ...
امشب صفحه نقد رو نمـی ... صفحه نقد رو فردا ظهر مـی و بی صبرانـه منتظر شنیدن نقداتون هستم ...
داستان از اینجا وارد یـه مسیر دیگه مـی شـه و من دارم تمام تلاشم رو بـه کار مـی برم کـه تا بتونم همـه اون چیزی رو کـه مـی خوام بهتون نشون بدم ...
همونطور کـه خودتون هم حدس زده بودین سارا و شاهزاده یک نفر هستن ... البته منم اینو مخفی نکرده بودم ... سارا درون لغت یعنی شاهزاده ، خالص ...
مـی ریم کـه اولین پست رو از زبون سارا بخونیم ...
خیلی دوستتون دارم ...
پست اول امشب ...
چند روزی گذشته بود، زخمای صورت شـهرادحسابی بهتر شده بودن و حالا مـی تونست بـه کاراش برسه. جمشید که تا همـین جا هم زیـادی باهاش مدارا کرده بود. حس مـی کرد خیلی هم توی اون خونـه دستاش باز نیست و این آزارش مـی داد. بدترین چیزی کـه اونجا بود وجود دوربین های مدار بسته بود! باهاشون غریبه نبود و خوب مـی دونست جلوی دوربین حتما چه جور آدمـی باشـه، ولی مگه چقدر فرصت داشت؟! حتما خیلی سریع کاری رو کـه مـی خواست انجام مـی داد. یکی از چیزایی کـه با خودش از خونـه آورده بودتابش بود. وقتایی کـه بیکار بود توی اتاق مـی نشست و مشغول سیگار کشیدن مـی شد،تابش هم آهنگای مورد علاقه اش رو پخش مـی و سعی مـی کرد فکرش رو متمرکز کنـه روی کارش. اگه بـه اینجا رسیده بود بـه خاطر دو چیز بود! هوش و ذکاوتش و خونسردیش ...تاب رو روشن کرد، یـه موسیقی بی کلام گذاشت، پاکت کاپتان بلک رو از کنار بالشش برداشت و یـه نخ گذاشت کنار لبش، با فندک روشن کرد و طعم گسش رو بلعید ... نگاهش دور که تا دور اتاق چرخ خورد. یـه اتاق بیست متری، با یـه تخت خواب یـه نفره چوبی، کـه چسبونده بودش بـه دیوار ، دیوار روبروی درون ، شوفاژ هم دقیقا بغل تختش بود و جاشو حسابی گرم و نرم مـی کرد. بـه دیوار اون طرفیش یـه دروار چسبونده شده بود کـه روش یـه آینـه مستطیلی نـه چندان بزرگ قرار داشت. آینـه ... آینـه ... آینـه! هر جا کـه مـی رفت آینـه بهش دهن کجی مـی کرد ... چرا نمـی فهمـیدن اون از دیدن خودش بیزاره؟ اون از چهره اش متنفره؟ چرا ؟ پک محکمـی بـه سیگارش زد ... صدای سنفونی های موتزارت ، دود و سیگار و یـه ذهن آشفته ... کلمات تو ذهنش ردیف مـی شدن :
- خمـیازه های کش دار سیگار پشت سیگار
شب گوشـه ای بـه ناچار سیگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب جان کندنش غریزیست
لعنت بـه این خود آزار سیگار پشت سیگار
دستش رو رشونیش کشید ، عرق کرده بود ، اتاق غرق تاریکی بود و دود ، تنـها نور نور دیوار کوب کم نور بالای تختش بود. دست بـه مچاله شد روی تخت ، موسیقی اوج مـی گرفت و بالا مـی رفت و بعد آروم آروم فرود مـی یومد. عین معتادی کـه خمار افیون نرسیده بـه بدنش باشـه درون هم پیچیده بود و چرخ یم خورد. انگار درد داشت ... درد داشت! اما درد روح ...
پای چپ جهان را با اره ای بد
چپ پاچه های شلوار سیگار پشت سیگار
در انجماد یک تخت این لاشـه منفجر شد
پاشیده شد بـه دیوار سیگار پشت سیگار
نگاش چرخید سمت دیوار، هیچ پنجره ای نبود کـه بازش کنـه و کمـی هوا بفرسته توی ریـه های خشک شده اش! حس خفگی داشت داغونش مـیکرد. روز بود و هوا روشن، اما هیچ روزنـه ای به منظور نور نداشت. بعد اتاقش شب بود و هوا تاریک! دلش پر بود، پر بود از بی عدالتی ها، از ناجوانمردی ها! از آدم نبودن بعضی آدما! از مردن وجدان ها! چرا بعضی ها انسان بودن رو فراموش کرده و وجدانشون رو کشته بودن؟ چرا؟!!
بر سنگفرش کوچه خوابیده بی سرانجام
این مرده کفن خوار سیگار پشت سیگار
مردم از این رهایی درون کوچه های بن بست
انگارها نـه انگار سیگار پشت سیگار
از جا بلند شد، قد علم کرد وسط اتاق، بازوهاش رو توی دستاش گرفت و قدم رو رفت. این واژه های لعنتی امشب قصد جونش رو کرده بودن. چشماش رو بست، اینقدر توی اتاق راه رفته بود کـه مـی دونست چند قدم برداره مـی رسه بـه دیوار ... نرسیده بـه دیوار عقب گرد مـی کرد و روز از نو روزی از نو ... کاش مـی شد بره پیش اردلان نیـاز داشت بای حرف بزنـه ... نیـاز داشت بـه منفجر شدن ... آروم نمـی شد! هر کاری مـی کرد آروم نمـی شد.
صد لنز بی ترحم درون چشم شـهر جوشید
وین شاعران بیکار سیگار پشت سیگار
در لابلای هر متن این صحنـه که تا ابد هست
مردی بـه حال اقرار سیگار پشت سیگار
دیگه طاقت نیـاورد هوم برد سمت سوئی شرتش، یـه گرمکن پاش بود و یـه تی شرت، سوئی شرت رو هم پوشید و سریع از اتاق خارج شد. رفت سمت اتاق جمشید، تقه ای بـه در زد و بعد از شنیدن بفرمایید رفت تو ، جمشیدتخت نشسته بود. شـهراد رفت تو نفس عمـیقی کشید و گفت:
- مـی خوام برم بیرون ...
جمشید از جا بلند شد، اومد سمت شـهراد و گفت:
- چیزی شده شـهراد؟
شـهراد سرش رو بـه نشونـه نفی تکون داد و گفت:
- نـه مـیخوام برم یـه سر بـه م ب ... همـین ...
جمشید نفسش رو فوت کرد ، هر دو ابروش رو نشونـه تفهیم بالا برد و گفت:
- مراقب خودت باش ...
شـهراد سری تکون داد و با سرعت نور از اون خونـه جهنمـی خارج شد ... نفسش تنگ بود توی اش. نفهمـید چطور خودش رو بـه ساختمون صبا رسوند.ی خونـه نبود جز مادرش ... شمـیم مدرسه بود و پدرش سر کار ... کلید نداشت بعد زنگ زد ... درون بی هیچ صدایی باز شد، بـه سرعت پله ها رو که تا بالا دو که تا یکی کرد. درون خونـه هم باز بود، کفشاشو درون آورد و رفت تو، مادرش بی توجه توی آشزپخونـه سرش رو گرم کرده بود، ولی شـهراد از لرزش دستاش خوب مـی تونست بـه حالش پی ببره ، بی طاقت سمت مادرش رفت و بی حرف کشیدش توی بغلش. مادرش هم بی حرکت مونده بود، مـی خواست خودش رو کنار بکشـه ولی نمـی تونست ! نمـی تونست ... دل تنگ این آغوش بود ! دلتنگ عطر تن پسرش ... اما چه مـیکرد با دلخوریش؟ شـهراد سرش رو توی موهای مادرش فرو کرد و نالید:
- دارم مـی ترکم ... دارم مـی ترکم ...
و بعد از مدت های دستای گرم و صمـیمـی مادرش دور شونـه اش حلقه شد ... کل وجود شـهراد لرزید ... لرزید! مادرش محکم تر پسرش رو بغل کرد و شـهراد با بغض گفتم:
- یـه چیزی بگو قربون صدات برم ... نیـاز دارم باهام حرف بزنی ، من بـه آرامش صدات نیـاز دارم! دریغ نکن ازم! داره چهارده سال مـی شـه کـه صدام نکردی!! کم نیست ! چهارده سال!!
شـهراد حرف مـیزد ولی صلا توقع نداشت مادرش جوابش رو بده، بارها اینکار رو امتحان کرده بود، بـه دست و پای مادرش افتاده بود ولی هیچی نشنیده بود! هیچی! بعد از چند لحظه سکوت خواست کنار بکشـه کـه صدای مادرش دیوونـه اش کرد:
- شـهراد جان! چه کردی با خودت مادر؟
دیگه نفهمـید چی کار مـی کنـه! مادرش رو روی دستاش بلند کرد و فقط داد کشید:
- یـا علی!! نوکرتم ! نوکرتم!!! صدام کردی! صدام کردی ...
اشک از چشمای مادرش مـی چکید ، چونـه شـهراد هم بـه لرزه افتاد بود، مادرش رو روی زمـین گذاشت و عین یـه بچه توی بغلش گم کرد خودش رو، دست مادرش توی موهاش گره خورد و نالید:
- سخت بود شـهراد سخت! هنوزم سخته ... داری مـی کشی منو مادر ...
شـهراد دیگه طاقت نیـاورد، دست مادرش رو کشید و گفت:
- بیـا ... بیـا باهات کار دارم قربون اون چشمای مـهربونت برم ...
قبل از اینکه مادرش حرفی بزنـه بـه سمت اتاق شـهراد کشیده شد و در اتاق بسته شد ... شـهراد خیلی حرف ها داشت به منظور گفتن.
***
اینم از پست دوممون ... خیلی دوست دارم نظرات لحظه بـه لحظه تون رو توی پروفم داشته باشم ... اینجوری مـی فهمم که تا چه حد توی کارم موفق بودم ...
پس نظراتتون رو از من دریغ نکنین لطفا ...
با صدای تقه ای بـه در از جا بلند شد و گفت:
- بله؟
صدای خدمتکار بود :
- غذا آوردم براتون آقا ...
چند روزی بود بـه خواست خودش غذاشو توی اتاق خودش مـی خورد. دوست نداشت سر مـی زبشینـه و جمشید هم باهاش مخالفتی نکرده بود. از جا بلند شد، رفت سمت درون و بازش کرد ... خدمتکار با لباس فرم پشت درون بود. سینی رو از دستش بیرون کشید و بعد از نگاهی اجمالی بـه غذاهای توی سینی گفت:
- سیب زمـینی هاش کو پس؟!
سفارش داده بود براش سیب زمـینی آب پز شده هم بذارن. چند وقتی بود روی هیکلش کار نکرده بود و تصمـیم داشت تمریناتش رو دوباره از سر بگیره بـه خصوص کـه جمشید یـه سری وسیله هم براش گرفته بود کـه بتونـه تو خونـه تمرین کنـه. خدمتکار بی توجه چرخید و همـینطور کـه مـی رفت گفت:
- هنوز اماده نیست!
شـهراد با ابروی بالا پریده رفتنش رو نگاه کرد و توی دلش غرید:
- همـه تو این خونـه یـه تخته شون کمـه ...
تازه نصف غذاش رو خورده بود کـه باز صدای درون بلند شد، با دهن پر گفت:
- کیـه؟!
هنوز درست و حسابی دهنش بسته نشده بود کـه در باز شد و اردلان اومد تو . از همون جلوی درون شروع کرد:
- شـهرادم ... عزیز دلم! الهی اردی نباشـه کـه ببینـه تو رو کتک زدن! نفسم، شـهراد جونم! درد و بلات بـه جون اردلان ...
شـهراد از جا بلند شد، خنده اش گرفته بود، درون اتاق رو بست و گفت:
- کی بـه تو گفت آخه؟
- خبرش خیلی زود پخش شد تو باشگاه ... همـه فهمـیدن دایی لندهورت کتکت زده! بـه جون ارسلان کـه مـی خوام دنیـا نباشـه دوست داشتم برم داییتو ب له کنم! گیس روی سرش نذارم!
اینا رو کـه مـی گفت خیلی هم آروم اشکای خیـالیشو از گوشـه چشم پاک مـی کرد ... شـهراد با لبخند رفت سمت اردلان، سرش رو چسبوند روی اش و گفت:
- دیوونـه! اون وقت حتما مـی یومدی اینجا؟! مگه نگفتم نیـا که تا خبرت کنم؟!!
اردلان مشغول بازی با پایین تی شرت قرمزش شد و گفت:
- خوب دلم طاقت نیـاورد! این چند روزم بـه زور جلوی خودمو گرفتم. حتما با چشمای خودم مـی دیدم سالمـی ... شـهراد ... من طاقت ندارم ...
به اینجا کـه رسید بغض تو گلوش گره خورد و ساکت شد. شـهراد خواست جواب بده کـه تقه ای بـه در خورد ... شـهراد دست اردلان رو توی دستش محکم فشار داد و متعاقبا فشاری هم از جانب اون دریـافت کرد. رو بـه در گفت:
- بله؟!
در اتاق باز شد و جمشید با لبخند خاص مخصوص خودش وارد شد و در اتاق رو بست. اردلان و شـهراد هر دو جلوی پاش بلند شدن. جمشید با دست اشاره ای کرد و گفت:
- بشینین لطفاً ... راحت باشین ...
هر دو نشستن و کنجکاو بـه دهن جمشید خیره شدن. اونم خیلی منتظرشون نذاشت و با لبخند رو بـه اردلان گفت:
- خیلی خوش اومدی! دیدیش؟ خیـالت راحت شد؟!
اردلان خجالت زده سرش رو زیر انداخت و گفت:
- بله ... مرسی کـه اجازه دادین بیـام ببینمش.
جمشید با خنده ضربه ای سر شونـه اردلان زد و گفت:
- خواهش مـی کنم ! اینجا خونـه خودته هر وقت کـه خواستی مـی تونی بیـای شـهراد رو ببینی.
اردلان با شعف گفت:
جمشید با نگاهی و لبخندی مرموز چشمکی زد و گفت:
- واقعاً!
اردلان با ناراحتی سر بـه زیر شد. حتما خوشحال مـی شد اما از نگاه جمشید اصلاً خوشش نیومد. شـهراد دستش رو فشرد بهش لبخند زد. همـین لبخند سر حالش آورد. جمشید خودشو روی صندلی ولو کرد و گفت:
- خوب شـهراد بـه نظر خیلی خوب مـی یـای ... آره؟!
شـهراد نفسش رو فوت کرد، دستاشو از عقب روی تخت تکیـه داد وزنش رو انداخت روی دستاش و گفت:
- بهترم ...
- هنوزم نمـی خوای بگی اون مرتیکه کی بود کـه به قصد کشت داشت مـی زدت؟
جمشید بعد از اون روز دیگه درون این مورد سوالی نپرسیده بود و این به منظور شـهراد هم عجیب بود! ولی حالا باز داشت بحث رو باز مـی کرد. همونطور خونسرد و بی تفاوت شونـه ای بالا انداخت و با لبخند کجش گفت:
- مـهم نبود ...
- چرا شـهراد مـهمـه! من بـه تو گفتم برام خیلی عزیزی ... دقیقاً حس مـی کنم پسر خونده منی! دوست ندارم چیزی بهت آسیب برسونـه!
- شما دیگه حتما خوب بدونی کـه امثال من تو این جامعه کم مشکل ندارن!
- مـی دونم ... اما اینو هم مـی دونم کـه تو خیلی وقته این کاره ای! اما از حرفای این یـارو ... نمـی دونم! هر کـه بود انگار تازه فهمـیده تو این کاره ای ... آره؟!
شـهراد پوزخند زد. اردلان مشغول تماشای درون و دیوار شد. لپش رو از داخل جوید و گفت:
- درسته! مـی دونست اما شک داشت ... حالا مطمئن شد ....
- کی بود؟!
بعد با نفرت اضافه کرد:
- پلیسه ... یـه سرهنگ وظیفه شناس ...
جمشید بهت زده گفت:
- راست مـیگی؟!!!! بعد دخلت اومده!
شـهراد پوزخندی زد و گفت:
- نـه ... اگه مـی خواست دخلمو بیـاره که تا الان آورده بود. شانس آوردم بـه شدت بهم علاقه داره! به منظور همـینم ازم گذشت. بـه قول خودش دیگه پسر ی بـه اسم شـهراد نداره!
- اگه با مامور بریزن اینجا چی؟!
شـهراد با خنده گفت:
- اولاً کـه غیر ممکنـه! دوماً خوب بریزن! چی قراره اینجا پیدا بشـه؟ چطور مـی تونـه ثابت کنـه؟! من هیچ وقت از خودم مدرکی بـه جا نذاشتم ...
لبخندی نشست کنججمشید و گفت:
- باشـه ... بیخیـال اون ... بریم سر کار خودمون ...
پست سوممون ...
ارشد خوندن هم شده دردسر به منظور من ...
آخ گفتم ارشد ... چند وقته یـه پیـامای بامزه ای بـه دستم مـی رسه ...
بهم مـی گن تو مطمئنی روانشناسی؟ یـا مـی گن مطمئنی متولد سال 69 هستی؟!!
فکر کنم چند وقت دیگه حتما یـه کپی از مدرکم و یکی هم از روی شناسنامـه م اسکن کنم بذارم اینجا... والا
دیگه کم مونده بود وقتی کم مـی یـارن به منظور گیر گیر بدن بـه خودم ...
شـهراد صاف نشست و گفت:
- موافقم ...
- همونطور کـه بهت گفتم من اینجا از تو روزی سه وعده ماساژ مـی خوام ... بعد از اون آزادی ... تو توی این خونـه زندانی نیستی ... هر جا کـه بخوای مـی تونی بری. هر کاری هم بخوای مـی تونی ی. فقط راس ساعت ماساژ های من حتما اینجا باشی. آخر هفته ها از بعد از ظهر پنج شنبه که تا بعد از ظهر جمعه مـی تونی بری پیش خونواده ت ...
شـهراد سریع گفت:
- لازم نیست، زیـاد نمـی رم اونجا. دیگه خونواده ای درون کار نیست ...
اردلان با ناراحتی گفت:
شـهراد دست انداخت دور شونـه اردلان با لحن ه.و.س آلودی کنار گوشش زمزمـه کرد:
- تو مـی یـای پیش من ... هر وقت کـه بخوامت ...
اردلان اخم کرد و بی توجه بـه جمشید گفت:
- من اینجا نمـی تونم ... خجالت مـی کشم. تو مـی یـای خونـه ما ...
شـهراد دستش رو گذاشت روی رون پاش فشار کمـی داد و گفت:
- باشـه عزیزم ... هر جور تو بخوای ...
جمشید کـه حسابی اونا رو زیر نظر گرفته بود لبخندی زد و گفت:
- هر دو هم حسابی هاتین!
شـهراد سریع صاف نشست، گویـا حضور جمشید رو از یـاد بود، لبخندی زد و گفت:
- خوب دیگه چی؟!
- از سالار شنیدم مربی هم هستی ...
شـهراد از درون خندید و گفت:
- ای ... یـه چیزایی سرم مـی شـه!
جمشید دو کف دستش رو بـه هم کوبید و گفت:
- برات یـه کار عالی دیگه هم دارم ! چند که تا شاگرد مـی یـارم اینجا بهشون آموزش بده ... باشـه؟!
- شاگرد؟!!
- آره ... دو که تا و دو که تا پسر ... مـی خوام استادشون کنی ...
شـهراد ابرویی بالا انداخت و گفت:
- اوکی مشکلی نیست ... فقط نیـاز بـه آینـه قدی داریم ...
جمشید هم سری تکون داد و گفت:
- باشـه مـی گم بچه ها جورش کنن ... آهان راستی یـه چیز دیگه. بهتره با کادر این خونـه هم آشنا بشی. اینجا فقط یـه خدمتکار داریم کـه آشپزمون هم هست.
به اینجا کـه رسید با سر بـه سینی غذای نیمـه خورده شـهراد اشاره ای کرد و گفت:
- سارا ... تنـها زنیـه کـه تو این خونـه فعالیت داره. البته ... سرش بـه لاک خودشـه! بـه شدت کم حرف و منزویـه و قانونمنده ... خیلی هم جدیـه!
به اینجا کـه رسید لبخندی زد و گفت:
- یـه موقع هوس نکنی سر بـه سرش بذاری!
شـهراد با لبخند سر تکون داد و گفت:
- شما از کجا مـی دونین من از سر بـه سر گذاشتن ا خوشم مـی یـاد؟!
جمشید دستی بـه پشت گردنش کشید و گفت:
- از چشمات مـی خونم!
شـهراد توی دلش خندید و گفت :«جون ت» جمشید ادامـه داد:
- سه که تا نگهبان هم داریم کـه دیدیشون ... البته اونا فقط نگهبان نیستن. من اینجا پشت ساختمون یـه سری فعالیت هایی انجام مـی دم کـه بتونم بـه کمکش زندگیمو بگذرونم. مـی دونی ... یـه جورایی شغل منـه! پرورش سگای ولگرد و وحشی ... تربیتشون مـی کنم و برای نگهبانی باغ ها و خونـه ها مـی فروشمشون. اینم امرار معاشـه منـه ... بهت پیشنـهاد مـی کنم نری پشت ساختمون! چون اون سگا جز با پرورش دهنده هاشون بای ارتباط برقرار نمـی کنن و من اصلاً دوست ندارم جسد تیکه تیکه شده ت رو ببینم ... مـی فهمـی کـه ...
اردلان با ترس دست انداخت دور بازوی شـهراد و جمشید با خنده گفت:
- نترس عزیزم ... اونا این طرف نمـی یـان. شما هم اون طرف نرین ... بـه وقتش خودم مـی برمتون اون طرف رو هم ببینین ... اما بـه وقتش! هرچند کـه مـی دونم اهل سرک کشیدن نیستی! یـه هفته هست اینجایی ولی درون مورد هیچی کنجکاوی نکردی! اینـه کـه خودم اومدم برات توضیح بدم. از این اخلاقت خیلی خوشم مـی یـاد!! خیلی خب! بگذریم ...
بعد از این حرف از جا بلند شد و گفت:
- فعلاً بـه فکر کلاس باش ... من مـی رم دیگه ... بـه استراحتت برس ...
شـهراد سری براش تکون داد و جمشید از جا بلند شد و بعد از دست با اردلان از اتاق خارج شد. اردلان سریع سر روی شونـه شـهراد گذاشت و گفت:
- ایش! مرتیکه هیز! شـهراد جونم من مـی ترسم تو رو بذارم تو خونـه این مرتیکه و برم ...
شـهراد با خنده دستی بـه موهای اردلان کشید و گفت:
- نترس عزیزم ... اینطور کـه مشخصه من و جمشید خان هر دو فاعلیم. نـه من حاضرم مفعول باشم و نـه اون! بعد سر و کارمون هیچ وقت با هم نمـی افته ... حالا هم بهتره بری ...
اردلان با اخم گفت:
- بیرونم مـی کنی؟! من مـی خوام باهات باشم ...
- همـین الان خودت گفتی اینجا نمـی تونی ...
اردلان با اخم گفت:
- بعد آخر هفته مـی یـای خونـه مون ...
شـهراد سری تکون داد و گفت:
- حتما ...
اردلان از جا بلند شد ، خم شد آروم گونـه شـهراد رو بوسید و گفت:
- خیلی دوستت دارم ...
شـهراد هم از جا بلند شد، که تا نزدیک درون اتاق همراهیش کرد و گفت:
- منم ... مواظب خودت باش ...
منبع: 98ia.com
✯ ✮ ✔برترین رمان های هماپوراصفهانی✔ ✮ ✯
منوی اصلی
به وبلاگ من خوش آمدید امـیدوارم لحظات خوبی داشته باشید _______________________________ _______________________________ ________________@@@@@_______ ________________@@@@@_______ ________________@@@@@_______ ________________@@@@@_______ ________________@@@@@_______ ________________@@@@@_______ ________________@@@@@_______ ________________@@@@@_______ ________________@@@@@_______ ________________@@@@@_______ __@@@@@@@@@@@@@@_______ __@@@@@@@@@@@@@@_______ _______________________________ _________@@@@@@@___________ _____@@@@@@@@@@@_________ ___@@@@@______@@@@@_______ __@@@@@_________@@@@@_____ _@@@@@___________@@@@@____ _@@@@@___________@@@@@____ _@@@@@___________@@@@@____ __@@@@@_________@@@@@_____ ___@@@@@______@@@@@_______ ______@@@@@@@@@@@________ _________@@@@@@@____________ ________________________________ __@@@@@____________@@@@@__ ___@@@@@__________@@@@@___ ____@@@@@________@@@@@____ _____@@@@@______@@@@@_____ ______@@@@@____@@@@@______ _______@@@@@__@@@@@_______ ________@@@@@@@@@@________ _________@@@@@@@@@________ __________@@@@@@@@_________ ___________@@@@@@@_________ ____________@@@@@@__________ _______________________________ ____@@@@@@@@@@@@@______ ____@@@@@@@@@@@@@______ _________________@@@@@______ _________________@@@@@______ _________________@@@@@______ ____@@@@@@@@@@@@@______ ____@@@@@@@@@@@@@______ _________________@@@@@______ _________________@@@@@______ _________________@@@@@______ ____@@@@@@@@@@@@@______ ____@@@@@@@@@@@@@______ …..............…,•’``’•,•’``’•, ...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’ ..............……....`’•,,•’` …...…,•’``’•,•’``’•, …...…’•,`’•,*,•’`,•’ ...……....`’•,,•’` ,•’``’•,•’``’•, ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•’ ,•’``’•,•’``’•, ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•’...... ,•’``’•,•’``’•,. ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•......’ …...…,•’``’•,•’``’•, …...…’•,`’•,*,•’`,•’ ...……....`’•,,•’` …..............…,•’``’•,•’``’•, ...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’ ..............……....`’•,,• …..............…,•’``’•,•’``’•, ...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’ ..............……....`’•,,•’` …...…,•’``’•,•’``’•, …...…’•,`’•,*,•’`,•’ ...……....`’•,,•’` ,•’``’•,•’``’•, ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•’ ,•’``’•,•’``’•, ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•’...... ,•’``’•,•’``’•,. ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•......’ …...…,•’``’•,•’``’•, …...…’•,`’•,*,•’`,•’ ...……....`’•,,• . . . : : : : :★*☆♡*. ★*☆♡* (..')/♥ ♥('..) .\♥/. = .\█/. _| |_ ♥ _| |_ ________♥╗╔╗═ ♫╔ ╗╔╦╦╦═♫║║╝╔ ╗╚ ╣╔║║║║╣╚♫╗╚╝╔ ╝═╩♫╩═╩═╚╝♫═╚ ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ...I Love you ....I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ...I Love you ....I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you : : : : :★*☆♡*. ★*☆♡* (..')/♥ ♥('..) .\♥/. = .\█/. _| |_ ♥ _| |_ ________♥╗╔╗═ ♫╔ ╗╔╦╦╦═♫║║╝╔ ╗╚ ╣╔║║║║╣╚♫╗╚╝╔ ╝═╩♫╩═╩═╚╝♫═╚ ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ...I Love you ....I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ...I Love you ....I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you
منبع: loxblog.com
[دانلود تمام رمانـهای هما پور اصفهانی لای پاشو با روغن ماساژ دادم صدای اه اوهش در اومد]
نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Tue, 12 Jun 2018 17:44:00 +0000